نکاتی چند درمورد برنامه سازمان اتحاد فدائیان کمونیست

حمید پویا


دریافت متن بصورت pdf

مطالبی چند و نه همه مطالب لازم از این برنامه را بطوراختصار بشرح زیر مورد  بررسی و نقد قرارداده ام:

   در قسمت ” مبارزه طبقاتی و کمونیسم” گفته شده است:

 

   سوسیالیسم و کمونیسم نه محصول تخیلات بشر دوستانه بوده و نه مفاهیم و مقولاتی مقدس هستند که در رویاهای مصلحین اجتماعی و در آرزوهای خام انسانهای ناتوان در برابر اتفاقات و حوادث تاریخی  و طبیعی شکل گرفته باشند . کمونیسم محصول جامعه سرمایه داری مدرن و نتیجه جدال دو طبقه متضاد اجتماعیست : طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار که دو طبقه اصلی جامعه سرمایه داری معاصر را تشکیل میدهند.

 

   درست است که” کمونیسم”بلحاظ پیش زمینه و علل تاریخی اش در ابعاد اقتصادی و اجتماعی  محصول جامعه سرمایه داری مدرن و نتیجه جدال دو طبقه متضاد اجتماعیست: طبقه کارگر و طبقه سرمایه دار….”. اما این کمونیسم و طبعاً ” سوسیالیسم”- بمثابه مرحله تاریخی مقدماتی معین گذار به آن- بلحاظ پیش زمینه و عوامل تاریخی اشان در بعد ایدئولوژیک که برجسته تر از همه در ابعاد فکری یا عقیدتی و سیاسی تظاهر میابد، محصول تکامل اخلاقی و فکری و تکامل مبارزه سیاسی طبقه کارگر است. و این دو تکامل مهمتر از همه مستقیماً  وابسته و منوط هست از یکسو به تکامل ضروری تئوری پرولتاریا، تئوری کمونیستی-که چیزی در وهله نخست با موجودیتی ذهنی است- در زمینه چگونگی تکامل مبارزه طبقاتی و راه و شیوه آن و چگونگی مفاهیم سوسیالیسم و کمونیسم، که توسط پیشروان انقلابی و صحیح علمی اندیش این طبقه یعنی کمونیستها انجام می پذیرد، و از سوی دیگر به فعالیتهای کفایت کننده و صحیح این کمونیستها بصورت ترویج و تبلیغ در مفهوم کامل این کلمات برای توده های وسیع طبقه کارگر. درنتیجه این کارکردها کمونیسم همچنین امکاناً  بصورت ایده ها و تمایلات و تخیلات و شور و شوق معین آرمانی کمونیستی در اذهان این توده ها و این کمونیست ها در جوامع بورژوائی انعکاس و تجلی و بدینگونه موجودیت ذهنی پیدامیکند و غیره.

  بنابراین تئوری علمی مبارزه طبقاتی پرولتاریا باید برپایه بررسی و تحلیل علمی و انقلابی طبقاتی کارگری از جریانهای عینی تشکیل دهنده سرمایه داری و جنبش طبقه کارگر کشف و سپس  در میان این طبقه وسیعاً و تا بالاترین سطح ممکن و لازم توده گیرشود تا نخستین شرط اساسی ذهنی تحول از سرمایه داری به سوسیایسم انجام پذیرد. بدون تحقق این شرط به تنهایی هم حصول به سوسیالیسم و بالنتیجه به کمونیسم صورت نخواهد گرفت و یا این تحول رویهمرفته پیروزمندانه نخواهد بود.

