اتحاد فدائیان کمونیست
کار ، مسکن ، آزادی ، جمهوری فدراتیو شورائی!

چگونه بی‌حسی سیاسی را درمان کنیم؟

سیاست از آنِ چه کسانی است؟

سیاست سال‌هاست به اسم «عمومی بودن» نمایش داده می‌شود، اما در عمل از دسترس همان مردمی دور نگه داشته شده که باید صاحب آن باشند. آنچه امروز در بسیاری از کشورها به‌عنوان سیاست معرفی می‌شود، بیشتر یک صحنه‌ی بسته و مهندسی‌شده است؛ جایی برای رقابت محدود و کنترل‌شده‌ی حلقه‌ای از نخبگانِ قدرت که تصمیم‌های اصلی را پشت درهای بسته می‌گیرند و زندگی میلیون‌ها نفر را رقم می‌زنند، بی‌آن‌که این میلیون‌ها نفر حق دخالت واقعی داشته باشند.
در دهه‌های اخیر، به‌ویژه با استیلای نولیبرالیسم، نوعی سیاست‌زدایی عامدانه بر فضای عمومی حاکم شده است. سیاست به‌جای آنکه میدان ستیز طبقاتی و کنش جمعی برای تغییرات اساسی باشد، به فنی اداری برای «مدیریت اختلافات» فروکاسته شده است؛ به حوزه‌ای تخصصی، بی‌خطر، و غیرقابل لمس برای اکثریت جامعه.
در دل این سیاست‌زدایی، پدیده‌ی خطرناک‌تری نیز رشد کرده است: بی‌حسی سیاسی.  توده‌های عظیم از مردم، که قربانیان مستقیم سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی‌اند، به‌جای احساس خشم، مطالبه یا امید به تغییر، دچار نوعی بی‌تفاوتی، انزوا و کناره‌گیری‌اند. آن‌ها نه به این دلیل که سیاست را نمی‌فهمند، بلکه چون آموزش دیده‌اند که سیاست به آن‌ها مربوط نیست، کنار کشیده‌اند.
اما این فرایند فقط با سرکوب مستقیم و سرکوب نمادین ممکن نشد. همان‌طور که آنتونیو گرامشی اشاره می‌کند، هژمونی طبقه حاکم نه فقط با زور، بلکه با نفوذ در نظام آموزش، رسانه، و نهادهای مدنی اعمال می‌شود. به بیان دیگر، مردم عادت داده شدند که سیاست را «کار دیگران» بدانند، و وظیفه خود را به «رأی‌دادن هر چند سال یک بار» محدود کنند؛ وگرنه برچسب‌هایی چون «احساسی»، «پوپولیست»، «رادیکال»، یا «افراطی» بر پیشانی‌شان خواهد خورد.
در چنین جهانی، طرح دوباره‌ی پرسش بنیادین «سیاست از آنِ چه کسانی است؟» دیگر صرفاً یک تأمل نظری نیست، بلکه ضرورتی استراتژیک برای بازیابی امید و کنش رهایی‌بخش است.

