اتحاد فدائیان کمونیست
کار ، مسکن ، آزادی ، جمهوری فدراتیو شورائی!

آیینه‌ی رهایی یا تیغ فرقه‌گرایی؟ نقد و نقد از خود به شیوه‌ی مارکسیستی – بخش دوم

در بخش نخست این مقاله اشاره کردیم که «انتقاد و نقد از خود» در سنت مارکسیستی نه یک عمل فردیِ اخلاقی یا روان‌شناختی، بلکه ابزاری حیاتی برای بازسازی جمعی، اصلاح مسیر مبارزه و ارتقای آگاهی انقلابی است. با بررسی ریشه‌های نظری در آثار مارکس، انگلس و لنین، دیدیم که نقد در این سنت به‌مثابه‌ی سلاحی برای تغییر جهان تعریف می‌شود، نه صرفاً توصیف آن. همچنین با مرور تجربه‌های تاریخی ــ از بلشویک‌ها تا کمون پاریس و جریان‌های چپ نو ــ نشان دادیم که چگونه در فقدان دموکراسی درون‌سازمانی و در شرایط فرقه‌گرایی، این ابزار می‌تواند به تیغ سرکوب و تسویه حساب درون‌گروهی تبدیل شود؛ و برعکس، در تجربه‌های دموکراتیک و مشارکتی، همان نقد به سازوکاری برای تقویت اعتماد و وحدت بدل می‌شود.

اکنون در ادامه این مقاله، به مسئله‌ی نقد و نقد از خود در شرایط امروزین، به‌ویژه در بستر جنبش چپ ایران خواهیم پرداخت. از بحران نقد در سازمان‌ها و فضای مجازی گرفته تا ترس از برچسب‌زنی و تجربه‌های مثبت سال‌های اخیر، و در نهایت پیشنهادهایی برای نهادینه‌کردن این سنت فراموش‌شده اما حیاتی.


انتقاد و نقد از خود در سازمان‌یابی چپ

۱. چه زمانی انتقاد از خود ابزار رشد جمعی است و چه زمانی نشانه‌ی بحران؟

انتقاد از خود در یک سازمان یا جنبش چپ می‌تواند دو چهره‌ی کاملاً متفاوت داشته باشد: یا نقش موتوری برای رشد و تصحیح مسیر را ایفا می‌کند یا علامتی از بحران درونی و فروپاشی قریب‌الوقوع است. تفاوت این دو وضعیت به عوامل متعددی بستگی دارد. انتقاد از خود زمانی ابزار رشد جمعی است که داوطلبانه، صادقانه و رو به آینده باشد. در چنین شرایطی، اعضای سازمان با اعتماد به یکدیگر کاستی‌های عملکرد یا اشتباهات تحلیلی را بیان می‌کنند تا از آن درس بگیرند و راهبرد بهتری اتخاذ کنند. این نوع نقد از خود معمولاً پیش از آن که اشتباهات به فاجعه بیانجامند صورت می‌گیرد و بنابراین نشان‌دهنده‌ی سلامت سازمان است. وجود آن حکایت از پویایی دارد و اینکه سازمان می‌تواند خود را نوسازی کند. برای مثال، زمانی که یک حزب چپ پس از ارزیابی نتایج انتخابات یا یک مبارزه‌ی طبقاتی، صادقانه گزارش اشتباهاتش را ارائه می‌دهد و استراتژی را اصلاح می‌کند، در واقع پله‌ای به سمت رشد برداشته است. اما در نقطه‌ی مقابل، انتقاد از خود زمانی نشانه‌ی بحران می‌شود که حالت تحمیلی، نمایشی یا صرفاً تدافعی به خود بگیرد. اگر مشاهده شد که سازمان تنها پس از شکست‌های بزرگ و فشار بیرونی به فکر “اعتراف” می‌افتد و آن هم نه برای یادگیری، بلکه برای پیدا کردن مقصر و رفع مسئولیت از خود، آنگاه این خودانتقادی نه درمان که خودِ بیماری است. نمونه‌ی تاریخی آن، کنگره‌های احزاب کمونیست در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۶۰ بود که پس از افشای جنایات استالین، بسیاری به “اشتباهات گذشته” اعتراف کردند اما این اعترافات بیشتر حالت رفع تکلیف داشت و کمتر به تغییر رویه انجامید – در نهایت هم بحران مشروعیت آن احزاب عمیق‌تر شد. به طور کلی، وقتی نقد از خود تبدیل به مراسم تشریفاتی یا «فقط حرف» شود، زنگ خطر بحران است. همچنین اگر انتقاد از خود همواره فقط متوجه سطوح پایین باشد و رهبران از خطاپذیری خویش دم نزنند، سازمان را دچار ریاکاری و بی‌اعتمادی می‌کند. یک علامت دیگر از بحران، تکرار شتاب‌زده و افراطی جلسات خودانتقادی است؛ یعنی سازمان هر هفته یا هر ماه مشغول سرزنش خود است بی‌آنکه پیشرفتی حاصل شود. این حالت نشان می‌دهد یا اهداف و توانایی‌های آن سازمان نامتناسب‌اند یا فضای بدبینی و ناامیدی بر آن چیره شده است. جمع‌بندی اینکه: خودانتقادی سالم نادر و کوتاه‌مدت است و به پیشروی منجر می‌شود؛ خودانتقادی بیمارگون مکرر، طولانی و بی‌حاصل است و عقب‌نشینی را تداوم می‌بخشد. چپ باید نخستین را آگاهانه تقویت و دومی را مهار کند.

