اتحاد فدائیان کمونیست
کار ، مسکن ، آزادی ، جمهوری فدراتیو شورائی!

کارگران جهان متحد شوند؛ اما چگونه و از کجا؟

دانلود نسخهٔ pdf

مقدمه

مبارزه در ساده‌ترین تعریف، کوششی آگاهانه برای تغییر وضعیت موجود و مقابله با ستم و بی‌عدالتی است. این مبارزه می‌تواند اشکال گوناگونی داشته باشد؛ از اعتراض فردی یک کارگر به دستمزد ناچیز گرفته تا خیزش‌های توده‌ای خیابانی علیه دیکتاتوری. امروز در جامعه ما و جهان، شاهد مقاومت‌ها و اعتراض‌های متعدد اما پراکنده‌ای هستیم که هر روزه رخ می‌دهند. تجمعات کارگری برای حقوق معوقه، اعتراضات مردمی علیه تبعیض یا گرانی، مبارزات زنان برای حقوق برابر و جنبش‌های دانشجویی برای آزادی‌های سیاسی.  گواه این مدعا وجود حرکت‌های اعتراضی تقریباً هرروزه اما پراکنده و بدون ارتباط ارگانیک میان آن‌هاست. هرچند این مقاومت‌های پراکنده نشان از نارضایتی عمیق توده‌های تحت ستم و استثمار دارد، نبود پیوند و سازمان‌دهی میان آن‌ها موجب می‌شود نتوانند به نیرویی پایدار و دگرگون‌کننده بدل شوند. از همین‌رو پرسش اساسی این است: چگونه می‌توان از دل این مقاومت‌های پراکنده و خیزش‌های توده‌ای، یک جنبش متشکل و نیرومند پدید آورد؟

هر تغییر اجتماعی آگاهانه و هدفمند، مستلزم سازمان‌دهی است. به بیان دیگر، بدون تشکل‌یابی و سازمان‌یافتگی، حتی عادلانه‌ترین خشم و اعتراض‌ها نیز در نهایت به تلاش‌هایی مقطعی و زودگذر تبدیل می‌شوند که اثرات محدودی بر ساختار ستم و استثمار می‌گذارند. این واقعیت به‌ویژه درباره مبارزه طبقاتی صدق می‌کند. طبقه کارگر – که خود از بسیاری امکاناتی که طبقات حاکم در اختیار دارند محروم است – برای پیشبرد اهداف خود راهی جز اتکا به نیروی جمعی خویش ندارد. در شرایطی که حاکمان برای حفظ وضع موجود موانع بزرگی بر سر راه تغییر می‌گذارند، مبارزه فردی یا پراکنده در برابر قدرت سازمان‌یافته حاکمیت و سرمایه‌داری ناچیز و کم‌اثر است. تنها از مسیر مبارزه آگاهانه، متحد و متشکل است که فرودستان می‌توانند در برابر زور و سرکوب سازمان‌یافته‌ای که آنها را در بند نگاه داشته، ایستادگی کنند.


مفهوم مارکسیستی مبارزه: عرصه‌های اقتصادی، سیاسی و نظری

از دیدگاه مارکسیسم، مبارزه اصلی در جامعه مبارزه طبقاتی است؛ کشمکش مستمر بین فرودستان و فرادستان بر سر منافع متضادشان. به قول مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست، «تاریخ تمام جوامع موجود، تاریخ مبارزات طبقاتی بوده‌ است». اما این مبارزه طبقاتی چگونه صورت می‌گیرد و در چه عرصه‌هایی جریان دارد؟ مارکسیست‌ها برای مبارزه اجتماعی سه عرصه‌ی به‌هم‌پیوسته قائل‌اند: مبارزه اقتصادی، مبارزه سیاسی و مبارزه نظری (ایدئولوژیک) . درک تمایز و ارتباط این سه عرصه برای فهم سازمان‌یابی انقلابی ضروری است.

نخست، مبارزه اقتصادی قرار دارد که به بهبود شرایط مادی زندگی و کار طبقه کارگر مربوط می‌شود. این عرصه شامل مبارزه برای دستمزد بالاتر، شرایط کار امن‌تر، کاهش ساعات کار، بیمه و رفاه اجتماعی و به طور کلی مطالباتی است که مستقیماً با معیشت و حقوق اقتصادی زحمتکشان سر و کار دارد. اعتصابات کارگری، تشکیل سندیکاها و اتحادیه‌ها، و اعتراضات صنفی در این حوزه تعریف می‌شوند.هرچند گاه به این مبارزات عنوان «صنفی» داده می‌شود، مارکسیست‌ها تأکید می‌کنند که طبقه کارگر یک صنف صرف نیست و مبارزه اقتصادی او بخشی از مبارزه‌ی گسترده‌تر طبقاتی است.  مبارزات اقتصادی اگرچه در ظاهر خواست‌هایی محدود مثلاً افزایش دستمزد دارند، اما به محض این‌که گسترده و پیگیر شوند، با مقاومت صاحبان سرمایه و دولت روبرو شده و خصلتی سیاسی پیدا می‌کنند.

دوم، مبارزه سیاسی است که افق آن تصرف قدرت سیاسی و دگرگونی ساختارهای حاکم به نفع طبقه کارگر و توده‌های تحت ستم است.مبارزه سیاسی فراتر از مطالبه‌محوری اقتصادی، مستقیماً حکومت و دولت را هدف قرار می‌دهد. این عرصه شامل نبرد با سیاست‌های طبقات حاکم در همه زمینه‌ها، ارائه آلترناتیوهای سیاسی از سوی طبقه کارگر و تلاش برای تحقق آن‌ها – از اصلاحات قانونی تا انقلاب اجتماعی – می‌شود . اوج مبارزه سیاسی، سازمان‌دهی برای سرنگونی نظم سرمایه‌داری و به دست گرفتن قدرت دولتی توسط طبقه کارگر و متحدانش است. به بیان لنین، طبقه کارگر از طریق حزب سیاسی انقلابی خود باید مبارزه را برای سرنگونی نظام حاکم رهبری کند . بدون ورود به میدان سیاست و چالش با قدرت طبقه حاکم، دستاوردهای اقتصادی کارگران هم در معرض خطر دائمی قرار دارد؛ چرا که دولت نهادی است که حافظ منافع کلان سرمایه‌داران است. از این رو مارکسیست‌ها بر پیوند تنگاتنگ مبارزه اقتصادی و سیاسی تأکید دارند.

سومین عرصه، مبارزه نظری و ایدئولوژیک است . این وجه از مبارزه کم‌تر مورد توجه عام قرار می‌گیرد، اما از منظر مارکسیسم اهمیتی حیاتی دارد. طبقه حاکم صرفاً با زور اقتصادی و سیاسی حکومت نمی‌کند، بلکه با چیرگی ایدئولوژیک بر جامعه، سلطه خود را تثبیت می‌کند. ارزش‌ها، باورها، فرهنگ و اندیشه‌های رایج در هر عصر تا حد زیادی بازتاب منافع و دیدگاه‌های طبقه مسلط است. از همین رو، طبقه کارگر برای رهایی خود نیازمند مبارزه در جبهه‌ی اندیشه نیز هست: نقد ایدئولوژی سرمایه‌داری و کسب آگاهی طبقاتی و علمی برای فهم درست جهان. به تعبیر مارکس، تئوری نیز به محض رسوخ در توده‌ها به نیرویی مادی بدل می‌شود. لنین نیز تصریح می‌کند که «بدون تئوری انقلابی، جنبش انقلابی نمی‌تواند وجود داشته باشد». مبارزه نظری شامل آموزش و خودآگاهی طبقاتی کارگران، تولید و ترویج ادبیات انتقادی و انقلابی، نقد فرهنگ ارتجاعی و خرافی، و به چالش کشیدن گفتمان‌های مسلطی است که وضع موجود را طبیعی و تغییرناپذیر جلوه می‌دهند.