   درگفته نقل شده فوق الذکر بایستی به این نکات هم توجه شده و آنها-البته بطور بسیار اشاره ای- هم ذکر میگردید. امروزه دیگر پس از اینهمه تجربیات مربوطه در جنبش های طبقه کارگر و در ارتباط با نظام سرمایه داری ذکر نظریه نقل شده در فوق بدون بیان چنین نکات درضمن آن ناقص و لذا بدین معنا درست نیست. درگفته نقل شده که اساس آن اولین بار توسط مارکس و انگلس و در ارتباط با توجه و انتقاد شان نسبت به نوع نظرات و فعالیت های “سوسیالیست های  تخیلی” در دوران قبلی جنبش طبقه کارگربیان شده است ،تا آنجا که من میدانم، اینان در آن زمان تاریخی نتوانسته اند به سوی دیگر قضیه- لااقل بطور یکجا در آن جملات مربوطه گفته شده توسط مارکس و بنظر من لااقل نه بطور کافی در جاهای دیگر- یعنی به این جنبه های دیگر در مجموع اساسیِ مذکور از مبارزه طبقاتی پرولتاریا در راه حصول به سوسیالسم و کمونسیم توجه نمایند یا این جنبه ها را بطوردرست و کافی درک کنند و مدنظر قرار دهند. ولی در زمانهای بعدی در این باره کمتر یا بیشتر صحیح کسان دیگری اظهار نظر نمو ده اند مثلا کائوتسکی و لنین و لوکاچ.( باید متذکر شوم که من شخصاً کتاب مربوطه لوکاچ را تقریباً و نظر کائوتسکی در این باره را نخوانده ام و فقط این نظر دومی را بصورت نقل به معنا و به شکلی خیلی کوتاه در جایی دیده ام). و باید بگویم که نظریه خودم در اینباره– که فکرمیکنم که صحیح ترین و کاملترین نظریه در این زمینه است- را در جاهایی در نوشته هایم بیان داشته ام.

   در قسمت “ماهیت نظام سرمایه داری و اجتناب پذیری انکشاف آن در جهت کمونیسم”  گفته زیر از کتاب مانیفست کمونیست نقل گردیده است:

 

    ” تاریخ کلیه جوامع تا این زمان تاریخ مبارزه طبقاتی بوده است”، که مقصود از مبارزه طبقاتی تنها ” مبارزه طبقات استثمارگر و استثمار شونده، میان طبقات فرمانفرما و طبقات زحمتکش …” میباشد.

 

درحالیکه واقعیت آنست که مبارزات طبقات حاکم با یکدیگر نیز بخش اصلی دیگری از تاریخِ آنهم سیاسی البته با تأثیرات عموماً منفی و مخرب آن بوده است؛ و میتوان گفت که مبارزات ایدئولوژیک درون طبقاتی مربوط به کلیه طبقات بخش مهم دیگری را از تاریخ جوامع طبقاتی تشکیل میداده است. و بعلاوه پیشرفت های اقتصادی بمثابه تحولات نیروهای مولده که مستقیماً نتیجه ابداعات و اختراعات بزرگ و کوچک و خرد عموماً افراد خاص مبتکران و مخترعین و دانشمندان بوده زیربنا و زیر ساخت روندهای تکامل تاریخ در اینگونه جوامع را ایجاد میکرده است وغیره. بنظر من قطعاً لازم بوده که امروزه به چنین نکاتی یعنی واقعیت های تاریخی بزرگی هم در این جا از برنامه اشاره شود. البته در سطوری پایین تر به دوران جامعه طبقاتی سرمایه داری بمثابه دوران عظیم تحولات در تکنولوژی و علوم اشاره شده است ولی این اشارهُ تنها به این جنبه و تنها محدود به این دوران و بدون مشخص کردن افراد ایجاد کننده این تحولات اصلاً کافی نیست.

    گفته شده است :

   

 “طبقه کارگر از دید سوسیالیسم علمی آن بخش از افراد جامعه است که صاحب ابزار تولید نیستند و در پروسه تولید اجتماعی مورد استثمار واقع می شوند”. “آنچه که موقعیت طبقه کارگر را نسبت به سایر طبقات زحمتکش متمایز می کند نقشی است که این طبقه در بوجود آوردن ارزش اضافه و انباشت سرمایه اجتماعی عهده دار است.”