۲. نسبت میان انتقاد و دموکراسی درون‌سازمانی

دموکراسی درونی و انتقاد، همانند دو روی یک سکه‌اند؛ هیچ‌یک بدون دیگری پایدار نمی‌ماند. اگر سازمان یا حزبی ساختار درونی دموکراتیک نداشته باشد، انتقاد از پایین یا مطرح نمی‌شود یا به سادگی سرکوب می‌شود. در مقابل، اگر آزادی انتقاد نباشد، ادعای دموکراسی درونی صوری و بی‌معنا خواهد بود. تجربه‌ی احزاب کمونیست و کارگری موید آن است که هرچه اصول دموکراتیک مرکزی (مانند انتخابات آزاد کادرها، حق گرایش و بحث آزاد) بیشتر رعایت شده، فرهنگ نقد نیز شکوفاتر بوده است. برای مثال در حزب بلشویک پیش از استالین، وجود انتخابات واقعی در کنگره‌ها و گردش مسئولیت‌ها باعث می‌شد اعضا احساس مالکیت نسبت به حزب داشته باشند و نقدهای خود را راحت‌تر مطرح کنند. به عکس، در دوران پسین که اصل مرکزی دموکراسی یعنی انتخابات و پاسخ‌گویی رهبری تعطیل شد، انتقاد نیز خشکید. در تاریخ حزب کمونیست شوروی آمده است که پس از جنگ داخلی برای جلب مشارکت توده‌‌ها در اداره‌ی کشور » ضروری بود که خود سازمان‌های حزبی کاملاً دموکراتیک شوند… بدین معنا که تمام ارگان‌های حزبی انتخابی باشند و نقد و خودنقدی در حزب به‌طور کامل رشد یابد». این بیان به روشنی رابطه‌ی ارگانیک میان دموکراسی و نقد را نشان می‌دهد. هر چه اعضای یک تشکل چپ بیشتر در تصمیم‌گیری مشارکت داشته باشند و سازوکارهای انتخاب، عزل، گزارش‌دهی و کنترل از پایین نهادینه‌تر باشد، امکان طرح انتقاد و شنیده‌شدن آن بیشتر می‌شود . بالعکس، در سازمان‌های هرمی و کاریزماتیک که رهبر یا مرکزیتی مادام‌العمر و غیرپاسخ‌گو وجود دارد، حتی اگر ظاهراً جلسات «نقد و خودنقدی» برگزار شود، این جلسات بیشتر نمایشی خواهد بود زیرا منتقدان جرأت بیان آزادانه ندارند . دموکراسی درون‌سازمانی، سپر محافظ منتقدان دلسوز است . وقتی بدانیم به صرف طرح یک نقد، انگ بی‌خطی و خیانت نمی‌خوریم یا از تشکیلات اخراج نمی‌شویم، طبیعتاً انگیزه‌ی نقد سازنده پیدا می‌کنیم. همچنین وجود اقلیت‌ها و فراکسیون‌های رسمی درون یک سازمان – در صورت مجاز بودن – فضایی ایجاد می‌کند که دیدگاه‌های انتقادی در چارچوب سازمان باقی بماند و به بحث سالم بگذارد تا اینکه به انشعاب و جدایی بکشد. در حقیقت، سازمان چپ به مثابه یک جامعه‌ی کوچک سوسیالیستی باید آزادی بیان و انتقاد را در درون خود تمرین کند، وگرنه چگونه ادعای تحقق آن در کل جامعه را دارد؟ به همین خاطر، در بسیاری از منشورها و اساسنامه‌های احزاب مارکسیست معاصر، فصلی به حقوق اعضا در طرح نظر و نقد اختصاص یافته است. چپ اگر خواهان اعتماد توده‌هاست، باید اول درون خود دموکراسی انتقادی را به نمایش بگذارد. پس باید همیشه پرسید: درونی‌ترین محافل و جلسات تصمیم‌گیری سازمان تا چه حد تحمل شنیدن صدای مخالف یا نظر اقلیت را دارند؟ پاسخ این سوال معیار خوبی برای سنجش سلامت یک تشکیلات است.

۳. پدیده‌ی فرقه‌گرایی و سوءاستفاده از انتقاد برای حذف سیاسی مخالفان

یکی از آفات قدیمی در جنبش‌های چپ، افتادن به ورطه‌ی فرقه‌گرایی است که اغلب با سوءاستفاده از سازوکارهای انتقادی همراه می‌شود. فرقه‌گرایی به زبان ساده یعنی برخورد غیرسازنده، تنگ‌نظرانه و طردگرایانه با دگراندیشان یا رقبای داخلی. در چنین فضای مسمومی، «انتقاد» به شمشیر داموکلس تبدیل می‌شود: هر جناح یا رهبر، رقیب خود را با انگ‌های سنگین ایدئولوژیک می‌زند و از میدان به در می‌کند. تاریخ احزاب کمونیست مشحون از مواردی است که افراد با انگ‌هایی چون تروتسکیست، خائن، رویزیونیست، خرده‌بورژوا و… کنار گذاشته شده‌اند – آن هم به اسم «نقد».

 درایران نیز نمونه‌های بارزی داشته‌ایم . برای مثال در دوران انقلاب ۵۷ ضد سلطنتی و سال‌های دهه‌ی ۱۳۶۰، بین گروه‌های مختلف چپ (مانند سازمان فدایی، پیکار، راه کارگر و…) حجم زیادی از ادبیات جدلی تولید شد که بسیاری از آن‌ها به جای نقد اصول و تحلیل مشخص شرایط، صرفاً کوششی برای تخریب اعتبار گروه مقابل بود. هر گروهی خود را خط صحیح می‌دانست و مخالفان چپ دیگر را عامل امپریالیسم، بریده، سازشکار یا ماجراجو لقب می‌داد. نتیجه‌ی چنین فضایی چیزی نبود جز انشعاب‌های پی‌در‌پی و ضعف کلیت جنبش چپ . فرقه‌گرایی، انتقاد را از یک فرآیند آموختن متقابل به ابزار تسویه حساب فرو می‌کاهد . وقتی هدف از انتقاد حذف رقیب باشد، بدیهی است که دیگر کسی تمایلی به پذیرش یا انتقاد از خود نخواهد داشت، چون می‌داند به محض کوچکترین اذعان به اشتباه، حریف آن را مستمسکی برای نابودی او می‌کند. به این ترتیب، فضای بی‌اعتمادی مطلق حاکم می‌شود؛ همه در ظاهر بر صحت مشی خود پافشاری می‌کنند و هیچ بحث واقعاً روشنگرانه‌ای پیش نمی‌رود. سوءاستفاده‌ی فرقه‌گرایانه از انتقاد مثل یک سم است که پیکر چپ را از درون می‌پوساند . به طور خلاصه، پدیده‌ی فرقه‌گرایی انتقاد را به تیغی خونین تبدیل می‌کند که به‌جای دشمن طبقاتی، گلوی رفقای خودی را می‌برد. تنها راه مقابله با آن، نهادینه کردن منش رفیقانه و علم‌گرایانه در نقدها و نیز ایجاد ساختارهایی است که نگذارد یک فرد یا جناح خود را مساوی حقیقت بخواند. مادامی که فرهنگ «انتقاد = دشمنی» اصلاح نشود، چشم‌انداز وحدت پایدار نیروهای چپ تیره و تار خواهد بود.

