اتحاد فدائیان کمونیست
کار ، مسکن ، آزادی ، جمهوری فدراتیو شورائی!

تماشا، لذت، انقیاد: سازوکارهای نرم سلطه در صنعت سرگرمی

در سرمایه‌داری، فرهنگ نه یک فضای خنثی و بی‌طرف، بلکه بخشی جدایی‌ناپذیر از سازوکار سلطه است. آنچه به‌ظاهر «سرگرمی» نامیده می‌شود، از فیلم‌ها و سریال‌های تلویزیونی گرفته تا محتوای شبکه‌های اجتماعی و پلتفرم‌های خانگی، در واقع بخشی از دستگاه عظیمی‌ست که کارش بازتولید نظم موجود و شکل‌دادن به ذهنیت‌ انسان‌هاست.

جامعه بر پایه‌ی دو سطح اصلی سازمان یافته: زیربنا (روابط تولید و ساختار اقتصادی) و روبنا (شامل نهادهایی مانند آموزش، قانون، رسانه، دین و فرهنگ). روبنا نه فقط بازتاب زیربناست، بلکه نقش فعالی در حفظ و تداوم آن دارد. مارکس و انگلس در «ایدئولوژی آلمانی» این رابطه را چنین بیان می‌کنند:

افکار حاکم بر هر عصر افکار طبقه‌ی حاکم آن عصر بوده‌اند. 

این جمله به‌روشنی نشان می‌دهد که ایدئولوژی، نه صرفاً مجموعه‌ای از باورها و افکار، بلکه ابزار مادی‌ برای تحکیم سلطه‌ی طبقاتی‌ست. وظیفه‌ی ایدئولوژی این است که وضع موجود را طبیعی، منطقی و تغییرناپذیر جلوه دهد. به انسان‌ها یاد می‌دهد که به‌جای درک ساختارهای نابرابر، خود را مقصر بدانند، با آنچه هست کنار بیایند، و رؤیای دیگری نداشته باشند.

اما پرسش اصلی این‌جاست: این افکار چطور به ذهن انسان‌ها منتقل می‌شوند؟

در پاسخ به این پرسش، لویی آلتوسر، نظریه‌پرداز مارکسیست فرانسوی، با طرح مفهوم “دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت” (Ideological State Apparatuses – ISAs)، یکی از مفاهیم بنیادین نقد ایدئولوژی را وارد ادبیات چپ معاصر کرد.

او تأکید می‌کند که سلطه فقط از طریق ابزارهای قهری دولت (ارتش، پلیس، دستگاه قضایی) اعمال نمی‌شود، بلکه از راه نهادهایی که ظاهراً بی‌طرف‌اند ، مثل مدرسه، خانواده، کلیسا، رسانه‌ها، و نظام آموزش، نیز به‌صورت پنهان و مؤثر عمل می‌کند.

آلتوسر این دستگاه‌های ایدئولوژیک را «رایگان»، اما سرشار از خشونت نمادین می‌داند. آن‌ها فرد را به‌طور مداوم مورد خطاب قرار می‌دهند («این کار را بکن!»، «این‌طور فکر کن!») و در نتیجه، افراد را تبدیل به سوژه‌هایی فرمان‌بردار می‌کنند.

در این میان، صنعت سرگرمی یکی از مؤثرترین ابزارهای ایدئولوژیک دوران معاصر است. صنعتی که با ظاهری لذت‌بخش، هیجان‌انگیز یا حتی خنثی، ذهن‌ها را می‌سازد، تخیل‌ها را هدایت می‌کند، و با بازنمایی‌های خاص از زندگی، جامعه، موفقیت، یا قدرت، انسان‌ها را به پذیرش بی‌چون‌وچرای نظم موجود سوق می‌دهد.

چرا؟ چون برخلاف مدارس یا نهادهای رسمی، مخاطب را با رضایت و لذت جذب می‌کنند. تلویزیون، سینما، شبکه‌های اجتماعی و پلتفرم‌های ویدئویی، نه با اجبار، بلکه با نمایش لذت، هیجان، موفقیت، عشق، رقابت و رؤیا، ذهن مخاطب را شکل می‌دهند و او را به پذیرش طبیعی نابرابری، سلسله‌مراتب و فردگرایی سوق می‌دهند.