 

   در جامعه بورژوایی “طبقه” زحمتکش متمایز تشکیل شونده از افراد حقوق بگیر شاغل در رده های پایینی کارهای فکری و مدیریت و هدایت امور گوناگون اقتصادی نیز امکاناً یا قطعاً استثمار میشود، اضافه ارزش تولید میکند ولی اینگونه افراد بدین خاطر تنها در نیمی از وجود اجتماعی اشان “کارگر” و  نیم دیگر  وجود اجتماعی اشان مبتنی است بر اینکه به شکلی عامل خرد سرمایه در انقیاد و استثمار کارگر در روند کار بوده و نسبت به او در این روند بالنسبه نقش رهبر و برتری دارند و بطور میانگین از حقوق بیشتری برخوردارند و لذا در مجموع یا کلیت وجود اجتماعی خود گروهی “نیمه کارگر” یا قشری بین کارگر و کارفرما یا سرمایه دار  محسوب میشوند. کارگر کسی است که همچنین در شغل عمومی اش در حیطه های اقتصادی در هیچ سطح و به هیچ شکلی عهده دار کار فکری و هدایت و مدیریت نباشد بلکه کار “جسمی” انجام دهد. بنظر من، امروزه با تکامل بیشتر سرمایه داری و روشن تر و دقیق تر شدن تمایزات اجتماعی بین طبقات و اقشار مختلف، “کارگر” چنین تعریف میشود که بیان کردم. بعلاوه اگر مقصود از کارگران غیر مولد- در برابر”کارگران مولد” که در برنامه به آن اشاره شده- کارگران بخش های تجاری و فروش و نیز ذخیره سازی کالا هستند که، بنظر من، این ها هم کارگر مولدهستند یعنی کارهای مختلف تولیدی یا مولد جسمی از جمله شامل خود کار مستقیماً فروش انجام میدهند و نیز اضافه ارزش برای سرمایه دار تاجر یا صاحب انبار تولید مینمایند زیرا حوزه تجارت  و انبارداری در این ارتباط بعنوان ادامه مستقیم همان قلمروی تولید یا درعین حال شامل شکلی از خود پروسه تولید بحساب میاید.

   بعلاوه نامناسب نیست متذکر شوم که طبقه سرمایه دار به افراد خصوصی یا دولت “صاحب ابزار تولید” محدود نمیشود بلکه مالکان دولتی و صاحبان خصوصی بیشتر یا کمتر بزرگ بخش های دیگر وسایل تولید مانند مواد محمول کار و میتوان گفت بخش های معینی از وسایل معیشت مانند خانه های مسکونی را نیز دربرمیگیرد( در مورد این مثال ممکن است بتوان آن را نوعی تولید و عرضه خدمات محسوب نمود).

    در اشاره به مشخصات جامعه کمونیستی هیچگونه اشاره ای به مشخصه های این جامعه ازلحاظ امر پایان یافتگی ستمگری بر حیوانات و تخریب محیط زیست نشده است، که این یک نقص بسیار اساسی و بزرگ برنامه محسوب میشود.

   در قسمت بعدی از برنامه اینگونه اظهار نظر شده است:

 

      شرط لازم برای تحقق انقلاب اجتماعی طبقه کارگر ، ساختمان سوسیالیسم و گذار به جامعه کمونیستی ، دیکتاتوری انقلابی طبقه کارگر است که قادر است مقاومت استثمارگران را در هم شکند.

 

