سایت فدائی، ارگان رسمی سازمان اتحاد فدائیان کمونیست
مصاحبه روزنامه «ینی یاشام» (Yeni Yaşam) ترکیه با یدی شیشوانی از اعضای شورای مرکزی سازمان اتحاد فدائیان کمونیست ایران

امروز آنچه اهمیت دارد، تکرار یک فرمول تاریخی نیست، بلکه تحلیل مشخص از شرایط مشخص است: پرسش اساسی این است که چگونه میتوانیم بدون افتادن در دام امپریالیسم خارجی یا استبداد داخلی، افق یک مداخله مستقل و طبقاتی را باز نگه داریم.
امروز، دفاع از حق تعیین سرنوشت و از میان برداشتن ستم ملی، درست مانند غلبه بر ستم طبقاتی و تبعیض جنسیتی، بر عهده طبقه کارگر و زحمتکشان است. پیشنهاد ما همکاری برای ایجاد یک جبهه انقلابی است.
اغوز یوزگچ – سرجان اوستونداش
پیرامون تشدید جنگ میان ایران با ایالات متحده و اسرائیل و تحولات منطقه، مصاحبهای با «سازمان اتحاد فدائیان کمونیست» انجام دادیم که ریشههای آن به سنت چریکهای فدایی خلق ایران در سال ۱۹۷۱ (۱۳۵۰) بازمیگردد. این سازمان که با مبارزه مسلحانه علیه رژیم شاه شکل گرفت و در انشعابات پس از انقلاب ۱۹۷۹ (۱۳۵۷) با گسست از خط سازشکارانه، موضعی رادیکال و انقلابی اتخاذ کرد، امروز خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی ایران و تأسیس «جمهوری فدراتیو شورایی» به جای آن است. اتحاد فدائیان ضمن ارزیابی ماهیت جنگ در منطقه و توازن سیاسی در ایران، تاکید میکند که نه همراهی با مداخله امپریالیستی و نه دنبالهروی از رژیم کنونی را نمیپذیرد و در عوض، از رویکرد مستقل «راه سوم» دفاع میکند.
متن مصاحبه به زبان ترکی در سایت روزنامه «ینی یاشام» (Yeni Yaşam)
سوال: موضع و دیدگاه شما در قبال شرایط جنگیِ کنونی در منطقه چیست؟ آیا پیشبینی میکنید که رژیم در جریان این روند جنگی فرو بپاشد؟ اگر چنین است، این موضوع چگونه استراتژی مبارزاتی شما را شکل میدهد؟
جواب: شرایط جنگی کنونی ادامهٔ سیاستی (نقشهٔ خاورمیانهٔ جدید) است که امپریالیسم آمریکا و اسرائیل از دورهٔ بوش پسر دنبال میکنند که در تلاش برای اجرای آن، میلیونها انسان بیگناه را در عراق و افغانستان، لیبی، فلسطین، لبنان و جاهای دیگر سلاخی کردهاند و در سالهای اخیر، با توجه به تحولات در سطح جهان و سر بر آوردن رقبایی چند که ایالات متحدهٔ آمریکا را با بحران هژمونی مواجه کرده است، بهویژه مقابله با گسترش نفوذ چین در آسیا و آفریقا و دیگر کشورهای جهان، به این روند سرعت بخشیدهاند. از طرفی بحران نظام سرمایهداری تشدید شده است. رقابت مسالمتآمیز در بازارها سود لازم برای شرکتها و کنسرنها را فراهم نمیکند. در این حالت، قدرتهای بزرگ برای تجدید تقسیم مناطق نفوذ، دستیابی به بازارهای کالا، کار ارزان، منابع طبیعی و راههای مواصلاتی و دالانهای تجاری، کریدورهای نفت و گاز، در رقابتی سخت به سر میبرند. قدرتهای اقتصادی نوظهوری پدید آمدهاند که یکهتازی امپریالیسم آمریکا و قدرت دلار را زیر سؤال میبرند. آمریکا در پی آن است که با توسل به سلاح و دامن زدن به کشمکشهای منطقه و استفاده از گسلهای متعدد در مناطق مختلف جهان، چین، این بزرگترین رقیب خود را، به محاصره درآورد و کماکان دنیای تکقطبی به رهبری آمریکا را حفظ کند. جنگ قدرتها اکنون در ایران کانونی شده است. در این میان، جمهوری اسلامی و رژیم نتانیاهو همچون بازیگران منطقه در تلاشاند تا در بهبوحهٔ این تحولات در سطح جهان، حداکثر سهم را از آن خود کنند و ضمن مقابله با خطرات داخلی، به قدرت برتر منطقه تبدیل شده و به رسمیت شناخته شوند. هدف نتانیاهو تسلط بر منطقه همچون یک نیروی هژمون از طریق پاکسازی صورت مسئلهٔ فلسطین، تعرض