مفهوم «اجتماعی‌کردن سیاست» چیست؟

انسان، چه بخواهد چه نه، یک موجود سیاسی است . این نه توصیه‌ای اخلاقی یا بیانگر فضیلت خاصی‌ست، بلکه توصیف واقعیتی است که از شرایط زیست جمعی بشر برمی‌خیزد. ما تنها در خلأها، در جنگل‌ها یا بیابان‌های متروک زندگی نمی‌کنیم؛ بلکه در شبکه‌ای از روابط، نهادها، قانون‌ها و منافع متقاطع نفس می‌کشیم.  سرنوشت ما با سرنوشت هزاران انسان دیگر گره خورده است؛ و هر انتخاب فردی، بازتابی در سپهر عمومی دارد.
سیاست، برخلاف آن‌چه القا می‌شود، محدود به سخنرانی‌های رسمی، مناظره‌های تلویزیونی یا رأی‌دادن‌های ادواری نیست. سیاست، پیش از آن‌که در نهادهای رسمی شکل بگیرد، در کنش روزمره‌ی ما با یکدیگر وجود دارد؛ در نوع رابطه‌مان با قدرت، با نابرابری، با تبعیض، با مسئولیت اجتماعی و با امکان تغییر.
در همین‌جاست که فریب بزرگ آغاز می‌شود: کسانی که می‌گویند «من سیاسی نیستم»، در واقع با گفتن این جمله، یکی از عمیق‌ترین گزاره‌های سیاسی را بیان می‌کنند. چون اعلام بی‌طرفی در جهانی سرشار از ظلم و بی‌عدالتی، خود انتخابی‌ست؛ انتخابی به نفع قدرت موجود.
سیاست‌زدایی، یعنی القای این تصور که «مسائل کلان به تو مربوط نیست». از همین‌جاست که پروژه‌ی اجتماعی‌کردن سیاست، به‌مثابه‌ی یک وظیفه‌ی رهایی‌بخش مطرح می‌شود. اجتماعی‌کردن سیاست به این معنا نیست که سیاست را برای عموم توضیح دهیم، یا صرفاً آن را آموزش دهیم. این مفهوم رادیکال‌تر از آن است که در پروژه‌های آموزشیِ بی‌خطر در نهادهای نیمه‌دولتی بگنجد. اجتماعی‌کردن سیاست یعنی بازگرداندن آن به میدان واقعی زندگی: به خیابان، به کارخانه، به مدرسه، به انبوهی از کارگران و زحمتکشانِ سلب مالکیت شده و به حاشیه رانده شده.
در جهان سرمایه‌داری، سیاست عملاً خصوصی‌سازی شده است؛ نه به این معنا که به یک شرکت خاص واگذار شده، بلکه به این معنا که در اختیار طبقه‌ای خاص باقی مانده که آن را همچون امتیازی انحصاری مصرف می‌کند. احزاب رسمی، انتخابات کنترل‌شده، رسانه‌های فرمال و همایش‌های پر زرق‌وبرق، چیزی نیستند جز ویترین‌های تزئینیِ سیاستی که تهی از مشارکت واقعی است. اجتماعی‌کردن سیاست یعنی شکستن این ویترین.
برخلاف آن‌چه دولت‌ـ‌ملت‌های مدرن وانمود می‌کنند، سیاست واقعی نه در مجلس نمایندگان که در محل کار، در اعتصاب، در سازمان‌دادن کنش‌های جمعی، در شوراهای خودگردان و در نافرمانی مدنی شکل می‌گیرد. این همان سیاستی‌ست که نظم رسمی از آن می‌هراسد؛ چون نه در چارچوب قانون، که در مواجهه با ساختار قدرت متولد می‌شود.
برای درک روشن‌تر این معنا، کافی‌ست به تجربه‌ی کمون پاریس نگاه کنیم، جایی‌که کارگران برای نخستین‌بار در تاریخ، برای اداره‌ی مستقیم زندگی خود، دولت را به دست گرفتند. یا بنکه‌های کردستان، کانون فرهنگی و سیاسی مردم ترکمن و شوراهای کارگری در ایران پس از قیام ۵۷، که گرچه در هم کوبیده شدند، اما نشان دادند که سیاستِ برخاسته از کف خیابان، می‌تواند نظم بالا را به لرزه درآورد. این‌ها نمونه‌هایی‌اند از آن‌چه وقتی سیاست از دست طبقه‌ی حاکم بیرون کشیده می‌شود، ممکن می‌گردد.
در این معنا، اجتماعی‌کردن سیاست، مترادف با سازمان‌یابی آگاهانه و رهایی‌بخش است. سیاست، دیگر قابل نمایندگی نیست؛ بلکه باید در میدان واقعی مبارزه‌ی طبقاتی، در شکل شوراها، نهادهای خودگردان، مجامع عمومی و دموکراسی مستقیم بازآفرینی شود. این پروژه، نه اصلاحی است و نه اخلاقی؛ بلکه پروژه‌ای استراتژیک برای تغییر توازن نیرو در جامعه است.
پروژه‌ی اجتماعی‌کردن سیاست یعنی این‌که همان‌گونه که سرمایه سیاست را «خودی» کرده، طبقه‌ی فرودست نیز باید سیاست را از آنِ خود کند. و این ممکن نیست مگر با مبارزه، با نقد رادیکال، با ساختن نهادهای مستقل، با هدف بازگرداندن قدرت و ثروت به آنانی که آن را تولید می‌کنند اما از آن محرومند.

