اتحاد فدائیان کمونیست
کار ، مسکن ، آزادی ، جمهوری فدراتیو شورائی!

آیینه‌ی رهایی یا تیغ فرقه‌گرایی؟ نقد و نقد از خود به شیوه‌ی مارکسیستی – بخش اول

«انتقاد و انتقاد از خود» در سنت مارکسیستی یکی از ارکان حیاتی مبارزه انقلابی به‌شمار می‌آید. کارل مارکس در نامه‌ی معروفش به روگه (۱۸۴۳) بر «نقد بیرحمانه‌ی هر آنچه موجود است» تأکید می‌کند – نقدی بی‌پروا که نه از نتایج خود می‌هراسد و نه از درافتادن با قدرت‌های مستقر . چنین رویکردی نشان می‌دهد چرا مارکسیست‌ها نقد را صرفاً ابزار توصیف جهان نمی‌دانند، بلکه آن را سلاحی برای تغییر جهان می‌شمارند. به بیان مارکس«:  فیلسوفان تنها جهان را به شیوه‌های گوناگون تعبیر کرده‌اند؛ مسئله اما بر سر دگرگون کردن جهان است.» نقد در این سنت، پیوندی ناگسستنی با پراتیک انقلابی دارد و پرولتاریا از آن برای رهایی خود بهره می‌گیرد.

این در حالی است که در سنت‌های فکری دیگر، جایگاه و غایت «نقد» شکل متفاوتی دارد. در اندیشه‌ی لیبرال، انتقاد بیشتر به مثابه حقی فردی برای اصلاح تدریجی وضع موجود قلمداد می‌شود و معمولاً از چهارچوب نظم سرمایه‌داری فراتر نمی‌رود. نقد در این سنت جنبه‌ی سازگارانه دارد و هرچند در کلام آزادی بیان را ارج می‌نهد، کمتر دست به نقد ریشه‌ای «همه‌چیز موجود» می‌زند. در سنت‌های مذهبی یا اخلاقی، مفهوم «نقد از خود» اغلب معادل اعتراف به گناه، توبه یا ملامت نفس است که هدفش پالایش فردی و اطاعت‌پذیری بیشتر است، نه تغییر ساختارهای ستم. برای مثال در آیین‌های مذهبی، مؤمنان تشویق به محاسبه‌ی نفس و اعتراف به خطاهای خود در خلوت می‌شوند که بیشتر عملی معنوی است تا مبارزه‌ای اجتماعی. حتی در فرهنگ عامه (سنت عرفی)، انتقاد غالباً با عیب‌جویی شخصی یا مچ‌گیری صرف اشتباهات دیگران خلط می‌شود . اما در سنت مارکسیستی، انتقاد سلاحی جمعی و رهایی‌بخش است؛ نه صرف ملامت فردی را برمی‌تابد و نه هیچ امر مقدسی (چه دین و چه دولت) را از تیغ نقد مصون می‌داند.

امروز و در شرایط بحران‌زده و پراکنده‌ی جنبش چپ، بازگشت به این شیوه‌ی اصیل انتقادی یک ضرورت فوری است. واقعیت آن است که بدون فرهنگ نقد و نقد از خود، نیروی‌های چپ در برابر نفوذ افکار ارتجاعی و سرخوردگی درونی آسیب‌پذیر می‌شوند . در فقدان نقد، اشتباهات تکرار و انباشت شده و اعتماد جمعی سلب می‌گردد. برعکس، احیای سنت انتقادی می‌تواند به مثابه آیینه‌ای برای جنبش عمل کند؛ آیینه‌ای که کاستی‌ها و انحرافات را بی‌رحمانه اما سازنده نشان می‌دهد تا نیروی رهایی‌بخش طبقه‌ی کارگر از زیر غبار کژروی‌ها بیرون بیاید . از این رو، پرسش مرکزی این است که چگونه می‌توان انتقاد و انتقاد از خود را از یک تیغ تفرقه‌افکن درونی به آیینه‌ی اتحاد و رهایی بدل کرد.