این سه عرصه مبارزه – اقتصادی، سیاسی، نظری – در عمل از یکدیگر جدا نیستند، بلکه همچون اضلاع یک مثلث مبارزاتی به هم پیوند دارند. اگر یکی از این اضلاع نادیده گرفته شود، مبارزه طبقاتی از مسیر رهایی‌بخش خود منحرف یا تضعیف می‌گردد. مبارزه اقتصادی بدون چشم‌انداز سیاسی ممکن است به اصلاحات سطحی محدود شود یا در چارچوب سیستم جذب گردد. مبارزه سیاسی بدون پایگاه توده‌ای اقتصادی، به ماجراجویی یا کودتا فروکاسته می‌شود. و مبارزه نظری جدا از عمل اقتصادی-سیاسی، در بهترین حالت به بحث‌های روشنفکری بی‌اثر می‌انجامد. بنابراین، شرط حفظ جهت‌گیری پرولتری مبارزه و دستیابی به بیشترین کارآیی این است که هر سه عرصه مبارزه به‌طور همزمان و هماهنگ پیش بروند . به موازات این حرف، برای هر عرصه نیز سازماندهی ویژه و ابزارهای خاص خود ضروری است. در بخش‌های بعد خواهیم دید که این سازمان‌ها کدام‌اند و چگونه باید با هم در ارتباط باشند.

از اعتراض فردی تا سازماندهی جمعی: موانع مقاومت‌های معاصر

اعتراض‌ها و مقاومت‌های کارگران و زحمتکشان در دهه‌های اخیر عمدتاً خودانگیخته و بدون سازمان مرکزی رخ داده‌اند. از اعتصابات پراکنده کارگران بخش‌های مختلف تا خیزش‌های ناگهانی در واکنش به یک رویداد (مانند افزایش ناگهانی قیمت‌ها یا فجایع اجتماعی)، بسیاری از مبارزات معاصر فاقد رهبری منسجم و تشکیلات پایدار بوده‌اند. این وضعیت البته دلایل تاریخی و ساختاری متعددی دارد. رژیم‌های سرکوبگر عمداً تشکل‌های مستقل را از بین برده و فعالان را پراکنده کرده‌اند، تا هرگونه جوانه سازمان‌یابی را در نطفه خفه کنند. در کنار سرکوب بیرونی، چالش‌های درونی جنبش‌ها نیز نقش داشته است: نبود آگاهی طبقاتی کافی، گرایش به فردگرایی و قهرمان‌پروری، بی‌اعتمادی میان گروه‌های مختلف اپوزیسیون، و خاطره شکست‌ها و سرکوب‌های گذشته که روحیه جمعی را زخمی کرده است.

برای مثال، در ایران سال‌های اخیر اعتراضات متعددی را شاهد بودیم – از اعتراضات کارگران هفت‌تپه و فولاد اهواز گرفته تا خیزش‌های گسترده‌تر فرودستان شهری. وجه مشترک بسیاری از این حرکت‌ها، خودجوش بودن و عدم اتصال سازمانی میانشان بود. حرکت‌هایی که فاقد تشکل‌های مستقل کارگری سراسری بودند و هرچند به لحاظ جغرافیایی گسترده شدند، اما نتوانستند در قالب یک جنبش یکپارچه طبقاتی تبلور یابند. بدون پیوند افقی (میان اعتصاب‌ها و اعتراضات در واحدهای مختلف) و پیوند عمودی (میان توده معترضان و یک رهبری یا هسته هماهنگ‌کننده)، این موج‌های اعتراضی پس از مدتی فروکش کردند یا سرکوب شدند. تجربه نشان داده است که حتی حضور میلیونی مردم در خیابان، اگر برنامه و سازمان نداشته باشد، در بهترین حالت آنهم با هزینه‌های هنگفت ممکن است صرفاً به تغییرات سطحی یا بازگشت به وضعیت سابق منجر شود.

یکی از موانع مهم سازمان‌دهی در عصر حاضر، تغییر ساختارهای اقتصادی و اجتماعی در چارچوب سرمایه‌داری معاصر است. گسترش مشاغل موقت و غیررسمی، رشد اقتصاد پلتفرمی و پراکندگی نیروی کار، سازمان‌یابی سنتی (مثلاً از طریق اتحادیه‌های محیط کار) را دشوارتر کرده است . وقتی کارگران یک کارخانه بزرگ کنار هم کار می‌کنند، اتحاد و اعتصاب آسان‌تر است تا زمانی که همان کارگران در قالب قراردادهای پیمانکاری کوتاه‌مدت یا کار پاره‌وقت پراکنده شوند. سرمایه‌داری نولیبرال آگاهانه با فردی‌سازی روابط کاری (مثل واداشتن کارگران به رقابت فردی یا قراردادهای موقت) قدرت جمعی آن‌ها را تضعیف می‌کند. افزون بر این، هژمونی فرهنگ سرمایه‌داری، مردم را به دنبال راه‌حل‌های فردی برای مشکلات بنیادین تشویق می‌کند – گویی هر کس باید صرفاً به فکر نجات خویش باشد. این ذهنیت، زیربنای روانی سازمان‌گریزی و ناامیدی از کار جمعی را تقویت می‌کند.

اما بزرگ‌ترین مانع سازمان‌یابی مبارزات معاصر در جوامعی مانند ایران، سرکوب سیستماتیک حکومت است. حکومت‌های اقتدارگرا به خوبی واقف‌اند که شکل‌گیری تشکل‌های مستقل کارگری و توده‌ای، خطری جدی برای بقای آن‌هاست . بنابراین با تمام قوا از تشکیل یا دوام چنین سازمان‌هایی جلوگیری می‌کنند. ضرب‌وشتم و بازداشت رهبران کارگری، پرونده‌سازی امنیتی برای فعالان، نفوذ عوامل اطلاعاتی در گروه‌ها، اخراج و اعمال فشار اقتصادی بر کارگران معترض – این‌ها همه از تاکتیک‌های رایج حاکمیت برای جلوگیری از پیوند خوردن مقاومت‌های پراکنده و ایجاد هسته‌های تشکل‌یافته است. چنان‌که سندیکای کارگران شرکت واحد در بیانیه‌ای اشاره کرده، از زمان احیای این سندیکا در سال ۱۳۸۴ هیچ سالی نبوده که اعضای آن بازداشت، تهدید یا اخراج نشده باشند؛ سرکوب تشکل‌های مستقل و انکار ابتدایی‌ترین حقوق کارگران همواره بخشی جدایی‌ناپذیر از سیاست‌های حاکمیت بوده است.

