اتحاد فدائیان کمونیست
کار ، مسکن ، آزادی ، جمهوری فدراتیو شورائی!

فرقه‌گرایی زیر لوای سوسیالیسم و کمونیسم

جنبش سوسیالیستی و کمونیستی در ایران بیش از یک سده سابقه دارد؛ از روزگار انقلاب مشروطه و نخستین هسته‌های سوسیال دموکراسی، تا تشکیل حزب کمونیست ایران در ابتدای قرن بیستم و سپس نسل‌های پیاپی مبارزان چپ در نهضت ملی، سازمان‌های چریکی دهه ۱۳۵۰ (مانند چریک‌های فدایی خلق و گروه‌های منشعب از آن) و دیگر نیروهای مارکسیست پس از انقلاب ۱۳۵۷. در این مسیر طولانی، کمونیست‌های ایران هزینه‌های انسانی هنگفتی پرداخته‌اند؛ از سرکوب و زندان در دوره پهلوی گرفته تا اعدام‌های دسته‌جمعی جمهوری اسلامی. به‌عنوان نمونه، در تابستان ۱۳۶۷ به فرمان خمینی چند هزار زندانی سیاسی – عمدتاً وابسته به سازمان‌های چپ و مخالف حکومت – مخفیانه اعدام و در گورهای جمعی دفن شدند . با این حال، با وجود چنین میراث تاریخی پرباری، امروز جنبش کمونیستی ایران به‌جای یک نیروی متحد و توده‌ای، بیشتر در قالب فرقه‌ها و گروه‌های پراکنده به حیات خود ادامه می‌دهد. این واقعیت متناقض است با آرمان بین‌المللی مارکسیسم که ندا سر می‌دهد «کارگران جهان متحد شوید!».

مسئله اساسی این است که چرا جنبشی با آن پیشینه درخشان و فداکاری‌های فراوان، نتوانسته به انسجام و وحدت مطلوب دست یابد؟ ده‌ها سال است که ضرورت ایجاد یک حزب کمونیست سراسری و پیشتاز در میان فعالان احساس می‌شود، اما چنین حزبی هنوز پا به عرصه وجود نگذاشته است . به بیان دیگر، چرا حاصل یک قرن مبارزه ضدسرمایه‌داری اکنون چیزی جز چندپارگی فرقه‌ای نیست؟ این مقاله در پی پاسخ به این پرسش است.

تعریف فرقه‌گرایی در سنت مارکسیستی

فرقه‌گرایی (سکتاریسم) در ادبیات مارکسیستی صرفاً به معنای انشعاب سازمانی یا وجود گروه‌های متعدد نیست، بلکه بیشتر اشاره به نوعی بینش و مشی سیاسی دارد. در سنت مارکس، انگلس و لنین، فرقه سیاسی گروهی است کوچک و خودمرکز که به‌جای پیوند خوردن با مبارزات وسیع طبقه کارگر، در حصار تنگ ایدئولوژی و منافع محفلی خویش باقی می‌ماند. مارکس و انگلس با فرقه‌گرایی در جنبش کارگری به‌شدت مقابله می‌کردند و بر ضرورت ایجاد تشکل‌های توده‌ای غیرفرقه‌ای تأکید داشتند. به عنوان نمونه، مارکس هنگامی که مشاهده کرد برخی مدعیان «مارکسیسم» به ورطه فرقه‌گرایی افتاده‌اند (در اواخر عمرش)، با طعنه مشهور خود اظهار داشت: «اگر اینها خود را مارکسیست می‌دانند، من مارکسیست نیستم» . این جمله نشانگر مرزبندی قاطع او با کسانی است که اندیشه‌اش را به شکل دگم و فرقه‌ای برداشت می‌کردند. لنین نیز که تجربه رهبری عملی جنبش انقلابی را داشت، فرقه‌گرایی و چپ‌روی را بیماری‌های دوران «طفولیت» جنبش قلمداد می‌کرد؛ از دید لنین برخی مارکسیست‌ها در ناپختگی سیاسی به این بیماری‌ها آلوده می‌شوند و ناآگاهانه به روند انقلاب سوسیالیستی صدمه می‌زنند  . به همین دلیل، لنین در رسالهٔ مشهور خود «بیماری کودکی چپ‌روی در کمونیسم» (۱۹۲۰) ضرورت انعطاف‌پذیری در تاکتیک‌ها و پرهیز از مشی سکتاریستی را به‌عنوان درسی اساسی برای کمونیست‌های انقلابی برجسته کرد  .