بخش اول: ریشه‌های نظری و فلسفی انتقاد و نقد از خود در مارکسیسم

۱. نگاه مارکس و انگلس به انتقاد به‌مثابه سلاح تغییر جهان

از دیدگاه مارکس و انگلس، نقد یک فعالیت صرفاً نظری یا بی‌طرف نیست بلکه مستقیماً در خدمت تغییر انقلابی قرار دارد. مارکس در همان جوانی (یادداشت‌های ۱۸۴۳) اعلام کرد که نقد باید “بیرحمانه” و رادیکال باشد، یعنی به ریشه‌ها بزند و از مواجهه با نتایج آن یا قدرت‌های حاکم نهراسد. این رویکرد تفاوتی اساسی با نقد آکادمیک صرف یا «نقد منصفانه» به معنای متعارف دارد که اغلب به مصالحه با وضعیت موجود می‌انجامد. انگلس و مارکس هر دو در عمل نشان دادند که نقد برای روشن کردن تضادهای جامعه و تدارک انقلاب به‌کار گرفته می‌شود. آنان در آثار مشترکشان – از ایدئولوژی آلمانی تا مانیفست کمونیست – بی‌وقفه به نقد دین، فلسفه و سیاست زمانه پرداختند تا آگاهی کاذب را کنار زده و سلاح نظری لازم برای برانداختن نظم کهن را فراهم کنند . به بیان دیگر، از منظر بنیان‌گذاران مارکسیسم «حقیقتِ انتقادی» انقلابی است؛ فلسفه‌ای که جهان را فقط تفسیر کند کافی نیست، بلکه باید در حکم ابزاری برای دگرگون‌سازی جهان به‌کار افتد . این تلقی انقلابی از نقد، مارکسیسم را بدل به رویکردی ضد‌دگماتیک کرد که مدام خود را نیز در پرتو شرایط نو بازنگری می‌کند.

۲. «نقد بی‌رحمانه‌ی همه‌چیز موجود»: نقد دین، فلسفه و ایدئولوژی

مارکس شعار «نقد بی‌رحمانه‌ی همه‌ی چیزهای موجود» را در تقابل با سنت‌های فکری پیش از خود طرح کرد. منظور او این بود که هیچ نهادی – از دین گرفته تا دولت و مالکیت – نباید از تیررس نقد مصون باشد. در واقع نخستین حوزه‌ای که مارکس آماج نقد قرار داد، دین بود. او در مقدمه‌ی نقد فلسفه‌ی حق هگل نوشت: «نقد دین پیش‌شرط هر نقدی است»؛ چرا که نقد دین با زدودن خیال‌پردازی‌های آسمانی، راه را برای نقد زمینی مناسبات قدرت باز می‌کند. مارکس نشان داد چگونه مذهب با وارونه جلوه دادن واقعیت‌ها، «افیون توده‌ها» می‌شود و مانع شناخت ستم دنیوی است . پس از نقد دین، نوبت به نقد فلسفه و ایدئولوژی‌های حاکم رسید. در کتاب ایدئولوژی آلمانی، مارکس و انگلس با نقد فلسفه‌ی تأملی آلمان (فوئرباخ، هگل و دیگران) اعلام کردند که «ایده‌های حاکم، ایده‌های طبقه‌ی حاکم‌اند» و باید بی‌رحمانه افشا شوند. همچنین آن‌ها در مانیفست همه‌ی ارزش‌های جامعه‌ی بورژوایی (از حقوق و اخلاق تا مفاهیم سنتی خانواده و ملت) را آماج نقد انقلابی قرار دادند. این روح انتقادی جسور یکی از وجوه تمایز مارکسیسم است که حتی در نقد خداناباورانه‌ی فوئرباخ نیز فراتر رفت و تمام مقدسات را بی‌حرمت کرد. به بیان مارکس، نقد باید به مثابه «سرِ بی‌رحم» انقلاب عمل کند و با شلاق خود هر چه کهن و پوسیده است را فرو ریزد . چنین نقدی البته صرف‌نظر از انصاف به‌معنای مرسوم آن انجام می‌شود؛ زیرا از دید مارکس «نقد منصفانه» اغلب نام دیگری برای کند کردن تیغ نقد و عقیم‌سازی آن است. در مقابل، نقد واقعی ممکن است به نظر بی‌انصاف یا ویرانگر آید، اما همواره حقیقت‌جویی و رهایی انسان را هدف گرفته است. این رویکرد در نقد دین، نقد دولت (مثلاً افشای ماهیت دولت به‌عنوان ابزار ستم طبقاتی در جنگ داخلی در فرانسه) و نقد اقتصاد سیاسی سرمایه‌داری (در سرمایه) به خوبی مشهود است.

