فدائیان کمونیست
کار ، مسکن ، آزادی ، جمهوری فدراتیو شورائی!

برای اندوه عظیم کودکان جهاد نکاه

مارال شادی . ۱۳ ساله
منتشر شده در نشریه راه سرخ شماره ۱۵

می دویدم و می دویدم باد لابه لای موهای به هم ریخته ام می پیچد و پوست سرم را قلقلک می داد. مثل وقتی که ۶ سالم بود و روی شانه ی پدر نشسته بودم تا باهم تمام کوچه های قندهار را متر کنیم. پیراهن سفیدی به تن داشتم، رها بودم، رها از هرگونه استرس و نگرانی، اما وقتی چشمانم را باز کردم هیچ کدام از اینها دیگر واقعیت نداشت، انگار وقتی بیدار شدم همه چیز دوباره بهم یاد آوری شد، مثلا اینکه چقدر دلم برای مادر تنگ شده است، برای وقتی که مرا در آغوش می گرفت و احساس امنیت، نفسم را بالا می آورد. برای چهره اش، با اینکه اصلا شبیه تابلوی نقاشی زن زیبایی، که روی دیوار خانه مان بود، نیست. یا آن یکی زن که روی دیوار روبروی پنجره ام نقاشی کرده بودند، اما او قوی بود، خیلی قوی. دلم برای پدر هم خیلی تنگ شده است، با اینکه خیلی وقتها ما را درک نمی کند مثلا وقتی از سرکار می رسید و از خستگی زیاد سر مادرم داد می زد، بیشتر وقت ها خسته بود و کلافه، اما وقت هایی که لبخند می زد خیلی خوشحال می شدم، هر ازگاهی به من می گفت بیا اینجا تا ببینمت، بوسه ای روی گونه ام می زد و می رفت این اوج محبت پدر به من بود.

همیشه دوست داشتم همه ی کارهای خانه را که روی شانه های مادرم انبار شده بود انجام دهم اما نه به خاطر این که به او کمک کرده باشم برای اینکه اینطوری من احساس می کردم که دیگر بزرگ شده ام و همانطور که پدر خوشش می آمد، مادر با بی حوصلگی دستم را رد می کرد و می گفت تو هنوز بچه ای و خسته می شوی. او راست می گفت من هنوز بچه ام و خسته می شوم . دلم نمی خواهد میان مردانی باشم که نه من اسم آنها را می دانم و آنها اسم مرا، چون اصلا برایشان اهمیتی هم ندارد. برایشان اهمیتی ندارد که من نه سالم است و رنگ مورد علاقه ام بنفش است یا اینکه آهنگ های محلی دوست ندارم. آنها همسن پدرم هستند اما اصلا رفتارهایشان شبیه او نیست ، وقتی کنارشان هستم احساس خوبی ندارم برای همین گریه می کنم و گریه کردن من عصبانیشان می کند، دلم خانه مان را می خواهد، کنار مادر ، دوست دارم آنجا باشم و فوتبال بازی کردن پسر بچه ها را از گوشه پنجره تماشا کنم، دوست دارم خانه باشم و وقتی مامان غذا درست می کند با حبوبات شکلک درست کنم تا با هم بخندیم.

دلم خانه را می خواهد . کنار مادر.

 

مارال شادی . ۱۳ ساله

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Translate »