 سیاست‌زدایی، رسانه و نهادهای انضباطی

اگر سرمایه‌داری نوین را صرفاً مجموعه‌ای از مناسبات اقتصادی ببینیم، عمق کنترل آن را درنمی‌یابیم. آنچه این نظام را بازتولید می‌کند، نه فقط سود و استثمار، بلکه انضباط ذهن‌ها، بی‌حس‌کردن حساسیت سیاسی و فرهنگ‌سازی برای انفعال است. این دقیقاً همان‌جایی‌ست که پروژه‌ی سیاست‌زدایی، با همکاری ارگانیک رسانه، آموزش، و نهادهای مدنی، وارد عمل می‌شود.
در دل این پروژه، مردم باید «با سیاست بیگانه» باقی بمانند، یا نهایتاً به سیاستی رام، بی‌خطر و نمایشی خو بگیرند. سیاستی که به کارزار انتخاباتی، کمپین‌های کنترل‌شده، یا مشارکت محدود در چارچوب‌هایی ازپیش‌تعریف‌شده تقلیل یافته. رسانه‌ها به‌ویژه در نقش کلیدی خود، نه صرفاً اطلاع‌رسان، بلکه «نرمال‌ساز» نظم موجودند.
رسانه‌ها به‌جای افشای ریشه‌های نابرابری، تضاد طبقاتی، یا پرسش از مالکیت و قدرت، مخاطب را به مصرف روایات بی‌خطر، سرگرمی، تحلیل‌های آبکی و بی‌نتیجه سوق می‌دهند. «پرسش درست» پرسشی است که نظم موجود را به چالش نکشد. تحلیلگر مطلوب، کسی است که بحران‌ها را تکنیکی و شخصی‌سازی کند: مثلاً فقر را به سوءمدیریت ربط دهد، یا جنگ را نتیجه‌ی «سوءتفاهم دیپلماتیک» بداند. اگر گرسنه‌ای هست، حتماً خطای برنامه‌ریزی بوده؛ نه آن‌ که کسی دارد سود می‌برد.
در کنار رسانه‌ها، دانشگاه‌ها و نهادهای به‌ظاهر بی‌طرف علمی، سیاست را به حوزه‌ای تخصصی و دور از دسترس مردم عادی تبدیل کرده‌اند. «تکنوکرات» ایده‌آل، کسی است که تصمیم می‌گیرد بی‌آن‌که مسئولیت سیاسی بپذیرد. در این گفتمان، «سیاستِ خوب»، سیاستی است که به چشم نیاید؛ مثل فاضلابی که کار می‌کند، بی‌آن‌که بوی آن بالا بیاید.

NGOها نیز به‌نوبه‌ی خود در این روند نقش ایفا می‌کنند؛ آنها با ایجاد پروژه‌های مشارکتی مدیریت‌شده، مردم را از کنش رادیکال بازمی‌دارند و آنها را به «شهروند خوب» بدل می‌کنند: شهروندی که اعتراض می‌کند، اما بدون آن‌که به اصل مالکیت تعرض کند؛ که خواهان “شفافیت” تعریف شده‌ی طبقه حاکم است، اما نه تغییرات ریشه‌ای.
نتیجه‌ی این فرایند گسترده، نه فقط سیاست‌زدایی، بلکه شکل‌دهی به ذهنیتی بی‌سیاست است. ذهنیتی که سیاست را آلوده، خطرناک یا عبث می‌پندارد؛ و آن را با فساد، نفع‌طلبی یا دروغ یکی می‌گیرد. چنین ذهنیتی، دقیقاً همان چیزی است که نظام‌های اقتدارگرا و سرمایه‌سالار می‌خواهند: توده‌ای منزوی، بی‌افق، منزجر از سیاست، و در نهایت تسلیم‌شده به سرنوشت.

در چنین شرایطی، بازگرداندن سیاست به عرصه زندگی واقعی، یعنی شکستن این ماشین عظیم بی‌حس‌سازی؛ یعنی افشای این‌که هر قیمت، هر اجاره‌خانه، هر بیکار، هر زن کشته‌شده، محصول یک انتخاب سیاسی‌ است، و نه اجبار طبیعت یا خطای فنی.

