سایت فدائی، ارگان رسمی سازمان اتحاد فدائیان کمونیست
ترومای سرکوب؛ نقدی بر نسبت چپ ایرانی با سرکوب، پراکندگی و مسئولیتپذیری سیاسی
دانلود نسخهٔ صوتی و گوش دادن این مقاله

شهریور ۱۳۵۸. فرودگاه سنندج
– تقدیم به تمامی « تشنگان آزادی و شکستهگان سالهای سیاه –
«اگر پول با لکهٔ خون مادرزاد بر گونه به دنیا میآید، سرمایه از سر تا پا، از هر منفذش خون و کثافت میچکد»
«مارکس»
۱. مقدمه: یک زخم واقعی، اما یک تفسیر ناقص
سرکوب سیاسی در تاریخ معاصر ایران یک واقعیت انکارناپذیر است. از کشتارها و تصفیههای دههٔ ۶۰ تا زندان، شکنجه و اعدام هزاران زندانی سیاسی در دهه ۶۰ که طی آن تا ۳۰ هزار عضو و هوادار گروههای چپ و مخالف اعدام شدند ، سرکوب همواره زخمی عمیق بر پیکر جنبشهای آزادیخواه برجای گذاشته است. این جراحت واقعی، خاطرههای دردناک نسلی از مبارزان را رقم زده که خواه ناخواه خود را «نسل قربانیان» میدانند.
امّا مشکلی که اینجا شکل میگیرد تفسیرِ یکسویه و سادهساز از این زخم است. «سرکوب» بهتدریج به توضیح مرکزی هر شکست در روایت چپ ایران بدل شده است – به مکانیزمی ذهنی که هر ناکامی را با ارجاع به خشونت رژیمها و طبقه حاکم توجیه میکند. چنین روایتی، بهمرور نقش ترومای جمعی را یافته است: جامعهٔ چپ با هر شکست، بیش از آنکه در پی واکاوی علل متنوع آن باشد، به خاطرهٔ سرکوب پناه میبرد. در نتیجه ترومای سرکوب فهم ما از سیاست و سازمانیابی را مختل کرده است. این نوشتار نشان میدهد چگونه این ترومای تاریخی، سرکوب را از یک عامل واقعی به مکانیزمی سادهساز بدل کرده است – مکانیزمی که هم واقعیتهای دیگر را میپوشاند و هم مسئولیتهای درونی را به تعلیق درمیآورد. به بیان دیگر، سرکوب از یک حقیقت تلخ، به یک بهانهٔ همهکاره برای تبرئهٔ خودیها تبدیل شده است.
۲. سرکوب بهمثابه واقعیت تاریخی
از منظر اندیشهٔ مارکسیستی، اعمال خشونت و سرکوب از سوی طبقات حاکم نه یک اتفاق است و نه یک انحراف موقتی، بلکه بخشی بنیادی از تداوم سلطهٔ طبقاتی است. مارکس در سرمایه مینویسد: «اگر پول با لکهٔ خون مادرزاد بر گونه به دنیا میآید، سرمایه از سر تا پا، از هر منفذش خون و کثافت میچکد» . این تصویر تکاندهنده دقیقاً بر ماهیت تاریخی سرمایهداری تأکید دارد که با خشونت و خونریزی زاده شده و تداوم یافته است. بورژوازی برای حفظ سلطهٔ خود از هیچ قهر و خشونتی ابا ندارد، چرا که هیچ طبقهٔ حاکمی در تاریخ هرگز قدرت را داوطلبانه واگذار نکرده است . حتی در دموکراتیکترین جمهوریهای سرمایهداری، ساختارهای پنهانی قدرت تضمین میکنند که طبقهٔ حاکم میدان را برای نیرویی که قصد برانداختن آن را دارد، خالی نکند .
بنابراین سرکوب در مقیاس کلی یک «کارکرد ساختاری» در جوامع طبقاتی است نه یک حادثهٔ استثنایی. تاریخ جنبشهای کارگری و انقلابی جهان سرشار از نمونههای سرکوب سیستماتیک است؛ از کمون پاریس ۱۸۷۱ که در خون غرق شد تا عملیات کندور در آمریکای لاتین که طی آن دیکتاتوریهای راستگرا با هماهنگی اطلاعاتی به ترور و کشتار سوسیالیستها و چپها پرداختند . در پرتو چنین واقعیاتی، پرسش درست این نیست که «چرا سرکوب میشویم؟» – زیرا سرکوب شدن برای نیرویی که میخواهد نظمی ناعادلانه را واژگون کند، امری طبیعی و قابلانتظار است. پرسش واقعی این است: چرا هنوز هم ما سرکوب را بهمثابه اتفاقی خارقعاده و تعیینکننده در شکستهایمان تحلیل میکنیم؟ چرا علیرغم واقف بودن بر ماهیت خشونتبار سرمایهداری، شکستهای خود را عمدتاً به عاملی بیرونی چون سرکوب فروکاستهایم؟ این نگرش، همان ترومای تاریخی است که نیاز به آسیبشناسی دارد.