نظامی به سوریه، لبنان و اکنون ایران، رسیدن به سرزمین موعود (از نیل تا فرات) را متحقق کند و در قطب مقابل، رژیم جمهوری اسلامی ایران نیز در تلاش بوده است با سازماندهی و تجهیز نیروهای نیابتی در منطقه، از جیب مردم زحمتکش ایران، توسعهٔ نفوذ خود تا شرق مدیترانه را تحقق بخشد. بعد از لبنان و سوریه و عراق، اکنون نوبت ایران رسیده است. اگر ایران فرو بپاشد و یا با جنگهای داخلی مواجه شود، نوبت افغانستان و سپس گسترش بحران به آسیای میانه تا مرزهای چین هدف امپریالیسم آمریکا و متحدانش است. البته جنگ شرایط جدیدی میآفریند که قابل پیشبینی نیست. آمریکا و اسرائیل ابتدا فکر میکردند با حملهای برقآسا و کشتن رهبران رژیم، مردم ایران که اکثریت آنها از جمهوری اسلامی به دلیل سیاستهای ضدمردمی آن در طول چهل و هفت سال نفرت دارند، برنخیزند و رژیم نیز قدرت و توانایی ادامهٔ حیات نخواهد داشت، آنگاه و در بهترین حالت اپوزیسیون دستنشاندهٔ خود را به سر کار میآورند. اما بعد از گذشت یک ماه و بمباران بیوقفهٔ شهرها و تأسیسات زیربنایی و مساکن مردم، میبینیم که رژیم با اتخاذ تاکتیک حمله به منافع و پایگاههای آمریکا و منطقهای کردن جنگ، محاسبات اولیه را بر هم زده است. اکنون برخلاف جنگ در غزه، سوریه و لبنان، این بار خسارات و تبعات جنگ مستقیماً مردمان ساکن در آمریکا، اروپا و سایر نقاط جهان را تحت تأثیر قرار داده و به اعتراضات آنها نسبت به سیاستهای جنگافروزانهٔ دولتهایشان گسترش داده است. در ایران نیز از یک طرف بمبارانهای بیوقفهٔ امپریالیسم آمریکا و رژیم اسرائیل و از سوی دیگر تداوم سرکوب تودهها و دستگیری و زندان فعالین جنبشهای اجتماعی، در کنار فشار اقتصادی و آوارگی، تداوم دارد. با توجه به آنچه که گفته شد، از هم پاشی رژیم در چشمانداز کوتاهمدت نیست. در بهترین حالت با آمریکا به سازش میرسند و در بدترین شرایط باید منتظر گسترش جنگ، حتی شکلگیری جنگهای داخلی و نیابتی بود.
در چنین وضعیتی، نهتنها شرایط انقلابی در ایران حاکم نیست و نمیتواند باشد، بلکه جنگ شیرازهٔ اقتصادی و اجتماعی را از هم گسخته و جنبشهای اجتماعی که قبل از جنگ رو به اعتلا بودند، در شرایط کنونی به حاشیه رانده شدهاند. مسلماً با تغییر شرایط بار دیگر به صحنه بازخواهند گشت.
سوال: شرایط کنونی ایران را در پرتو نظریه «شکستطلبیِ انقلابیِ» لنین چگونه ارزیابی میکنید؟ آیا امروز میتوانیم از یک موقعیت انقلابی سخن بگوییم؟ اگر چنین است، محرکها و پویاییهای اساسیِ آن کدامند؟
جواب: ماهیت جنگی که لنین دربارهٔ آن نظریهٔ شکست دولت خودی را مطرح کرد با ماهیت جنگ کنونی تفاوت دارد. آنجا دو اتحادیهٔ کشورهای سرمایهداری، امپریالیستی، با هم وارد جنگ شده بودند. دهقانان که اکثریت جمعیت را تشکیل میدادند با قحطی و گرسنگی مواجه بودند، احزاب بزرگی در صحنهٔ سیاسی حضور داشتند و حزب بلشویک دهها هزار عضو و فعال میدانی در اختیار داشت و جنبش کارگری و سایر جنبشهای انقلابی بسیار قوی بودند. در روسیه تازه انقلاب شده بود و پس از انقلاب فوریه و شکلگیری دولت موقت انقلابی، خیلیها از ادامهٔ جنگ علیه آلمان برای دفاع از دستاوردهای انقلاب دموکراتیک دفاع میکردند؛ از جمله دولت کرنسکی و منشویکها و جناح راست اسآرها آن را ضروری میدانستند و لنین در مقابل آنها سیاست شکستطلبی انقلابی را مطرح کرد و در تزهای آوریل نوشت: «…بین سرمایه و جنگ امپریالیستی رابطهای ناگسستنی وجود دارد… پایان دادن به جنگ بهواسطهٔ یک صلح بهواقع دموکراتیک، بهگونهای که با خشونت تحمیل نشده باشد، بدون سرنگونی سرمایه ممکن نیست…».