در یک نگاه کلی، تقابل «حزب انقلابی» و «فرقه» در اندیشه مارکسیستی چنین است: حزب انقلابی سازمانی است ریشه‌دار در طبقه کارگر که ضمن پایبندی به اصول، حاضر به اتحاد عمل گسترده و کار توده‌ای است؛ در مقابل، یک فرقه سیاسی دیدگاهی محدود و خودبسنده دارد و از توده‌ها جدا می‌افتد. سکتاریسم به‌عنوان یک گرایش ایدئولوژیک-سیاسی اکنون بخش‌های زیادی از چپ را در بر گرفته است؛ بسیاری از گروه‌های کمونیست ایران چنان به سبک کار سکتاریستی خو کرده‌اند که حتی کمتر رقبای خود را به این صفت خطاب می‌کنند – شاید زیرا این خصلت را کاملاً درونی کرده و در خود نیز می‌بینند . در واقع، فرقه‌گرایی به جزئی از پرنسیب‌های ناگفته‌ی آن‌ها بدل شده و تصفیه‌حساب با رقبا نیز دقیقاً به شیوه‌ای سکتاریستی انجام می‌شود که ارتباطی با مصالح طبقه کارگر پیدا نمی‌کند . نکته مهم دیگر آن است که در سنت مارکسیستی، قطب متضاد سکتاریسم، تشکل‌یابی پرولتاریا به‌عنوان یک طبقه است . به بیان روشن‌تر، هر کجا گرایش‌های سکتاریستی حاکم شوند، عملاً در برابر سازمان‌یابی مستقل و متحدکننده کارگران ایستاده و راه را بر شکل‌گیری یک حزب وسیع طبقاتی سد می‌کنند . بنابراین فرقه‌گرایی را می‌توان نوعی انحراف خرده‌بورژوایی دانست که به‌جای نمایندگی واقعی منافع طبقه کارگر، بیش‌تر به حفظ هویت گروهی و منافع قشری خود دل‌بسته است.

تاریخچه‌ی فرقه‌گرایی در جنبش کمونیستی ایران

سابقه فرقه‌گرایی در جنبش کمونیستی ایران کمابیش با تاریخ خود این جنبش تنیده شده است. پس از اوج‌گیری حزب توده ایران در دهه ۱۳۲۰ خورشیدی و سپس ضربات سرکوب حکومتی، اولین نشانه‌های چنددستگی جدی پدیدار شد. حزب توده که زمانی تنها تشکل سراسری چپ بود، در پی فشار حکومت و اختلافات درونی دچار ریزش و پراکندگی گردید.

در دهه‌های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰، سرکوب شدید دولتی از یک‌سو و تأثیر گرایش‌های جهانی چپ (مانند مائوئیسم، جنبش چریکی آمریکای لاتین و…) از سوی دیگر، به رشد گروه‌های کوچک زیرزمینی انجامید. این روند در دهه ۱۳۵۰ به اوج رسید؛ نسل جوان مبارزان که از سازش‌کاری حزب توده سرخورده بودند، به مشی مبارزه مسلحانه روی آوردند و سازمان‌های متعددی را بنا نهادند. سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران، مجاهدین مارکسیست (بعدها سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر)، گروه‌های موسوم به «خط سوم» مانند رزمندگان و نیز محافل کوچکتری در این دوران فعال شدند. هر یک از این گروه‌ها خود را یگانه جریان درست و انقلابی می‌پنداشت و دیگران را منحرف یا سازشکار می‌شمرد. فضایی از انحصار حقیقت انقلابی شکل گرفته بود که همکاری میان این نیروها را بسیار دشوار می‌کرد. نمونه بارز این رویکرد فرقه‌ای را حتی در بزرگداشت جان‌باختگان می‌شد دید: هر گروه صرفاً شهیدان متعلق به سازمان خودش را گرامی می‌داشت و شهدای سایر گروه‌های چپ عملاً نادیده گرفته می‌شدند . برای مثال، فدایی‌ها فقط از جان‌باختگان سازمان خود یاد می‌کردند، پیکاری‌ها از شهدای پیکار، راه کارگری‌ها از کادرهای خودشان و همین‌طور تا آخر . چنین رفتاری که گویی هر جریان، مالک انحصاری مبارزانش بود، نمونه ساده‌ای از گروه‌پرستی (سکتاریسم) در عمل محسوب می‌شود .

با پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ و گشایش فضای سیاسی، انتظار می‌رفت نیروهای مارکسیست در قالب یک حزب یا جبهه متحد عرض‌اندام کنند. اما عملاً عکس این امیدواری رخ داد. در سال‌های نخست پس از انقلاب، اختلافات ایدئولوژیک و استراتژیک میان گروه‌های چپ شدت گرفت و موجی از انشعابات در سازمان‌های موجود پدید آمد. چریک‌های فدایی خلق به دو جناح اکثریت و اقلیت تجزیه شدند؛ سازمان پیکار از مجاهدین جداشده شکل گرفته بود و خود در سال ۱۳۶۰ انشعاب کرد؛ اتحادیه کمونیست‌های ایران (گروه سربداران) دست به قیام نافرجام آمل زد و سپس متلاشی شد؛ کومله و چند گروه چپ کردستانی حزب کمونیست ایران (حکا) را تشکیل دادند اما دیری نگذشت که جناح منصور حکمت از آن جدا شد و حزب کمونیست کارگری ایران را بنیان گذاشت که این جریان نیز در ادامه خود به اجزای تشکیل دهنده‌اش تجزیه شد. دهه ۱۳۶۰ که با سرکوب خونین جمهوری اسلامی همراه بود، بقایای این سازمان‌ها را به تبعید و فعالیت مخفی در خارج از کشور سوق داد. اما در تبعید نیز همان منطق انشقاق و فرقه‌گرایی استمرار یافت؛ در فقدان ارتباط زنده با جنبش‌های اجتماعی داخل، سازمان‌های چپ مهاجر اغلب به محافل بسته‌ای تبدیل شدند که انرژی خود را صرف جدال‌های درونی و صدور بیانیه‌های شعاری می‌کردند. اتحادهای مقطعی و جبهه‌های چپ اعلام‌شده در خارج، معمولاً به‌دلیل اختلافات برنامه‌ای یا رقابت‌های شخصی دیری نمی‌پایید و هر جناح راه خود را باز پیش می‌گرفت. به این ترتیب، تا دهه‌های ۱۳۷۰ و ۱۳۸۰ خورشیدی، ده‌ها گروه کوچک و بزرگ با اسامی مشابه («کمونیست»، «مارکسیست»، «کارگری»، «سوسیالیست» و غیره) در صحنه حضور داشتند بی‌آنکه هیچ صدای واحد یا نیروی تأثیرگذار اجتماعی از دل آن‌ها بیرون بیاید. در این وضعیت پراکندگی، حتی سرکوب‌های گسترده نیز تلنگری برای اتحاد عمل نبود. در دهه ۱۳۶۰، رژیم ولایت فقیه کمونیست‌ها را با تمام توان سرکوب و تارومار می‌کرد و هزاران نفر را به جوخه اعدام سپرد، اما سازمان‌های چپ به‌جای یاری متقابل در برابر این یورش، عمدتاً به سرزنش یکدیگر می‌پرداختند که مثلاً «چرا فلان تحلیل یا شعار ما را قبول نکردید» . افسوس که تقریباً همه طیف‌های چپ ایرانی گرفتار این آفت گروه‌گرایی شدند؛ به‌جای آنکه از گذشته درس بگیرند و دست از فرقه‌بازی بردارند، همچنان هر کس دیگری را که با ما نیست بر ما می‌داند . نتیجه تلخ چنین وضعیتی، انزوای تاریخی چپ در بزنگاه‌های تعیین‌کننده بوده است. در شورش‌های توده‌ای و خیزش‌های سیاسی چند دهه اخیر – از انقلاب ۵۷ گرفته تا جنبش ۱۳۸۸، اعتراضات گسترده دی ۱۳۹۶ و آبان ۱۳۹۸ و خیزش زن، زندگی، آزادی در ۱۴۰۱ – نیروهای کمونیست یا حضور مستقل و مؤثری نداشته‌اند یا به‌کلی غایب صحنه بوده‌اند.

تناقض شعار و عمل

یکی از ویژگی‌های بارز فرقه‌گرایی در جنبش چپ ایران، شکاف عمیق میان شعارهای انقلابی و عملکرد عملی این گروه‌ها است. سازمان‌ها و احزاب متعددی را سراغ داریم که مدام از «دموکراسی شورایی»، «اتحاد کارگری» و ضرورت همبستگی بین‌المللی دم می‌زنند، اما در میدان عمل حتی قادر به وحدت با نزدیک‌ترین همفکران خود نیز نیستند. چه بسیار گروه‌های چپ که سال‌هاست یکدیگر را به وحدت فرا می‌خوانند، اما حاضر نشده‌اند کوچک‌ترین انعطافی برای همکاری واقعی نشان دهند. در حرف، همه خواهان اتحادند ولی در عمل، هر کدام راه خود را می‌رود. در نتیجه، شعارهای پرطمطراق آن‌ها در حد بیانیه باقی مانده و به نیروی مادی در جامعه تبدیل نمی‌شود.

رادیکالیسم فرقه‌ای بدین گونه است: تندترین و انقلابی‌ترین کلمات را می‌گوید، اما چون پای عمل اجتماعی به میان می‌آید اثری بر جای نمی‌گذارد.

سازمان‌های پراکنده‌ای که خود حتی قادر به برقراری ارتباط منسجم با یکدیگر نیستند و هرکدام تنها در محدوده‌ی تنگ خود صدا بلند می‌کنند، چگونه می‌توانند مدعی آماده‌سازی توده‌ها برای مبارزه‌ای واحد باشند؟ ادعای بسیج مردم از سوی نیروهایی که در عمل از هم گسسته‌اند، بیشتر به یک توهم شبیه است تا واقعیت؛ توهمی که گاه مضحک و گاه تراژیک به نظر می‌رسد. در چنین شرایطی، تا زمانی که اتحاد واقعی شکل نگیرد، تمام شعارهای پرطمطراق درباره‌ی وحدت چیزی جز کلمات توخالی نخواهد بود.

از سوی دیگر، فرقه‌های چپ معمولاً برای کسب تمایز از رقبا، شعارهایی هرچه رادیکال‌تر سر می‌دهند. اما این شعارهای آتشین غالباً بر زمین واقعیت اجتماعی قرار ندارد و لذا پژواکی در میان توده مردم نمی‌یابد. هنگامی که کارگران و زحمتکشان به سخنان گروه‌های مدعی کمونیسم گوش می‌دهند، اغلب با انبوهی از ادعاهای نامفهوم و آمرانه روبرو می‌شوند که ارتباطی با دردها و مطالبات روزمره آنان ندارد . برای نمونه، یک سازمان ممکن است از «انقلاب فوری کارگری» سخن بگوید یا دیگری تشکیل «حکومت شورایی همین امروز» را مطالبه کند، ولی کارگری که ماه‌هاست دستمزدش پرداخت نشده یا جوان بیکاری که نگران نان شب است، این حرف‌ها را عملی و قابل فهم نمی‌یابد. در چنین شرایطی، نه تنها شعارهای تند تضمینی بر پایگاه اجتماعی نیست، بلکه می‌تواند موجب انزوای بیشتر شود. رادیکالیسم جدا از توده‌ها پیامدی جز حاشیه‌نشینی ندارد. چنان‌که لنین هشدار داده بود، هر اقدام فرقه‌گرایانه و چپ‌روانه‌ای – هرقدر هم در لفاف تئوریک توجیه شود – در نهایت راه رسیدن به سوسیالیسم را مسدود کرده و نیروهای انقلابی را به انزوا می‌کشاند  . امروز پس از سال‌ها، شاهد صدق این هشدار هستیم: بسیاری از گروه‌های چپ ایرانی با وجود طرح شعارهای انقلابی، به دلیل فرقه‌گرایی مزمن در حاشیه مبارزات اجتماعی قرار گرفته و صدای‌شان شنیده نمی‌شود.