۳. تبدیل سرکوب به تروما و تروما به تئوریِ توجیه
چپ ایرانی بهجای برخورد با سرکوب بهعنوان «شرایط کار سیاسی»، اغلب آن را به علت مرکزی فروپاشیها و ناکامیهای خود تقلیل داده است. از دههٔ ۱۳۲۰ تا ۱۴۰۰ خورشیدی (معادل حدود ۱۹۴۰ تا ۲۰۲۰ میلادی)، روایت غالب در میان نیروهای چپ چنین بوده است: «سرکوب شدید رژیم باعث شد نتوانیم سازماندهی کنیم و شکست خوردیم.» این تبیینی آشناست که در ادبیات و خاطرات بسیاری از فعالان چپ بهصورت ضمنی یا صریح تکرار شده است. درست در همین نقطه است که تروما جایگزین تحلیل میشود. به عبارت دیگر، درد و حافظهٔ سرکوب چنان بزرگنمایی میشود که سایر عوامل مؤثر بر شکست به حاشیه رانده میشوند و خود سرکوب به روایت مسلط و تکعلتی بدل میگردد.
این مکانیزم روانی-سیاسی را میتوان چنین توضیح داد: سرکوب شدن ضربهٔ شدیدی وارد میکند و یادآوری آن برای نیروهای شکستخورده دردناک است. در مواجهه با این درد جمعی، سادهترین پناه این است که علت اصلی شکست به همان ضربهٔ دشمن نسبت داده شود. در کوتاهمدت، چنین روایتی نوعی تسکین روانی فراهم میکند؛ چرا که مسئولیت ناکامی را از دوش خودیها برمیدارد. اما در بلندمدت، این تبدیل سرکوب به یک تئوری توجیه همهچیز عواقب زیانباری دارد: جنبش را از دیدن ضعفهای درونی خود بازمیدارد و تحلیل واقعی اوضاع را مختل میکند. به جای آنکه شکست هر دوره به مثابه نتیجهای از مجموعه عوامل بیرونی و درونی فهم شود، تبدیل به روایتی تکعلتی میشود که در آن ما صرفاً «قربانی» بودهایم و بس.
۴. مسئلهٔ اصلی: ناتوانی تاریخی در تشخیص عوامل درونی
هنگامی که از نقش عوامل درونی شکستهای چپ ایران صحبت میشود، معمولاً همه با فهرستی کلیشهای موافقند: «فرقهگرایی»، «ایدهآلیسم»، «عدم تحلیل مشخص از شرایط مشخص» و «فاصله از طبقهٔ کارگر». اینها عباراتی هستند که در اسناد و گفتگوهای چپ ایرانی بارها تکرار شدهاند. اما مشکل اینجاست که این عوامل اگرچه نام برده میشوند، هیچگاه واقعاً واکاوی نمیشوند. نقد درونی اغلب در حد همین مشتی واژهٔ کلی و بیخطر باقی میماند. همه میپذیرند که مثلاً فرقهگرایی (سکتاریسم) بد است یا جداافتادگی از کارگران یک ضعف است؛ امّا کمتر پیش میآید که یک جریان چپ بهطور مشخص و تاریخی نشان دهد چگونه این آفتها در درونش شکل گرفته، چه تبعاتی داشته، و برای رفع آنها چه گامهای عملی برداشته شده است.