به تعبیر تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر در «دیالکتیک روشنگری»، صنعت فرهنگ یک نظام تولیدی‌ است که همچون کارخانه‌های صنعتی، محصولاتی استاندارد، قابل پیش‌بینی و قابل مصرف تولید می‌کند؛ محصولاتی که هدفشان سرگرمی نیست، بلکه سرکوب اندیشه‌ی انتقادی و فرار از واقعیت است.

صنعت سرگرمی به‌جای آن‌که واقعیت اجتماعی را زیر سؤال ببرد، با خلق تصویری فریبنده از «زندگی نرمال»، نابرابری‌ها را طبیعی جلوه می‌دهد. روایت‌هایی که مدام در سریال‌ها، فیلم‌ها، شوها و حتی کلیپ‌های شبکه‌های اجتماعی بازتولید می‌شوند، اغلب بر مفاهیمی چون «پیشرفت فردی»، «تلاش شخصی»، «خانواده به‌عنوان پناهگاه»، یا «پلیس به‌عنوان ناجی» تأکید دارند. این‌ها همه در خدمت ایدئولوژی مسلط‌اند که می‌کوشد ساختار سرمایه‌دارانه و سلطه سیاسی را بی‌چالش نگه دارد.

در نتیجه، ما با ساختاری روبرو هستیم که نه فقط از طریق سرکوب مستقیم، بلکه از طریق ساختن معنا، احساس، لذت و حتی رؤیا، ذهنیت طبقاتی ما را شکل می‌دهد  به همین دلیل، نقد صنعت سرگرمی، نقد ساده‌ی «محتوا» یا «سلیقه» نیست؛ بلکه بخشی از مبارزه‌ی طبقاتی‌ست.

مبارزه‌ای که اگر در سطح ایدئولوژی و فرهنگ نادیده گرفته شود، در سطح اقتصاد و سیاست هم ناتوان خواهد ماند.

تلویزیون و سینما: نرمال‌سازی سلطه و زیباسازی نظام سرمایه‌داری

تلویزیون و سینما، به‌عنوان دو ستون اصلی صنعت سرگرمی، کارکردی فراتر از «سرگرم‌سازی» دارند؛ آن‌ها کارخانه‌هایی هستند برای تولید معنا، تثبیت هنجارها، و آموزش ناگفته‌ی ایدئولوژی.

این رسانه‌ها نه خنثی‌اند و نه بی‌طرف. آن‌ها با خلق روایت‌هایی مشخص، نقش فعالی در شکل‌دهی به آگاهی طبقاتی

(یا بهتر بگوییم، محو آگاهی طبقاتی) ایفا می‌کنند.

در سریال‌های خانوادگی، چه در نسخه‌های ایرانی و چه غربی، ساختار خانواده اغلب به‌عنوان پناهگاه نهایی، جایگزین جامعه، و آخرین سنگرِ «اخلاق» به تصویر کشیده می‌شود. اگر شخصیتی با فشار اقتصادی، بیکاری یا بحران روانی مواجه است، نه به‌عنوان قربانی ساختار اقتصادی، بلکه به‌عنوان انسانی ضعیف، ناتوان یا لجوج بازنمایی می‌شود. او باید «با تلاش فردی» خود را نجات دهد؛ نه با اعتراض، نه با اتحاد طبقاتی، بلکه با پذیرش، سکوت و امید فردی.

در همین راستا، در برنامه‌های رئالیتی‌شو، مثل مسابقات استعدادیابی، رقابت شدید، حذف، پیروزی فردی و نمایش احساسات اغراق‌شده، جایگزین هر نوع تفکر جمعی یا همبستگی می‌شود. در این برنامه‌ها، رویای تبدیل شدن از یک «فرد گمنام» به یک «چهره موفق» طی چند دقیقه، همان منطق رؤیای سرمایه‌دارانه را بازنمایی می‌کند:  هر کسی اگر به‌اندازه کافی تلاش کند، می‌تواند به موفقیت برسد. و اگر نرسیدی؟ خب، لابد به‌اندازه کافی خوب نبودی.

این در حالی است که ساختارهای طبقاتی، نابرابری‌های سیستماتیک، تبعیض‌های جنسیتی، ملی یا اجتماعی، یا کلاً غایب‌اند یا به‌شدت تحریف می‌شوند. مثلاً کارگر در این روایت‌ها یا اصلاً وجود ندارد، یا در حاشیه‌ای بی‌اهمیت و تیپیک ظاهر می‌شود؛ معمولاً به‌عنوان «آدم ساده‌ی خوش‌قلب» یا «ناآگاه». اما هرگز به‌عنوان یک سوژه‌ی آگاه، معترض و سازمان‌یافته، وارد روایت نمی‌شود.