در چنین بستری، شکستطلبی انقلابی نه یک شعار انتزاعی، بلکه پاسخی به یک وضعیت عینی بود: جنگی میان قدرتهای امپریالیستی، فرسایش شدید اقتصادی و اجتماعی، و وجود یک نیروی سازمانیافتهٔ انقلابی که قادر بود نارضایتی تودهها را به کنش سیاسی جهتدار تبدیل کند. به بیان دیگر، این سیاست بر سه پایه استوار بود: جنگی که ماهیتاً امپریالیستی و میان دولتهای رقیب بود، بحرانی عمیق در درون جامعه که تداوم حیات نظام را متزلزل کرده بود، و وجود یک آلترناتیو انقلابی با ریشه در طبقهٔ کارگر.
اگر این مؤلفهها را به شرایط کنونی ایران تعمیم دهیم، با وضعیتی مواجه میشویم که در آن برخی شباهتهای کلی در سطح تضادهای بینالمللی وجود دارد، اما از نظر آرایش نیروهای اجتماعی و ظرفیتهای سازمانیافتهٔ انقلابی، تفاوتهای جدی و تعیینکنندهای دیده میشود. حملهٔ نظامی به ایران توسط امپریالیسم آمریکا و رژیم اسرائیل برای دومین بار در چند ماه اخیر در حالی صورت گرفت که آنها در مذاکره بودند و نتیجهٔ آخرین مذاکرات را هم وزیر خارجهٔ امارات و هم نمایندگان آمریکا مثبت ارزیابی کرده و منتظر حل امور فنی در جلسهٔ بعد بودند که حملهٔ تجاوزکارانه آغاز شد و روشن شد که همهٔ این مذاکرات و ادعاها فریبی بیش نبوده است.
این وضعیت نشان میدهد که منطق حاکم بر این جنگ، بیش از آنکه تابع دیپلماسی باشد، در چارچوب رقابتهای کلان امپریالیستی و بازآرایی موازنهٔ قوا در سطح جهانی قابل فهم است. اما در درون ایران، برخلاف روسیهٔ ۱۹۱۷، هنوز با یک وضعیت انقلابی به معنای دقیق کلمه مواجه نیستیم. لنین برای تعریف موقعیت انقلابی به سه شرط اشاره میکند: ناتوانی طبقات حاکم در حفظ حاکمیت خود به شیوهٔ پیشین، تشدید رنج و فقر در میان طبقات فرودست، و افزایش چشمگیر فعالیت و کنشگری تودهها. اگرچه برخی از این عناصر در ایران قابل مشاهدهاند، اما هنوز به سطحی از تراکم و پیوستگی نرسیدهاند که بتوان از یک وضعیت انقلابی بالفعل سخن گفت.
جنگ، بهجای آنکه فوراً به رادیکالیزه شدن جنبشهای اجتماعی منجر شود، در کوتاهمدت به پراکندگی، سرکوب شدیدتر، و تعلیق بسیاری از اشکال سازمانیابی انجامیده است. از یکسو، فشارهای اقتصادی، تخریب زیرساختها و ناامنی گسترده، شرایط زیست تودهها را وخیمتر کرده است؛ از سوی دیگر، فضای امنیتی و نظامی، امکان کنش جمعی و سازمانیافته را محدودتر کرده است. این همان نقطهای است که تفاوت اساسی با تجربهٔ روسیه آشکار میشود: فقدان یک نیروی سیاسی سازمانیافته با ریشههای عمیق در طبقهٔ کارگر که بتواند نارضایتیهای پراکنده را به یک پروژهٔ انقلابی منسجم تبدیل کند.
با این حال، این به معنای فقدان پویاییهای بالقوه نیست. در دل همین بحران، عناصر مهمی در حال شکلگیری است: تعمیق شکاف میان دولت و جامعه، فرسایش مشروعیت سیاسی، گسترش فقر و نابرابری، و تجربههای انباشتهٔ مبارزاتی در سالهای اخیر. این عوامل میتوانند در میانمدت و بلندمدت به بسترهای یک وضعیت انقلابی تبدیل شوند، بهویژه اگر با بازسازی و تقویت اشکال سازمانیابی مستقل کارگری و اجتماعی همراه شوند.