عوامل تداوم فرقه‌گرایی

فرقه‌گرایی در جنبش کمونیستی ایران علیرغم همه نقدها و ناکامی‌ها، چرا همچنان استمرار یافته است؟ عوامل گوناگونی در سطح ساختاری، ایدئولوژیک و فرهنگی را می‌توان برشمرد که به بقای این معضل کمک کرده‌اند:

 • عوامل ساختاری و تاریخی: شرایط عینی مبارزه در ایران همواره بسیار دشوار و سرکوب‌آمیز بوده است. دیکتاتوری پهلوی به‌ویژه پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، سازمان‌های کمونیستی (از جمله حزب توده) را تار و مار کرد و هرگونه فعالیت علنی چپ را ناممکن ساخت. پس از انقلاب ۵۷ نیز رژیم جمهوری اسلامی ضربات سهمگینی بر پیکر چپ وارد آورد؛ از سرکوب خونین گروه‌های چریکی در کردستان و ترکمن‌صحرا گرفته تا دستگیری و شکنجه هزاران هوادار سازمان‌های چپ در اوایل دهه ۶۰ و سرانجام قتل‌عام زندانیان سیاسی در سال ۱۳۶۷ . این سرکوب‌های مستمر، بسیاری از کادرها و رهبران کمونیست را از صحنه حذف یا مجبور به مهاجرت کرد. انقطاع نسل‌ها و خلأ ناشی از قتل‌عام و تبعید، امکان ایجاد تشکیلات سراسری قدرتمند را تضعیف نمود. بدین‌ترتیب، جنبش چپ ایران عمدتاً متشکل از بازماندگان پراکنده‌ای شد که هر کدام در نقطه‌ای سنگر گرفته بودند و امکان ارتباط ارگانیک با پایگاه اجتماعی خود را از دست دادند. تبعید طولانی‌مدت نیز به شکاف میان سازمان‌ها و جامعه دامن زد. در چنین بستری، هر گروه ناچار شد برای حفظ هویت خود بکوشد و این به قیمت فرقه‌گرایی و عدم اتحاد تمام شد.

 • عوامل ایدئولوژیک: فرقه‌گرایی به لحاظ فکری ریشه در نوعی مطلق‌گرایی در تفسیر مارکسیسم دارد. هر جریان خود را مالک حقیقت انقلابی می‌پندارد و قرائت‌های دیگر را کج‌روی یا خیانت قلمداد می‌کند. چنین نگرشی جهان را سیاه و سفید می‌بیند: خود را نماینده خالص طبقه کارگر، و دیگران را کمابیش سازشکار یا تحت تأثیر بورژوازی. به تعبیر یکی از منتقدان، از دید برخی گرایش‌های خرده‌بورژوایی (مثلاً جریان‌های شبه‌آنارشیستی یا مائوئیستی)، هرکس جز «خودشان» در دنیای سیاه قرار دارد . این سیاه‌وسفید دیدن، برای آن دسته از فعالان چپ که می‌خواهند از مشقات مبارزه روزمره شانه خالی کنند ایدئال است، چرا که آن‌ها را در یک دنیای ذهنی «پاک و منزه» قرار می‌دهد . در این جهان‌بینی تخیلی، استراتژی یگانه، انقلاب فوری و بی‌امان کارگری است و هر حرکت کوچکتری مصداق «رفرم‌طلبی» و تمکین به بورژوازی شمرده می‌شود . سکتاریست‌ها به نقش تاکتیک و انعطاف‌پذیری در مبارزه طبقاتی باور ندارند و متحد موقت یا مطالبات مرحله‌ای را نمی‌پذیرند، چون از نظرشان هرچه جز شعار نهایی انقلاب باشد انحراف است  . نتیجه چنین تصلبی، دوری از توده‌های واقعی کارگر و زحمتکش است که آگاهی‌شان ناهمگون و مراحل مبارزاتی‌شان متنوع است.

در واقع، این مطلق‌گرایی ایدئولوژیک چپ ایران را در برابر پذیرش تکثر و تفاوت‌ نظرها ناتوان کرده و هر گفتگو و ائتلافی را به جدل بر سر اصول بدل می‌سازد.