در فیلم‌های پلیسی و ابرقهرمانی، ما با بازنمایی بسیار آشناتری از سلطه مواجهیم. نیروهای پلیس، امنیتی یا اطلاعاتی، حتی وقتی قوانین را زیر پا می‌گذارند، در نهایت «حق» را اجرا می‌کنند. در این فیلم‌ها، تهدید همیشه از بیرون می‌آید: مجرم، تروریست، روان‌پریش یا بیگانه. اما ساختار حاکم، یعنی دولت، ارتش، یا نهادهای اطلاعاتی، به‌عنوان تنها راه نجات انسان‌ها به تصویر کشیده می‌شود.

در فیلم‌های پسا‌فاجعه‌ای (post-apocalyptic) نیز همین منطق ادامه دارد: جهان ویران شده، اما آنچه «امید» را بازمی‌گرداند، نه اتحاد توده‌ها یا انقلاب اجتماعی، بلکه مبارزه و رقابت برای بازسازی مجدد همان نظم قدیمی، فقط این‌بار با چهره‌ای تازه است. فیلم‌هایی مانند ” میان‌ستاره‌ای “( Interstellar ) ، “پس فردا” ( The Day After Tomorrow) یا حتی ” بالا را نگاه نکن” (  ( Don’t Look Up، در ظاهر بحران زیست‌محیطی یا سیاسی را نقد می‌کنند، اما در نهایت، راه‌حل را در بازسازی همان نهادهای موجود می‌جویند؛ نه در بازاندیشی ریشه‌ای درباره منطق سلطه و مالکیت.

در ایران هم، ما با نسخه بومی‌شده‌ای از همین روایت‌ها مواجهیم. سریال‌های تلویزیونی، غالباً با تمرکز بر اختلافات خانوادگی، مسائل عاطفی یا پدیده‌هایی چون «خودشناسی»، از ورود به بحران‌های واقعی جامعه (مثل فقر، اعتیاد ساختاری، تبعیض جنسیتی یا سرکوب سیاسی) پرهیز می‌کنند. و در معدود مواردی که وارد چنین فضاهایی می‌شوند، راه‌حل را نه در اعتراض، که در صبر، دعا، پند پدرانه یا برگشت به کانون گرم خانواده ارائه می‌دهند.

این روایت‌ها، در مجموع، جهان را مکانی معرفی می‌کنند که نابرابری‌هایش طبیعی، بحران‌هایش فردی، و راه‌حل‌هایش غیرسیاسی‌اند. گفتمان مسلط صنعت سرگرمی، علیه سوژه‌ی انقلابی و همبستگی طبقاتی است.  آنچه تقویت می‌شود، تماشاگری منفعل، سوژه‌ای فردگرا، و تخیل خنثی‌شده‌ای‌ است که به‌جای رؤیای دگرگونی اجتماعی، در سودای موفقیت شخصی، عشق ایده‌آل، و «نجات درون» غوطه‌ور است.

 

ظهور پلتفرم‌هایی چون نتفلیکس، آمازون‌پرایم یا شبکه‌های خصوصی خانگی در ایران، امکان دسترسی بیشتر به محتوای متنوع را فراهم کرده، اما این تنوع به‌معنای رهایی فرهنگی نیست. الگوریتم‌های این پلتفرم‌ها، سلیقه فرهنگی کاربران را شکل می‌دهند و با تکرار روایت‌های خاص، نوعی «تنوع کنترل‌شده» ایجاد می‌کنند.

پلتفرم‌ها، مخاطب را به سوژه‌ای منفعل، تنها و مصرف‌گرا تبدیل می‌کنند؛ فردی که به‌جای کنش جمعی و تفکر انتقادی، در حلقه‌ای از سرگرمی و مصرف بی‌پایان گرفتار می‌شود.