۴. اهمیت هم‌زمانی «خودانتقادی» با «نقد ساختار»؛ نه فردمحوری، نه نهادستیزی

در تمرین نقد، تعادلی ظریف میان نقد فردی و نقد ساختاری لازم است. بسیاری از جنبش‌ها یا سازمان‌ها از این حیث دچار انحراف به یک سو شده‌اند: یا تمام تقصیرها را به افراد (رهبر، کادرها یا اعضا) نسبت می‌دهند و از کاستی‌های ساختار و شرایط غافل می‌شوند، یا برعکس فقط ساختارهای انتزاعی را مقصر می‌شمارند و نقش عاملیت انسانی و مسئولیت فردی را ندیده می‌گیرند. تجربه نشان داده که کارآمدترین نقدها آن‌هایی هستند که خودانتقادی فردی را با نقد ساختاری جمعی توأمان پیش می‌برند. به بیان دیگر، نه باید همه‌ی تقصیر را گردن “سیستم” انداخت و خود را مبرا کرد، و نه باید مشکلات سیستماتیک را به گردن چند فرد بدشانس انداخت. در فرهنگ سازمانی چپ، هرگاه خطای مهمی رخ می‌دهد، لازم است هم فرد یا افراد دخیل در تصمیم‌گیری به سهم خود اذعان کنند و هم ساختار تصمیم‌گیری مورد بازبینی قرار گیرد. برای مثال، اگر یک اعتصاب یا اقدام سیاسی به شکست انجامید، رهبران می‌بایست شجاعت عهده‌گیری اشتباه محاسبه‌شان را داشته باشند (خودانتقادی فردی)، اما در کنارش باید پرسید آیا فرایند تصویب آن اقدام، اطلاعات و نظرات پایه را به درستی منعکس می‌کرده یا خیر (نقد ساختاری). یا در سطح دیگر، اگر حزبی دچار بوروکراسی و انحطاط شد، علاوه بر انتقاد از عملکرد رهبران بوروکرات، باید سازوکارهای نهادی که چنین تمرکزی را تشویق کرده‌اند نیز اصلاح شوند. نه فردمحوری (تقصیرانگاری صرف فرد) درست است و نه نهادستیزی مطلق (بی‌اعتبارسازی کل سازمان). هر دوی این رویکردهای افراطی می‌تواند خطرناک باشد: اولی منجر به تصفیه‌های پی‌درپی اشخاص بدون حل مشکلات زمینه‌ساز می‌شود؛ دومی منجر به فروپاشی تشکیلات و هرج‌ومرج می‌شود. به عنوان نمونه، در انتقاداتی که پس از فروپاشی شوروی از سوی برخی چپ‌ها مطرح شد، عده‌ای فقط استالین و چند رهبر را عامل همه‌ی مشکلات دانستند و نقش ساختارهای اقتصاد دستوری یا سرکوب بحث درون‌حزبی را نادیده گرفتند؛ برعکس، برخی آن‌چنان کلی‌گویی کردند که مثلاً “هر نوع دولت سوسیالیستی محکوم به شکست است” – این نگاه هم مسئولیت اشتباهات مشخص را از دوش عاملانش برمی‌دارد. مارکسیسم اما تحلیلی همه‌جانبه را می‌طلبد: انسان‌ها تاریخ خود را می‌سازند ولی نه در شرایط دلخواه خویش. بنابراین نقد باید هم متوجه فاعلان تاریخی باشد و هم شرایط و ساختاری را که در آن عمل کرده‌اند. فقط در این صورت است که نقد ثمربخش خواهد بود و راه اصلاح را نشان خواهد داد. خوشبختانه در سنت مارکسیستی شواهد چنین نگرشی را می‌بینیم: مثلاً مائو در همان حال که بر خودسازی ایدئولوژیک کادرها تأکید داشت، نسبت به خطاهای ساختاری مانند تمرکز قدرت هشدار می‌داد و می‌گفت مراقب باشید نقد به تخریب شخصیتی تبدیل نشود . این یعنی حفاظت از افراد در عین اصلاح ساختار. درس کلی اینکه هر تشکل چپ برای نجات از خطا باید آینه را هم به روی خود و هم به روی کل تشکیلات بگیرد. نقد باید روندها، روال‌ها و ساختارهای ناکارآمد را هدف گیرد و افراد نیز در قبال اعمالشان پاسخ‌گو باشند.

۵. بازتعریف انتقاد به‌مثابه سازوکاری برای بازسازی اعتماد، رهبری جمعی و یادگیری تاریخی