 • عوامل فرهنگی و روانی: فرهنگ سیاسی به ارث‌رسیده از جوامع استبدادی نیز در بازتولید فرقه‌گرایی بی‌تأثیر نبوده است. در غیاب تمرین دموکراسی درون‌تشکیلاتی و کار جمعی باز، بسیاری از گروه‌های چپ به روابط درونی عمودی و رهبری‌های کاریزماتیک خو گرفته‌اند. بدنه اعضا اغلب انتظار دارند یک «رهبر عقیدتی» خط‌مشی را تعیین کند و تخطی از آن خط به معنی خیانت تلقی می‌شود. این شخص‌محوری، نقد درونی و رشد کادرهای جدید را مشکل می‌سازد و باعث انجماد فکری می‌شود. از سوی دیگر، خودمرکز‌بینی و خودحق‌پنداری – که می‌توان آن را بُعد روان‌شناختی سکتاریسم نامید – در رفتار بسیاری از کادرهای چپ مشهود بوده است . فرقه‌ها خود را آقا بالاسر کارگران می‌دانند و گمان می‌کنند سعادت پرولتاریا تنها وقتی ممکن است که رهبر فلان گروه فرماندهی را در دست داشته باشد . چنین نگاهی عملاً منافع گروه را جایگزین منافع طبقه می‌کند و چهارچوب فکری افراد را به چهاردیواری گروه‌شان محدود می‌نماید . در این فضا، وفاداری سازمانی اهمیت می‌یابد و هرگونه پرسش یا زاویه فکری می‌تواند به انگ «اپورتونیسم» یا «خط انحرافی» منتسب شود. روشن است که در چنین محیط بسته‌ای، رشد گفتگو، نقد سازنده و یادگیری از یکدیگر بسیار دشوار خواهد بود.

 • عوامل عملی و سازمانی: تجربه تاریخی چپ ایران نشان می‌دهد که این جنبش هیچ‌گاه فرصت زیادی برای کار توده‌ای علنی و سازمان‌دهی دموکراتیک نداشته است. چه در دوره اختناق سلطنتی و چه در حکومت مذهبی، کمونیست‌ها عمدتاً در شرایط فعالیت مخفی و زندگی چریکی یا مهاجرتی بوده‌اند. عدم ارتباط ارگانیک با جنبش‌های اجتماعی واقعی (کارگری، دهقانی، دانشجویی، زنان و …)، باعث شد بسیاری از سازمان‌های چپ به مرور از واقعیت جامعه فاصله بگیرند. به بیان دیگر، به‌جای آن‌که محملی برای کنش سیاسی توده‌ها باشند، به باشگاه‌هایی برای مباحثات روشنفکری یا تشکیلاتی تبدیل شدند. این محفل‌گرایی ناخواسته، بازتولید همان سکتاریسم است: گروهی کوچک که حول یک سری معتقدات مشترک گرد آمده و بیش از آن‌که نیروی خود را صرف جذب مردم و سازمان‌دهی مبارزات جاری کند، صرف حفظ موجودیت خود و حمله به گروه‌های رقیب می‌کند. علاوه بر این، برخی ضعف‌های ساختاری – مانند نبود مکانیسم حل اختلاف و اتحاد در سازمان‌ها – نیز به تداوم فرقه‌گرایی کمک کرده است. هر اختلاف سیاسی یا تشکیلاتی کوچک، به‌جای آن‌که در ساختاری دموکراتیک حل‌وفصل شود، معمولاً به جدایی و انشعاب انجامیده است. این سیکل معیوب، مرتباً چپ را تجزیه کرده و اجماع سازمانی پایدار را عقیم گذاشته است.

پیامدهای فرقه‌گرایی

فرقه‌گرایی در درازمدت نتایج زیان‌بار بسیاری برای جنبش چپ و جنبش‌های اجتماعی ایران به بار آورده که مهم‌ترین آن‌ها عبارت‌اند از:

 • تضعیف جنبش کارگری و اجتماعی: تداوم پراکندگی و عدم وجود یک حزب یا جبهه نیرومند چپ، سبب شده که طبقه کارگر و نیروهای مترقی از پشتیبانی سازمان‌یافته محروم بمانند. اتحادیه‌ها و تشکل‌های مستقل کارگری در ایران به‌شدت سرکوب می‌شوند و نیروهای چپ به‌جای جبران این خلأ با ایجاد همبستگی و سازمان‌دهی مخفی، گرفتار تفرقه‌اند. نتیجه اینکه اعتراضات خودانگیخته کارگران و فرودستان – از اعتصابات کارخانه‌ها گرفته تا اعتراضات معیشتی – اغلب بدون رهبری انقلابی باقی می‌ماند و نهایتاً یا سرکوب می‌شود یا به بیراهه می‌رود . تجربه تاریخی نشان داده هرگاه یک جنبش توده‌ای سر بلند کرده (مثلاً در سال ۱۳۵۷ یا جنبش‌های سال‌های اخیر)، نبود جبهه متحد چپ و رهبری هماهنگ موجب شده سرمایه‌داری به‌سادگی آن را منحرف یا سرکوب کند . به بیان دیگر، انرژی انفجاری توده‌ها بدون هدایت سازمان‌یافته هدر رفته است.