در نتیجه این عوامل، بسیاری از مبارزات امروز به شکل خودجوش و ناپیگیر باقی می‌مانند. به گفته خود فعالان کارگری، جنبش کارگری ایران هنوز آن‌گونه که باید توسعه‌یافته نیست و در وضعیتی نابسامان و پراکنده به‌سر می‌برد . البته نباید نقش ابتکار و انرژی توده‌های مردم را در حرکت‌های خودانگیخته دست‌کم گرفت؛ اعتراضات خودجوش بارها پایه‌های رژیم‌های استبدادی را لرزانده‌اند و ظرفیت تغییر را نشان داده‌اند. اما آن‌چه این جنبش‌ها را به ثمر می‌رساند، گذار از خودجوشی صرف به مرحله سازمان‌یافتگی آگاهانه است. همان‌طور که روزا لوکزامبورگ نیز استدلال می‌کرد، خودانگیختگی و سازمان‌یافتگی نه متضاد که مکمل یکدیگرند؛ جنبش توده‌ای بدون سازمان مانند سیلابی است که ممکن است سدها را بشکند اما اگر به مسیر معینی هدایت نشود به دریا نمی‌ریزد. لازمه‌ی بهره‌گیری از انرژی انفجاری اعتراضات پراکنده، داشتن ظرف سازمانی و رهبری هدفمند است. در ادامه  به سازوکار چنین سازمان‌دهی و تجارب موفق و ناموفق آن می‌پردازیم.

سازمان‌یابی از دید مارکسیسم: حزب پیشرو و تشکل‌های توده‌ای

از منظر مارکسیستی، تشکل‌یابی کارگران نه یک‌شکل که چندین شکل دارد و هر کدام کارکرد متفاوت اما مکملی در پیشبرد مبارزه طبقاتی ایفا می‌کنند. دو شکل اساسی تشکل‌های طبقاتی که در ادبیات مارکسیسم به‌روشنی تفکیک شده‌اند، حزب سیاسی طبقه کارگر و تشکل‌های توده‌ای کارگری (مانند اتحادیه‌ها، شوراها و انجمن‌های صنفی) هستند. درک تفاوت نقش این دو نوع سازمان و چگونگی تعامل‌شان، برای یک راهبرد موفق سازمان‌دهی ضرورت دارد. به علاوه، نقش آگاهی طبقاتی در این میان تعیین‌کننده است؛ چرا که سازمان صرف بدون آگاهی نمی‌تواند اهداف رهایی‌بخش را دنبال کند، و آگاهی بدون سازمان نیز در هوا معلق می‌ماند.

حزب پیشرو (انقلابی) طبقه کارگر

حزب سیاسی طبقه کارگر – به طور دقیق‌تر حزب سیاسی انقلابی طبقه کارگر – تشکلی است که برنامه و استراتژی کسب قدرت سیاسی برای پایان دادن به نظام طبقاتی را نمایندگی می‌کند . چنین حزبی از کارگران پیشرو و آگاه‌ترین فعالان و همچنین روشنفکران انقلابی متحد با طبقه کارگر تشکیل می‌شود . ماموریت حزب، سازمان‌دهی و رهبری مبارزات طبقاتی در مراحل مختلف، به منظور پیروزی انقلاب کارگری و تداوم آن تا محو کامل طبقات است . حزب به مثابه ستاد سیاسی طبقه کارگر عمل می‌کند و باید دارای ویژگی‌هایی چون انسجام نظری (ایدئولوژی علمی)، انضباط تشکیلاتی، و چشم‌انداز انقلابی باشد . لنین بر لزوم تشکیل چنین حزب پیشاهنگی تأکید داشت و معتقد بود این حزب باید از آگاه‌ترین کارگران «انقلابیون حرفه‌ای» تشکیل شود که آگاهی سوسیالیستی را از بیرون به درون طبقه کارگر بیاورند و مبارزه‌ی او را هدایت کنند.  در واقع به اعتقاد لنین، خودبه‌خودی‌ترین بخش‌های طبقه کارگر در بهترین حالت به «آگاهی اتحادیه‌ای» (مطالبه بهبود شرایط در چارچوب نظام) می‌رسند و برای جهش به آگاهی سوسیالیستی نیازمند تزریق اندیشه انقلابی از سوی یک سازمان پیشرو هستند . او همچنین جمله معروف «بدون تئوری انقلابی، جنبش انقلابی وجود ندارد» را بیان کرد که نشانگر اهمیت نقش حزب در عرصه نظری است.

وظایف حزب انقلابی چندوجهی است: از یک سو تدوین تئوری و برنامه‌ی انقلاب (تحلیل وضعیت، ارائه آلترناتیو سوسیالیستی و نقشه‌راه مبارزاتی) و از سوی دیگر کار عملی میان توده‌ها برای سازمان‌دهی، تبلیغ و تربیت کادرهای مبارز . حزب باید پیوندی زنده با جنبش‌های توده‌ای داشته باشد، اما در همان حال از نظر برنامه و اصول، پیشروتر از حرکت‌های خودانگیخته باشد تا بتواند آنان را به سطح بالاتری ارتقاء دهد. حزب انقلابی را می‌توان وجدان آگاه طبقه کارگر دانست که منافع درازمدت و تاریخی طبقه را نمایندگی می‌کند، نه صرفاً خواسته‌های آنی و فوری را. چنین حزبی البته خود نمی‌تواند توده تمام کارگران را در بر بگیرد؛ بلکه متشکل از اقلیت پیشتاز است. اما تأثیرش بر جنبش از این جهت است که از طریق نفوذ فکری و سیاسی، مسیر کل جنبش کارگری را جهت می‌دهد.  به همین دلیل است که کارل مارکس و فریدریش انگلس در مانیفست کمونیست تأکید می‌کنند که کمونیست‌ها نه یک فرقه‌ی جدا از طبقه کارگرند و نه حامل منافع خاص و متمایزی از آن. آن‌ها «هیچ نفعی جدا از منافع پرولتاریا به‌طور کلی ندارند» و امتیازشان نه در جایگاه اجتماعی، نه در برتری اخلاقی، و نه در ادعای نمایندگی از بالا، بلکه صرفاً در درک آگاهانه‌تر مسیر تاریخی مبارزه‌ی طبقاتی نهفته است.

منظور مارکس و انگلس از این «درک خط مشی حرکت کل طبقه» آن است که کمونیست‌ها، به‌واسطه‌ی تحلیل نظری و تجربه‌ی انباشته‌ی مبارزات گذشته، قادرند پیوند میان مبارزات پراکنده، موضعی و روزمره را با افق عمومی و تاریخی رهایی طبقه کارگر تشخیص دهند. در حالی که بسیاری از کارگران، ناگزیر از دل تجربه‌ی مستقیم استثمار، ابتدا با مسائل فوری مانند دستمزد، ساعات کار یا امنیت شغلی درگیر می‌شوند، کمونیست‌ها می‌کوشند نشان دهند که این مطالبات جزیره‌ای نیستند و ریشه در یک کل منسجم‌تر دارند: مناسبات سرمایه‌دارانه و سلطه‌ی طبقاتی.