از این منظر، ارجاع به نظریهٔ شکستطلبی انقلابی لنین بدون در نظر گرفتن تفاوتهای تاریخی و عینی، میتواند به سادهسازی خطرناکی منجر شود. آنچه امروز اهمیت دارد، نه تکرار یک فرمول تاریخی، بلکه تحلیل مشخص از شرایط مشخص است: درک اینکه جنگ کنونی چگونه همزمان میتواند هم روندهای ارتجاعی را تقویت کند و هم زمینههای نارضایتی عمیقتر را فراهم آورد. پرسش اصلی این نیست که آیا باید همان سیاست را تکرار کرد یا نه، بلکه این است که در این شرایط مشخص، چگونه میتوان از افتادن در دام هر دو قطب جنگ—چه امپریالیسم خارجی و چه استبداد داخلی—پرهیز کرد و در عین حال افق یک مداخلهٔ مستقل و طبقاتی را باز نگه داشت.
سوال: موضع برخی از محافل چپ را که به نام «ضدیت با امپریالیسم» از رژیم حمایت میکنند، و همچنین اتهام «همکاری با امپریالیسم» را که به مخالفان رژیم نسبت داده میشود، چگونه ارزیابی میکنید؟ به نظر شما موضع درستِ انقلابی در شرایط امروز چیست؟
جواب: این گروهها هیچکدام وضعیت واقعی را درک نمیکنند. وضعیت اقتصادی و اجتماعی و نیروهای مولده در جهان نسبت به سالهای پیشین و دوران مبارزات ضد استعماری تغییرات زیادی کرده است. نظام سرمایهداری که بهشدت جهانی شده و درهمتنیده است، در همهٔ کشورها مناسبات مسلط را تشکیل میدهد. بنابراین تضاد و رقابت برای کسب سود و تسلط بر منابع و مواد اولیه و نیروی کار ارزان و بازار مصرف، قانون سرمایهداری و بهویژه کشورهای امپریالیستی است. در جریان این رقابت و کشمکشها اگر اینجا و آنجا به جنگ و درگیری قهرآمیز متوسل میشود، دارای محتوای مترقی و انقلابی و رهاییبخش نبوده و از طرف هیچکدام عادلانه و یا مبارزه علیه امپریالیسم محسوب نمیشوند.
مشکل اصلی این نوع رویکردها آن است که هنوز با منطق دورهای تحلیل میکنند که در آن بخشی از بورژوازی ملی در برخی کشورها میتوانست در تقابل با استعمار کلاسیک نقش نسبتاً مستقلی ایفا کند. در حالیکه امروز، در شرایط سرمایهداری جهانیشده، بخشهای مختلف بورژوازی،آنهایی که در سطح سیاسی با قدرتهای بزرگ در تعارضاند، در شبکهٔ تقسیم کار جهانی و انباشت سرمایه ادغام شدهاند. از این رو، تقلیل هر تقابل ژئوپولیتیکی به «جبههٔ ضد امپریالیستی» نهتنها نادقیق، بلکه از نظر سیاسی گمراهکننده است. این نگاه، بهجای تحلیل طبقاتی، جایگاه نیروها را بر اساس صفبندیهای دولتی تعریف میکند و در نهایت به دنبالهروی از یکی از قطبهای قدرت منجر میشود.
از سوی دیگر، اتهام «همکاری با امپریالیسم» که به مخالفان رژیم نسبت داده میشود، اغلب به ابزاری برای بیاعتبار کردن هر نوع نقد و مبارزهٔ مستقل تبدیل شده است. این اتهامزنی، بهویژه در شرایط جنگی، کارکردی سیاسی دارد: خلع سلاح کردن نیروهای اجتماعی و بستن فضا بر هرگونه کنش مستقل. در حالیکه مخالفت با یک حکومت استبدادی و سرمایهداری، بههیچوجه به معنای همسویی با مداخلهٔ خارجی نیست. این دو سطح را باید بهطور تحلیلی از یکدیگر تفکیک کرد.
بنابراین امروزه مبارزه علیه امپریالیسم جدا از مبارزه علیه سرمایهداری داخلی نیست. هر رویکردی که یکی از این دو را به نفع دیگری تعلیق کند، در عمل به بازتولید همان مناسبات سلطه کمک میکند. حمایت از یک دولت به صرف اینکه در تقابل با آمریکا یا غرب قرار دارد، به معنای نادیده گرفتن مناسبات استثمار و سرکوب در درون آن جامعه است. در مقابل، تقلیل مبارزه با استبداد داخلی به اتکا به فشار یا مداخلهٔ خارجی نیز به همان اندازه خطرناک است، چرا که سرنوشت جامعه را به پروژههای قدرتهای بیرونی گره میزند.
از نظر ما، موضع درست این است که اولاً حملهٔ تجاوزکارانهٔ امپریالیسم آمریکا و رژیم اسرائیل به ایران را محکوم بکنیم، هرچند که رژیم حاکم بر ایران هم سرمایهداری و از نوع خشن آن است که با تلفیق دین و دولت، تودههای طبقهٔ کارگر و مردم زحمتکش را از ابتداییترین آزادیها، از جمله حق تشکل و تحزب، محروم کرده و تبعیضات جنسی، ملی و طبقاتی را تشدید نموده است. اما این فقط نقطهٔ شروع است، نه پایان موضعگیری.