 • انزوای تاریخی چپ در لحظات بحرانی: فرقه‌گرایی موجب شد کمونیست‌های ایرانی در بزنگاه‌های مهم سیاسی نقش تعیین‌کننده‌ای نداشته باشند. در انقلاب ۱۳۵۷، علی‌رغم حضور گسترده بدنه چپ در مبارزات خیابانی، تشکل‌های کمونیست (به‌جز مواردی محدود) نتوانستند رهبری یا سمت‌دهی مؤثری اعمال کنند و به سرعت کنار زده شدند. در جنبش‌های اعتراضی پس از انقلاب نیز نشانی از چپ به چشم نمی‌خورد. یک ارزیابی تند و تلخ می‌گوید: «در ایران کنونی کمونیست‌ها هیچ‌کاره‌اند و عملاً به مرده‌های سیاسی تبدیل شده‌اند… در هیچ‌یک از رویدادهای سیاسی مهم، اثری از کمونیست‌های ایرانی دیده نمی‌شود»  . این سخن اغراق‌آمیز ممکن است باشد، اما واقعیتی را منعکس می‌کند: هنگامی که میلیون‌ها نفر در خیابان علیه استبداد بسیج می‌شوند، سازمان‌های چپ یا غایب‌اند یا چنان ضعیف که حضورشان احساس نمی‌شود.

نیروی عظیم کارگران، دانشجویان و زنان در حرکت‌های اعتراضی سال‌های ۱۳۸۸، ۱۳۹۶، ۱۳۹۸ و ۱۴۰۱ عملاً بدون آنکه پرچم یا تشکل کمونیستی شناخته‌شده‌ای در صحنه باشد وارد میدان شدند و متأسفانه در نبود آلترناتیو سازمان‌یافته، این جنبش‌ها نتوانستند به اهدافی ریشه‌ای‌تر فرابرویند.

 • مجال‌یابی نیروهای راست و لیبرال: هرگاه چپ انقلابی ضعیف یا پراکنده باشد، بدیل‌های دیگر فرصت می‌یابند خود را به‌عنوان آلترناتیو اصلی مطرح کنند. در فضای سیاسی امروز ایران، صدای نیروهای لیبرال، ملی‌گرا و حتی سلطنت‌طلب به مراتب بلندتر از صدای چپ است. رسانه‌های جریان اصلی خارج کشور عمدتاً تریبون گفتمان‌های غیرکارگری (از مشروطه‌خواهان تا نولیبرال‌ها) هستند و نیروی سازمان‌یافته‌ای که از موضع سوسیالیستی در سطح سراسری عرض اندام کند وجود ندارد. یکی از علل این وضعیت، همان تشتت چپ است که اجازه ظهور یک نیروی قدرتمند و محبوب مردمی را نداده است. در برخی برهه‌ها، بخش‌هایی از چپ حتی به امید تأثیرگذاری، ائتلاف‌هایی با نیروهای غیرچپ داشته‌اند (مثلاً نزدیکی با جناح‌های ملی-مذهبی، اصلاح‌طلب یا لیبرال)، اما این همکاری‌ها دستاوردی جز سلب اعتبار از کمونیست‌ها نداشته است. چنان‌که یک منتقد اشاره می‌کند، حاصل سازش‌های برخی کمونیست‌های ایرانی با نیروهای ملی‌گرا و حتی راست‌ترین ناسیونالیست‌ها، چیزی جز بهره‌برداری آن نیروها و بدنامی بیشتر چپ نبوده است . هنگامی که مردم، کمونیست‌ها را در کنار جریان‌های فرصت‌طلب و ناکارآمد ببینند، طبیعی است که اعتماد خود را به آلترناتیو چپ از دست بدهند.

 • بی‌اعتمادی میان فعالان اجتماعی نسبت به نیروهای چپ: میراث دهه‌ها درگیری فرقه‌ای، شکاف عمیقی میان فعالان پراکندهٔ چپ بر جای گذاشته است. بسیاری از کنشگران کارگری و مدنی که خود گرایش‌های چپ دارند، به احزاب و سازمان‌های موجود اعتماد ندارند؛ چرا که آن‌ها را تنگ‌نظر، انحصارطلب و دور از واقعیت زندگی خود می‌یابند. مبارزان پیشرو در کارخانه‌ها، دانشگاه‌ها یا جنبش زنان کمتر حاضرند خود را زیر چتر یک حزب کمونیست موجود سازمان‌دهی کنند، چون نگرانند که اختلافات ایدئولوژیک آن تشکل‌ها به تفرقه و انفعال بینجامد. از سوی دیگر، چپ سنتی نیز نتوانسته پیوند ارگانیکی با این نسل جدید معترض برقرار کند. نتیجه، شکل‌گیری یک شکاف نسلی و سازمانی است: نیروهای چپ رادیکال جامعه (مثلاً کارگران آگاهی که اعتراضات صنفی-سیاسی را سامان می‌دهند) عمدتاً غیرمتشکل و جدا از احزاب رسمی چپ مانده‌اند. این وضعیت هم به بی‌اعتبار شدن گفتمان کمونیسم در میان مردم کمک کرده و هم باعث شده رژیم بتواند با سرکوب هر نطفه سازمان‌یابی مستقل، خیالش از بابت نبود یک آلترناتیو انقلابی آسوده باشد. به قولی، «کمونیسم در ایران بی‌آبرو شده است» ؛ سال‌ها تبلیغات منفی حکومتی از یک‌سو و تفرقه‌ها و اشتباهات خود چپ از سوی دیگر، چنان ذهنیت منفی‌ای در جامعه نسبت به واژه کمونیسم ایجاد کرده که حتی خود فعالان چپ نیز گاه از به زبان آوردن این عنوان پرهیز می‌کنند. این بی‌اعتباری اجتماعی، از خطرناک‌ترین پیامدهای ادامه حیات فرقه‌ای برای آرمان‌های رهایی‌بخش مارکسیسم است.