از این منظر، حزب یا سازمان کمونیستی نه «سخنگوی بیرونی» طبقه، بلکه بخشی آگاه‌تر و سازمان‌یافته‌تر از خودِ آن است؛ بخشی که می‌کوشد از دل هر مبارزه‌ی بخشی، منافع عام جنبش کارگری را برجسته کند. به بیان دیگر، وقتی کمونیست‌ها در یک اعتصاب کارگری، یک مبارزه‌ی صنفی یا یک اعتراض اجتماعی حضور دارند، هدف‌شان محدود شدن به همان مطالبه‌ی خاص نیست، بلکه پیوند دادن آن مبارزه با کل نبرد طبقاتی است: پیوند زدن دستمزد به مناسبات مالکیت، سرکوب صنفی به ساختار قدرت سیاسی، و بی‌عدالتی‌های موضعی به منطق کلی سرمایه.

این نکته از نظر مارکس و انگلس اهمیت تعیین‌کننده دارد، زیرا دقیقاً در همین‌جا مرز میان سیاست طبقاتی و سیاست‌های پراکنده، پوپولیستی یا صرفاً اصلاح‌طلبانه ترسیم می‌شود. کمونیست‌ها قرار نیست به جای طبقه تصمیم بگیرند یا خود را قیم آن بدانند؛ نقش آن‌ها کمک به خودآگاهی تاریخی طبقه است. یعنی کمک کنند تا طبقه کارگر دریابد مبارزاتش به کجا می‌رود، چه موانعی در برابر آن قرار دارد، و بدون دگرگونی ریشه‌ای نظم موجود، چرا دستاوردهایش همواره موقتی و شکننده خواهد بود.

به همین معنا، نمایندگی «منافع عام جنبش کارگری» به‌معنای نادیده گرفتن تنوع، تفاوت‌ها یا مطالبات فوری نیست، بلکه دقیقاً برعکس: به‌معنای جلوگیری از تقلیل مبارزه به خواست‌های جداافتاده و بی‌ارتباط، و تبدیل آن‌ها به اجزای یک پروژه‌ی جمعی، آگاهانه و رهایی‌بخش است. این همان نقطه‌ای است که در آن، حزب کمونیستی نه جایگزین جنبش، بلکه عامل پیونددهنده‌ی مبارزات و حافظ افق تاریخی آن می‌شود.

تشکل‌های توده‌ای کارگران (اتحادیه‌ها، شوراها و …)

در کنار حزب، کارگران نیازمند تشکل‌های وسیع‌تری هستند که بدنه گسترده طبقه را در مبارزه متحد کند. این تشکل‌های توده‌ای اشکال متنوعی دارند: سندیکاها یا اتحادیه‌های کارگری، شوراهای کارگری (در محیط‌های کار یا سطح منطقه‌ای)، کمیته‌های کارخانه، تعاونی‌های کارگری و جز اینها . ویژگی مشترک این تشکل‌ها، فراگیر بودن آنهاست – برخلاف حزب که پیشتازان را گرد می‌آورد، اتحادیه یا شورا تا حد امکان بخش وسیعی از کارگران (با هر درجه‌ای از آگاهی) را متشکل می‌کند. هدف اصلی تشکل‌های توده‌ای، پیگیری مطالبات فوری‌تر اقتصادی-اجتماعی و فراهم آوردن سازوکاری برای عمل متحد روزمره کارگران است.  اتحادیه‌ها برای دفاع از حقوق صنفی و بهبود شرایط کار مذاکره و مبارزه می‌کنند؛ شوراهای کارگری محل تصمیم‌گیری جمعی خود کارگران درباره اداره امور کارخانه یا محل کارشان هستند؛ سایر نهادها نیز هر یک گوشه‌ای از زندگی طبقه را پوشش می‌دهند (مثلاً تعاونی‌ها برای امور معیشتی).

تشکل‌های توده‌ای به دلیل گستردگی، معمولاً ترکیبی ناهمگون از گرایش‌ها و سطوح آگاهی مختلف را در خود دارند. در یک اتحادیه، هم کارگر کاملاً رادیکال عضو است و هم کارگری که شاید هنوز به راه حل‌های اصلاح‌طلبانه دل بسته. هنر حزب پیشرو در این است که بدون تضعیف وحدت این تشکل‌ها، درون آن‌ها برای ارتقای آگاهی و رزمندگی تلاش کند. حزب نباید رقیب تشکل توده‌ای یا جایگزین آن شود؛ همچنین اتحادیه‌ها هم نباید وظیفه حزب (براندازی سیاسی) را برعهده بگیرند. تجربه نشان داده هرگاه این مرزها مخدوش شده، نتیجه منفی بوده است. چنان‌که فعالان کارگری اشاره کرده‌اند: اگر به‌دلیل غیبت یک حزب انقلابی، اتحادیه‌ها سعی کنند جای آن را در عرصه سیاسی پر کنند، اعضا پراکنده می‌شوند و تشکل صنفی از وظایف اصلی خود بازمی‌ماند . برعکس، هرگاه حزب کوشیده است اتحادیه‌ها را کاملاً تابع خود کند و استقلال عمل آن‌ها را نقض کرده، مبارزه طبقاتی از مسیر طبیعی منحرف شده است . بنابراین یک پیوند منطقی و غیرتحمیلی میان دو نوع تشکل باید برقرار باشد: اتحادیه و شورا مطالبات روزمره و بسیج گسترده را سازمان دهد و حزب، چشم‌انداز کلی و جهت سیاسی را تامین کند. رابطه حزب و تشکل توده‌ای مانند رابطه مغز و اندام‌های یک بدن زنده است؛ هیچ‌یک بدون دیگری کارآمد نخواهد بود.

مزیت مهم دیگر تشکل‌های توده‌ای، تداوم مبارزه در شرایط مختلف است. اتحادیه‌ها و حتی شوراهای مخفی کارگری می‌توانند در دوران رکود و سکون سیاسی به کار خود (مثلاً آموزش، جذب نیرو، آمادگی) ادامه دهند و هنگام اوج‌گیری مبارزات، نقش ستون فقرات جنبش را ایفا کنند . تاریخ نشان می‌دهد جنبش‌هایی که قبل از خیزش انقلابی، دارای تشکل‌های مستقل و نهادینه در بدنه طبقه بودند، بسیار قوی‌تر و منسجم‌تر عمل کرده‌اند. نمونه‌اش شوراها و اتحادیه‌های کارگری روسیه قبل از انقلاب ۱۹۱۷ یا شوراهای کارخانه‌ای در انقلاب ۱۳۵۷ ایران است که توانستند در بزنگاه انقلاب، قدرت را در بسیاری از مراکز تولید به دست بگیرند . البته اگر این تشکل‌ها پایدار نباشند، پس از سرکوب یا افت جنبش، دستاوردهایشان نیز از بین می‌رود. بر عکس، تشکل‌های دائمی کارگری حتی در دوره‌های عقب‌نشینی، با حفظ شبکه سازمانی و ارتباط با توده کارگران، بذر حرکت‌های بعدی را می‌کارند.

