اتحاد فدائیان کمونیست
کار ، مسکن ، آزادی ، جمهوری فدراتیو شورائی!

جنگ، فروپاشی اجتماعی و ضرورت بازسازی رادیکال جامعه

دانلود نسخهٔ pdf

غرب آسیا یا همان خاورمیانه در ادبیات استعماری، در امتداد تاریخ معاصر خود که گویی هرگز روزی خالی از التهاب و ویرانی به خود ندیده، بی‌وقفه در کانون یک طوفان ژئوپلیتیک مهیب در حال سوختن است؛ طوفانی مستمر که نه حاصل یک تصادف تاریخی یا جبر جغرافیایی، بلکه نتیجه مستقیم، لاینقطع و بحران‌زای منطق ساختاری سرمایه‌داری جهانی و رقابت‌های دائمی امپریالیستی برای تسلط و هژمونی است.در این میان، جامعه ایران در یکی از پیچیده‌ترین و بحرانی‌ترین مقاطع تاریخی خود به سر می‌برد. شبح جنگ، سایه سنگین خود را بر فراز کشوری انداخته است که از درون با تضادهای حاد طبقاتی و شکاف‌های عمیق میان دولت و ملت دست‌وپنجه نرم می‌کند.

برای درک این وضعیت هولناک، نیازمند تحلیلی هستیم که فراتر از دوگانه کاذب «دفاع ملی‌گرایانه از وضع موجود» و «استمداد از قدرت‌های امپریالیستی برای رهایی» بایستد. رویکرد انقلابی، هر دو سوی این معادله را به عنوان بازتولیدکنندگان ساختار سلطه و استثمار نفی می‌کند. این رویکرد، نه تسلیم توهمات ناسیونالیستی طبقه حاکم می‌شود که می‌کوشد با مصادره مفهوم «ملیت»، بقای خود را به قیمت سرکوب طبقه کارگر و فرودستان تضمین کند، و نه در دام آن استیصال خطرناکی می‌افتد که رهایی را از ماشین جنگی امپریالیسم و فاشیسم منطقه‌ای طلب می‌کند.

جنگ‌های دوران مدرن هرگز پدیده‌هایی صرفاً ایدئولوژیک، مذهبی یا حتی ژئوپلیتیک محض نیستند. همان‌گونه که لنین و رزا لوکزامبورگ به درستی استدلال می‌کردند، جنگ امتداد سیاست‌های انباشت سرمایه با ابزارهای نظامی است. بحران‌های ساختاری سرمایه‌داری از جمله بحران انباشت مازاد، نیاز به کنترل منابع انرژی، و بازتوزیع مناطق نفوذ میان قدرت‌های هژمونیک (نظیر رقابت پنهان و آشکار بلوک غرب با چین و روسیه)—خاورمیانه را به یک «منطقه قربانی» تبدیل کرده است.

در این آرایش قوای جهانی، تجاوز نظامی امپریالیستی علیه ایران، نه آن‌گونه که ماشین پروپاگاندای غرب و اپوزیسیون راست‌گرای وابسته القا می‌کنند با هدف استقرار «دموکراسی» یا «آزادی» ، بلکه با هدف ادغام اجباری و تاب‌آورسازی منطقه در نظم نئولیبرال تحت رهبری آمریکا و شرکایش صورت می‌گیرد. پیامد این جنگ‌افروزی برای طبقات فرودست، ویرانی زیرساخت‌های مادی، نابودی نیروهای مولد، و تبدیل شدن کارگران به گوشت دم توپ است. تحریم‌های اقتصادی که پیش‌درآمد این وضعیت جنگی بوده‌اند، خود ابزاری برای جنگ طبقاتی از بالا بوده‌اند که هزینه بحران را مستقیماً بر دوش کارگران، معلمان، پرستاران و حاشیه‌نشینان آوار کرده‌اند. بنابراین، یک موضع مستقل، موضعی مطلقاً ضدجنگ است؛ اما نه یک صلح‌طلبی انتزاعی و لیبرال، بلکه ضدیت با جنگی که تنها برنده‌اش مجتمع‌های نظامی-صنعتی و سرمایه‌داری حاکم هستند.