راه‌های عبور از فرقه‌گرایی

آیا می‌توان این چرخه معیوب سکتاریسم را شکست و جنبش کمونیستی ایران را از انزوا و پراکندگی نجات داد؟ خوشبختانه در سال‌های اخیر خودآگاهی نسبت به این معضل در میان بسیاری از فعالان چپ افزایش یافته و بحث‌هایی برای غلبه بر آن درگرفته است. بر اساس این تجربیات و آموزه‌های مارکسیستی، می‌توان چند راهکار اساسی را طرح کرد:

 • بازگشت به نقد مارکسیستی و درک ریشه‌های طبقاتی سکتاریسم: نخستین گام، پذیرش صریح این واقعیت است که فرقه‌گرایی یک انحراف از سنت انقلابی مارکسیسم و تا حدودی بازتاب نفوذ خصلت‌های خرده‌بورژوایی در جنبش کمونیستی است . مارکس و لنین همواره سکتاریسم را آفتی بورژوایی (و یا خرده‌بورژوایی) تلقی می‌کردند که مبارزه طبقاتی را از مسیر خود منحرف می‌کند. پس برای عبور از فرقه‌گرایی، باید آن را دشمن کمونیسم دانست نه تضمین پاکیزگی آن. نقد بی‌رحمانه دیدگاه‌ها و روش‌های سکتاریستی در درون جنبش چپ – درست به همان صورتی که مارکس در برابر فرقه‌های سوسیالیستی زمانه خود ایستاد و لنین در برابر چپ‌روی‌های کمینترن مبارزه کرد – ضرورتی حیاتی است. به بیان دیگر، کمونیست‌های آگاه باید نشان دهند که سکتاریسم نه نشانه رادیکالیسم، بلکه نشانه انحراف از مبارزه طبقاتی واقعی است و به سود دشمنان طبقه کارگر تمام می‌شود . اینگونه تبیین نظری، می‌تواند مشروعیت نقد فرقه‌گرایی را در صفوف چپ جا بیندازد.

 • تلاش برای ایجاد جبهه متحد چپ بر مبنای اصول حداقلی مشترک: تجربه تاریخی می‌آموزد که هیچ حزب واحد انقلابی از جمع جبری فرقه‌ها به‌وجود نخواهد آمد .

وحدت واقعی چپ نیازمند یک فرایند دیالکتیکی نفی و براندازش فرقه‌ها در عرصه عمل است، نه کنار هم چیدن مکانیکی آن‌ها. بنابراین به‌جای اصرار بر وحدت ایدئولوژیک صددرصد، باید بر اشتراکات عملی و برنامه‌ای حداقلی تمرکز کرد. تشکیل یک اتحاد یا جبهه از نیروهای چپ که بر سر مطالبات معینی (مثلاً مخالفت با دیکتاتوری و نولیبرالیسم، دفاع از حقوق کارگران و محرومان، خواست عدالت اجتماعی و سکولاریسم) توافق کنند، می‌تواند گام نخست باشد. چنین جبهه‌ای البته جای حزب کمونیست را نمی‌گیرد، اما فضای همکاری و اعتمادسازی را میان طیف‌های گوناگون چپ فراهم می‌کند. پیش‌شرط این امر، کنار گذاشتن فرقه‌گرایی و انحصارطلبی در برخورد با یکدیگر است . سازمان‌ها و محافل چپ اگر به‌راستی به منافع طبقه کارگر می‌اندیشند باید حاضر شوند حول خطوط عمومی مبارزه ضدسرمایه‌داری همدلی و تشریک مساعی کنند. بدون چنین جبهه انقلابی واحد و رهبری هماهنگ، مبارزات توده‌ای کماکان به‌راحتی سرکوب یا منحرف خواهند شد . به هر میزان که چپ‌ها بتوانند یک صدای مشترک در حمایت از خیزش‌های مردمی و مطالبات کارگران و زحمتکشان ارائه دهند، به همان میزان اعتبار و نفوذ اجتماعی بیشتری کسب خواهند کرد.