به بیان دیگر، ارجاع به عوامل درونی شکستها معمولاً صرفاً در حد رِتوریک باقی میماند نه راهنمای عمل. این نوع نقد درونی، چون کلی و فاقد جزئیات عینی است، برای هیچکس تعهدآور نیست. همه میتوانند شعار بدهند که «ما باید تحلیل مشخص از شرایط مشخص داشته باشیم» – حتی لنین این را «روح زندهٔ مارکسیسم» میدانست – اما در عمل، همین شعار بهدفعات تکرار شده بیآنکه تبدیل به پروسهٔ واقعی مطالعه و شناخت وضعیت شود. بههمین ترتیب، گفتن اینکه «ما فرقهگرا بودیم» یا «از مردم عادی دور بودیم» تا وقتی که تشریح نشود دقیقاً کدام تصمیمات یا ساختارهای تشکیلاتی تجلی آن فرقهگرایی بودهاند، راه به جایی نمیبرد. چنین نقدهای مبهمی نه کسی را میرنجاند، نه تغییری مطالبه میکند و نه مسئولیت مشخصی بر دوش رهبران و کادرها میگذارد. فقدان شجاعت در واکاوی صریح خود، یک کاستی تاریخی در فرهنگ سیاسی چپ ایران است. این کاستی همان چیزی است که ترومای سرکوب امکان استمرارش را فراهم میکند: وقتی همهچیز را گردن سرکوب بیندازیم، دیگر چه نیازی به شکافتن کاستیهای خودمان است؟
۵. بازگشت به تجربهٔ تاریخی؛ درسهایی که نگرفتیم
برای گریز از این بنبست ذهنی، باید نیمنگاهی به تاریخ جهانی مبارزات رهاییبخش بیندازیم. تجربهٔ انقلابها و جنبشهای چپ در جهان نشان میدهد که نیروهای انقلابی هرگز منتظر “دموکراتیک” شدن سرمایهداری نماندهاند تا سازماندهی را آغاز کنند. برعکس، آنها سرکوب را بهمثابه وضعیت طبیعی مبارزه پذیرفته و برای همان شرایط سخت، راهبرد یافتهاند. چند نمونهٔ گویا:
• ولادیمیر لنین و بلشویکها در یکی از مخوفترین دیکتاتوریهای تاریخ (تزاریسم روسیه) به سازماندهی مخفی پرداختند. پس از شکست انقلاب ۱۹۰۵ و سرکوب شدید، بلشویکها سالها در اختفا و تبعید کار سیاسی کردند و حتی در بدترین اوضاع پلیسی، شبکهٔ حزبی خود را حفظ و تقویت نمودند. لنین در نوشتههای آن دوره (مثل چه باید کرد؟) تأکید میکند که انقلابیون باید حرفهای، منضبط و مخفی عمل کنند، زیرا پلیس تزاری با کوچکترین غفلت، رهبران را دستگیر و تشکیلات را متلاشی میکند . به گواه تاریخ، علیرغم موجهای پیاپی دستگیری و نفوذ جاسوسان، حزب بلشویک توانست نه تنها بقای خود را حفظ کند بلکه در سال ۱۹۱۷، در بزنگاه انقلاب، به نیروی سازمانیافتهٔ تعیینکننده تبدیل شود. این موفقیت حاصل نمیشد مگر با درک شرایط سرکوب و تطبیق تاکتیکهای سازمانی با آن – درسی که چپ ایرانی کمتر به آن توجه کرده است.
• رزا لوکزامبورگ در دل امپراتوری مستبد آلمان (دوران قیصر و جنگ جهانی اول) نه تنها تسلیم فضای اختناق نشد، بلکه تندترین نقدها را به امپریالیسم و جنگ ارائه کرد. او در بحبوحهٔ جنگ اول جهانی (۱۹۱۵) در زندان بود، اما همانجا مخفیانه رسالهٔ تند و تیز بحران سوسیالدموکراسی آلمان (معروف به جزوهٔ یونیوس) را نوشت و منتشر کرد . در آن رساله با زبانی بیپروا، بورژوازی اروپا را «غرق در خون و لجن» تصویر کرد تا نشان دهد چگونه تمدن سرمایهداری به بربریت جنگی سقوط کرده است. نکته آنجاست که حتی زندان هم نتوانست قدرت تحلیل و صدای اعتراضی رزا را خاموش کند. او تا لحظهٔ آخر (قتلاش در هفته خونین ۱۹۱۹) بر تولید فکر انقلابی پای فشرد. درس رزا این است: اختناق سیاسی هرقدر هم شدید باشد، اگر نیروی انقلابی تحلیل روشن و ارادهٔ معطوف به مبارزه داشته باشد، میتواند راهی برای تداوم کار فکری و تشکیلاتی پیدا کند.
• جنبشهای چریکی آمریکای لاتین در دهههای ۶۰ و ۷۰ میلادی مثال دیگری از سازمانیابی در دل سرکوباند. در کشورهایی نظیر نیکاراگوئه، السالوادور، اروگوئه و … دیکتاتوریهای نظامی حاکم بودند که به کمک آمریکا کوچکترین مخالفتها را با خشونت تمام پاسخ میدادند (مشهورترین نمونه هماهنگی این حکومتها در سرکوب مخالفان، عملیات کندور بود ). با این حال، جنبشهای چریکی و انقلابی در همین کشورها رشد کردند.