۳. نقش دیالکتیک در مواجهه با خطا، بن‌بست و ضرورت بازنگری

مارکسیسم یک دستگاه بسته‌ی فکری نیست؛ پویایی دیالکتیکی آن ایجاب می‌کند که تئوری در برخورد با واقعیت‌های نوین و خطاهای گذشته خود را تصحیح کند . اینجاست که نقد از خود دیالکتیکی معنا می‌یابد. دیالکتیک هگلی – که مارکس آن را از سر و ته بازگرداند – بر حرکت از خلال تضادها و رفع تناقضات بنا شده است. پس برای یک مارکسیست، مواجهه با اشتباهات و بن‌بست‌ها نه تنها مایه‌ی شرمساری نیست بلکه موتور پیشرفت دانش و مبارزه است. لنین به پیروی از همین منطق دیالکتیکی تأکید می‌کرد که حزب انقلابی باید صادقانه خطاهایش را بپذیرد و آن‌ها را تحلیل کند. او صراحتاً گفت: «صراحت در اعتراف به اشتباه، یافتن علل آن، بررسی شرایطی که آن را موجب شد و بحث دقیق درباره‌ی راه‌های اصلاح آن، نشان حزبِ جدی است» . این رویکرد لنینی بیان دیگری از همان اصل دیالکتیکی است که حقیقت از دل نقد و نفی خطا متولد می‌شود. در عمل نیز لنین پس از هر عقب‌نشینی یا شکست – از ماجرای کمون پاریس که آموزه‌ی کسب قدرت را بازبینی کردند تا عقب‌نشینی به سیاست نوین اقتصادی (نپ) – با رویکردی انتقادی درس‌های جدیدی استخراج می‌کرد. دیالکتیک مارکسیستی اجازه نمی‌دهد که اشتباهات زیر فرش پنهان شوند؛ برعکس، آن‌ها را به مثابه تضادهای برطرف‌کردنی آشکار می‌سازد. انگلس زمانی نوشت که مارکسیسم در هر گام با نقد اشتباهات خویش تکامل می‌یابد.  خودِ مارکس نیز پس از تجربه‌ی کمون پاریس، در پیشگفتار ۱۸۷۲ بر مانیفست تنها «تصحیحی» که وارد کرد این بود که طبقه‌ی کارگر نمی‌تواند به سادگی ماشین دولتی موجود را تصاحب کند و باید آن را در هم بشکند – درسی که مستقیم از نقد تجربه‌ی عملی آموخته شد. بنابراین در سنت مارکسیستی، نقد از خود یک فرآیند دیالکتیکی است که به‌محض مشاهده‌ی نشانه‌های بن‌بست یا خطا کلید می‌خورد و با نفی خلاق آن‌ها، راه نوینی فراسوی جنبش می‌گشاید. این شیوه، حزب و جنبش را در یک تحول مداوم نگه می‌دارد و از دگماتیسم و رکود فکری جلوگیری می‌کند.

۴. مرزبندی با خوانش‌های فردگرایانه یا روان‌شناختی از «نقد از خود»

یکی از سوءتفاهم‌های رایج آن است که «نقد از خود» مارکسیستی را با مفاهیمی چون عذاب وجدان فردی، پشیمانی اخلاقی یا شرمساری شخصی یکی بگیرند. اما از دیدگاه مارکسیست‌ها، نقد از خود هرگز به معنای خودزنی روان‌شناختی یا اعتراف‌گیری مذهبی نیست. نقد از خود مارکسیستی یک عمل سیاسی-تشکیلاتی و آگاهانه است نه صرف ابراز ندامت فردی. در سنت‌های مذهبی، اعتراف به گناه در حضور کشیش یا در خلوت شبانه نوعی تزکیه‌ی روح تلقی می‌شود؛ فرد خطاکار با ابراز شرمساری قرار است بخشوده شود و به اطاعت از نظم پیشین بازگردد . اما در سنت مارکسیستی، هدف از خودانتقادی هرگز تحقیر فرد یا تثبیت نظم موجود نیست، بلکه ارتقای آگاهی جمعی و اصلاح مسیر مبارزه است. تفاوت ظریف اینجاست : در نقد از خود مارکسیستی، سوژه‌ی انتقاد یک فرد منفرد در برابر قدرتی مافوق (خدا، وجدان، رهبر) نیست؛ بلکه جمع انقلابی در برابر آیینه‌ی اهداف و اصول خود قرار می‌گیرد. به قول مائو تسه‌تونگ، انتقاد درونی حزب باید مانند شستشوی منظم غبار از چهره باشد تا نیروی پیش‌برنده‌ی انقلاب پاک و تازه بماند . او هشدار می‌داد که انتقاد نباید به تسویه‌حساب شخصی تنزل پیدا کند و هدف از آن تصفیه‌ی کینه یا تحقیر رفقا نیست . این سخن مائو مرزبندی روشنی با مفهوم رایج «انتقاد از خود» به منزله‌ی اعتراف به گناه دارد؛ در نقد مارکسیستی، اعتراف فردی کافی نیست، باید علل عینی لغزش‌ها در ساختار و شرایط مبارزه هم واکاوی شود. همچنین عنصر رهایی‌بخش و فعال در آن پررنگ است: فرد یا جمع پس از پذیرفتن خطا، منفعل و سرخورده گوشه‌نشین نمی‌شود بلکه با انرژی بیشتری برای رفع خطا بسیج می‌گردد . بنابراین احساس گناه، توبه‌ی صرف یا خودخوری روانی جایی در سنت انتقادی مارکسیستی ندارد. حتی در زبان و ادبیات چپ کلاسیک، به جای ادبیات عاطفی گناه و توبه، از واژگانی چون «اشتباه»، «انحراف» و «تصحیح» استفاده می‌شود که همه بار علمی-سیاسی دارند نه اخلاقی صرف. مارکسیسم با این مرزبندی تلاش می‌کند نقد از خود را از گرداب فردگرایی و احساس‌گرایی برهاند و آن را به سطح کنشی جمعی و عقلانی برای پیشبرد مبارزه ارتقا دهد.