در شرایط تهدید خارجی، طبقات حاکم همواره از مکانیسم «خطر مشترک» برای سرپوش گذاشتن بر تضادهای آنتاگونیستی طبقاتی استفاده می‌کنند. در ایران، دولتی که طی دهه‌ها با اجرای سیاست‌های نئولیبرالی نظیر خصوصی‌سازی‌های گسترده، مقررات‌زدایی از بازار کار، سرکوب سندیکاها و اتحادیه‌های کارگری، و کالایی‌سازی آموزش و بهداشت، نیروی کار را به استثمار کشیده است، اکنون در مواجهه با بحران موجودیت، می‌کوشد تا پشت نقاب «دفاع ملی و میهنی» پنهان شود.

اینجا با یک پدیده ایدئولوژیک پیچیده مواجهیم: آمیختگی الهیات سیاسی با ناسیونالیسم. حاکمیتی که تا پیش از این، مشروعیت خود را عمدتاً بر پایه‌های الهیاتی و مذهبی استوار می‌کرد، با درک ریزش پایگاه اجتماعی خود، به شکل فزاینده‌ای مفاهیم «ایران»، «وطن» و «امنیت ملی» را به منظور بازسازی هژمونی در حال فروپاشی‌اش به کار گیرد. دولت می‌کوشد بقای سیاسی-اقتصادی کاست حاکم را معادل بقای جغرافیایی و تاریخی یک ملت جا بزند.

اما نباید فراموش کرد که دولت نه تجلی اراده عمومی، بلکه ابزار سلطه طبقاتی است. هنگامی که دولت از «مردم» سخن می‌گوید، منظورش یک توده بی‌شکل و مطیع است که باید در خدمت ماشین بقای حاکمیت بسیج شود. در این چارچوب، هرگونه تقاضا برای عدالت اجتماعی، برابری جنسیتی، یا حقوق کارگران به اتهام «تضعیف جبهه داخلی در زمان جنگ» سرکوب می‌شود. جنگ خارجی، به این ترتیب، به بهترین بهانه برای تشدید سرکوب و انقیاد در داخل تبدیل می‌گردد.

یکی از تاریک‌ترین و در عین حال قابل‌تأمل‌ترین پدیده‌های جامعه کنونی ایران، غلبه روان‌شناسی «استیصال» بر بخش‌های وسیعی از توده‌هاست. دهه‌ها مبارزه مدنی، شورش‌های خیابانی (نظیر دی ۹۶، آبان ۹۸ و جنبش ژینا در ۱۴۰۱) و اعتراضات و اعتصابات کارگری، با سرکوب عریان و فقدان چشم‌انداز پیروزی مواجه شده‌اند. این تجربه زیسته از بن‌بست، همراه با فقر فزاینده و ازخودبیگانگی عمیق، جامعه را به مرحله‌ای از فرسودگی تاریخی رسانده است.

در وضعیت «فرسودگی»، افراد احساس می‌کنند تمام قدرت و توانایی خود را برای تغییر شرایط از دست داده‌اند و در برابر واقعیتِ موجود کاملاً فلج و ناتوان شده‌اند. وقتی طبقات فرودست و مردمِ تحت ستم و استثمار به این سطح از ناامیدی می‌رسند، یک توهم خطرناک به نام «عاملیت نیابتی» (یا انتظار برای ناجی) در جامعه شکل می‌گیرد. در این حالت، بخش‌هایی از جامعه چون امیدی به نیروی خودشان ندارند، نجات و رهایی‌شان را به قدرت‌های خارجی یا نیروهای نظامی واگذار می‌کنند.

اپوزیسیون های راست و ارتجاعی و رسانه‌های جریان اصلی نیز دقیقاً روی همین موجِ ناامیدی که خود در تزریق آن به جامعه نقش فعالی داشته‌اند، سوار می‌شوند. آن‌ها این باور را به جامعه تزریق می‌کنند که برای شکستن بن‌بست سیاسی موجود، چاره‌ای جز یک ضربه مهلکِ خارجی نیست؛ حتی اگر بهای آن بمبارانِ کشور و کشته شدن انسان‌های بی‌گناه باشد.