مثلاً جبههٔ ساندینیستا در نیکاراگوئه سالها علیه رژیم سوموزا (که از حمایت مستقیم آمریکا برخوردار بود) به مبارزهٔ مسلحانه و کار مخفی پرداخت و همزمان در میان دهقانان و اقشار فرودست پایگاه اجتماعی ساخت. یا در اروگوئه، توپاماروها بهعنوان یک جنبش چریکی شهری، شبکهٔ زیرزمینی پیچیدهای از هواداران در محلات، دانشگاهها و حتی پادگانها ایجاد کردند که مدتی حکومت را به چالش جدی کشید. این مثالها تطهیرکنندهٔ سرکوب نیستند – هیچکس منکر جنایات دولتها علیه این جنبشها نیست – بلکه تاکیدی است بر این که نیروهای انقلابی واقعی هرگز منتظر فضای باز سیاسی نماندند. آنها سرکوب را جزئی از وضعیت مبارزه دانستند و متناسب با آن سازمانها و راهبردهای منعطف ایجاد کردند: از دو شاخه کردن فعالیتها به بخش مخفی و علنی گرفته تا خدمترسانی اجتماعی (آموزش، بهداشت) به مردم محروم برای جلب حمایت آنان. وجه مشترک لنین، لوکزامبورگ و چریکهای آمریکای لاتین این بود که «تحلیل مشخص از شرایط مشخص» خود داشتند و دچار انفعال ناشی از ترومای سرکوب نشدند.
۶. آیا باید منتظر دموکراسی بورژوایی بمانیم؟
حال به پرسش اصلی میرسیم: آیا چپ باید دست روی دست بگذارد تا سرمایهداری دموکراتیک و “مهربان” شود و سپس به سازماندهی بپردازد؟ یا برعکس، باید سرکوب را بخشی از شرایط کار بداند و اتفاقاً برای همین شرایط سخت، راهبرد و تاکتیک طراحی کند؟ تمام سنت مارکسیستی بر دومی تأکید دارد. مارکس و انگلس از ابتدا مبارزهٔ طبقاتی را «مبارزهای تا سر حد خشونت» میدیدند که در آن طبقهٔ کارگر باید بهزور قدرت را تصرف کند، چرا که هیچ حاکمی با نصیحت و رأی و خواهش کنار نمیرود . لنین صراحتاً معتقد بود که پرولتاریا تنها زمانی میتواند بورژوازی را سرنگون کند که آمادهٔ سرکوب مقاومت ناگزیر و خشونتبار بورژوازی باشد . گرامشی نیز هنگامی که پس از شکست جنبش دهقانان ایتالیا به زندان فاشیستها افتاد، در دفترهای خود استدلال کرد که در سرمایهداری، طبقهٔ حاکم آنچنان سنگرهای مستحکمی در جامعهٔ مدنی دارد که انقلاب نیازمند یک «جنگ موضعی» طولانی در عرصهٔ فرهنگ و سیاست است، نه یک یورش یکباره. برداشت او چه بود؟ اینکه حتی در غیاب سرکوب عریان (مثلاً زیر نقاب دموکراسی لیبرال)، طبقهٔ حاکم با هزاران ریسمان نامرئی تودهها را مهار کرده و نباید فریب فضای ظاهراً باز سیاسی را خورد.
بنابراین از دید مارکس، لنین، گرامشی و دیگر متفکران انقلابی، سرکوب جزئی از ساختار وضع موجود است، نه بهانهای برای تعویق مبارزه. منتظر ماندن برای دموکراتیزه شدن خودخواستهٔ سرمایهداری یک خیال باطل است. آنچه نیاز است، انطباق شیوههای مبارزه با واقعیت استبداد حاکم است. سرکوب باید به چشم «یک متغیر ثابت در معادلهٔ مبارزه» نگریسته شود – چیزی که حذفشدنی نیست بلکه باید دورش زد یا خنثیاش کرد. انقلاب سوسیالیستی در جوامعی شبیه ایران تنها زمانی میتواند پا بگیرد که نیروهایش بپذیرند شرایط کارشان نه در یک جمهوری آزاد بلکه در دل یک نظام اقتدارگرا رقم خواهد خورد و برنامهشان را برای همان شرایط تبیین کنند.
۷. خطای استراتژیک چپ ایرانی: سرکوب و نفی سیاستورزی استراتژیک
در گفتار سیاسی چپ ایرانی، مفهوم «سرکوب» معمولاً به دو شیوهٔ مخرب بهکار میافتد که هر دو سویهٔ استراتژیک مبارزه را تضعیف میکنند:
1. سرکوب بهعنوان تعلیق سیاست: این طرز فکر را میتوان در جملاتی نظیر «فعلاً نمیشود کاری کرد چون سرکوب هست» خلاصه کرد. بهدفعات شنیدهایم که برخی فعالان چپ میگویند در مقطع حاضر مخصوصا با پیشرفت نتکنولوژی و کنترل نرم، هر گونه حرکت تشکیلاتی یا اعتراضی بیفایده است، چون حکومت شدیداً میزند و اجازه نمیدهد. معنای عملی این حرف، تعطیل کردن مبارزه طبقاتی است. وقتی نیرویی خود را کاملاً ناتوان از هر کنش بداند، عملاً ابتکار عمل را یکسره به دست دشمن سپرده است. این انفعال توجیهشده با سرکوب موجب میشود چپ از سیاستورزی استراتژیک بازبماند؛ به جای اندیشیدن به راههای خلاقانهٔ دور زدن سرکوب یا هزینهمند کردن آن برای حاکمیت، صرفاً به نظارهٔ اوضاع بنشیند تا شاید روزی فشارها کم شود. در واقع، سرکوب در اینجا به بهانهای برای «هیچ نکردن» تبدیل میشود.