نقش آگاهی و آموزش

در تمامی این تلاش‌های سازمانی، آگاهی طبقاتی نقشی کلیدی ایفا می‌کند. بدون رشد آگاهی طبقاتی در میان توده کارگران، بهترین تشکیلات‌ها هم به ابزارهایی خنثی یا حتی منحرف بدل می‌شوند. به عنوان مثال، اتحادیه‌هایی که رهبران‌شان تحت نفوذ ایدئولوژی بورژوایی باشند، ممکن است کارکردی کاملاً محافظه‌کارانه پیدا کنند (نمونه‌اش اتحادیه‌های زرد وابسته به دولت یا سرمایه‌داران). حزب نیز اگر از تئوری انقلابی تهی شود، در عمل به باشگاهی برای جاه‌طلبی سیاستمداران تبدیل می‌گردد. پس ارتقای آگاهی باید به‌طور مستمر در دستور کار سازمان‌های طبقاتی باشد: هم آگاهی نظری (درک سوسیالیستی از جامعه و شناخت دشمنان و دوستان واقعی طبقه)، هم آگاهی تجربی (درس‌آموزی از تاریخ مبارزات و اشتباهات گذشته). ادغام آگاهی سوسیالیستی با جنبش کارگری – که لنین آن را وظیفه اصلی سوسیال‌دموکرات‌ها می‌دانست – از مسیر آموزش سیاسی، بحث‌های جمعی، انتشار نشریات کارگری و کار فرهنگی در میان طبقه صورت می‌گیرد . سازمان‌های کارگری باید همچون یک “مدرسه جنگ طبقاتی” عمل کنند؛ به قول انگلس، اتحادیه‌ها برای کارگران «مدرسه سوسیالیسم» بودند که در بطن مبارزه اقتصادی، چشم آن‌ها را به مصالح کلی‌شان باز می‌کردند. خلاصه این‌که سازماندهی و آگاهی‌بخشی دو بال جدانشدنی‌اند: سازمان، بستر انتقال آگاهی به توده‌هاست و آگاهی، محتوای حرکت سازمان‌یافته را تعیین می‌کند.

سازماندهی در شرایط سرکوب و تبعید: تجربه ایران، درس‌ها و امکان‌ها

سازمان‌دهی مبارزه در کشورهایی مانند ایران، با چالشی مضاعف روبه‌روست: از یک‌سو سرکوب خشن و دائمی هرگونه تشکل مستقل توسط حکومت، و از سوی دیگر پراکندگی نیروی مبارز در داخل و خارج کشور. تجربه چهار دهه گذشته نشان می‌دهد که حکومت جمهوری اسلامی برای جلوگیری از شکل‌گیری یک جنبش متشکل کارگری-توده‌ای، به هر ابزاری متوسل شده است؛ از اعدام و زندان گرفته تا نفوذ و ایجاد تفرقه. در دهه ۱۳۶۰ تقریبا همه احزاب و سازمان‌های چپ و مترقی یا سرکوب و منحل شدند یا به تبعید رانده شدند. اتحادیه‌ها و شوراهای کارگری نوپا که در سال‌های انقلاب ۵۷ جوانه زده بودند، به سرعت به حاشیه رانده و سرکوب شدند و فعالیت‌شان به عنوان سازمان‌هایی مستقل ممنوع اعلام گشت . برای نمونه، صدها شورای کارگری که پس از سقوط شاه در کارخانه‌ها تشکیل شده بودند، تا اوایل دهه ۶۰ یا از هم پاشیده شدند یا به کنترل نیروهای حکومتی درآمدند . به این ترتیب، طبقه کارگر ایران در آغاز دهه ۱۳۶۰ عملاً بدون تشکل‌های مستقل خود باقی ماند؛ وضعیتی که اثرات منفی آن تا امروز حس می‌شود.

نسل‌های جدید فعالان کارگری و اجتماعی در ایران مجبور بوده‌اند از صفر و در شرایط خفقان، هسته‌های تازه‌ای برای سازمان‌یابی ایجاد کنند. از دهه ۱۳۸۰ به بعد، شاهد شکل‌گیری سندیکاهای مستقل (مثل سندیکای کارگران شرکت واحد اتوبوس‌رانی تهران، سندیکای نیشکر هفت‌تپه)، تشکل‌های معلمان، پرستاران و بازنشستگان و همچنین کمیته‌های مخفی کارگری بوده‌ایم. اما این تلاش‌ها همواره زیر تیغ سرکوب بوده است. حاکمیت از اتحاد و سازمان‌یافتگی کارگران هراس دارد و برای سرکوب آن از هیچ ابزاری فروگذار نمی‌کند . رهبران سندیکاها بارها بازداشت و شکنجه شده‌اند؛ تجمعات مسالمت‌آمیز روز جهانی کارگر به خشونت کشیده شده؛ و حتی ارتباط‌گیری ساده بین گروه‌های کارگری جرم انگاشته شده است. در چنین وضعی، طبیعی است که جنبش کارگری نتواند به‌راحتی تشکل‌های علنی و سراسری خود را داشته باشد. ناامنی شغلی و معیشتی (اخراج، تهدید نان)، نبود تضمین‌های قانونی برای فعالیت صنفی، و ترس مستمر از سرکوب فضایی ایجاد کرده که بسیاری از کارگران معترض ترجیح می‌دهند مطالباتشان را منفرد یا در محدوده کوچک مطرح کنند تا کمتر در تیررس باشند.

با این حال، تجربه نشان می‌دهد حتی در سخت‌ترین دیکتاتوری‌ها نیز می‌توان راه‌هایی برای سازمان‌دهی یافت. یکی از درس‌های مبارزات جهانی – از انقلاب روسیه گرفته تا جنبش‌های مخفی علیه فاشیسم – ضرورت ترکیب کار مخفی و کار علنی است.در شرایطی که حکومت هیچ فضای آزادی برای تشکل‌یابی رسمی نمی‌دهد، کارگران و مبارزان چاره‌ای جز ایجاد هسته‌ها و شبکه‌های مخفی ندارند . این هسته‌های مخفی می‌توانند شامل جمع‌های کوچک چند نفره در یک کارخانه یا محله باشند که به طور غیررسمی سازمان‌دهی می‌کنند، اعلامیه پخش می‌کنند، اعتصاب‌ها را هماهنگ می‌کنند و رابط بین گروه‌های پراکنده می‌شوند. البته کار مخفی دشواری‌ها و خطرات خود را دارد (نفوذ عوامل دشمن، مشکلات ارتباطی، عدم پوشش عمومی رسانه‌ای و غیره)، اما به قول معروف «نیاز، مادر ابتکار است». کارگران حق دارند آشکارا برای خواسته‌هایشان مبارزه کنند، اما وقتی با سرکوب عریان مواجه‌اند، مخفی‌کاری واجب است. در این وضعیت، اصل بنیادی حفظ امنیت تشکیلات باید رعایت شود: هر اطلاعات غیرضروری که فاش نشود، هر عضو فقط افراد محدودی را بشناسد، ارتباطات از مجاری مطمئن باشد و سازوکار جایگزینی افراد در صورت دستگیری‌شان پیش‌بینی شود.