در ادامه، این موضع باید به یک جهتگیری ایجابی نیز تبدیل شود: دفاع از استقلال سیاسی طبقهٔ کارگر و نیروهای اجتماعی، تلاش برای بازسازی اشکال سازمانیابی مستقل، و مقابله همزمان با جنگ و سرکوب داخلی. در شرایط جنگی، فشار برای همسویی با یکی از دو قطب افزایش مییابد، اما دقیقاً در همین شرایط است که حفظ این استقلال اهمیت بیشتری پیدا میکند.
به بیان دیگر، موضع انقلابی در شرایط امروز نه در حمایت از یکی از طرفین جنگ، بلکه در تلاش برای شکل دادن به یک قطب سوم اجتماعی و سیاسی است که بتواند منافع و مطالبات طبقات فرودست را نمایندگی کند. این به معنای نفی هر دو منطق مسلط است: هم منطق جنگافروزانهٔ امپریالیستی و هم منطق سرکوبگرانهٔ دولتهای مستقر. بدون چنین افقی، نقدها یا به توجیه وضعیت موجود فروکاسته میشوند یا به ابزاری در خدمت پروژههای بیرونی تبدیل میگردند.
سوال: وضعیت فعلیِ روابط شما با احزاب سیاسی کُرد در روژهلات چگونه است؟ آیا در پیِ ایجاد ائتلاف یا مبارزهٔ مشترک با نیروهای دارای گرایش سوسیالیستی هستید؟ و مسئلهٔ ملی را چگونه با مبارزهٔ طبقاتی پیوند میدهید؟
جواب: ما تاریخاً با احزاب سیاسی کرد روابطی گاه دوستانه و گاه تشنجآمیز داشتهایم. بارها پای مذاکره برای شکل دادن به مبارزهای معین برای اهدافی مشخص را داشتهایم. متأسفانه، برغم وجود نیروهای چپ و کمونیست در کردستان، اما جریانات ناسیونالیست دست بالا را دارند. آنها به دلیل عدم حمایت واقعی از حقوق طبقهٔ کارگر و زحمتکشان که اکثریت جامعه را تشکیل میدهند و با رشد آگاهی طبقاتیشان این خواستها رادیکالتر میشود، در جریان عمل پشتیبانی قوی در میان زحمتکشان، بهویژه زنان، ندارند. بیشتر مسئلهٔ رفع ستم ملی را محور مبارزات خود میدانند. علاوه بر آن، بورژوازی کرد هم برخلاف عدهای، قلباً با بورژوازی کشورها و جهان منافع و پیوند ناگسستنی دارد و منفعتی در به پیش کشیدن مسئلهٔ ملی ندارد مگر برای امتیازگیری از دولتهای مستقر. لذا این احزاب بهظاهر بزرگ و دارای پیشینه ناچارند برای رسیدن به اهداف خودشان به دول امپریالیستی و مرتجع منطقه متکی بشوند و روشن است که حزبی که داعیهٔ استقلال داشته باشد با متوسل شدن به قدرتهای خارجی، آن پایهٔ ملی بودن خود را نیز زیر سؤال میبرد و در نهایت به ابزار دست دولتهای دیگر تبدیل میشود. تاریخ کردستان نمونهها و شواهد زیادی در این باره به دست میدهد. امروز نمایندهٔ حق تعیین سرنوشت و رفع ستم ملی، همچون ستم طبقاتی و تبعیضات جنسی، بر عهدهٔ طبقهٔ کارگر و زحمتکشان است، نه بورژوازی خودی؛ آن هم در منطقهای که بهطور نمونه اقلیم کردستان که اگر دولتی هم تشکیل شده است، در آنجا نه طبقهٔ بورژوازی بلکه سران ایلات و عشایر هستند که حکومت میکنند. از این بابت بین نیروهای سیاسی کردستان باید تفاوت قائل شد و از این رو ما با احزاب چپ و سوسیالیست کردستان از دیرباز روابط خوب و همکاریهای مشترکی داشتهایم و اکنون نیز پیشنهاد ما به آنها این است که در راستای اهداف بلندمدت، تشکیل جبههٔ انقلابی مناسبترین راه همکاری است و در درون این همکاری میتوان از لحاظ نظری نیز مشکلات را حل کرده و به پراکندگی کنونی پایان داد. سالها قبل ما این شعار را طرح کردیم که امروز تقریباً به گفتمان چپ تبدیل شده است: مبارزه علیه ستم ملی-جنسی-طبقاتی و آن را پایهٔ اتحاد با فعالین علیه ستم ملی قرار دادیم. چون امروز در مناطق تحت ستم ایران، این تنها ستم ملی نیست که تودههای مردم از آن رنج میبرند، بلکه ستم جنسیتی و نیز ستم و یا استثمار طبقاتی نیز رنج میبرند. جنبش سوسیالیستی برای تلفیق مبارزهٔ طبقاتی با رفع ستم ملی، علاوه بر سایر خواستهها، این سه نقطه را باید بهعنوان خواست محوری مطرح کرده و مبارزهٔ حول آن را در مناطق ملی سازمان دهد.