این «سندرم ناجی» نشان‌دهنده نهایتِ ازخودبیگانگیِ سیاسی است؛ وضعیتی که در آن جامعه قدرت خودش را کاملاً فراموش کرده است. اصل اساسیِ مبارزه این است که رهایی مردم زحمتکش و فرودست، فقط به دست خودشان اتفاق می‌افتد. دل بستن به اینکه بمب‌افکن‌های قدرت‌های بزرگ جهانی (امپریالیستی) برای یک کشور آزادی و دموکراسی به ارمغان بیاورند، یک خیال خامِ تاریخی و خیانتی بزرگ به جان میلیون‌ها انسانی است که زیر آوار جنگ نابود خواهند شد. این نگاهِ وابسته به یک ناجیِ خارجی، انسان‌ها را از نیروهایی فعال و تغییردهنده، به تماشاگرانی بی‌دست‌وپای ویرانیِ خانه خویش تبدیل می‌کند.

این بخش دقیقاً به حساس‌ترین و شاید دردناک‌ترین لایه از بحران امروز جامعه ایران اشاره دارد. برای باز کردن و تشریح روان‌تر این مفاهیم، می‌توانیم آن را به چند محور تحلیلی تقسیم کنیم تا هم عمق فاجعه روشن‌تر شود و هم ریشه‌های ساختاری آن به‌خوبی درک گردد.

در ادامه، بسط و گسترش این بخش با زبانی تحلیلی و در عین حال روان ارائه شده است:

جنگ داخلی پنهان: فروپاشی «امر مشترک» و ظهور جامعه کینه‌توز

تضادهای حاد و بحران‌های درهم‌تنیده‌ای که امروز با آن‌ها روبه‌رو هستیم، جامعه ایران را در وضعیت یک جنگ داخلی پنهان و روان‌شناختی قرار داده است. وقتی از جنگ داخلی حرف می‌زنیم، ذهن فوراً به سمت سنگربندی در خیابان‌ها و شلیک گلوله می‌رود؛ اما هولناک‌ترین نوع جنگ داخلی، پیش از شلیک اولین گلوله و در ذهن و روان جامعه آغاز می‌شود. این جنگ زمانی رخ می‌دهد که آن چسب نامرئیِ پیونددهنده انسان‌های هم سرنوشت یعنی «امر مشترک» کاملاً تبخیر شود.

امر مشترک به معنای درک یک سرنوشت جمعی، اعتماد متقابل و احساس تعلق به یک کل واحد است. وقتی این پیوندها می‌گسلند، افرادِ یک جامعه دیگر یکدیگر را به چشم هم‌سرنوشت نمی‌بینند، بلکه به چشم رقیب، تهدید و یا دشمنی می‌نگرند که باید از سر راه برداشته شود. جامعه به مجمع‌الجزایری متخاصم تبدیل می‌شود که در آن توانایی گفت‌وگو، درک متقابل و حتی تحملِ هم‌زیستی به پایین‌ترین حد خود رسیده است.

چگونه به جزیره‌هایی بی‌ارتباط تبدیل شدیم؟

این وضعیتِ فروپاشیده، یک‌شبه و صرفاً بر اثر اختلافات سیاسی به وجود نیامده است. سیاست‌های اقتصادی نئولیبرالی در چند دهه گذشته، نقش تسریع‌کننده را در این گسست اجتماعی ایفا کرده‌اند. خصوصی‌سازی‌های لجام‌گسیخته، بی‌ثبات‌سازی بازار کار، تورم مهارگسیخته و کالایی شدنِ بی‌رحمانه آموزش و بهداشت، به معنای واقعی کلمه جامعه را «اتمیزه» (ذره‌ذره) کرده است.

در چنین اقتصادی، انسان‌ها از شهروندانی که حقوقی برابر دارند، به مصرف‌کنندگانی منزوی تقلیل می‌یابند که در یک میدانِ گلادیاتوری برای بقای روزمره خود می‌جنگند. وقتی هر روز باید برای حفظ حداقل‌های زندگی با چنگ و دندان تلاش کنید، دیگری دیگر همسایه یا همکار شما نیست، بلکه کسی است که ممکن است فرصت شغلی، مسکن یا سهم شما از منابع محدود را برباید. به این وضعیت اقتصادیِ فرساینده، قطبی‌سازی‌های شدید ایدئولوژیک نهاد قدرت را نیز اضافه کنید؛ ساختاری که سال‌هاست جامعه را با خط‌کشی‌های خودی و غیرخودی، باحجاب و بی‌حجاب، و موافق و مخالف شقهشقه کرده است. ترکیب این اقتصادِ بی‌رحم و آن سیاستِ طردکننده، ماشین تولید بیگانگی و دشمنی است.