فعالان کارگری ایران در دهه‌های اخیر به این سمت رفته‌اند که در کنار فعالیت علنی حداقلی (مثلاً بیانیه دادن با اسامی مستعار یا برگزاری تجمعات صنفی کوچک)، یک لایه زیرزمینی از ارتباطات و گروه‌ها را شکل دهند. تجربه ایجاد کمیته‌های مخفی (نظیر «کمیته هماهنگی برای کمک به ایجاد تشکل‌های کارگری» در دهه ۸۰) نشان داد که می‌توان بخشی از وظایف سازمان‌یابی را در دل استتار انجام داد و در عین حال با بدنه کارگران در تماس بود . از طرف دیگر، رسانه‌های نوین و شبکه‌های اجتماعی علی‌رغم تمام محدودیت‌ها، امکان تازه‌ای برای پیوند مبارزان داخل و خارج و اطلاع‌رسانی سریع‌تر فراهم کرده‌اند. هرچند حکومت سعی کرده اینترنت را محدود کند یا از آن برای شناسایی فعالان بهره ببرد، ولی وجود شبکه‌های نسبتا امن‌تر (مثل گروه‌های بسته آنلاین، کانال‌های تلگرامی کارگری و…) به هماهنگی بهتر اعتراضات کمک کرده است. برای نمونه، در اعتراضات سراسری سال ۱۴۰۱ شاهد بودیم که اعتصاب‌های پراکنده کارگری از طریق فراخوان‌های اینترنتی از هم باخبر می‌شدند و ایده «اعتصاب سراسری» دهان به دهان چرخید.

وضعیت تبعید (فعالان سیاسی و کارگری خارج کشور) نیز در جای خود یک فرصت و یک چالش است. از یک سو، نیروهای تبعیدی آزادی عمل بیشتری برای ایجاد سازمان و انتشار عقاید دارند؛ می‌توانند صدای کارگران داخل را در مجامع جهانی منعکس کنند و با جلب حمایت بین‌المللی، فشارهایی بر حکومت وارد نمایند. بسیاری از نهادهای همبستگی با جنبش کارگری ایران در خارج از کشور طی این سال‌ها همین نقش را بازی کرده‌اند (تشکل‌های حمایتی، رسانه‌های چپ فارسی‌زبان، کمپین‌های حقوق بشری مرتبط با کارگران زندانی و…). اما از سوی دیگر، دوری از متن جامعه و پراکندگی جغرافیایی باعث شده سازمان‌های چپ در تبعید تأثیر عملی محدودی بر مبارزه داخل داشته باشند. کوشش‌هایی برای اتحاد عمل و همکاری بین گروه‌های چپ خارج کشور صورت گرفته ولی غالباً به کندی پیش رفته و پایدار نبوده است. ناتوانی در انطباق با مبارزه طبقاتی جاری و یافتن راه‌حل‌های متناسب با آن یکی از دلایل مهمی بوده که موجب انشعابات و ریزش‌های فراوان در میان سازمان‌های چپ تبعیدی شده است . به بیان دیگر، اگر فعالیت یک حزب یا سازمان چپ محدود به خارج از کشور بماند و ارتباط ارگانیک با مبارزات داخل نداشته باشد، به مرور به جزیره‌ای ایزوله تبدیل می‌شود که فقط خودش با خودش درگیر است. این یک درس مهم برای امروز است: اپوزیسیون چپ باید راه‌های ارتباط با بدنه داخل و پاسخ‌گویی به نیازهای واقعی مبارزه جاری را بیابد وگرنه همچنان در حاشیه خواهد ماند.

با همه این تفاصیل، چشم‌انداز امکانات سازماندهی در ایران کاملاً تیره و تار نیست. هر موج اعتراض جدید، تجربیات قبلی را به‌کار می‌گیرد و خلاقیت‌های تازه‌ای به همراه می‌آورد. جوانان نسل جدید (چه در طبقه کارگر و چه دانشجویان و زنان مبارز) از فناوری بهتر بهره می‌گیرند، زبان مشترک و شبکه‌های اعتماد خود را ساخته‌اند و کمتر در قید و بند سازمان‌های سنتی قدیمی هستند. گرایش به خودسازمان‌دهی اکنون در لایه‌هایی از جامعه مشاهده می‌شود: مثلاً جمع‌های مستقل معلمان، بازنشستگان، پرستاران و حتی دانش‌آموزان معترض. این‌ها هسته‌های بالقوه‌ای هستند که در صورت پیوند خوردن با یک افق سیاسی رادیکال، می‌توانند پایه‌های یک جنبش سازمان‌یافته قدرتمند را بنا نهند. چنان‌که خیزش اعتراضی  ۱۴۰۱ و در ادامه آن اعتصابات و اعتراضات و خیزش جاری (دی ماه ۱۴۰۴) نشان داد پایه‌های عینی برای رشد و گسترش مبارزات اجتماعی موجود است، و طبقه کارگر با تشکل‌یابی و سازماندهی سیاسی، تنها آلترناتیو برای تغییر شرایط به نفع کل جامعه خواهد بود. اکنون وظیفه نیروهای آگاه و انقلابی است که از این ظرفیت بهره گیرند و پراکندگی مقاومت‌ها را به همبستگی سازمان‌یافته تبدیل کنند.

اصول پایه برای بازسازی افق سازمان‌یافته و طبقاتی

با توجه به آنچه گفته شد، برای عبور از وضعیت پراکندگی کنونی و دستیابی به یک جنبش نیرومند سازمان‌یافته، پای‌بندی به چند اصل اساسی ضروری است. در این بخش، مهم‌ترین این اصول و راهبردهای عملی برآمده از تجربه‌ی تاریخی جنبش‌های کارگری و آموزه‌های مارکسیسم را مرور می‌کنیم:

استقلال طبقاتی در سازمان‌دهی

 تشکل‌ها و احزاب کارگری باید مستقل از نهادهای بورژوایی و دولت باشند. هر گونه وابستگی مالی یا سیاسی به جناح‌های طبقه حاکم، مبارزه را از درون تهی می‌کند. سازمان‌یابی طبقاتی یعنی کارگران برای منافع خود و با اتکا به نیروی خود متشکل شوند. اتحاد عمل با گروه‌های دیگر فرودست (دهقانان، تهیدستان شهری، جنبش‌های آزادی‌خواهانه زنان و ملیت‌های تحت ستم  و…) ضروری است، اما این اتحاد باید بر محور خواست‌ها و رهبری طبقه کارگر شکل گیرد تا مطالبات عمومی را به جلو براندa. تنها سازمان مستقل کارگری است که می‌تواند سایر جنبش‌های اجتماعی را نیز در یک جهت رهایی‌بخش متحد سازد.

پیوند مبارزات اقتصادی با چشم‌انداز سیاسی

همان‌طور که بیان شد، نباید مبارزه صنفی-اقتصادی را از مبارزه سیاسی جدا انگاشت. اصل برون‌رفت آن است که از دل مطالبات روزمره، افق تغییرات بنیادی نمایان شود. مثلاً مبارزه برای دستمزد بهتر باید به آگاهی از استثمار سیستماتیک سرمایه‌داری پیوند بخورد و مبارزه برای آزادی‌های سیاسی باید با درک ضرورت حاکمیت خود کارگران تکمیل شود. در عمل، تشکل‌های کارگری باید مطالبات فوری را طرح و پیگیری کنند (مثل افزایش دستمزد، حق تشکل‌یابی، رفع تبعیض‌ها) اما همزمان به اعضا آموزش دهند که تحقق پایدار این خواسته‌ها مستلزم تغییری سیاسی در ساختار قدرت است . حزب انقلابی نیز باید به جای شعارهای انتزاعی، روی مطالبات مشخص کارگران سوار شود و آن‌ها را به سمت مبارزه برای کسب قدرت هدایت کند. این ترکیب مبارزه اصلاحی و انقلابی یک هنر راهبردی است که موفقیت جنبش را تضمین می‌کند.