     اولاً سوسیالیسم برپا یا برقرار میشود نه اینکه ساختمان شود. این مقوله متداول با سابقه دیرینه “ساختمان سوسیالیسم“، مقوله ای بخودی خود و درخود نادرست است زیرا سوسیالیسم درعین حال فرایند گذار از سرمایه داری به کمونیسم است، فرایندی مشتمل بر تغییر و تحولات اقتصادی و اجتماعی و معنوی یا به بیان دیگر امحاء و نابودی آثار و بقایای گوناگون اقتصادی و اجتماعی و معنوی طبقاتی و کاپیتالیستی و نانسانی موجود در جامعه سوسیالیستی بطور نسبتاً مداوم و پیوسته بسوی یا در راستای حصول به کمونیسم، یا میتوان گفت فرایند نسبتاً تدریجی ولی با ماهیت انقلابی ساختمان کمونیسم هست. سوسیالیسم با انجام انقلاب اجتماعی سوسیالیستی در ابعاد سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی علی الاصول بطور نسبتاً فوری برقرار میگردد( در عمل بدین معنا که کاملاً بلافاصله پس از کسب قدرت سیاسی توسط پرولتاریا و تثبیت آن در اولین فرصت ممکن و با بیشترین سرعت ممکن اقدامات ضروی در ابعاد مختلف جهت برپایی سوسیالیسم انجام می پذیرد)  و با گذار کامل به کمونیسم اتمام میابد. پس سوسیالیسم درعین حال خودش یک فرایند بلحاظ تاریخی بالنسبه طولانی مدت ساختمان، ساختمان تدریجی کمونیسم است نه اینکه خودش ساختمان شود. واژه “ساختمان” مانند ساختن یک بنا بر یک عمل یا رویداد یا تحول دارای روند بطورنسبی طولانی مدت درحالیکه واژه “برپایی” یا ” برقراری” بر یک عمل یا رویداد یا تحول بطورنسبی فوری یا نه طولانی مدت دلالت مینماید. در اینجا صرفنظر از اینکه سوسیالیسم در عین حال بمثابه یک جامعه سوسیالستی متمایز و متفاوت از جامعه کمونیستی در ابعاد سیاسی و اقتصادی و معنوی مشخصه های معینی دارد که من دراینجا به آن نمی پردازم و فقط بطور خیلی فشرده متذکر میشوم که جامعه مزبور جامعه ایست که در آن انسانها از انقیاد و سلطه سرمایه رهایی یافته و خود شیوه  زندگی خویش را در تمامی هر یک از ابعاد مزبور تعیین و خود سرنوشت خویش را تعیین میکنند. باید مفهوم راستین یعنی مفهوم حقیقتاً انقلابی طبقاتی کارگری و علمی سوسیالیسم را درک نمود و برای این کار من در اینجا تنها میتوانم مطالعه دقیق نوشته های خودم در این زمینه بخصوص بخش مربوطه از کتاب “ملاحظاتی درباره مسئله سوسیالیسم” را توصیه نمایم. درمورد تعاریف طبقات و گروههای اجتماعی مختلف در جامعه بورژوایی بطورکلی- که فوقاً قسمتی از آن بیان شد- نیز میتوان به مبحث مربوطه(طبقات و دولت تحت سوسیالیسم) از این کتاب رجوع نمود.