بخش دوم: تجربه‌ی تاریخی انتقاد و نقد از خود در جنبش کارگری و احزاب مارکسیستی

۱. شیوه‌ی انتقاد و انتقاد از خود در حزب بلشویک دوران لنین

در سال‌های ابتدایی شکل‌گیری حزب بلشویک و نیز پس از پیروزی انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، نقد و خودانتقادی به عنوان یک روش بلشویکی جا افتاده بود . لنین شخصاً فضای نسبتاً باز بحث و انتقاد را درون حزب تشویق می‌کرد، هرچند انضباط انقلابی نیز سخت رعایت می‌شد. برای نمونه، در کنگره‌های اولیه‌ی حزب، اعضا می‌توانستند نسبت به خط‌مشی‌ها مخالفت کنند و حتی پس از انقلاب نیز در موضوعاتی مانند پیمان برست‌لیتفسک یا سیاست‌های اقتصادی، بحث‌های داغی درگرفت که لنین با وجود اختلاف نظر، اهمیتشان را در پالایش خط مشی حزب می‌دید. لنین انتقاد از خود را ضامن بقا و رشد حزب می‌دانست. او در ۱۹۰۴ (جزوه‌ی یک گام به پیش، دو گام به پس) اشاره کرد که حزب سوسیال‌دمکرات روسیه با «نقد از خود و افشای بی‌رحمانه‌ی کاستی‌های خویش» توانسته است در مسیر درست گام بردارد. همچنین در ۱۹۲۰، لنین در اثر مشهور بیماری کودکی “چپ‌روی ” تصریح کرد که پذیرش صادقانه‌ی اشتباهات و تحلیل علل آن‌ها نشانه‌ی حزب جدی و انقلابی است . او معتقد بود یکی از عوامل سقوط احزاب انقلابی گذشته این بوده که دچار غرور شدند و جرأت نکردند ضعف‌های خود را ببینند؛ اما بلشویک‌ها نباید از بیان ضعف‌های خویش بترسند، چرا که «ما با گفتن حقیقت ضعف‌هایمان، خواهیم توانست بر آن‌ها فائق آییم» . در دوران لنین مصادیق متعددی از این روحیه دیده می‌شود: پس از جنگ داخلی و آغاز نپ (NEP)، حزب صادقانه اعتراف کرد که سیاست کمونیسم جنگی دیگر کارایی ندارد و باید عقب‌نشینی تاکتیکی کند – این در واقع یک خودانتقادی عملی از سیاست‌های قبلی بود که لنین با شجاعت آن را رهبری کرد. به طور خلاصه، در زمان لنین نقد درون‌حزبی مترادف با اصلاح مستمر خط مشی بود نه انگ خیانت. هرچند در ۱۹۲۱ با ممنوعیت جناح‌بندی در حزب، آزادی نقد سازمان‌یافته محدود شد، اما خود لنین حتی در بستر بیماری نیز از کادرهای حزبی (از جمله استالین) انتقاد کرد و وصیت‌نامه‌ی سیاسی‌اش سرشار از هشدارهای انتقادی نسبت به آینده‌ی حزب بود. می‌توان گفت در سنت لنینی، انتقاد و وحدت به‌موازات هم ارزش‌گذاری می‌شدند: انتقاد برای اصلاح خط و حفظ وحدت واقعی، نه حذف رقبا. این میراث مثبتی بود که متأسفانه دوامی نیافت.