2. سرکوب بهعنوان تطهیر گذشته: این همان مکانیسمی است که در بخشهای قبل گفتیم: «ما شکست خوردیم چون سرکوب شدیم.» چنین جملهای اگرچه ظاهراً واقعی بهنظر میرسد، اما دستاویزی برای پاک کردن خطاهای سیاسی، سازمانی و رهبریهای ناکارآمد است. هنگامی که تمام علل ناکامی به بیرون فرافکنی شود، طبعاً دیگر جایی برای نقد اشتباهات خودمان نمیماند. این نگرش تاریخچهٔ مبارزات چپ را به رشتهای از “دلاوریهای بینقص اما بدشانسی آورده” بدل میکند! گویی اگر آن سرکوب خاص نبود، همهچیز طبق نقشهٔ ما پیش میرفت. چنین باوری البته دلپذیر است زیرا بار مسئولیت را از دوش ما برمیدارد.
این دو کارکرد، به شکلی پنهان اما قوی، چپ را از مسئولیتپذیری سیاسی دور کرده است. اولی (تعلیق سیاست) ما را از اقدام در زمان حال بازمیدارد و دومی (تطهیر گذشته) ما را از درسگیری برای آینده محروم میکند. تا وقتی این چرخه پا بر جا باشد، چپ نمیتواند نیرویی موثر در عرصهٔ سیاسی باشد؛ چرا که نه قدرت عمل در اکنون را دارد، نه شهامت پذیرش اشتباهات گذشته و تغییر برای آینده را. به بیان صریح، توهم بیگناهی دائم از یک سو و توجیه انفعال از سوی دیگر، هر دو حاصل استفادهٔ نادرست از مفهوم سرکوب در ذهنیت چپ ایرانی است.
۸. مسئلهٔ واقعی: نبود راهبرد مبارزه در شرایط واقعی
اگر لب مطلب را بخواهم بگوییم، نقد اصلی من به چپ ایران در همین نکته نهفته است: نیروهای چپ هیچگاه یک استراتژی مشخص و واقعبینانه برای مبارزه در شرایط واقعی قدرت حاکم تدوین نکردهاند. در تاریخ معاصر، استراتژیهای اتخاذ شده یا ایدهآلیستی و خیالپردازانه بودهاند، یا وارداتی و نامتناسب با بافت ایران، یا از همان ابتدا فاقد امکان تحقق عملی. حاصل اینکه جنبش چپ ما عموماً یا دچار رؤیاپردازیهای محض بوده ، یا اسیر مدلبرداریهای مکانیکی از تجارب دیگر کشورها ، و یا دچار کژراهههایی که از همان ابتدا محکوم به شکست بودند. در تمامی این حالات، آنچه غایب بود یک نگرش استراتژیک واقعگرایانه بود؛ یعنی برنامهای که با درنظرگرفتن واقعیات مادی قدرت در ایران تدوین شده باشد.
نبود چنین راهبردی پیامدهای زیانباری داشته است:
• سازماندهیها ناپایدار ماندهاند. حزبها و گروههای چپ ما عمر دراز و استمرار تشکیلاتی نداشتهاند، چون استراتژی بلندمدت منسجمی نداشتند که بتواند سازمان را در طوفان سرکوب حفظ کند. به قول لنین، حرکت بدون نقشهٔ درازمدت در شرایط اختناق، مانند یورش دهقانان با چوب و چماق به ارتش مدرن است ؛ شجاعانه اما پراکنده و شکستخورده.
• پشتوانهٔ اجتماعی عمیق ساخته نشد. از آنجا که چپها غالباً یا در قالب محافل روشنفکری شهری ماندند یا در خفا و زیرزمینی و دور از تودهها فعالیت کردند، نتوانستند ریشههای خود را در میان طبقهٔ کارگر و فرودستان گسترده کنند. استراتژیهای ایدهآلیستی یا وارداتی ، باعث شکاف میان ایدههای چپ و مردم شد. در نتیجه در بزنگاهها، پایگاه اجتماعی لازم برای مقاومت و بازتولید خود نداشتند.