سلبریتی‌های جمهوری اسلامی: بازوی نرم‌افزار سلطه

در جمهوری اسلامی، سلبریتی‌ها، از بازیگران و مجریان تلویزیونی تا اینفلوئنسرهای اینستاگرامی، نه تنها به‌عنوان چهره‌های سرگرم‌کننده، بلکه به‌مثابه بازوهای نرم‌افزار حاکمیت عمل می‌کنند. بسیاری از این چهره‌ها، در زمان اعتراضات مردمی، یا سکوت می‌کنند، یا با پست‌های خنثی و دعوت به «آرامش» در عمل به نفع سرکوب عمل می‌کنند. وقتی در آبان ۹۸ یا پاییز ۱۴۰۱ خیابان‌های کشور صحنه اعتراضات خونین بود، برخی از همین چهره‌ها در حال تبلیغ برندهای آرایشی یا حضور در برنامه‌های مسابقه‌ای تلویزیونی بودند که به‌طور ضمنی زندگی‌ای «عادی» و بی‌دغدغه را به نمایش می‌گذاشت.

سلبریتی‌ها نه در خلأ، بلکه در دل ساختارهای تلویزیونی و سینمایی شکل می‌گیرند که زیر سلطه نهادهای امنیتی و اقتصادی‌اند. مثلا بازیگری که در دهه ۸۰ با حمایت مستقیم صداوسیما معروف شد، امروز در شبکه‌های اجتماعی با پست‌هایی درباره «انرژی مثبت»، «صلح درون»، و «موفقیت» مخاطب میلیونی دارد، اما هرگز از وضعیت کارگران، زنان زندانی یا کولبران چیزی نمی‌گوید. اگر هم بگوید در کنارش تبلیغ برای فلان فرد خیر  و یا نهاد خیریه می‌کند. او تبدیل به یک عامل عادی‌سازی وضعیت موجود شده است.

تأکید دستگاه‌های امنیتی بر «مدیریت فضای سلبریتی‌ها» پس از اعتراضات ۱۴۰۱ و ممنوع‌الکاری برخی چهره‌های کم‌تر همراه، خود نشانه‌ای است از اهمیت این قشر در مهندسی افکار عمومی. سلبریتی در جمهوری اسلامی، به‌مثابه یک «سوپاپ اطمینان» کار می‌کند: تخلیه هیجانات، جایگزینی نقد سیاسی با احساسات فردی، و جذب مخاطب به سبک زندگی سرمایه‌دارانه، آن‌هم در بستر یک رژیم ارتجاعی.

جمهوری اسلامی، با ترکیب پیچیده‌ای از سانسور رسمی و «سرگرمی هدایت‌شده»، فضایی خلق کرده‌ است که در آن سلبریتی‌ها ، همزمان هم سوپاپ اطمینان‌اند و هم بازوی مهار و انحراف ذهن جمعی.

کارگر، معترض، زنان ، یا جوان محروم، و ملیت‌های تحت ستم، اگر نتواند علت ساختاری وضعیتش را تحلیل کند، به‌جای مبارزه، یا خود را سرزنش می‌کند، یا در خیال موفقیت فردی گم می‌شود.

شبکه‌های اجتماعی: توهم رهایی و تسلط الگوریتم‌ها

رسانه‌های اجتماعی ظاهراً فضای دموکراتیکی برای ابراز نظر و تولید محتوا فراهم کرده‌اند، اما در عمل، این فضا نیز تحت سلطه منطق سرمایه‌داری دیجیتال و سلطه الگوریتمی قرار دارد. فیلترهای محتوایی، ترندهای ساختگی، و تبلیغات شخصی‌سازی‌شده، کاربران را درون حباب‌هایی از «خود» و مصرف نگه می‌دارند.

بازتولید هژمونی فرهنگی از طریق تولید محتوای شبه‌روشنفکرانه، شوخی‌های سیاسی بی‌خطر، و هیاهوی بی‌پایان درباره موضوعات سطحی، مانع از سازمان‌یابی آگاهی انتقادی و همبستگی اجتماعی می‌شود.

شبکه‌های اجتماعی، علی‌رغم ظاهر آزادی‌بخش‌شان، به یکی از پیچیده‌ترین سازوکارهای بازتولید سلطه بدل شده‌اند. الگوریتم‌های این پلتفرم‌ها، نه صرفاً محتوا، بلکه تجربه زیستن کاربران را مدیریت می‌کنند. در واقع، ما دیگر فقط مخاطب رسانه نیستیم، بلکه محصول آن شده‌ایم.