در این جغرافیایِ ویران، نفرت به موتور محرک و سوخت اصلی این انشقاقِ اجتماعی تبدیل شده است. باید صراحتاً گفت که این نفرت، ذهنی و توهمی نیست؛ پایه‌ای کاملاً ماتریالیستی، ملموس و واقعی دارد. این خشم، محصولِ سال‌ها تحقیر سیستماتیک، تبعیض، استثمارِ اقتصادی و سرکوبِ آزادی‌های بدیهی است.

با این حال، خطر بزرگ در همین نقطه نهفته است: تا زمانی که این نفرت و خشمِ تلنبارشده به یک «آگاهی طبقاتی انتقادی» ارتقا پیدا نکند، به نیرویی کور و خودویرانگر تبدیل خواهد شد. آگاهی انتقادی یعنی اینکه بدانیم ریشه درد ما ساختارها، روابط قدرت و سیستم سرمایه‌داریِ است، نه لزوماً فردی که در همسایگی ما زندگی می‌کند اما سبک زندگی یا عقیده‌ای متفاوت دارد.

اندیشمندانی که ظهور فاشیسم در اروپا را تحلیل می‌کردند، به درستی هشدار داده‌اند که سیستم‌های سلطه چگونه در زمان بحران، خشمِ توده‌ها را منحرف می‌کنند. وقتی جامعه از پیدا کردنِ مقصر اصلی (ساختارهای کلانِ قدرت و ثروت) عاجز می‌ماند یا زورِ رویارویی با آن را در خود نمی‌بیند، این خشمِ سرریز شده را به سمت پایین یا افق نشانه می‌رود. در نتیجه، خشم توده‌ها به جای آنکه یقه مسببان اصلی استثمار و فساد را بگیرد، بر سر گروه‌های آسیب‌پذیرتر، اقلیت‌ها، مهاجران، و یا بخش‌های دیگری از خودِ جامعه آوار می‌شود. مردمِ خشمگین به جان یکدیگر می‌افتند و سیستمِ سلطه در حاشیه امن به حیات خود ادامه می‌دهد.

هشدارِ آینده: فاشیسمِ برآمده از دلِ کینه

اگر نفرتِ بدون آگاهی تنها قطب‌نمای ما در تاریکیِ این روزها باشد، آینده‌ای به شدت تاریک در انتظار است. تخریبِ یک سیستمِ ظالم با نیرویِ خالصِ کینه و انزجار، هرگز به تولد یک جامعه آزاد و برابر ختم نمی‌شود. جامعه‌ای که تنها روی «آنچه نمی‌خواهد» و «آنانی که از آن‌ها متنفر است» توافق داشته باشد، پس از فروپاشیِ نظمِ موجود، نمی‌تواند نهادهای دموکراتیک و همبستگی‌بخش بسازد.

در غیابِ یک چشم‌اندازِ رهایی‌بخش و همبستگیِ طبقاتی، این نفرتِ کور چیزی جز بازتولید فاشیسم، میل به انتقام‌کشی‌های بی‌پایان و چرخه جدیدی از خشونت و سلطه به ارمغان نخواهد آورد. به همین دلیل، عبور از این جنگ داخلیِ پنهان، نیازمندِ تبدیل کردنِ این دردِ مشترک و خشمِ پراکنده، به یک همبستگیِ سازمان‌یافته، شفقتِ رادیکال و آگاهیِ عمیقِ ساختاری است.

در این تلاقی‌گاه بحران‌ها، وظیفه یک نیروی چپ، مستقل و رادیکال چیست؟

اگر از یک سو با دولتی مواجهیم که از بحران برای تثبیت هژمونی خود سوءاستفاده می‌کند و از سوی دیگر با ماشین جنگی امپریالیسم روبه‌رو هستیم که موجودیت فیزیکی و مادی جامعه را تهدید می‌کند، موضع ما نمی‌تواند یک بی‌طرفی انتزاعی و اخلاقی باشد.