سیاستِ اجتماعی‌شده یا سیاستِ بازاری‌شده؟

یکی از خطرناک‌ترین ترفندهای نظام سرمایه‌داری متأخر، بازار‌سازی از مفاهیم رهایی‌بخش است. هر نشانه‌ای از مقاومت، مشارکت، یا سیاست رادیکال، در کمترین زمان ممکن خنثی‌سازی و به شکل محصولی قابل‌مصرف بازتولید می‌شود؛ سیاست نیز از این قاعده مستثنی نیست. آنچه امروز در بسیاری از پروژه‌های مشارکتی، بودجه‌ریزی‌های محلی یا شوراهای مشورتی عرضه می‌شود سیاستِ بازاری‌شده است: نسخه‌ای بی‌خطر، بی‌ریشه و بی‌دندان.
دولت‌ها و نهادهای وابسته، تحت فشار مطالبات مردمی یا بحران مشروعیت، می‌کوشند نمایشی از «مشارکت» بسازند. شوراهای محلی، کمیته‌های داوطلبانه، یا حتی برخی اشکال دموکراسی دیجیتال، در عمل صرفاً دریچه‌های خروج اضطرارند: ساختارهایی طراحی‌شده برای تخلیه خشم، بدون آن‌که ساختار قدرت را دچار ترک کنند.

در این نسخه‌ها، مردم دعوت می‌شوند تا در برخی «تصمیم‌های خرد» مشارکت کنند. مثلاً انتخاب رنگ جدول خیابان یا اولویت‌بندی ترمیم آسفالت. اما هیچ‌گاه به مسائلی چون مالکیت زمین، کنترل ثروت، یا ساختار توزیع قدرت دست نمی‌زنند.
در ایران نیز چنین روندی، گرچه با چاشنی اقتدارگرایی، در نهادهایی چون شوراهای اسلامی کار یا شوراهای شهر و روستا نمود یافته است؛ نهادهایی که قرار بود تجلی خواست مردم باشند، اما در عمل به ابزار کنترل اجتماعی بدل شدند.
در سطح جهانی، مدل‌های «مشارکت‌سازی شهری» در آمریکای لاتین، اروپا و آفریقا به‌شدت مورد استفاده قرار گرفته‌اند، و هرچند برخی از آن‌ها در آغاز از دل مبارزات واقعی زاده شدند، اما در بسیاری از موارد، به سازوکارهای ادغام‌شده در ساختار نولیبرالی بدل شدند. در این مدل‌ها، هرگونه فعالیت سیاسی عملا به خدمت بوروکراسی، و مشروعیت‌سازی نظم موجود درمی‌آید.
اگر اجتماعی‌کردن سیاست، به‌معنای بازگرداندن قدرت به مردم است، سیاست بازاری‌شده به‌معنای مدیریت ظاهر مردم‌سالاری بدون جوهر آن است. این‌جا باید به‌صراحت گفت: هرگاه سیاست از تقابل طبقاتی تهی شود، به‌جای موتور رهایی، ابزار استتار سلطه می‌شود.


بازتعریف سیاست به‌مثابه‌ی مبارزه طبقاتی

سیاست نه «هنر ممکن‌ها»، بلکه میدان ستیز آشتی‌ناپذیر میان نیروهای فرودست و ساختارهای سلطه است. اگر این ستیز را پنهان کنیم، سیاست به نمایشِ نمایندگان قدرت بدل می‌شود؛ اگر آن را آشکار کنیم، می‌تواند به ابزار رهایی بدل شود.

یکی از مکانیزم‌های مؤثر سیاست‌زدایی در جهان امروز، شباهت گفتمانی حاکمان در ظاهر متفاوت‌ترین حکومت‌هاست. کافی‌ست به سخنان رهبران جمهوری اسلامی، سران اتحادیه اروپا و رئیس‌جمهورهای آمریکا گوش دهیم تا با نسخه‌ای واحد از یک منطق روبه‌رو شویم: مردم حق دارند در برخی حوزه‌ها نظر بدهند، اما در موضوعات «حساس»، «امنیتی»، یا «اقتصادی کلان»، جای دخالت نیست.
رهبران جمهوری اسلامی بارها تأکید کرده‌اند که «مردم حق اعتراض دارند، اما نه به سیاست‌های نظام»، یا آن‌طور که خامنه‌ای گفته: «در مسائل استراتژیک، مردم باید اعتماد کنند، نه دخالت.» چنین گفتمانی، دخالت مردم را در حدّ تشویق و تشکر از «تصمیمات حکیمانه» تقلیل می‌دهد. مشارکت، به پشتیبانی تبدیل می‌شود، نه به حق تصمیم‌گیری.