برای آن‌که فرهنگ انتقاد و انتقاد از خود در جنبش چپ احیا و ماندگار شود، نیاز داریم آن را بازتعریف و از تصویری کهن و منفی پیرایش کنیم. در ذهن بسیاری از فعالان، انتقاد مساوی است با بحث‌های پایان‌ناپذیر فرساینده یا جدال‌های تفرقه‌افکن. این ذهنیت محصول تجربه‌های تلخ تاریخی است و باید دگرگون شود. انتقاد باید به عنوان سازوکاری برای بازسازی اعتماد درون‌گروهی جا بیفتد، نه عاملی برای بی‌اعتمادی. هر گاه رفقا ببینند که انتقاد از سر صداقت و خیرخواهی است – نه جاه‌طلبی یا خصومت – اعتمادشان به هم افزایش می‌یابد. برای رسیدن به این نقطه، تشکل‌ها می‌توانند قواعد روشنی تنظیم کنند که چگونه نقد مطرح شود و چگونه به آن پاسخ داده شود: مثلاً دوری از حمله به شخصیت افراد، تمرکز بر شواهد و استدلال، دادن فرصت دفاع، و یافتن راه‌حل جمعی به جای ملامت صرف. اگر اعضا ببینند که خطا اعتراف شد اما نتیجه‌ی آن تنبیه تحقیرآمیز نیست بلکه کل جمع کمک می‌کند جبران شود، اعتمادشان چند برابر می‌شود. همچنین انتقاد باید همزاد رهبری جمعی قلمداد گردد. رهبری در مارکسیسم به معنی تصمیم‌گیری دیکته‌وار از بالا نیست؛ بلکه رهبری واقعی آن است که بتواند خرد جمعی را بسیج کند و اشتباهات را نیز با اتکا به همین خرد جمعی تصحیح نماید. در این چارچوب، رهبران هم نقاد هستند و هم نقدپذیر. این همزیستی به بدنه‌ی سازمان اطمینان می‌دهد که هیچ‌کس فراتر از اصول قرار ندارد و هر تصمیمی قابل بازبینی است. چنین رهبریِ فروتنی اعتماد اعضا را جلب می‌کند. به علاوه، اگر نقد به صورت سازنده انجام شود، خود تربیت‌کننده‌ی کادرهای جدید خواهد بود؛ افراد جوان از خلال مشارکت در بحث‌های انتقادی رشد می‌کنند و یاد می‌گیرند چگونه آنالیز کنند و مسئولیت‌پذیر باشند. در واقع، یادگیری تاریخی در یک جنبش دقیقاً از طریق همین تمرین‌های انتقادی مداوم حاصل می‌شود: جنبش از گذشته‌ی خود درس می‌گیرد، شکست‌هایش را به معلم خود بدل می‌کند و پیروزی‌هایش را نیز با نگرش انتقادی می‌سنجد تا دچار توهم نشود. به بیان یکی از رهبران چینی پس از مائو: «غبار بر ذهن رفقا و کار حزب می‌نشیند؛ باید مرتب جارو کرد». این جارو کردن مداوم همان رمز یادگیری تاریخی است. بدین ترتیب، اگر ما انتقاد را نه ابزار نظم‌آهنگ خارجی بلکه به منزله‌ی مکانیزم آزادی‌بخش داخلی بفهمیم، دیگر از آن نخواهیم ترسید. اعضای یک سازمان چپ باید احساس کنند که نقد صادقانه، نشانه‌ی وفاداری به جمع است نه خیانت. آن‌گاه زبان مشترک تازه‌ای شکل می‌گیرد که در آن عبارات تند جای خود را به تحلیل‌های دقیق و پیشنهادهای اصلاحی می‌دهند. چنین فرهنگ انتقادی نوینی قادر خواهد بود اعتمادهای از دست رفته را احیا کند، رفقا را با وجود اختلاف‌نظر در کنار هم نگه دارد، و مهم‌تر از همه راه چپ را در مواجهه با بن‌بست‌های جدید باز کند.

بخش چهارم: بحران نقد در جنبش چپ معاصر ایران

۱. فضای فقدان نقد در میان بخشی از سازمان‌ها و فعالان چپ ایران

در چند دهه‌ی اخیر، جنبش چپ ایران از یک سو با سرکوب بیرحمانه‌ی حکومتی و از سوی دیگر با رکود و پراکندگی داخلی مواجه بوده است. یکی از پیامدهای این وضعیت، کم‌رنگ‌شدن فرهنگ نقد درونی در میان بخش‌هایی از نیروهای چپ است. بسیاری از سازمان‌ها و احزاب چپ ایرانی – به ویژه آن‌هایی که ریشه در دوران جنگ سرد دارند – پس از ضربات و شکست‌های دهه‌ی ۱۳۶۰، در فضایی بسته و تدافعی به حیات خود ادامه دادند. در چنین فضایی، نقد و بازنگری عمیق به ندرت اتفاق افتاده است. به بیان ساده، بسیاری از فعالان با خود فکر می‌کردند «دیگر بس است؛ این همه شکست دیده‌ایم و بحث‌های قدیمی بی‌حاصل بوده، بگذارید انرژی خود را جای دیگری صرف کنیم.» نتیجه این شد که بحث نقادانه جای خود را به نوعی سکوت یا محافظه‌کاری داد. حتی در محافل روشنفکری چپ نیز تا مدت‌ها بررسی انتقادی تاریخ جنبش چپ ایران تابو بود – گویی باز کردن آن زخم‌ها فقط نمک پاشیدن است. برخی ترجیح دادند به جای آسیب‌شناسی گذشته، تمام تقصیر را به شرایط عینی (سرکوب رژیم، جنگ ایران و عراق، فروپاشی بلوک شرق) نسبت دهند و مسئولیت درونی را نبینند. این رویکرد البته از درد شکست‌ها ناشی می‌شد، اما نتیجه‌ی عملی‌اش تکرار برخی اشتباهات به شکل جدید بود. برای مثال، همچنان در پاره‌ای گروه‌های چپ ایرانی سلسله‌مراتب شدید و رهبران بلامنازع دیده می‌شود که نقد آن‌ها دشوار است؛ یا در برخی دیگر، خط‌مشی‌های قدیمی بدون ارزیابی دوباره ادامه یافته تنها با ادبیاتی تازه آرایش شده است . این فقدان سنت نقد درونی باعث شده که نیروی‌های جوان‌تر نیز از پیوستن به این تشکل‌ها سر باز زنند، چون آن‌ها را ایستا و درس‌نگرفته از تاریخ می‌بینند. در مجموع می‌توان گفت جنبش چپ ایران در وضعیت کنونی خود بیش از هر زمان به یک تصفیه‌ی فکری از راه نقد نیازمند است؛ اما درست در همین زمان، کمبود این سنت به چشم می‌آید و باید آگاهانه بازسازی شود.