• ترومای شکست و سرکوب مدام بازتولید شد. وقتی برنامه و نقشهٔ مشخصی برای پیشروی وجود نداشته باشد، هر حرکت آزمون و خطایی ممکن است به شکست بیانجامد و هر شکست، ضربهٔ روانی تازهای به همراه دارد. چپ ایران در یک قرن اخیر چندین چرخهٔ شورش و سرکوب ، چندین تلاش برای همبستگی و پایان دادن به پراکندگی را از سر گذرانده ، هر بار بدون نقشهٔ جایگزین، صرفاً خاطرهٔ شکستها و شهدایش را بر دوش کشیده است. در نبود استراتژی، تاریخ ما رشتهای از حلقههای تروماتیک میشود که تکرار میشوند.
به جرأت میتوان گفت که خلاء تفکر استراتژیک بزرگترین مانع بلوغ و پیشروی چپ ایرانی بوده است. استراتژی به مثابه پلی است بین آرمانها و واقعیتها؛ و ما در ساختن این پل ناموفق بودهایم. حرف زدن از سوسیالیسم و انقلاب، بدون ترسیم نقشهٔ راه عملی در بستر دیکتاتوری حاکم، حاصلش یا خیالبافی است یا یأس. ازاینرو تا زمانی که نتوانیم استراتژی مبارزه در دل همین شرایط مشخص را دراندازیم، محکومیم که ترومای سرکوب را بارها و بارها تجربه کنیم و درجا بزنیم.
۹. چگونه تروما را به تحلیل تبدیل کنیم؟
اکنون پرسش اساسی این است که چطور میتوان از این چرخهٔ معیوب بیرون آمد؟ چگونه میتوان به جای واگویهٔ دردناک شکستها، به تحلیل ساختاری آنها پرداخت و راه آینده را گشود؟
۱. بازتعریف سرکوب بهعنوان یک وضعیت ثابت (و نه علت تام) – نخست باید در ذهن خود تصحیح کنیم که سرکوب یک “وضعیت” است نه یک “تبیین”. سرکوب را باید همچون وضعیت پرفشار آب و هوایی دید که یک کوهنورد در آن صعود میکند؛ بخشی از شرایط راه است که باید برایش تجهیز شد، نه توجیهی برای صعود نکردن. در عمل این یعنی هر نیروی سیاسی انقلابی باید فرض را بر این بگذارد که سرکوب همیشه هست (چه شدید و چه خفیف) و مبارزه هنر مقابله با آن است. به قول مائو «انقلاب مهمانی شام نیست» – حرکت علیه وضع موجود ذاتاً با خشونت متقابل همراه خواهد بود. بنابراین بهجای حساسیت اغراقآمیز نسبت به هر ضربهٔ سرکوب و عقبنشینی کامل پس از آن، باید یاد بگیریم که چگونه هزینهٔ سرکوب را برای حاکمیت بالا ببریم و خود را در برابر آن ایمن کنیم. وقتی سرکوب را یک متغیر دائمی بدانیم، آنگاه شکست خوردن در اثر آن دیگر افتخار یا تقدیر تراژیک نخواهد بود، بلکه نشانهٔ ضعف برنامهریزی و آمادهسازی ماست که باید ترمیم شود.
۲. کالبدشکافی واقعی عوامل درونی (پایان شعارزدگی) – دومین گام، پرداختن واقعی به همان ضعفهای درونی است که سالهاست فقط در حد حرف ذکر میشوند. لازم است هر سازمان یا جمع چپ یک پروژهٔ جدی نقد درونی را آغاز کند: نه در قالب کلیگویی، بلکه با ورود به جزئیات مشخص. برای مثال:
• وقتی از فرقهگرایی حرف میزنیم، دقیقاً بررسی کنیم چه سازوکارهای تشکیلاتی یا روحیات فرهنگی باعث انشعابات و تفرقهها شد؟ چگونه میشود اختلاف نظرها را مدیریت کرد بدون گسست سازمانی؟
• وقتی ایدهآلیسم و ذهنیگرایی را نقد میکنیم، مصداقش کجا بوده؟ چه زمانی تحلیل ما به جای تکیه بر دادههای عینی، بر آرزوها و پیشفرضهای عقیدتی استوار بوده است؟ چطور میتوان روش شناخت علمیتری پیش گرفت تا تصمیمات کمتر دچار خطای محاسبه شوند؟
• دربارهٔ «عدم تحلیل مشخص از شرایط مشخص» – این را همه تکرار کردهایم اما آیا واقعاً مثلاً حزب یا گروه ایکس تحلیل مشخصی از ساخت طبقاتی، از نیروهای سیاسی موجود، از شکافهای اجتماعی و فرصتهای موجود ارائه داده است؟ اگر نه، ضعف در کجاست (کادر تئوریک؟ منابع اطلاعاتی؟ نبود ساختار پژوهش) و چگونه جبران میشود؟
• در مورد فاصله از طبقهٔ کارگر یا تودههای فرودست – بهجای اعتراف زبانی صرف، باید ردیابی کنیم چه چیزهایی ما را از طبقهمان جدا نگه داشته است: زبان پیچیدهٔ تئوریک؟ فرهنگ نخبهگرایانه درون گروه؟ سرخوردگی و انزوا پس از سرکوب؟ سپس برای هرکدام راهحل عملی (از ساده کردن ادبیات تا کار سازمانی در محلات کارگری) تدوین کنیم.