در اروپا نیز، نخست‌وزیرانی چون ماکرون، اولاف شولتس و‌ ماگدالنا اندرسون با زبانی در ظاهر متمدن اما سرکوب‌گر، بارها گفته‌اند که «دولت‌ها نمی‌توانند همه‌چیز را به رأی عمومی بگذارند». در جریان اعتراضات سراسری در فرانسه به اصلاحات بازنشستگی، ماکرون آشکارا گفت: «اصلاحات الزام تاریخی است، نه موضوع همه‌پرسی». این یعنی مشارکت مردم فقط تا جایی مشروع است که سیاست‌گذاری کلان اقتصادی و ساختار قدرت را لمس نکند.
در آمریکا نیز، از دولت بوش تا ترامپ، وقتی پای تصمیم‌گیری درباره سیاست‌های نظامی، کمک‌های میلیاردی به شرکت‌های تسلیحاتی یا روابط استراتژیک با اسرائیل در میان بوده، همیشه یک جمله کلیدی شنیده شده است: «ما نمی‌توانیم اجازه دهیم احساسات مردم، منافع ملی را تهدید کند.» ترجمه‌ی این جمله این است: سیاست واقعی جای مردم نیست.
این شباهت گفتمانی فارغ از تفاوت‌های ظاهری ایدئولوژیک نشان می‌دهد که در سطحی بنیادی، دولت‌های سرمایه‌داری و اقتدارگرا، به یک زبان مشترک سخن می‌گویند: زبانِ حذف مردم از تصمیم‌گیری واقعی. این زبان، گاه با زبان امنیتی بیان می‌شود، گاه با زبان دیپلماتیک، گاه با ژست کارشناسانه‌ی تکنوکرات‌ها. اما مضمون یکی‌ست: سیاست به مردم مربوط نیست.
هر شکلی از سیاستی که مالکیت، نابرابری و سازوکارهای استثمار را لمس نکند، بی‌خاصیت است. سیاست نه درباره‌ی «مدیریت بهینه»، بلکه درباره‌ی این‌که چه کسی تصمیم می‌گیرد و برای چه کسانی است.
بی‌دلیل نیست که تمامی اشکال واقعی دموکراسی رادیکال، از کمون پاریس تا شوراهای بلشویک‌ها در انقلاب اکتبر، از بنکه‌های‌کوردستان تا زاپاتیست‌ها در چیاپاس دشمنان سرسخت طبقه‌ی حاکم بوده‌اند. چرا؟ چون این‌ها نه نسخه‌ای از «اصلاح» درون نظم موجود، بلکه بدیلی واقعی برای آن‌ هستند؛ نظمی نو، با منطق، مناسبات و سوژه‌های نو.
اما چپ انقلابی باید خود را از ورطه‌های انحرافی نیز برهاند: از فرقه‌گرایی، از پرستش فرم بدون محتوا، و از تکرار بی‌جان زبان تاریخ. بازتعریف سیاست یعنی پیوند آن با زندگی روزمره‌ی مردم، با ستم‌هایی که بدن و ذهن را هم‌زمان درهم می‌کوبند: فقر، تبعیض، سلب مالکیت، جنسیت‌زدگی، نژادپرستی، و سرکوب.
اجتماعی‌کردن سیاست تنها در صورتی می‌تواند به تغییری پایدار منجر شود که با نوعی سازمان‌یابی ریشه‌دار و آگاهانه در دل طبقات فرودست پیوند بخورد. در غیاب ساختارهای جمعی و منسجم، کنش‌های پراکنده هرچند صادقانه و جسورانه باشند، به‌راحتی در نظام موجود جذب یا بی‌اثر می‌شوند. سیاستی که فاقد چشم‌انداز طبقاتی باشد، معمولاً به حوزه‌ای اخلاقی یا نمادین عقب‌نشینی می‌کند؛ حوزه‌ای که در آن نابرابری و بی‌عدالتی بیشتر به‌عنوان مسأله‌ای وجدانی مطرح می‌شود تا رابطه‌ای ساختاری و قابل تغییر.
بازگرداندن سیاست به مردم، نیازمند بازآفرینی ابزارهای مشارکت مستقل، فضاهای جمعی تصمیم‌گیری، و پیوندی زنده میان تجربه‌های زیسته و چشم‌انداز تحول ساختاری است. سیاست، اگر قرار باشد از انحصار نخبگان بیرون بیاید، باید بار دیگر در زندگی روزمره، در تلاش برای تغییر مناسبات قدرت، و در شکل‌دادن به بدیل‌های واقعی جای بگیرد؛ نه در قالب وعده‌های فرسوده یا اصلاحاتی از بالا، بلکه در بطن زیست اجتماعی فرودستانی که دیگر نمی‌خواهند فقط مخاطب تصمیمات باشند.

سالی معزی

آذر ۱۴۰۴

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.