ما نیازمند یک سیاست «دفاعی-انتقادی» هستیم. دفاع از «ایران»، نه به عنوان یک مفهوم متافیزیکی، نژادی یا شوونیستی، و نه به معنای دفاع از مرزهای یک دولت-ملت بورژوایی به ماهو دولت؛ بلکه دفاع از جغرافیایی که بستر زیست و مبارزه تاریخی طبقه کارگر، ملل تحت ستم و استثمار، زنان و فرودستان است. دفاع از زیرساخت‌های مادی، صنایع، مدارس و بیمارستان‌هایی که محصول کارِ تاریخی نسل‌های متوالی زحمتکشان هستند و نباید تحت لوای «تغییر رژیم» به خاکستر تبدیل شوند.

در عین حال، این دفاع باید قاطعانه «انتقادی» باشد. ما نمی‌توانیم به نام خطر خارجی، نقد بنیادین خود را به اقتصاد سیاسی ، نابرابری‌های هولناک طبقاتی، تبعیض‌های ساختاری علیه زنان و اقلیت‌های ملی، و سرکوب آزادی‌های سیاسی تعلیق کنیم. همبستگی طبقاتی واقعی در زمانه بحران، از طریق سکوت در برابر استثمارگر داخلی به دست نمی‌آید، بلکه دقیقاً با افشای این واقعیت حاصل می‌شود که عاملان اصلی تضعیف جامعه در برابر تهدیدات خارجی، همان کسانی هستند که ثروت‌های عمومی را غارت کرده و جامعه را از حقوق بنیادین خود محروم ساخته‌اند.

بازسازی جامعه از پایین: احیای «امر مشترک» در پرتو امید رادیکال

پرسش اساسی و حیاتی امروز این است: وقتی شیرازه پیوندهای اجتماعی از هم گسیخته و چشم‌انداز آینده در دود باروت و فقر گم شده است، چگونه می‌توانیم دوباره به یک «جامعه» تبدیل شویم؟

قرارداد اجتماعی بورژوایی در ایران مدت‌هاست که کارکرد خود را از دست داده و پاسخ به این پرسش، تنها در گرو بازگشت به سیاست رهایی‌بخش از پایین است. برای بازسازی جامعه، نیازمند صورت‌بندی مجدد «امر مشترک» هستیم؛ امری که نه بر پایه نوستالژی‌های باستانی و توهمات ناسیونالیسم راست‌گرا بنا می‌شود و نه بر شعارهای توخالی طبقه حاکمیت فعلی. امر مشترک نوین تنها می‌تواند حول محور اشتراکِ منافع مادی و طبقاتیِ تمام استثمارشدگان و ستم‌دیدگان شکل بگیرد. ما به سیاستی از جنس همبستگی و «شفقت رادیکال» نیاز داریم؛ شفقتی که ترحم نیست، بلکه درک درد مشترک و سازماندهی آن علیه ساختار تبعیض، ستم و استثمار است. این سازماندهی باید از درون کارخانه‌ها، مدارس، دانشگاه‌ها، محلات حاشیه‌نشین و جنبش‌های اجتماعی زنان آغاز شود. در این مسیر، تشکیل شوراهای مستقل، کمیته‌های همبستگی محلی برای بقا در شرایط جنگ و بحران اقتصادی، و احیای نهادهای مدنی، تنها راه‌های عملی برای بازپس‌گیری عاملیتِ از دست‌رفته‌اند.

اما وقتی جامعه در باتلاق استیصال فرو می‌رود، معمولاً دو راهِ کاذب پیشِ پای خود می‌بیند: یا تسلیمِ استبداد داخلی شود، یا از سرِ درماندگی منتظر بماند تا یک ناجیِ خارجی (نظیر بمب‌افکن‌های امپریالیستی) او را نجات دهد. برای درهم شکستن این بن‌بست خفه‌کننده و مقاومت در برابر این دوگانه ارتجاعی، باید به سلاح «امید رادیکال» (در معنایی که ارنست بلوخ، فیلسوف مارکسیست آلمانی مطرح می‌کند) مجهز شویم.