• همچنین دموکراسی درونی سازمانها یک موضوع کلیدی است. بسیاری از گروههای چپ علیرغم شعار مساوات، درونی مستبد یا غیرشفاف بودهاند. این باید شکافته شود که مثلاً در تشکیلات X چرا تمرکز قدرت پیش آمد، چرا نقد از پایین تحمل نشد و چگونه میتوان سازوکاری گذاشت که رهبران پاسخگو باشند و عضویتها فعال و آگاه.
این شیوهٔ تشریح جزئیات ممکن است دردناک و زمانبر باشد، اما برای سلامت آیندهٔ جنبش ضروری است. با شعار کلی نمیتوان فرهنگ سیاسی را عوض کرد؛ اما با تحلیل ساختاری دقیق میتوان نقاط قابل اصلاح را یافت و ارادهٔ جمعی برای تغییر را جلب کرد. برای مثال، اگر بفهمیم که مثلاً فرقهگرایی محصول ساختار غیردموکراتیک تصمیمگیری بوده، آنگاه راهحل، تغییر آن ساختار خواهد بود (مثلاً ایجاد فدرالیسم تشکیلاتی یا مکانیسمهای حل اختلاف). مسئولیتپذیری سیاسی از همینجا آغاز میشود: شناسایی صادقانهٔ کاستیهای خود و تلاش برای رفع آنها، بهجای پنهان شدن پشت رتوریکها و سرکوب دشمن.
۳. انتخاب راهبرد متناسب با واقعیت عینی – پس از نقد درونی، نوبت تدوین استراتژی واقعبینانه است. باید شرایط کنونی جامعه، حکومت و منطقه را بهدقت سنجید و بر اساس آن، مرحلهبندی اهداف و روشهای مبارزه را انجام داد.
مجموعهٔ این اقدامات نیازمند خلاقیت و چابکی تشکیلاتی است، اما تجربهٔ جهانی نشان داده ممکن و موثر است. مهم آن است که ما ابتکار عمل را به دست بگیریم و قواعد بازی را تا حدی که میتوانیم خودمان تعیین کنیم، نه اینکه منفعلانه یا واکنشی منتظر تغییر شرایط از بالا بمانیم.
۴. پایان دادن به روایت «ما قربانی محض بودیم» – آخرین پیشنهاد، تغییر گفتمان و روانشناسی جمعی چپ است. تا وقتی ما خود را صرفاً قربانیانی مظلوم بدانیم که هر بار حقشان خورده شده، نمیتوانیم نیرویی الهامبخش برای تودهها باشیم. باید شجاعت پذیرش سهم خود در شکستها را داشته باشیم و خود را مجدداً بهعنوان کنشگرانی که قدرت تغییر دارند تعریف کنیم. این تغییر موضع از «قربانی» به «فاعل» البته آسان نیست؛ مستلزم کار روانی روی خود و همفکرانمان است. اما شاید نقطهٔ آغازش روایت متفاوت از تاریخ باشد: به جای قصهٔ «مظلومیت» تنها، تاریخ را قصهٔ مبارزه و انتخاب بدانیم؛ مبارزاتی که گاه خوب انتخاب کردیم و پیش رفتیم، گاه بد انتخاب کردیم و باختیم. در هر دو حال، ما نقش داشتیم. این نگاه هم واقعبینانهتر است و هم عزتنفس ما را بازمیگرداند. جنبش چپ باید به خودباوری برسد که سرنوشتش تماما دست خودش است – حتی اگر در تندباد حوادث بیرونی قرار دارد.