۲. نقدهای بی‌پشتوانه یا تخریبی در رسانه‌های مجازی

با ظهور شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های اینترنتی در یکی دو دهه‌ی اخیر، فرصتی بی‌سابقه برای ابراز نظر و نقد در فضای سیاسی ایران مهیا شد. فعالان چپ نیز از این فضا بهره بردند و امروز در پلتفرم‌هایی چون فیس‌بوک، توییتر، تلگرام و کلاب‌هاوس مباحثات سیاسی داغی جریان دارد. اما متأسفانه بخش قابل توجهی از چیزی که به اسم «نقد» در این رسانه‌ها دیده می‌شود، نقدهای کم‌مایه، سطحی یا تخریبی است. فضای مجازی، به‌واسطه‌ی بی‌واسطه و آنی بودنش، میل به افشاگری سریع و حمله‌ی شخصی را تشدید می‌کند. بسیاری از مباحث چپ در توییتر یا اتاق‌های گفتگوی اینترنتی، به جای تحلیل عمقی سیاست‌ها، تبدیل به مشاجرات شخصی شده که در آن کسی تلاش می‌کند دیگری را به دلیل موضعی «ضد انقلابی» یا «اصلاح‌طلبانه» تحقیر کند. سه مشکل عمده در این نوع نقدهای اینترنتی به چشم می‌خورد: نخست، نبود پشتوانه‌ی نظری و تاریخی است. مثلاً فردی با چند توییت تند، کل یک جریان فکری چپ را «وابسته به امپریالیسم» یا «ارتجاعی» می‌نامد بی‌آنکه استدلال یا شواهد کافی ارائه کند. این نوع برچسب‌زنی‌های سبک‌سرانه وجهی از همان فرقه‌گرایی سنتی است که پیشتر گفتیم، اکنون در لباس جدید مجازی. دوم، شخصی‌سازی افراطی نقد است. یعنی به جای نقد یک ایده یا خط‌مشی، به شخصیت حامل آن ایده حمله می‌شود. در گروه‌های تلگرامی چپ بارها دیده شده که بحث درباره‌ی یک تاکتیک مبارزاتی، ناگهان به فحاشی درباره‌ی سابقه‌ی فلان فعال یا خیانت‌های تاریخی حزبش کشیده شده است. نتیجه اینکه اصل موضوع در سایه از بین می‌رود. سوم، نبود گفتگوی واقعی است. در بسیاری موارد کاربران چپ در فضای مجازی بیشتر به مونولوگ علاقه دارند تا دیالوگ. هر کس نقد خود را می‌نویسد و طرف مقابل را مسدود یا بلاک می‌کند! یا دو طرف آن‌قدر با پیش‌فرض منفی به هم نگاه می‌کنند که اصلاً حرف یکدیگر را نمی‌شنوند. چنین وضعیتی عملاً نقد را بی‌اثر و بلکه مضر می‌سازد، زیرا صرفاً کدورت‌ها را افزایش می‌دهد و هیچ توافق حداقلی یا تفاهمی برای عمل مشترک حاصل نمی‌شود. نقدهای بی‌پشتوانه و تخریبی در فضای مجازی اتلاف انرژی جنبش چپ هستند. آنها نه مخاطب جدی می‌گیرند (چون ادبیاتشان تند و شعاری است)، نه آلترناتیوی ارائه می‌کنند، و نه اتحادسازند. به عکس، باعث دلزدگی ناظران بیرونی و انشقاق بیشتر نیروهای داخلی می‌شوند. این در حالی است که اگر از امکانات فضای آنلاین درست استفاده شود، می‌توانست زمینه‌ی مباحث نظری غنی و آموزش نسل جدید باشد. به عنوان راه‌حل، برخی گروه‌های چپ کوشیده‌اند ضوابط اخلاقی و فکری برای مباحث آنلاین وضع کنند – مثلاً گروه‌های بحث واتس‌اپی که مدیرانش اجازه‌ی توهین شخصی یا نقل قول بدون منبع را نمی‌دهند و کاربران را به ارائه‌ی استدلال مکتوب ملزم می‌کنند. این تلاش‌ها قابل تقدیر است اما هنوز گسترده نشده. در نهایت، مشکل نقدهای ناسالم در فضای مجازی تنها با ارتقای سواد نظری و دیالوگ‌پذیری حل خواهد شد. چپ باید یاد بگیرد که رسانه‌های اجتماعی میدان جنگ نهایی نیستند، بلکه ابزاری برای روشنگری و سازماندهی‌اند. پس بهتر است به جای نبردهای حیثیتی در توییتر، منابع و زمان را صرف تدوین نقدهای مستدل و مستند کرد و در اختیار عموم قرار داد. یک مقاله یا ویدیوی تحلیلی عمیق، بسیار بیش از صد توییت آتشین تاثیرگذار است.

۳. ترس از انتقاد به‌خاطر انگ‌زنی، حذف یا اتهام خیانت

یکی از آسیب‌های روان‌شناختی که از تاریخ سرکوب و فرقه‌گرایی به نسل امروز چپ به ارث رسیده، ترس درونی از انتقاد کردن است. بسیاری از فعالان باتجربه‌ی چپ در ایران به خوبی می‌دانند فلان خط‌مشی یا راهبرد اشکالاتی دارد یا فلان سازمان دچار ضعف‌های جدی است؛ اما حاضر به بیان علنی آن نیستند. چرا؟ چون ناخودآگاه نگرانند که با طرح انتقاد، خود در مظان اتهام قرار گیرند و هزینه بدهند. این ترس چند ریشه‌ی مشخص دارد:

  • انگ‌زنی سیاسی: هر منتقد بالقوه می‌ترسد که به محض انتقاد، بر او برچسب مخالف‌خوان، تفرقه‌افکن یا حتی عامل نفوذی زده شود. این نگرانی بیراه نیست؛ همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، سنت بدنام کردن منتقد به عنوان «جاسوس دشمن» یا «بریده» در جنبش ما سابقه دارد. هنوز هم برخی فضای بی‌اعتمادی دارند و گمان می‌کنند هر که در درون خانواده انتقاد می‌کند لابد قصد و غرضی پنهان دارد.
  • خطر حذف و طرد شدن: فعال چپی که بیشتر عمر خود را در یک حزب یا گروه گذرانده، طبیعی است که نمی‌خواهد با یک انتقاد تند، از آن جمع رانده شود و در انزوا بیفتد. خصوصاً در تبعید، تشکل‌های چپ برای اعضایشان مثل خانواده‌ی دوم‌اند؛ لذا فرد به جای به خطر انداختن عضویتش با انتقاد صریح، ترجیح می‌دهد سکوت کند یا خیلی سربسته و محتاطانه حرف بزند.
  • اتهام خیانت به آرمان: این شاید عمیق‌ترین ترس ایدئولوژیک است. برخی هرگونه تردید یا سؤال نسبت به اصول گذشته را معادل خیانت به آرمان‌های شهدای جنبش می‌دانند. به‌ویژه آن‌ها که سال‌های سخت زندان و شکنجه را تحمل کرده‌اند، دوست ندارند نتیجه گرفته شود که راهشان اشتباه بوده. بنابراین هر انتقادی به گذشته‌ی آن مشی را برنمی‌تابند و منتقد را به بی‌وفایی نسبت به خون رفقا متهم می‌کنند. این فضاسازی عاطفی کار را برای نقد نسل جدید دشوار می‌کند.