سوال: ائتلاف نیروهای چپ، کمونیست و مترقی که شما نیز بخشی از آن هستید، در حال حاضر از نظر نفوذ اجتماعی و توانمندی در چه وضعیتی قرار دارد؟ سطح سازماندهی شما در میان طبقهٔ کارگر و گروههای تحتستم به چه میزان است و فعالیتهای عملی شما چگونه به پیش میرود؟
جواب: ما فدایی هستیم. تاریخ مبارزات ما چه در دوران رژیم شاه و چه در جمهوری اسلامی، سرشار از صداقت، ازجانگذشتگی در راه آرمانهای آزادی و سوسیالیسم بوده است. هرچند که اشتباهات زیادی هم مرتکب شدهایم، اما صداقت و راستگویی یکی از مشخصات فداییان واقعی بوده است و به همین دلیل هم مورد اعتماد تودهها بودند. اینکه این پرنسیبها بعدها توسط مدعیان بسیاری به فراموشی سپرده شد، بحث این مصاحبه نیست، ولی ما فداییان کمونیست سعی کردهایم به این پرنسیبها وفادار بمانیم. از این رو سعی میکنیم گوشهای از واقعیت موجود را با شما و خوانندگان گرامی نشریهٔ شما در میان بگذاریم و به دلیل محدودیت این مصاحبه ناگزیریم مختصر به آنها اشاره کنیم. به قول لنین، جستجو کردن، یافتن اشتباهات و ضعفها و بازگویی آنها و تلاش برای اصلاح آنها نه نشانهٔ ضعف، بلکه قدرت هر حزب پرولتری است (نقل به معنی).
باید اعتراف بکنیم با وجود اینکه خواستهای جامعه و جنبشهای انقلابی چپ است، چپها و کمونیستها زمینهٔ عینی رشد و گسترش بیشتری نسبت به دیگر گروههای اپوزیسیون در ایران دارند، اما به دلایل متعدد که اینجا فرصت پرداختن به آنها نیست و میتوانید با مراجعه به انتشارات سازمان با تحلیلهای ما در این باره آشنا شوید، این ظرفیت بالفعل نشده است. اگر از اینها بگذریم، شدت سرکوب چپ و کمونیستها در دورهٔ شاه، در حالیکه دست مذهبیون برای تبلیغ و ترویج و سازماندهی باز گذاشته شده بود، و نیز اعمال سیاست سرکوب شدیدتر جمهوری اسلامی که هزاران نفر از کادرها، رهبران و اعضای سازمانهای چپ را قتلعام کرد، سپس مقاومت آنها در مناطقی نظیر کردستان ایران و بعدها عراق، و تصفیهٔ باقیماندهٔ چپها از مدارس، دانشگاهها، ادارات و غیره، تسلط کامل رژیم بر مقدرات مردم و رانده شدن باقیمانده به تبعیدگاهها و طولانی شدن این دورهٔ تبعید، نهتنها رابطهٔ ارگانیک پیشگامان چپ با طبقهٔ کارگر و جامعه را از بین برد، بلکه هرگونه تلاش برای سازماندهی مجدد را با مشکلات امنیتی زیادی مواجه کرد. این روند تاریخی، بهطور مشخص باعث گسست نسلی، قطع انتقال تجربهٔ مبارزاتی، و تضعیف شبکههای اجتماعی و تشکیلاتی چپ شده است.
با همهٔ اینها، چپ تلاش کرده است، برغم محدودیت مالی و کمبود کادرهای لازم، از طریق تبلیغ و ترویج و شرکت در مبارزات داخل و خارج کشور، در حدی که میتواند در مبارزات جاری شرکت کند، جنبشهای انقلابی را تقویت کرده و صدای آنها را به گوش جهانیان برساند. همچنین تلاشهایی برای بازسازی پیوند با محیطهای کارگری، دانشجویی و سایر حوزههای اجتماعی صورت گرفته است، هرچند این تلاشها هنوز به سطحی از سازمانیافتگی پایدار و سراسری نرسیده است. اما هنوز قادر نیست در شرایط فعلی تأثیر معناداری در تحولات اجتماعی بگذارد و این شکاف میان ظرفیت عینی و توان سازمانی، یکی از مسائل محوری پیش روی ماست.