سازمان‌دهی دمکراتیک و مشارکتی

 تجربهٔ جنبش‌های کارگری نشان داده است که ساختار درونی تشکل‌ها به اندازه خط‌مشی بیرونی‌شان مهم است. اصول دموکراسی شورایی – انتخابی بودن نمایندگان، پاسخگویی آن‌ها به اعضا، حق عزل نمایندگان و چرخش مناصب – باید در تشکل‌های کارگری رعایت شود تا از بروکراسی و انحراف جلوگیری گردد. تشکل‌های توده‌ای کارگران هرچه توده‌ای‌تر و دموکراتیک‌تر باشند، پایگاه اجتماعی عمیق‌تری خواهند داشت. حزب پیشرو نیز باید ضمن حفظ انسجام و انضباط، پیوند خود با بدنه را از طریق رویه‌های دموکراتیک (کنگره‌های حزبی، مشورت با فعالان محیط کار، ارزیابی مستمر سیاست‌ها) تقویت کند. راز ماندگاری سازمان‌ها اعتماد متقابل اعضا و شفافیت درونی است. همچنین توزیع مسئولیت میان اعضا (در حد توان) و پرورش کادرهای جدید، سازمان را در برابر ضربات دشمن بیمه می‌کند.

تلفیق کار مخفی و علنی

 در شرایط استبدادی، این اصل اهمیت مضاعف دارد. حرکت کاملاً علنی به نابودی می‌انجامد و انزوا و بی‌عملی نیز راهگشا نیست. راه درست، فعالیت در دو سطح است: سطح مخفی برای سازمان‌دهی زیرساخت (شبکه‌های امن، هسته‌های رهبری، برنامه‌ریزی بلندمدت) و سطح علنی برای ارتباط‌گیری با توده مردم و اعمال فشار سیاسی (بیانیه‌ها، اعتراضات خیابانی، اعتصابات در بزنگاه‌ها) . این دو سطح باید مکمل هم باشند؛ مثلاً یک اعتصاب وقتی موثرتر است که پشتوانه‌ای از سازمان مخفی آن را طراحی و گسترش داده باشد. و از سوی دیگر، یک شبکه مخفی بدون آن‌که در لحظه لازم به سطح علنی بیاید، ممکن است دچار رکود شود. حفظ تعادل امنیت و تاثیرگذاری، هنری است که از دل آزمون و خطا به دست می‌آید و انقلابیون ایران در این مرحله ناگزیر از آن هستند.

وحدت در عین تنوع (جبهه طبقاتی)

طبقه کارگر به خودی خود متشکل از اقشار و اصناف گوناگون است و علاوه بر آن، متحدان طبیعی‌ای در بین دیگر زحمتکشان دارد. برای پیروزی، نیازمند حداکثر وحدت همه نیروهای ضد سرمایه‌داری و آزادی‌خواه در یک جبهه واحد چپ هستیم. اما این وحدت نباید با انحلال نیروها در یکدیگر یا نادیده گرفتن اختلافات حاصل شود؛ بلکه باید وحدتی بر پایه عمل مشترک و احترام به تنوع دیدگاه‌ها باشد. مارکسیست‌ها پیشنهاد جبهه واحد کارگری را داده‌اند که در آن احزاب و تشکل‌های گوناگون کارگری برای مطالبات معین همکاری می‌کنند، بدون آن‌که کسی مجبور شود از مواضع خود صرف‌نظر کند. امروز نیز همکاری جریان‌های مختلف چپ (سوسیالیست‌ها، آنارشیست‌ها، سندیکالیست‌ها و …) در اقدامات مشخص مانند حمایت از اعتصابات، آزادی زندانیان سیاسی کارگری، مبارزه با خصوصی‌سازی و … بسیار حیاتی است. اتحاد عددی افراد و سازمان‌ها در یک پیکر بزرگ‌تر کافی نیست؛ مهم‌تر، اتحاد بر مبنای یک برنامه و آلترناتیو کارگری شفاف است . وحدتی که حول مطالبات و اهداف طبقاتی روشن شکل گیرد، پایدارتر و نیرومندتر خواهد بود.

سرمایه مرز ندارد؛ ما چرا داشته باشیم؟

سرمایه‌داری یک نظام جهانی است و مبارزه با آن نیز در نهایت بُعدی جهانی دارد. همبستگی جهانی صرفاً یک شعار اخلاقی یا آرمان‌گرایانه نیست، بلکه پاسخی عینی به ماهیت واقعی سرمایه‌داری معاصر است. سرمایه‌داری امروز نه در مرزهای ملی متوقف می‌شود و نه سرنوشت طبقه کارگر را به جغرافیای یک کشور محدود می‌کند. زنجیره‌های تولید فراملی، شرکت‌های چندملیتی، بازارهای مالی جهانی و سیاست‌های نئولیبرالیِ تحمیل‌شده از سوی نهادهای بین‌المللی، شرایطی پدید آورده‌اند که استثمار در یک کشور، مستقیماً با استثمار در کشورهای دیگر پیوند خورده است. از همین‌رو، مبارزه علیه این نظم نیز ناگزیر بُعدی فراملی دارد.

وقتی کارل مارکس شعار معروف «کارگران جهان، متحد شوید!» را طرح کرد، صرفاً به یک همبستگی اخلاقی میان کارگران اشاره نداشت، بلکه بر یک واقعیت مادی انگشت گذاشت: این‌که سرمایه، جهانی عمل می‌کند و اگر کارگران در چارچوب مرزهای ملی محصور بمانند، همواره یک گام از سرمایه عقب‌تر خواهند بود. امروز این واقعیت بیش از هر زمان دیگری ملموس است. کارگری که در ایران با خصوصی‌سازی، قراردادهای موقت و سرکوب تشکل‌یابی روبه‌روست، در بسیاری از موارد با همان سیاست‌هایی مواجه است که کارگران در ترکیه، عراق، مصر یا یونان تجربه می‌کنند؛ سیاست‌هایی که ریشه در یک منطق مشترک اقتصادی و سیاسی دارند.