نتیجه‌ی این عوامل، خودسانسوری و لاپوشانی انتقادی در میان نیروهای چپ بوده است. همه در خفا می‌گویند اوضاع خوب نیست، باید فکری کرد؛ ولی در علن صحبت‌ها کلی و محافظه‌کارانه است. مثلاً در میزگردی درباره‌ی آسیب‌شناسی چپ، همه از لزوم اتحاد یا تحلیل طبقاتی سخن می‌گویند اما کمتر کسی مستقیماً به شکست‌های مشخص سازمان‌ها یا ایدئولوژی‌های معین اشاره می‌کند. یا در بیانیه‌های داخلی، نقدها به شکل سربسته («برخی ضعف‌ها وجود داشته که باید برطرف شود») بیان می‌شود. این نحوه‌ی بیان، اگرچه از نظر رعایت نزاکت قابل درک است، اما در عمل هیچ تحول جدی‌ای ایجاد نمی‌کند. حقیقت آن است که بدون شهامت انتقادی، هیچ نیروی سیاسی احیا نخواهد شد. اگر نسل‌های قبلی چپ اشتباهاتی داشته‌اند، بیان صادقانه‌ی آن نه خیانت که بزرگ‌ترین خدمت به آرمانشان است، زیرا اجازه می‌دهد نسل جدید همان سنگ‌ها را دوباره به پای خود نبندد. به قول م. بی‌ژن (از پایه‌گذاران راه کارگر) در نامه‌ای: «ما اگر در گذشته خطایی کرده‌ایم باید شجاعت پذیرش داشته باشیم؛ این وفاداری به رفقای شهید است، نه مخفی کردن اشتباهاتی که شاید به قیمت جانشان تمام شد.» بنابراین نیاز امروز، ایجاد امنیت روانی و سازمانی برای منتقدان درون جنبش است. باید تضمین شود که انتقاد دلسوزانه با برچسب و طرد پاسخ داده نشود. این امر با صدور بخشنامه به دست نمی‌آید؛ بلکه با عمل رهبران و کادرهای قدیمی حاصل می‌شود که خود پیشگام نقد از خویش باشند و نشان دهند کسی به خاطر آن مورد غضب قرار نمی‌گیرد.

۴. تجربه‌های مثبت یا گشاینده از نقد جمعی در سال‌های اخیر

با وجود همه‌ی مشکلات، نشانه‌های امیدبخشی از احیای فرهنگ نقد جمعی در میان چپ‌گرایان ایران به چشم می‌خورد. یکی از این نشانه‌ها، نشست‌ها و وبینارهایی است که در سال‌های اخیر (عمدتاً در فضای تبعید) برای واکاوی مسیر آینده‌ی چپ برگزار شده است. برای مثال، میزگردهای آنلاینی با حضور نسل‌های مختلف چپ تشکیل شده که در آن‌ها صریحاً درباره‌ی اشتباهات تاریخی بحث شده است – بدون آن‌که حمله‌ی شخصی یا دلخوری پیش بیاید. نمونه‌ی مثبت دیگر، تلاش برخی نویسندگان چپ برای نقد سازنده‌ی برنامه‌های سیاسی یکدیگر در فضای رسانه‌ای است. اخیراً سعید رهنما (از فعالین قدیمی چپ) مقاله‌ای منتشر کرد با عنوان «نگاهی به برنامه‌های جریان‌های چپ انقلابی در دنیای تغییریافته». در این نوشته او به طور مشخص چند برنامه و سند گروه‌های چپ را بررسی انتقادی کرده، نقاط قوت و ضعفشان را برشمرده و سوالاتی را مطرح ساخته است – اما لحن مطلب کاملاً رفیقانه و سازنده است. خودش تصریح می‌کند که «هدف نوشته‌ی حاضر نه ایرادگیری مخرب، بلکه طرح نقد سازنده و جلب توجه به نکاتی است که به باور من قابل تأمل‌اند». این گونه نقد مکتوب که نه پرخاش دارد و نه مجامله، بلکه دقیق و مستند است، الگویی ارزشمند برای سایرین به دست می‌دهد. همچنین در فضای شبکه‌های اجتماعی نیز حرکت‌هایی دیده می‌شود: مثلاً یک کانال تلگرامی توسط تعدادی از جوانان مارکسیست ایجاد شده که هر هفته یک موضوع روز (مثلاً دلایل ناکامی اعتصاب معلمان) را به بحث می‌گذارند و اعضا تشویق می‌شوند نظرات متفاوت دهند. جالب آن‌که ادمین‌های این کانال قوانین سختگیرانه‌ای علیه توهین و ادبیات فرقه‌ای وضع کرده‌اند و تخطی‌کنندگان را تذکر می‌دهند. نتیجه آن شده که افراد با گرایش‌های مختلف در این کانال حضور دارند و با احترام بحث می‌کنند – اتفاقی که شاید ده سال پیش غیرممکن به نظر می‌رسید. در خود ایران نیز برخی تشکل‌های صنفی و سیاسی نوپا، تمرین نقد جمعی را آغاز کرده‌اند. مثلاً در انجمن‌های صنفی دانشجویی چپ‌گرا، بعد از هر حرکت اعتراضی، جلسات «جمع‌بندی» برگزار می‌شود که در آن همه می‌توانند عملکرد اعتصاب یا تجمع را نقد کنند؛ نکته‌ی مهم این‌که این نقدها در قالب گزارشی نوشته و به اشتراک گذاشته می‌شود تا دیگر دانشگاه‌ها هم استفاده کنند. این نشان از یادگیری جمعی دارد. یا برخی تشکل‌های کارگری پس از هر اعتصاب ناموفق، طی بیانیه‌ای صادقانه توضیح می‌دهند که در کجاها ضعف داشتند – از نبود سازماندهی کافی تا نفوذ عوامل کارفرما – و نیروی خود را برای دفعه‌ی بعد آماده‌تر می‌کنند. تمامی این موارد حکم کورسوی نوری در انتهای تونل را دارد. نشان می‌دهد روح انتقادی در جنبش ما نمرده، بلکه زخمی و پنهان بوده و اکنون آرام‌آرام در حال بازگشت است. اگر این روند تقویت شود، می‌توان امیدوار بود که فرهنگ سیاسی چپ ایران متحول گردد و نسل جدیدی از مبارزان پرورش یابند که اشتباهات گذشته را تکرار نکنند.