در بارهٔ همکاریها و اتحادهایی که تاکنون صورت گرفته است، صد البته دستاوردها و اشکالاتی داشته است، اما مهمترین مشکل همان است که قبلاً گفتیم؛ یعنی در نبود پیوند ارگانیک با طبقهٔ کارگر و جنبشهای اجتماعی، تجمع تعدادی سازمانها و احزاب با اختلافاتی که جز در جریان مبارزهٔ میدانی در ارتباط با تودهها راهحل درازمدتی ندارند، مشکلی را حل نمیکند و قادر نیست به گسترش سازمانی و بسیج نیرو در میدان مبارزه کمک کند. به بیان روشنتر، اتحادهای صرفاً تشکیلاتی و از بالا، بدون اتکا به یک پایهٔ اجتماعی زنده، بهسرعت دچار فرسایش میشوند و نمیتوانند نقش تعیینکنندهای ایفا کنند.
امیدواریم و در تلاشیم که راهحلی عملی برای آن پیدا بکنیم. ما با جمعبندی از شرایط مشخص کنونی ایران و سطح مبارزات تودههای مردم، پیشنهاد جبههٔ انقلابی را مطرح کردهایم (برای آشنایی با تحلیلها و مقالاتمان در این باره به تارنمای سازمان مراجعه کنید که به ترکی هم در دسترس است)، یعنی اتحاد احزاب و سازمانهای چپ، سوسیالیست، کمونیست و نیز جنبشهای انقلابی مثل زنان، دانشجویان، خلقهای تحت ستم و استثمار، معلمان، هنرمندان چپ، روشنفکران و غیره در زیر چتر جبههای انقلابی با هدف سرنگونی انقلابی رژیم جمهوری اسلامی و تغییرات بنیادی در ساختار اقتصادی و اجتماعی ایران مبتنی بر شوراها و ارگانهای مردمی. این جبهه، اگر بخواهد از سطح یک شعار فراتر برود، باید بتواند خود را در عرصههای واقعی مبارزه، در اعتصابات، اعتراضات و شبکههای اجتماعی تثبیت کند.
در عین حال، ما وحدت کمونیستها را حول برنامهای مشترک برای استقرار سوسیالیسم در ایران هم ضروری میدانیم. در شرایط موجود جامعهٔ ما، با وجود ضعف و پراکندگی کمونیستها در سازمانهای ضعیف و کماثر، هیچ برنامهٔ کمونیستی و انقلابی، ولو درست، را نمیتوان در عمل پیاده کرد. بنابراین در کنار اتحاد حول جبههای سیاسی برای تقویت جنبشهای انقلابیِ فیالحال موجود بهعنوان تاکتیکی صحیح و منطبق بر واقعیتهای زمینه، برای تقویت جنبش کارگری و کمونیستی، اتحاد کمونیستهای پراکنده در زیر یک برنامهٔ پرولتری را نیز ضروری میدانیم و برای این دو هدف بهطور همزمان تلاش میکنیم.
سوال: روابط شما با جنبش بینالمللی سوسیالیستی چگونه است؟ هدف شما ایجاد چه نوع خط همبستگی و مبارزهٔ مشترکی با نیروهای چپ، چه در سطح منطقهای و چه در سطح جهانی است؟
جواب: همانطور که میدانید، ما از قدیم، از دورهٔ رژیم سلطنتی، ارتباطات و همکاریهایی در سطح بینالمللی با احزاب و سازمانهای انقلابی و سوسیالیست داشتهایم؛ از جمله با ترکیه، فلسطین، آمریکای لاتین، ظفار، افغانستان و غیره. این ارتباطات در آن دوره، بخشی از یک افق بینالمللیگرایانه بود که مبارزهٔ طبقاتی را در مقیاس جهانی درک میکرد و بر این پایه شکل گرفته بود که سرمایهداری صرفاً یک پدیدهٔ ملی نیست، بلکه یک نظام جهانی است.
در تحولات بعدی، از جمله شکست اتحاد شوروی و تغییرات متعاقب آن و چرخشهای مهمی که در مواضع نیروهای کمونیست و سوسیالیست سابق صورت گرفت و کلاً تسلط نوعی ضدانقلاب و یأس در فضای عمومی، و نیز ضعف و ناتوانی ما بعد از شکست قیام پنجاهوهفت و گرفتار شدن با زندان و شکنجه و کشتار و تبعید، که با از هم پاشی شیرازهٔ بسیاری از سازمانها همراه بود، این ارتباطات بینالمللی نیز اغلب غیرلازم، بیثمر و یا با مشکل مواجه شد. در واقع، همانگونه که در داخل با گسست سازمانی روبهرو شدیم، در سطح بینالمللی نیز پیوندهای ما دچار فرسایش شد و بخشی از ظرفیتهای بینالمللیگرایانهٔ چپ تضعیف گردید.