۲. چرخش مفهوم انتقاد به‌سوی سرکوب‌گری در دوره‌ی استالین

پس از مرگ لنین، در دوران زمامداری ژوزف استالین، شعار «انتقاد و انتقاد از خود» همچنان به طور رسمی تکرار می‌شد اما محتوا و کارکرد آن دستخوش تحولی منفی گردید. استالین در میانه‌ی دهه ۱۹۲۰ بر اهمیت خودانتقادی تأکید لفظی زیادی داشت – مثلاً در ۱۹۲۸ نوشت : «رفقا، به‌گمان من خودانتقادی برای ما مانند هوا و آب ضروری است… بدون آن حزب ما نمی‌تواند پیشرفت کند».  او اصرار داشت که انتقاد از خود باید یک سلاح دائمی در زرادخانه‌ی بولشویسم باشد و نباید صرفاً امری موقتی تلقی شود . اما در عمل فضای استالینی اجازه‌ی انتقاد واقعی را نمی‌داد. آنچه به نام نقد و خودنقدی اجرا می‌شد، بیشتر به سلسله جلسات فرمایشی و اعتراف‌گیری‌های اجباری شباهت داشت. از اوایل دهه ۱۹۳0، به‌ویژه طی پاکسازی‌های بزرگ (۱۹۳۶–۱۹۳۸)، بسیاری از کادرها و اعضای حزب کمونیست مجبور به «خودانتقادی» نمایشی شدند. به عنوان نمونه، در دادگاه‌های نمایشی مسکو، بولشویک‌های قدیمی (کامنف، زینوویف، بوخارین و دیگران) زیر فشار شدید روانی و شکنجه مجبور شدند به «خطاهای» خیالی خود اعتراف کنند و ابراز ندامت نمایند – اعترافاتی که سپس مستمسکی برای اعدامشان شد. این فرایند، وارونه‌ی کامل معنای اصیل نقد بود و آن را به ابزاری برای نابودی اعضا بدل کرد . در واقع اعترافات اجباری در دوران استالین را می‌توان افراطی‌ترین شکل کژدیسه‌شده‌ی نقد از خود دانست که هیچ شباهتی به خودانتقادی آگاهانه و داوطلبانه‌ی لنینی نداشت . یک تحلیل تاریخی چنین بیان می‌کند: نقد و خودنقدی که در ابتدا وسیله‌ای برای بهبود جمعی و شناسایی صادقانه‌ی ریشه‌ی مشکلات بود، به سرعت به بازی مقصریابی و توبه‌نامه برای کوتاهی‌های ایدئولوژیک خیالی تبدیل شد . افراد در این بازی می‌بایست خود را به پای حزب بیندازند و طلب بخشش کنند – و غالباً این بخشش هرگز شامل حالشان نمی‌شد. در فضای رعب دوران استالین، انتقاد از بالا آزاد بود اما انتقاد از پایین به‌شدت سرکوب می‌شد. اعضای عادی می‌بایست از خود انتقاد کنند، اما اجازه نداشتند رهبری را به نقد بکشند. اگر انتقادی هم از رهبری طرح می‌شد، منتقد فوراً برچسب “دشمن مردم” می‌خورد . چنین مکانیسمی، نقد را بدل به تیغ فرقه‌گرایی و حذف فیزیکی کرد. بی‌سبب نیست که در فرهنگ سیاسی آن دوره، واژه‌ی «خودانتقادی» لرزه بر اندام کادرها می‌انداخت، چرا که معمولاً پیش‌درآمدی بر سقوط و پاکسازی بود. با این همه، خود استالین گهگاه نسبت به انحراف بوروکراتیک هشدار می‌داد و ریاکارانه می‌گفت عدم وجود انتقاد در حزب خطاست که «کادرها را نابود می‌کند» .او حتی رسماً اعلام کرد «این شعار [خودانتقادی] چیز جدیدی نیست و از روز نخست شکل‌گیری بولشویسم بنیاد ما بوده است». اما واقعیت آن است که در دوران استالین، جو خفقان و کیش شخصیت، امکان هرگونه نقد واقعی را از بین برده بود. نقد درونی حزب به مراسمی تصنعی فروکاسته شد که نه برای اصلاح بلکه برای تسویه به‌کار می‌رفت. این چرخش فاجعه‌بار، لطمات جبران‌ناپذیری به جنبش کمونیستی وارد کرد؛ چرا که خلاقیت و نیروی زنده‌ی حزب را نابود ساخت و فضایی آکنده از ترس و عدم‌اعتماد پدید آورد.