۱۰. نتیجهگیری: خروج از چرخهٔ تروما و بازگشت به سیاست
در پایان، به تاکید بر چند نکتهٔ کلیدی این بحث میپردازم:
نخست آنکه انکار نمیتوان کرد که چپ ایران یکی از خشنترین اشکال سرکوب دولتی را تجربه کرده است. قتلعام دههٔ ۶۰، شکنجهها، اعدام کادرها، قتل عام نیروهای انقلابی و مترقی در زندانها، سرکوب خونین اعتراضات کارگری و دانشجویی – اینها واقعیتهای تلخ تاریخ معاصر ماست و یادشان بهراستی همچون کابوسی بر ذهن زندگان سنگینی میکند . این سهم ما بوده از «موهبت» سرمایهداری و امپریالیسم در منطقه. اما همینجا باید متوقف شویم و نگذاریم «وزن مردگان بر مغز زندگان» ما را از حرکت بازدارد . مارکس میگوید انسانها تاریخ خود را میسازند ولی نه در شرایط دلخواهشان، بلکه تحت شرایطی که از گذشته به میراث بردهاند . شرایط ما سخت و سرکوبگرانه بوده، درست.
اما این شرایط بخش اجتنابناپذیر صحنهٔ تاریخ ماست و وظیفهٔ ما ساختن آیندهای متفاوت در دل همین صحنه است.
بنابراین دوم آنکه تبدیل سرکوب به «اصلِ توضیحدهندهٔ تمامی شکستها» یک دام ذهنی است که باید از آن رها شویم. این روایت گذشتهنگر ما را در سوگ دائمی نگه میدارد و اعتمادبهنفس اقدام را میگیرد. هر شکستی علل متعدد دارد؛ سرکوب رژیم یکی از آنهاست ولی تمام آن نیست. بهجای آنکه تاریخ خود را صرفاً به مثابه سلسلهای از مصیبتها ببینیم، بهتر است آن را همچون تجربههایی پر از درسآموزی بازخوانی کنیم. شکست ۳۲ فقط حاصل کودتای آمریکایی نبود، اشتباهات و انفعال نیروهای مترقی هم نقش داشت. شکست ۶۰ فقط زاییدهٔ خشونت جمهوری اسلامی نبود، خطاهای استراتژیک سازمانها، احزاب و نیروهای انقلابی هم سهیم بود. اذعان به این واقعیت نه خیانت به خون رفقا که احترام به آن است؛ زیرا راه ادامهٔ آن مبارزه را میگشاید.
سوم آنکه چپ نمیتواند در انتظار دموکراتیزه شدن سرمایهداری بماند. این خیال که روزی شرایط ایدهآل فرا میرسد و ما در فضایی باز مبارزه را آغاز میکنیم، خیال خامی بیش نیست. هیچ دیکتاتوری با خواهش اصلاح نمیشود و هیچ طبقهٔ حاکمی قدرت را دو دستی تقدیم محکومان تاریخ نمیکند . وظیفهٔ تاریخی ما این است که در دل همین ساختار سرکوبگر، راههای مبارزه و سازمانیابی را پیدا کنیم. اگر رسانهها را میبندند، ادبیات دیوارنویسی و اعلامیه را احیا کنیم؛ اگر احزاب ممنوعاند، شبکههای غیررسمی کارگری و محلی را بسازیم؛ اگر رهبرانمان را زندانی میکنند، از دل توده رهبران تازه برکشیم. سرمایهداری دموکرات نخواهد شد مگر آنکه زیر فشار مبارزات ما عقب بنشیند. پس ما آغازکنندهایم نه منتظِر.
و در نهایت، تنها با گذار از «ترومای سرکوب» به «تحلیل سرکوب» است که میتوانیم به سیاستورزی رهاییبخش بازگردیم. باید به وضعیت کنشگری نقادانه قدم بگذاریم. این یعنی گذشته را نه برای گریستن بر آن، که برای فهمیدن آن واکاویم؛ و امروز را نه برای ترسیدن از آن، که برای تغییر دادنش دریابیم . مارکس به زیبایی گفت: «فیلسوفان تاکنون جهان را به شیوههای گوناگون تفسیر کردهاند؛ نکته اما تغییر دادن آن است.» وظیفهٔ ما نیز همین است: تفسیر درد و شکست را به کناری بگذاریم و به تغییر شرایط همت گماریم. ترومای سرکوب وقتی درمان میشود که نیروی چپ دوباره به میدان عمل برگردد، مسئولیت لغزشها و انتخابهایش را بپذیرد، و مصممتر و آگاهانهتر از پیش برای آینده مبارزه کند.
از دل این بازگشت به سیاست است که میتوان امید داشت راهی به آیندهای روشن گشوده شود؛ آیندهای که در آن کابوس سرکوب، زندان و تبعید جای خود را به رویای رهایی خواهد داد. وظیفهٔ ما ساختن آن آینده است – همین امروز، در دل همین شب تیره. تاریخ هنوز تمام نشده است، ما هنوز میتوانیم ورق را برگردانیم.
آرش حسام
آذر ۱۴۰۴