در اینستاگرام، افراد به‌طور پیوسته خود را در معرض دید قرار می‌دهند: از  سبک زندگی، لحظه‌های روزمره و سفر تا کارهای عجیب و بعضا خطرناک. کاربر به این فکر می‌کند که مخاطبان، فالوئرها، یا حتی الگوریتم‌ها، او را چطور قضاوت می‌کنند. چگونه با الگوریتم‌ها هماهنگ شود که بیشتر دیده شود و بیشتر پاداش دریافت کند.

این فضا به‌گونه‌ای طراحی شده که کاربر را به مقایسه دائمی با دیگران، و جلب تأیید از طریق لایک، کامنت و بازنشر سوق می‌دهد. نتیجه این روند، چیزی شبیه به یک «نظام نظارت درونی‌شده» است؛ جایی که افراد نه به‌زور، و نه به میل خود بلکه به‌میل الگوریتم‌ها، خود را نمایش می‌دهند، ارزیابی می‌کنند و سانسور می‌کنند.

اینجا می‌توان از مفهوم «پان‌اپتیکون داوطلبانه» یاد کرد، که برگرفته از الگوی معروف «پان‌اپتیکون» میشل فوکو است؛ ساختاری زندان‌مانند که در آن، زندانیان همیشه حس می‌کنند که تحت نظرند، حتی اگر واقعاً کسی نگاه‌شان نکند. در نسخه مدرن و داوطلبانه‌اش، اینستاگرام و سایر شبکه‌های اجتماعی، نوعی احساس «نظارت همیشگی» تولید می‌کنند.

در نهایت، حتی بدون هیچ فشار مستقیم دولتی یا تهدید آشکار، او به‌تدریج خود را با منطق بازار، با گفتمان غالب، و با الگوریتم‌های بی‌صدا هماهنگ می‌کند. این همان نقطه‌ای‌ست که قدرت، درونی و داوطلبانه عمل می‌کند؛ نقطه‌ای که در آن، رسانه اجتماعی نه فقط بستری برای بیان، بلکه مدرسه‌ای برای انطباق است. سوژه‌ای شکل می‌گیرد که نمایش‌گر، ناظر و سانسورگرِ خودش است، و این شاید کارآمدترین شکل سلطه فرهنگی در عصر دیجیتال باشد.

پلتفرم‌هایی که در ظاهر آزادی بیانی بی‌حد و مرز را فراهم کرده‌اند، اما در واقع با تنظیم محتوا بر اساس جذابیت، هیجان، و الگوریتم‌ها، گفتمان انتقادی را به حاشیه رانده و جای آن را با محتوای زرد، انگیزشی و مصرف‌گرا پر کرده‌اند.

برای شکستن زنجیرها، باید اول تصویرها را پاره کرد

صنعت سرگرمی، نه‌فقط وسیله‌ای برای وقت‌گذرانی، بلکه ابزاری نیرومند برای بازتولید سلطه طبقاتی است. از این منظر ، لازم است این صنعت را به‌مثابه بخشی از ابرساختار سرمایه‌داری تحلیل کرد که با خلق لذت، ایجاد توهم آزادی و تولید انفعال، به تحکیم سلطه ایدئولوژیک یاری می‌رساند.

مقابله با این سازوکار، مستلزم تقویت رسانه‌های بدیل، تولید فرهنگی مستقل، و گسترش سواد انتقادی در سطح توده‌هاست؛ چرا که سلطه فرهنگی، تنها با مقاومت فرهنگی در پیوند با مبارزه طبقاتی قابل براندازی است.

در جهانی که سلطه نه تنها از لوله تفنگ، بلکه از قاب تلویزیون، لنز دوربین سلفی و الگوریتم شبکه‌های اجتماعی جاری می‌شود، مبارزه طبقاتی را باید در تمامی عرصه‌ها پیش برد. صنعت سرگرمی، با چهره‌ای فریبنده و بی‌خطر، در حال مهندسی عمیق‌ترین لایه‌های روان، تخیل و امید انسان‌هاست.

بازپس‌گیری این فضاها و برهم‌زدن نظم مستقر، تنها با نقد ریشه‌ای و ساختارمند ممکن است؛ نقدی که بتواند پیوند میان سرمایه‌داری، ایدئولوژی، رسانه و روان را آشکار سازد. این کار مستلزم خلق رسانه‌های بدیل، پرورش سوژه‌های آگاه، و بازسازی تخیل جمعی حول مبارزه، رهایی و امکان جهانی دیگر است.

سالی معزی

فروردین 404

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.