۳. تجربه‌ی مائوییسم و «خودانتقادی» در انقلاب فرهنگی چین

در چینِ عصر مائو تسه‌تونگ، مفهوم «انتقاد و انتقاد از خود» بسیار برجسته شد و شکل‌های خاصی به خود گرفت. مائو فصل مستقلی از کتاب سرخ معروف خود را به «نقد و خودنقدی» اختصاص داد و بارها تأکید کرد که این رویه یکی از ویژگی‌های ممتاز حزب کمونیست چین است . در ادبیات مائو، استعاره‌های گویایی برای ضرورت نقد مستمر به‌کار رفت: «اگر اتاق را مرتب جارو نکنیم، گرد و خاک جمع می‌شود؛ چهره‌ی ما اگر شسته نشود چرکین می‌گردد؛ همین‌طور افکار رفقا و کار حزب نیز نیاز به رفت‌وروب دارد» .او توصیه می‌کرد که انتقاد و خودانتقادی را به‌موقع انجام دهید و عادت نکنید که تنها پس از وقوع حوادث به انتقاد بپردازید . همچنین هشدار مشهور مائو این بود که نباید پس از کسب پیروزی دچار خودرضایتی شد؛ باید بی‌وقفه کمبودهای خود را گوشزد کنیم و بر آن‌ها فائق آییم . مائو معتقد بود «انتقاد درون‌حزبی سلاحی برای تحکیم حزب و افزایش توان رزمی آن است» و نباید اجازه داد به تخریب شخصیتی افراد بینجامد. او تصریح داشت که هدف نقد، افزایش ظرفیت مبارزاتی حزب برای پیروزی در مبارزه‌ی طبقاتی است، نه بهانه‌ای برای حمله‌ی شخصی به این یا آن «رفیق».

با این حال، در عمل طی انقلاب فرهنگی (۱۹۶۶-۱۹۷۶) چین، شیوه‌هایی از نقد و خودانتقادی رواج یافت که از مسیر سازنده‌ی مدنظر مائو خارج شد و به اشکال خشن و توده‌ای از تحقیر و آزار بدل گردید. در این دوره، مفهوم «مبارزه‌ی ایدئولوژیک» به اوج خود رسید و جلسات« struggle sessions » (که در فارسی می‌توان آن را «جلسات انتقاد تند و علنی» نامید) برگزار می‌شد. در این تجمعات عمومی، افرادی که به داشتن تفکر «ضدانقلابی» یا «بورژوایی» متهم بودند، مجبور می‌شدند در برابر جمعیت عظیم دانشجویان یا کارگران زانو بزنند و مورد انتقاد و تحقیر قرار گیرند . آنان غالباً پلاکاردی حاوی اتهاماتشان به گردن آویخته و توسط گاردهای سرخ با شعارها و فریادها «محکوم» می‌شدند. این جلسات به ضرب و شتم فیزیکی و شکنجه‌ی روانی نیز می‌انجامید و در مواردی حتی به مرگ سوژه‌های انتقاد ختم می‌شد. تصویری مشهور از آن دوران، صحنه‌ی مبارزه‌ی علنی با لیو شائوچی (رئیس جمهور چین و از رهبران حزب) است که در ۱۹۶۷ توسط گاردهای سرخ در انظار عموم تحقیر شد . او را واداشتند کلاه‌نمدی تحقیرآمیز بر سر بگذارد و در حالی که دانشجویان کتاب‌های سرخ مائو را تکان می‌دادند از «خطاهایش» ابراز ندامت کند. اینگونه صحنه‌ها نشان می‌دهد چگونه خودانتقادی اجباری به تیغه‌ی برانی علیه کادرهای حزبی بدل گردید.  به عبارتی، در انقلاب فرهنگی، نقد از خود به‌جای آن که فرآیندی درونی و آموزنده باشد، تبدیل به مجازاتی علنی و ترور شخصیت شد. بسیاری از مبارزان قدیمی حزب – از جمله لیو شائوچی – در جریان چنین آزارهایی جان باختند یا به انزوا و خودکشی کشیده شدند. البته باید توجه داشت که مائو خود در اواخر دوران حیات، نسبت به افراط‌ها هوشیار شد و مثلاً کمپین بازبینی‌ای را آغاز کرد که به «انتقاد از جناح چهار نفره» معروف شد. اما در مجموع، تجربه‌ی چین در انقلاب فرهنگی چهره‌ی متناقضی از نقد و خودنقدی بر جای گذاشت: از سویی میلیون‌ها نفر را به مشارکت سیاسی مستقیم واداشت و انرژی انقلابی عظیمی آزاد کرد، و از سوی دیگر در غیاب سازوکارهای دموکراتیک پایدار، به هرج‌ومرج و تسویه‌حساب کشیده شد. پس از مائو، دنگ شیائوپینگ این رویه‌های افراطی را متوقف کرد و جلسات «خودانتقادی» اجباری را از میان برداشت. اما به طور کلی تجربه‌ی چین نشان می‌دهد اگر نقد از خود با ساختارهای دموکراتیک و ضابطه‌مند همراه نباشد، می‌تواند از آیینه‌ی رهایی به تیغ فرقه‌گرایی بدل شود.