۵. پیشنهادهایی برای نهادینه‌سازی انتقاد و نقد از خود در نیروهای چپ ایران

برای گذار از بحران کنونی نقد در جنبش چپ ایران، اقدامات ابتکاری و شجاعانه‌ای لازم است. در اینجا به چند پیشنهاد عملی در این زمینه اشاره می‌کنم:

  • ثبت و انتشار اسناد خودانتقادی: سازمان‌ها و گروه‌های چپ می‌توانند کمیسیون‌های حقیقت‌یاب داخلی تشکیل دهند تا عملکرد گذشته‌شان را بررسی و به صورت گزارشی منتشر کنند. این گزارش‌ها (مثلاً درباره‌ی نقش حزب چپ در فلان مقطع تاریخی) نه برای ملامت، بلکه برای آموختن جمعی انتشار یابد. چنین کاری هم به شفافیت کمک می‌کند و هم به سایر گروه‌ها شهامت خودانتقادی می‌دهد. نمونه‌ی این حرکت را حزب کمونیست ایتالیا در دهه ۱۹۷۰ انجام داد که جزوه‌ای در نقد اشتباهاتش منتشر کرد و اثر مثبتی بر افکار عمومی گذاشت.
  • برگزاری میزگردهای بین‌گرایشی: وقت آن رسیده که به جای مجادلات از راه دور، نمایندگان گرایش‌های مختلف چپ (سوسیالیست‌های دمکرات، کمونیست‌های انقلابی، آنارشیست‌ها، چپ‌های ملی‌گرا و…) در فضای علنی با یکدیگر به گفتگو و نقد رو در رو بنشینند. اگر چند رسانه‌ی معتبر چپ چنین میزگردهایی را ترتیب دهند و توافق شود که حمله‌ی شخصی ممنوع و تمرکز بر استدلال باشد، احتمالاً بخش خوبی از سوءتفاهم‌ها رفع و زمینه‌ی همکاری‌های آینده هموار خواهد شد.
  • تدوین منشور اخلاق انتقادی: نیروهای چپ می‌توانند یک سلسله اصول و موازین مشترک برای بحث‌های درونی و بیرونی تنظیم کنند. مثلاً تعهد به ارائه‌ی مدرک و منبع هنگام طرح اتهام، خودداری از استفاده از القاب تحقیرآمیز برای جناح مقابل، احترام به حق پاسخ، و پذیرش اینکه ممکن است اشتباه کنند. این منشور می‌تواند به امضای سازمان‌ها و نشریات مختلف برسد و به نوعی میثاق شرافتمندانه‌ی بحث تبدیل شود.
  • چرخش در مسئولیت و رهبری: یکی از موانع نقد درونی، ثابت ماندن کادرهای رهبری به مدت طولانی است که نوعی تقدس یا فرادستی ایجاد می‌کند. پیشنهاد می‌شود گروه‌های چپ یک مکانیزم محدودیت دوره‌ی تصدی مسئولیت وضع کنند تا مثلاً هیچ دبیرکلی بیش از ۴ یا ۵ سال در رأس نماند. این گونه چرخش دمکراتیک اولاً نیروهای تازه را به عرصه می‌آورد که نگاه انتقادی‌تری دارند، ثانیاً رهبران را نیز ترغیب می‌کند در پایان دوره، گزارشی انتقادی از عملکرد خود ارائه دهند (چیزی شبیه سنت گزارش ۱۰۰ روزه یا پایان‌دوره‌ای در دولت‌ها).
  • آموزش مهارت‌های نقد و گفت‌وگو: خیلی از فعالین ممکن است نیت خوب داشته باشند اما شیوه‌ی بیان انتقاد یا مقابله با انتقاد را بلد نباشند. برگزاری کارگاه‌ها یا سمینارهایی درباره‌ی هنر گفت‌وگوی سازنده، مناظره‌ی اصولی و تفکر انتقادی می‌تواند به ارتقای سواد انتقادی کمک کند. برای نمونه، آموزش داده شود که چگونه استدلال منطقی کنیم، چطور مغالطات را بشناسیم، چگونه بدون رنجاندن طرف مقابل نقد تند کنیم. این مهارت‌ها در جهان امروز علم محسوب می‌شوند و کتاب‌ها و دوره‌های زیادی دارد؛ چپ باید از این دانش بهره گیرد تا سنت مناظرات تئوریک پربار گذشته را زنده کند.
  • ایجاد ارگان‌ها و بولتن‌های ویژه‌ی نقد: داشتن رسانه‌هایی که صرفاً تریبون مباحث انتقادی هستند سودمند است. پیشنهاد می‌شود مثلاً ماهنامه‌ای دیجیتال راه‌اندازی شود با عنوان «نقد و نظر»، که مقالات آن اختصاصاً به نقد برنامه‌ها، تحلیل‌ها و عملکرد گروه‌های چپ (با رعایت اصول احترام) بپردازد. هر شماره می‌تواند یک بحث اصلی داشته باشد – مثلاً نقد اقتصاد برنامه‌ی فلان حزب – و موافقان و مخالفان در آن بنویسند. با متمرکز کردن نقدها در چنین ارگانی، هم آرای مختلف ثبت می‌شود هم از پراکندگی بحث‌ها جلوگیری می‌شود.
  • فرهنگ‌سازی برای پذیرش عذرخواهی و بخشش: جزو لاینفک یک فرهنگ انتقادی سالم آن است که وقتی کسی واقعاً از اشتباه خود ابراز پشیمانی کرد، دیگران بزرگوارانه او را ببخشند و فرصت جبران دهند. متأسفانه در فرهنگ سیاسی ما، عذرخواهی نادر است و اگر هم کسی کند، دیگران آن را نشانه‌ی ضعف گرفته، ضربه‌شان را می‌زنند. این باید معکوس شود: باید عذرخواهی شجاعانه ارزش محسوب شود و پذیرندگان عذر هم معتبر شمرده شوند. شاید لازم باشد پیشکسوتان چپ پیشقدم شوند: مثلاً فرد شناخته‌شده‌ای بگوید «من در فلان تصمیم اشتباه کردم و عذر می‌خواهم» و دیگران حمایت کنند و بگویند «کار درستی کردی رفیق، حالا با هم جلو برویم.» چنین الگوهایی اگر در منظر عمومی تکرار شود، تابوی انتقاد از خود قطعاً خواهد شکست.