با این وجود، ما همواره برخی ارتباطات گسسته را سعی کرده و میکنیم که ترمیم بکنیم و بهویژه اتحاد و همکاری با جریانات انقلابی منطقه را ضروری میدانیم. این ضرورت صرفاً از یک تمایل سیاسی یا تاریخی ناشی نمیشود، بلکه ریشه در ماهیت خود سرمایهداری معاصر دارد. سرمایهداری امروز یک نظام جهانی درهمتنیده است؛ زنجیرههای تولید فراملی، شرکتهای چندملیتی، بازارهای مالی جهانی و سیاستهای نئولیبرالی تحمیلشده از سوی نهادهای بینالمللی، شرایطی پدید آوردهاند که استثمار در یک کشور بهطور مستقیم با استثمار در کشورهای دیگر پیوند خورده است. در چنین شرایطی، مبارزه علیه این نظم نیز نمیتواند در مرزهای ملی محدود بماند.
از این منظر، همبستگی بینالمللی نه یک شعار اخلاقی، بلکه یک ضرورت مادی و استراتژیک است. همانگونه که مارکس بر آن تأکید داشت، سرمایه جهانی عمل میکند و اگر کارگران در چارچوب مرزهای ملی محصور بمانند، همواره یک گام از سرمایه عقب خواهند بود. امروز این واقعیت بهمراتب عینیتر شده است. کارگری که در ایران با خصوصیسازی، قراردادهای موقت، سرکوب تشکلیابی و ناامنی شغلی مواجه است، در بسیاری موارد با همان سیاستها و سازوکارهایی روبهروست که کارگران در ترکیه، عراق، مصر یا حتی کشورهای اروپایی تجربه میکنند. این اشتراکات، امکان شکلگیری پیوندهای واقعی و مؤثر را فراهم میکند.
در این چارچوب، ارتباطات منطقهای برای ما اهمیت ویژهای دارد. کشورهای منطقه، بهویژه همسایگان ایران مانند ترکیه و عراق، نهتنها از نظر جغرافیایی نزدیکاند، بلکه از نظر ساختار اقتصادی، جایگاه در زنجیرهٔ جهانی سرمایه و شکلهای سرکوب سیاسی نیز شباهتهای قابل توجهی دارند. تجربههای مبارزاتی در این کشورها—از اعتصابات کارگری گرفته تا اشکال سازماندهی در شرایط سرکوب—میتواند برای ما آموزنده باشد و متقابلاً تجربههای ما نیز میتواند در اختیار نیروهای چپ در این کشورها قرار گیرد. این تبادل تجربه، اگر بهصورت آگاهانه و سازمانیافته دنبال شود، میتواند به همافزایی عملی منجر شود؛ از جمله هماهنگی در کارزارها، بیانیههای مشترک، یا حتی فشارهای همزمان بر سیاستها و نهادهای مشخص.
در عین حال، این ارتباطات میتواند نقش مهمی در شکستن انزوای تحمیلی ایفا کند. حکومتها تلاش میکنند مبارزات اجتماعی را به «مسئلهای داخلی» تقلیل دهند و از دیده شدن آن در سطح جهانی جلوگیری کنند. پیوند با نیروهای چپ در منطقه و جهان، این امکان را فراهم میکند که سرکوب، بهعنوان یک مسئلهٔ بینالمللی مطرح شود و هزینههای آن برای دولتها افزایش یابد. نمونههایی از این نوع همبستگی را در حمایتهای بینالمللی از کارگران و فعالان زندانی در ایران دیدهایم که نشان میدهد حتی ارتباطات محدود نیز میتواند تأثیرگذار باشد.
با این حال، ما ارتباطات منطقهای را جایگزین افق جهانی نمیدانیم، بلکه آن را بهعنوان پلی برای اتصال به جنبش جهانی کارگری میبینیم. هدف ما شکل دادن به شبکهای از همبستگی است که در آن نیروهای چپ و کارگری بتوانند تجربههای خود را به اشتراک بگذارند، از یکدیگر بیاموزند و در برابر سیاستهای مشترک سرمایهداری جهانی، واکنشهای هماهنگتری نشان دهند.
از این رو، تقویت ارتباطات منطقهای و بینالمللی برای ما یک امر حاشیهای نیست، بلکه بخشی از استراتژی مبارزهٔ طبقاتی است. ما تلاش میکنیم در حد توان خود این پیوندها را بازسازی و گسترش دهیم، هرچند که هنوز با سطح مطلوب فاصلهٔ قابل توجهی وجود دارد. اما بدون این افق بینالمللی، مبارزه در سطح ملی ناگزیر با محدودیتهای جدی مواجه خواهد بود و امکان عبور از چرخهٔ سرکوب و انزوا دشوارتر میشود.