تصویر: لیو شائوچی (رئیس کشور چین) در جریان یک جلسه‌ی «مبارزه» در سال ۱۹۶۷ توسط گاردهای سرخ تحت تحقیر و انتقاد علنی قرار گرفته است. این یکی از نمونه‌های افراطی «خودانتقادی» اجباری در انقلاب فرهنگی چین بود که به مرگ یا کنارگذاری بسیاری از رهبران انجامید. چنین رفتارهایی نمونه‌ی سوءاستفاده‌ی مخرب از سنت انتقادی مارکسیستی است که پیامدهای ویرانگری برای انسجام جنبش داشت.

۴. نمونه‌های مترقی و متوازن: کمون پاریس، شوراهای کارگری، جریان‌های چپ نو

در کنار تجربیات منفی، تاریخ جنبش‌های چپ شاهد نمونه‌هایی نیز بوده که انتقاد جمعی سازنده را به نمایش گذاشته‌اند. کمون پاریس ۱۸۷۱ را می‌توان نخستین حکومت کارگری دانست که سازوکارهای پاسخ‌گویی و نقدپذیری را نهادینه کرد. در کمون، نمایندگان مردم با رأی عمومی برگزیده می‌شدند و مهم‌تر آن‌که در هر زمان قابل عزل و بازخواست بودند. مارکس با تحسین این ویژگی کمون نوشت اعضای آن «مسئول و در فاصله‌های کوتاه قابل‌عزل بودند». به تعبیر او، کمون یک نهاد کارورز (عمل‌گرا) و نه صرفاً پارلمانی بود که اجازه می‌داد توده‌های مردم مستقیماً امور را در دست گیرند . این ساختار دموکراتیک نوین به هر شهروند فعال امکان می‌داد عملکرد نمایندگان را بی‌پروا نقد کند و در صورت نارضایتی، آنان را برکنار نماید. همچنین در باشگاه‌های کارگری و مجامع عمومی پاریس آزادانه درباره‌ی سیاست‌های کمون بحث و حتی آن‌ها را نقد می‌کردند . چنین فضایی از شور و مشارکت مردمی، به گفته‌ی ناظران، “هر خیابان پاریس را به مجمعی برای مباحثه” تبدیل کرده بود . بدین ترتیب کمون پاریس نشان داد که نقد سازنده و وحدت مبارزاتی می‌توانند همزیستی داشته باشند؛ ساختار کمون به گونه‌ای بود که نقد توده‌ای نه‌تنها تضعیف‌کننده نبود بلکه به تصحیح فوری خطاها و تقویت همبستگی می‌انجامید.