 • پیوند زدن مجدد با جنبش‌های واقعی کارگران و تهیدستان: یکی از کلیدهای رهایی از لاک فرقه‌ای، بازگشت به میان مردم است. سازمان‌های کمونیست باید از لاک محفلی صرف خارج شوند و حضوری فعال در جنبش‌های موجود داشته باشند. این به معنای آن است که اعضا و کادرهای چپ در تشکل‌های صنفی و مدنی موجود (حتی اگر ناقص و تحت سرکوب‌اند) حضور یابند، در اعتصابات و اعتراضات کارگری شرکت کنند، در مجامع دانشجویی و محلات و… شبکه‌سازی کنند و مهم‌تر از همه گفتمان خود را با مطالبات ملموس توده‌ها پیوند بزنند. باید از به‌کار بردن ادبیات انتزاعی و فهم‌ناپذیر پرهیز کرد و مفاهیم سوسیالیستی را به زبان رنج و تبعیض روزمره ترجمه نمود. تجربه نشان داده وقتی مبارزات مشخصی – نظیر اعتصاب یک کارخانه برای دستمزد معوقه یا اعتراض یک محله به بی‌آبی – در جریان است، حضور نیروهای کمونیست در کنار مردم و تلاش برای ارتقای آگاهی آنان به شیوه‌ای غیرفرق‌گرایانه می‌تواند اعتمادساز باشد. بالعکس، اگر چپ‌ها صرفاً به صدور بیانیه‌های کلی بسنده کنند یا در تجمعات مردمی فقط به تبلیغ گروه و شعارهای خود مشغول شوند، نتیجه‌ای جز بدبینی و انزوا نخواهد داشت  . به قول لنین، ورود انقلابیون در تجمعات اجتماعی باید برای تقویت وجوه اشتراک باشد نه برجسته‌کردن افتراق‌ها . پس رویکرد درست آن است که کمونیست‌ها در کنار مردم با گوشِ شنوا حاضر شوند، خواسته‌های فوری آنان را دریابند و در خلال مبارزه، آگاهی سوسیالیستی را قدم‌به‌قدم ارتقا دهند. تنها از این رهگذر است که دیوار بی‌اعتمادی فرو خواهد ریخت و چپ از یک «ناظر بیرونی» به جزئی از خود جنبش‌های مردمی تبدیل خواهد شد.

 • ایجاد فرهنگ گفت‌وگو، نقدپذیری و یادگیری متقابل: حرکت از فرقه‌گرایی به سوی اتحاد، مستلزم یک دگرگونی فرهنگی در میان نیروهای چپ است. باید تکبر ایدئولوژیک را کنار گذاشت و به نظرات متفاوت با احترام و روحیه نقد-و-نقدپذیری برخورد کرد. سنت مارکسیستی خود سنت نقد مداوم است؛ مارکس جمله معروفی دارد که «هیچ چیز مقدس نیست و همه‌چیز را می‌توان نقد کرد». این روحیه باید در مناظرات داخلی چپ دمیده شود. اگر سازمان‌ها به‌جای صدور حکم تکفیر برای یکدیگر، وارد دیالوگ سازنده شوند و حتی اقدام به انتشار مباحثات و اختلاف‌نظرها به‌صورت علنی کنند، فضای سالم‌تری شکل می‌گیرد که در آن امکان رسیدن به تفاهم یا حداقل مدارا بیشتر است. همچنین باید نسل جدید کنشگران را به عرصه رهبری راه داد؛ حضور جوانان، زنان، کارگران پیشرو و اقلیت‌های ملی در سطوح تصمیم‌گیری، افق‌های تازه‌ای به همراه می‌آورد و از تصلب حلقه‌های بسته قدیمی می‌کاهد. مبارزان کمونیست باید از تاریخ خود بیاموزند؛ شکست‌ها و اشتباهات گذشته را صادقانه بازبینی کنند و درس‌های آن را به کار بندند . پافشاری لجوجانه بر مواضع نادرست یا نفی دستاوردهای دیگران، راه به جایی نخواهد برد. در مقابل، اگر یک فرهنگ یادگیری جمعی و تکامل فکری شکل گیرد، امکان رسیدن به وحدت در عمل افزایش می‌یابد.

سخن پایانی

تداوم حیات فرقه‌ای مترادف است با تداوم ضعف و مرگ سیاسی چپ انقلابی در ایران. اگر نیروهای کمونیست همچنان در حصار خودبنیان‌بینی و چنددستگی باقی بمانند، سرمایه‌داری جهانی و ارتجاع محلی بدون مانع جدی به سلطه خود ادامه خواهند داد. برای جلوگیری از چنان سرنوشتی، راهی جز گسستن از میراث سکتاریسم و حرکت به سوی اتحاد نیست. یک جنبش کمونیستی نوین، اجتماعی، دموکراتیک و انقلابی باید از دل نقد گذشته سر برآورد.

این جنبش باید ریشه در زندگی و مبارزه طبقه کارگر و فرودستان داشته باشد، به زبان مردم سخن بگوید، و در عین حال افق سوسیالیسم را فراروی جامعه بگذارد. ساختن چنین جنبشی آسان نخواهد بود، اما ضرورت تاریخی دوران ماست. همان‌گونه که تجربه نشان داده، بدون همبستگی و سازمان‌دهی آگاهانه، حتی دلاورترین مبارزان هم در برابر ماشین سرکوب سرمایه‌داری فرومی‌افتند. پس زمان آن رسیده که کمونیست‌های ایران فرقه‌گرایی و انحصارطلبی را کنار بگذارند و در جهت وحدت و همکاری با سایر نیروهای مترقی گام بردارند . فراروی ما یک دوراهی بیش نیست: یا اتحاد آگاهانه و مبارزه مشترک برای سوسیالیسم، یا ادامه سکتاریسم و در نهایت محو شدن در گردباد تاریخ. این انتخابی است که امروز پیش روی نسل کنونی کمونیست‌های ایران قرار دارد.

سپیده دم پیروزی، تنها در پرتو اتحاد سر خواهد زد. بیایید از گذشته بیاموزیم، از لاک فرقه‌ای بیرون بیاییم و دستی را که به سوی وحدت دراز شده بفشاریم – پیش از آن‌که دیر شود.

آرش حسام

شهریور ۱۴۰۴

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.