از این منظر، ارتباط منطقه‌ای اهمیتی ویژه پیدا می‌کند. کشورهای منطقه، به‌ویژه همسایگان ایران مانند ترکیه، نه‌تنها از نظر جغرافیایی نزدیک‌اند، بلکه از حیث ساختارهای اقتصادی، موقعیت در زنجیره جهانی سرمایه، و حتی شکل‌های سرکوب سیاسی، شباهت‌های قابل توجهی دارند. تجربه جنبش کارگری ترکیه – از اعتصابات سراسری کارگران فلز و معادن گرفته تا نقش اتحادیه‌ها و شبکه‌های مستقل کارگری در شرایط سرکوب – می‌تواند برای کارگران ایران آموزنده باشد؛ همان‌گونه که مبارزات کارگران ایران نیز می‌تواند الهام‌بخش فعالان کارگری در آن‌سوی مرزها باشد. این تبادل تجربه، تنها در سطح اطلاع‌رسانی باقی نمی‌ماند، بلکه می‌تواند به هم‌افزایی عملی منجر شود: هم‌زمانی اعتصاب‌ها، بیانیه‌های حمایتی مشترک، یا حتی کارزارهای منطقه‌ای علیه شرکت‌ها و سیاست‌های مشخص.

در عین حال، همبستگی منطقه‌ای می‌تواند نقش مهمی در شکستن انزوای تحمیلی ایفا کند. حکومت‌ها همواره می‌کوشند مبارزات کارگری را به «مسئله‌ای داخلی» تقلیل دهند و با بستن مرزها، سرکوب را بی‌هزینه‌تر کنند. پیوند فعال میان تشکل‌های مستقل کارگری در کشورهای مختلف منطقه، این معادله را بر هم می‌زند و سرکوب را به موضوعی قابل رؤیت در سطح بین‌المللی تبدیل می‌کند. نمونه‌های محدود اما مهمی که در سال‌های اخیر شاهد بوده‌ایم – از حمایت اتحادیه‌های کارگری خارجی از کارگران زندانی در ایران تا طرح مطالبات آنان در مجامع جهانی – نشان می‌دهد که حتی ارتباطات ابتدایی نیز می‌تواند فشار سیاسی و رسانه‌ای ایجاد کند.

اما بین‌المللی‌اندیشی، اگر به منطقه محدود بماند، همچنان ناقص است. پیوندهای منطقه‌ای باید به‌عنوان پل‌هایی برای اتصال به جنبش جهانی کارگری دیده شوند، نه جایگزین آن. مبارزه علیه سرمایه‌داری، علیه جنگ، علیه تخریب محیط زیست و علیه اشکال نوین استثمار، تنها زمانی می‌تواند به نیرویی تعیین‌کننده بدل شود که کارگران و زحمتکشان خود را بخشی از یک جبهه جهانی بدانند؛ جبهه‌ای که در آن تجربه‌ها به اشتراک گذاشته می‌شود، شکست‌ها تحلیل می‌شوند و پیروزی‌ها به سرمایه‌ای جمعی بدل می‌گردند.

از این رو، تقویت ارتباطات منطقه‌ای و بین‌المللی نه یک امر حاشیه‌ای، بلکه بخشی جدایی‌ناپذیر از استراتژی سازماندهی طبقاتی است. جنبش کارگری در ایران، اگر بخواهد از چرخه انزوا، سرکوب و فرسایش بیرون بیاید، ناگزیر است خود را در آیینه مبارزات هم‌سرنوشتانش در منطقه و جهان بازشناسد. تنها در این صورت است که شعار «کارگران جهان، متحد شوید!» از یک فراخوان تاریخی، به یک راهبرد زنده و عملی برای رهایی بدل می‌شود.

پایبندی به اصول بالا، البته تضمینی جادویی برای پیروزی سریع نیست، اما جهت درست مبارزه را برای ما ترسیم می‌کند. با چنین راهنمایی، می‌توانیم گام‌به‌گام از وضع پراکندگی کنونی فاصله بگیریم و زیربنای یک جنبش سازمان‌یافته سراسری را پی‌ریزی کنیم.

نتیجه‌گیری

جنبش‌های اعتراضی و مقاومت‌های مردمی تا زمانی که پراکنده و ناهماهنگ باشند، علیرغم رشادت‌ها و فداکاری‌ها، نمی‌توانند به نتایج بنیادینی دست یابند. گذار از پراکندگی مقاومت به سازمان‌یافتگی طبقاتی یک ضرورت تاریخی است که بارها خود را به ما یادآوری کرده است. هر اعتصاب شکست‌خورده به دلیل نبود حمایت سراسری، هر خیزش سرکوب‌شده به دلیل فقدان رهبری منسجم، و هر مطالبه‌ بی‌پاسخ‌مانده به دلیل نبود تشکل نیرومند، درسی است که بر دیوار تاریخ مبارزات ما حک شده است.

مارکسیسم با تحلیل علمی خود نشان می‌دهد که نیروی عظیم طبقه کارگر تنها وقتی می‌تواند جهان را تکان دهد که به صورت طبقه‌ای برای خود درآید؛ یعنی به آگاهی مشترک از منافعش برسد و به شکل سازمان‌یافته قد علم کند. این سازمان‌یافتگی فقط برای پیروزی نهایی (انقلاب) نیست، بلکه برای همه مراحل مبارزه ضرورت دارد – از نبردهای کوچک روزمره تا بحران‌های بزرگ سیاسی. ما به حزب‌هایی نیاز داریم که چراغ راه آینده باشند و به اتحادیه‌ها و شوراهایی که سنگرهای امروز مبارزه‌اند. ما به پلی بین نسل‌های مبارز نیاز داریم تا تجربه‌های دیروز به مشعل راه فردا تبدیل شود. در یک کلام، ما نیازمند بازسازی چشم‌انداز طبقاتی هستیم؛ چشم‌اندازی که به جای اتکا به منجیان فردی یا قدرت‌های بیگانه، نیروی رهانی‌بخش را در دستان متحد کارگران و فرودستان می‌بیند.

این مسیر بدون شک دشوار است. حاکمان به‌آسانی میدان را خالی نخواهند کرد و شاید شکست‌ها و عقب‌نشینی‌های بیشتری نیز در پیش باشد. اما هر گام در جهت سازمان‌یابی، خود یک پیروزی کوچک است: تشکیل هر سندیکای مستقل، ایجاد هر هسته مخفی، پیوند خوردن هر شبکه اعتراضی به یک جنبش سراسری، همه و همه شکاف‌هایی در دیوار استبداد و سرمایه ایجاد می‌کند. تاریخ مبارزه طبقاتی نشان داده که وقتی توده‌ها متشکل شوند، نیرویی پدید می‌آید که هیچ ظلمی یارای مقاومت در برابر آن را ندارد. به قول مارکس، رهایی طبقه کارگر تنها کار خودِ طبقه کارگر است – و این امر بدون سازمان‌یابی آگاهانه ممکن نیست. اکنون که در سراسر جهان نابرابری و استثمار به اوج‌های تازه‌ای رسیده و نیز در ایران شکاف طبقاتی و استبداد حاکم به بن‌بست رسیده است، وقت آن است که مقاومت‌های پراکنده را در هم تنیده و مشت واحد طبقه‌ کارگر را شکل دهیم. آینده از آن کسانی است که سازمان می‌یابند و برای آن آینده می‌جنگند. پس کارگران و زحمتکشان متحد شویم و سرنوشت خویش را به دست خویش رقم بزنیم. این ضرورتی فوری برای رهایی جامعه از بند ستم و استثمار است. پیروزی در انتظار ماست اگر که راه همبستگی و سازمان‌یابی و سازمان‌دهی را پیگیری کنیم.

کارگران جهان، متحد شوید!

آرش حسام

دی ماه ۱۴۰۴

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.