این پیشنهادها به همراه اقداماتی دیگر، در مجموع می‌تواند فضای گفت‌وگوی انتقادی را در جنبش چپ ایران نهادینه کند. هر حرکتی در این مسیر، حتی اگر کوچک و محدود باشد، ارزشی استراتژیک دارد؛ زیرا جنبشی که بر پایه‌ی عقلانیت انتقادی بازسازی شود، اشتباهات گذشته را تکرار نخواهد کرد و این بار در جدال تاریخی فرصت‌های بهتری برای پیروزی خواهد داشت.

جمع‌بندی و نتیجه‌گیری

جنبش چپ برای آن‌که از وضعیت تدافعی و بن‌بست کنونی خارج شود، نیازمند بازگشت به سنت پربار انتقادی مارکسیستی است. انتقاد و نقد از خود در معنای راستین مارکسیستی آن، نه یک تجمل نظری بلکه شرط بقا و پیشروی هر حرکت انقلابی است. مارکس و انگلس با نقد بی‌رحمانه‌ی همه‌چیز شروع کردند و لنین با پذیرش صریح اشتباهات، حزبش را از پرتگاه نجات داد . هر کجا چپ از این مسیر منحرف شده – چه به‌خاطر دگماتیسم، چه کیش شخصیت یا فرقه‌گرایی – ضربات مهلک خورده است. اکنون نیز راهی جز احیای همان روحیه‌ی نقاد وجود ندارد.

نکته‌ی اساسی در این بازگشت آن است که نقد و خودنقدی را به‌عنوان مکانیزم آزادی بفهمیم نه ابزار تنبیه و نظم‌آهنگ. در یک سازمان یا جامعه‌ی سوسیالیستی مطلوب، نقد نقش پلیس یا دادگاه تفتیش عقاید را بازی نمی‌کند؛ بلکه مانند رها کردن باد در یک اتاق بسته، هوای تازه و زندگی را به درون می‌دمد. اگر در گذشته، در دوره‌های استالینیستی، از نقد سوءاستفاده شد تا جو خفقان توجیه گردد، ما باید این میراث منفی را آگاهانه طرد کنیم. نقد در خدمت آزادی است: آزادی اندیشه، آزادی تحول و در نهایت آزادی انسان از قید اشتباهات و زنجیرهای خودساخته.

همچنین باید توجه داشت که نقد سطوح مختلفی دارد که به هم پیوسته‌اند: فردی، جمعی و ساختاری. نقد فردی یعنی هر رفیق آماده باشد کمبودهای خود را بپذیرد؛ نقد جمعی یعنی اعضای یک جنبش نسبت به مسیر و مشی جمعی خود ارزیابی مداوم داشته باشند؛ و نقد ساختاری یعنی حتی نهادها و اصول بنیادی خود را نیز در بوته‌ی آزمایش و پرسش قرار دهند (مثلاً یک حزب بسنجد آیا شکل سازماندهی‌اش کماکان کاراست یا نیاز به تغییر دارد). تنها با ترکیب این سه لایه است که نقد ما را به حقیقت و رهایی نزدیک می‌کند. اگر یکی را فدای دیگری کنیم نتیجه ناقص خواهد بود. چنان‌که در دنیا مشاهده شد، جنبشی که فقط خود فرد را منزه کند اما ساختارهای استثمار را نقد نکند به جایی نمی‌رسد؛ و برعکس، نقد صرف ساختارهای بیرونی بدون خودانتقادی افراد، به دورویی و نفاق می‌انجامد. پس پیوند نقد فردی، نقد جمعی و نقد ساختاری رمز موفقیت و بلوغ یک جنبش چپ است.

در پایان، باید تأکید کرد که نقد ریشه‌ای در سنت مارکسیستی نه از سر بدخواهی نسبت به رفقا، بلکه از سر وفاداری عمیق به آرمان رهایی‌بخش طبقه‌ی کارگر است. کسی که کاستی‌های رفیق یا سازمانش را گوشزد می‌کند، اگر این کار را از موضع همبستگی طبقاتی انجام دهد، در حقیقت دوست واقعی آن‌هاست. همان طور که جمله‌ای منسوب به لنین است: «بی‌رحم‌ترین انتقادها را از عزیزترین دوستانت پذیرا باش.» دوستی حقیقی در جنبش ما به معنای چشم‌پوشی بر عیب‌ها نیست؛ برعکس، یعنی کمک کنیم تا عیب‌ها برطرف شود و رفیق ما رشد کند. چنین نگرشی اگر حاکم شود، دیگر انتقاد شنیدن مایه‌ی شرم و آزردگی نخواهد بود، بلکه تبدیل به نشانه‌ی محبت و اعتماد می‌شود. هر عضو خواهد دانست که وقتی جمع از او انتقاد می‌کند، برای زمین زدنش نیست بلکه برای این است که دستش را بگیرد و بالاتر بکشد. اینجاست که آیینه‌ی نقد واقعاً آیینه‌ی رهایی می‌شود: همه‌ی ما خود را در آن می‌بینیم، ضعف‌ها را کنار می‌گذاریم و چهره‌ی متحد و مصمم خویش را بازمی‌یابیم.

به تعبیر استالین – که خود تجربه‌ی تلخ انحراف از نقد را داشت – حزبی که از انتقاد و انتقاد از خود نهراسد و اشتباهاتش را به‌موقع تصحیح کند، شکست‌ناپذیر می‌گردد؛ اما اگر خطاهای خود را بپوشاند و به خودرضایتی دچار شود، محکوم به نابودی است . این هشدار تاریخی را امروز باید با گوش جان شنید. نیروهای چپ اگر می‌خواهند بر تاریکی سرمایه‌داری و استبداد فائق آیند، باید نخست چراغ نقد را در خانه‌ی خویش روشن کنند. تنها از دل این روشنگری درونی است که سپیده‌ی پیروزی جمعی سر خواهد زد.

آرش حسام

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.