امید در نگاه بلوخ، خوش‌بینیِ سطحی یا آرزویی منفعلانه برای رخ دادن یک معجزه نیست. بلکه یک نیرویِ آگاه، سرکش و به‌شدت سیاسی است که توانمندی‌های نهفته در مقاومت جمعی را کشف می‌کند. این امید بر سه پایه اصلی استوار است:

. جهان یک پروندهِ بسته‌شده نیست: واقعیت، یک دیوارِ بتنیِ غیرقابل نفوذ نیست و تاریخ هنوز به پایان نرسیده است. فقر، سرکوب و خطرِ جنگ، سرنوشتِ ابدی ما نیستند، بلکه وضعیتِ موقتیِ امروزند. در دلِ همین ساختارِ سفت و سختِ قدرت، تَرَک‌ها و شکاف‌هایی وجود دارد که می‌توان از آن‌ها برای تغییر استفاده کرد.

. قدرتِ «هنوز نه» (Not-Yet): اگرچه یک جامعهِ آزاد و برابر در حال حاضر وجود ندارد، اما به این معنی نیست که هرگز وجود نخواهد داشت؛ بلکه «هنوز نه» متولد شده است. بذرهای آیندهِ روشن، در همان مقاومت‌های کوچکِ روزمره، اعتصابات کارگری، مبارزات زنان و تلاشِ حاشیه‌نشینان برای بقا کاشته شده‌اند. امید رادیکال، بصیرتِ دیدنِ این بذرها زیر برفِ سنگینِ ناامیدی است.

. امیدِ آگاهانه به جای توهم: امید رادیکال چشم‌هایی باز دارد. می‌داند که دشمن (چه سرمایه‌داری جهانی و چه استبداد داخلی) تا چه حد بی‌رحم است، اما مقهورِ این قدرت نمی‌شود و می‌داند که رهایی، هدیه‌ای نیست که از لوله تفنگِ بیگانگان چکه کند.

بر اساس این نگاه، ما تنها زمانی می‌توانیم از این فروپاشی جانِ سالم به در ببریم و دوباره تبدیل به یک «جامعه» شویم که عاملیت خود را دودستی تقدیم قدرت‌های خارجی یا جریان‌های نئوفاشسیت و راست‌گرای خارج‌نشین نکنیم. جامعه زمانی متولد می‌شود که طبقه کارگر و فرودستان، راهِ مستقلِ خود را بسازند و هژمونی خود را بر پایه‌هایی جدید استوار کنند: برابری مطلقِ اقتصادی، لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید کلان، دموکراسیِ واقعی از پایین، و احترامِ عمیق به تکثر زبانی، ملی و قومی و جنسیتی. امید رادیکال به ما یادآوری می‌کند که ما ضعیف نیستیم، بلکه تنها قدرتِ جمعی‌مان را برای ساختنِ دنیایی که «هنوز نه» متولد شده، سازماندهی نکرده‌ایم.

نتیجه‌گیری

ایران امروز در لبه تیغ قرار دارد. خطر تباهی، چه از طریق بمب‌های دشمنان خارجی و چه از طریق خفقان و غارت داخلی، بیش از هر زمان دیگری واقعی است. رویکرد مارکسیست انقلابی به ما می‌آموزد که فریب دوگانه‌های ساختگی طبقات حاکم را نخوریم؛ جنگ، دشمن اصلی کارگران است و صلح‌طلبیِ بدون مبارزه طبقاتی، توهمی بیش نیست.

رهایی از این مخمصه تاریخی در بازتولید نفرت و انزجار کور نیست، بلکه در سازماندهی عقلانیِ خشم طبقاتی نهفته است. ما باید در برابر ویرانگری ماشین‌های جنگی و نئولیبرالیسم بایستیم و هم‌زمان، تخیل سیاسی خود را برای ساختن دنیایی نوین رها سازیم. دنیایی که در آن «ملیت» نه ابزاری برای سرکوب و یکسان‌سازی، بلکه مجمعی آزاد از تولیدکنندگان هم‌بسته باشد که سرنوشت خویش را خود در دست دارند. آینده، اگر قرار باشد آینده‌ای وجود داشته باشد، متعلق به نیروی مستقل و رهایی‌بخشی کارگران و زحمتکشان است که نه به جنگ امپریالیستی تن می‌دهد و نه به استبداد داخلی؛ نیرویی که با بازپس‌گیری حق حیات و کار، مسکن ، سنگ‌بنای جامعه‌ای بر پایه آزادی، برابری و همبستگی رادیکال را خواهد گذاشت.

سالی معزی

۲۵ فروردین ۱۴۰۵

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.