در شوراهای کارگری (مثلاً شوراهای روسیه ۱۹۰۵ و ۱۹۱۷، یا شوراهای کارگران در انقلاب آلمان ۱۹۱۸) نیز ما شاهد نمونه‌هایی از دمکراسی مستقیم بودیم که امکان نقد از پایین را فراهم می‌کرد. کارگران در مجامع عمومی شوراها سیاست‌های نمایندگانشان را بحث و نقد می‌کردند. شورای پتروگراد ۱۹۰۵ سخنرانی‌های تند و تیز منتقدانه نسبت به حزب‌ها را تاب آورد و حتی منشویک‌ها و بلشویک‌ها یکدیگر را در حضور کارگران مورد انتقاد قرار می‌دادند – این خود نشان از پلورالیسم درون‌جنبشی داشت. در نمونه‌های بعدی، مثلاً انقلاب اسپانیا ۱۹۳۶، بسیاری از کمون‌های خودگردان و واحدهای میلیشیایی وجود داشتند که تصمیمات را به صورت جمعی می‌گرفتند و اشتباهات فرماندهان را بی‌پروا گوشزد می‌کردند. هرچند این نمونه‌ها غالباً در میانه‌ی جنگ و فشار، دوام طولانی نیافتند، اما نشان دادند که فرهنگ خودمدیریتی کارگری ظرفیت بالایی برای پذیرش نقد جمعی دارد.

همچنین در جریان‌های چپ نو دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، نوعی بازگشت به سنت انتقادی مشهود است. چپ نو که از سرخوردگی از استالینیسم و بوروکراسی احزاب قدیم پدید آمد، شعار دمکراسی مشارکتی و ساختارشکنی سلسله‌مراتب را در جنبش‌های دانشجویی، ضدجنگ و فمینیستی مطرح کرد. آنان تأکید داشتند که نباید اشتباهات پدران ایدئولوژیک خود را تکرار کنند. از این رو نوعی خودانتقادی نسلی رخ داد: نسل جدید انقلابیون آشکارا نقد کرد که احزاب کمونیست رسمی آزادی‌کُش و دگم شده‌اند. سازمان‌هایی چون دانشجویان برای جامعه دموکراتیک (SDS) در آمریکا یا جنبش‌های مه ۶۸ اروپا، ضداقتدارگرایی را سرلوحه گذاشتند و می‌کوشیدند سبک سازماندهی افقی و شورایی را جایگزین مدل‌های متمرکز کنند . آنها خواهان «نوسازی دموکراتیک دائمی» در تشکل‌های خود بودند . به تعبیر یک پژوهشگر، چپ نو خود را جنبشی می‌دانست که در برابر چپ کهنه (احزاب استالینیستی و سوسیال‌دمکراتیک) شوریده است و سیاست را محتاج تجدید مستمر می‌بیند . هرچند چپ نو نیز با چالش‌های خود (از جمله ضعف تشکیلاتی) مواجه شد، اما دستاورد بزرگش بازگرداندن روح نقادی و پرسش‌گری به پیکره‌ی چپ بود. مباحثات درونی گروه‌های رادیکال آن دوران – از جنبش حقوق مدنی گرفته تا گروه‌های رهایی زنان – مملو از نقد صریح راهبردها، نقش‌ها و حتی بررسی سوگیری‌های ناآگاهانه‌ی اعضا بود. برای مثال، در جنبش زنان، فعالان خودآگاهی (consciousness raising) را تمرین می‌کردند که گونه‌ای نقد از خود جمعی در باب نقش‌های جنسیتی محسوب می‌شد. بنابراین، تجربه‌ی چپ نو نشان داد که نقد اگر در فضای دموکراتیک و رفیقانه صورت گیرد، مایه‌ی بالندگی جنبش است نه تفرقه. بسیاری از درس‌آموخته‌های چپ نو مانند تأکید بر شفافیت، چرخش مسئولیت‌ها، رد کیش شخصیت و توجه به اقلیت‌ها ، امروزه در سازمان‌های مترقی جهان به‌عنوان اصول استاندارد پذیرفته شده‌اند.

در جمع‌بندی تاریخی می‌توان گفت مرز میان نقد سازنده و نقد نابودگر در جنبش‌های چپ، وابسته به شرایط ساختاری و فرهنگی حاکم بر آن جنبش بوده است. هرجا سازوکارهای دموکراتیک، شفافیت و اعتماد متقابل وجود داشته، نقد و خودنقدی به مثابه آیینه‌ی رهایی عمل کرده است؛ مانند کمون‌ها، شوراها و جنبش‌های نوین. برعکس، هرجا تمرکز قدرت، کیش شخصیت یا جنگ جناحی دست بالا را داشته، نقد به تیغ حذف و فرقه‌گرایی تبدیل شده است؛ مانند دوران استالین یا انقلاب فرهنگی. این تجارب تاریخی برای چپ معاصر حاوی این درس است که کیفیت نقد را نه صرف نیت افراد، بلکه بستر نهادی و آزادی سیاسی تعیین می‌کند.

 ادامه دارد …

آرش حسام

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.