   دوماً جمله “شرط لازم برای تحقق انقلاب اجتماعی طبقه کارگر….. دیکتاتوری انقلابی طبقه کارگر” است بقدر کافی روشن و دقیق و رسا نیست یا به بیان دیگر تا اندازه زیادی مبهم است. انجام این انقلاب یعنی انقلاب اجتماعی سوسیالیستی تا آنجا که به تحول مشتمل بر برقراری سیادت سیاسی پرولتاریا مربوط میشود ،که عمدتاً یا بیشتر از همه در این زمینه  است  که اعمال قهر از سوی پرولتاریا امکاناً یا قطعاً ایجاب و لازم میشود ، در آینده ها ممکن است یعنی نمیتوان غیرممکن دانست که در مواردی بطریقی تا حدی زیاد یا تقریباً بطورکامل بطور مسالمت آمیز انجام پذیرد؛ و مهمتر اینکه “دیکتاتوری انقلابی” لااقل امروزه بر حاکمیت معین موجود یک طبقه حاکم یعنی دراینجا پرولتاریا دلالت دارد نه بر اعمال و اقدامات انقلابی یعنی بالنسبه سریع سرنگون و متلاشی کننده کلیت حکومت و نظام اقتصادی و روساخت فرهنگی یک طبقه حاکم یعنی در اینجا بورژوازی و جایگزین ساختن آنها توسط حکومت و نظام و روساخت مطلوب طبقه دیگر دراینجا یعنی پرولتاریا، که ترجیحاً همان “انقلاب” یا “انقلاب اجتماعی” تلقی و نامیده میشود.(درضمن نامناسب نیست دراینجا بگویم که همه اعمال و اقدامات مذکور در همه حیطه ها در جریان معین انقلاب اجتماعی سوسیالیستی و ادامه بعدی آنها بصورت تغییروتحولات بالنسبه پیوستهُ عموماً تدریجی بسوی کمونیسم در کل دوران تاریخی سوسیالیسم درعین حال- یعنی در عین داشتن ذات خاص سیاسی یا اقتصادی یا اجتماعی یا معنوی خویش- ماهیت معین سیاسی، سیاسی انقلابی یعنی بطور مستقیم یا غیرمستقیم و یا در وجه نهایی ماهیت طبقاتی پرولتاریایی داشته و در این اشکالِ معین از ماهیت و ذات خود ماهیت انسانیت گرایانه دارند یا  به بیان دیگر بمعنای واقعی مثبت و انسانی هستند). اما در جامعه سوسیالیستی- یعنی جامعه بوجود آمده پس از اعمال و اقدامات مذکور- حاکمیت دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا به بیان دیگر حکومت واقعاً و کاملاً دموکراتیک شورایی البته بنحوی تدریجاً کاهش یابنده در جهت حصول به کمونیسمِ بدون هیچگونه حکومت موجودیت دارد، چیزی که بلحاظ مفهوم و مضمون در عین حال همان اعمال خواست و اراده انقلابی و انسانیت گرای پرولتاریای حاکم دربرابر یا برعلیه بورژوازی در مقیاس کشوری و جهانی میباشد؛ البته در جامعه سوسیالیستی در مواردی ممکن است جهت حفظ این حکومت پرولتاریا و کلیت سوسیالیسم و طبعاً کمونیسم حاصل شده لازم گردد که بصورت قهرآمیز حتی مسلحانه با نیروهای بورژوایی مقابله گردد، که این امر بر اعمال مستقیم و صریح دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا دلالت مینماید. باید متذکرشوم که، بنظر من، مارکس در این رابطه ضرورت “دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا” را احساس یا درک میکند اما در آن زمان تاریخی نمیتواند جای مشخص این “دیکتاتوری” در فرایندهای تشکیل دهنده انقلاب سوسیالیستی و  سوسیالیسم-که بشرحی که گفتم تشکیل دهنده  روساخت سیاسی حاکم است- و محتوای مشخص آن- که گفته شد اساساً همان حکومت واقعاً و کاملاً دموکراتیک شورایی در این جامعه است- را بطوردرست و کافی تشخیص دهد؛ همانگونه که بیان شد سرنگونی انقلابی امکاناً قهرآمیز حکومت بورژوازی درجامعه سرمایه داری توسط پرولتاریا و تشکیل حکومت مزبور پرولتاریا و انجام اقدامات امکاناً نسبتاً قهرآمیز اولیه اقتصادی و فرهنگی دگرگون کننده سوسیالیستی برای گذار به و یا برپایی  سوسیالیسم در این زمینه ها توسط پرولتاریا و غیره، که در مجموع خود انقلاب اجتماعی سوسیالیستی را تشکیل میدهد، ترجیحاً همان “انقلاب” محسوب و نامیده میشود. بهرحال از این ترجیح هم صرفنظر کنیم، نکته در اینجا است که مارکس اعمال دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا را تنها در شکل صریح آن و محدود به این دوره گذار، تنها متناظر با این دوره گذار میداند، که این لااقل درک و برداشتی ناقص از این مقوله است، ولی بنظر من این نقص بخاطر محدودیت تاریخی مارکس یک تقصیر یا خطا از جانب وی بحساب نمیاید.   

                                                                                  حمید پویا

                                                                             یکم نوامبر ۲۰۲۰

ممکن است شما دوست داشته باشید
نظرات
Translate »