سایت فدائی، ارگان رسمی سازمان اتحاد فدائیان کمونیست
چشمانداز ایران در سایهی جنگ و تحولات منطقهای و ضرورت همگرایی نیروهای چپ
بحران جمهوری اسلامی در آستانهی تحولات تاریخی
جمهوری اسلامی پس از بیش از چهار دهه حکمرانی، اکنون با ترکیبی از بحرانهای ساختاری اقتصادی، مشروعیت سیاسیِ فروکاسته و فشارهای بینالمللی روبهرو است. اقتصاد ایران طی دههی گذشته دچار انسداد ساختاری شده و سرمایهگذاری مولد در آن بهشدت افت کرده است. بخش بزرگی از منابع کشور طی سالیان صرف سیاستهای ماجراجویانهی جمهوری اسلامی در منطقه شده است؛ هزینههای نظامی ایران از ابتدای انقلاب تا ۲۰۲۳ بالغ بر ۲۱۷ میلیارد دلار بوده که حدود ۱۵ تا ۲۰ درصد کل درآمد نفتی این دوره را بلعیده است. افزون بر آن، پروژهی هستهای – با صرف دهها میلیارد دلار هزینهی مستقیم و صدها میلیارد دلار خسارت ناشی از تحریمها – اقتصاد ایران را از درون تهی کرده است. پیامد چنین روندی رکود مزمن، بحران معیشت اکثریت مردم و تعمیق شکاف طبقاتی بوده است.
در عرصهی سیاسی، اتکای صرف حاکمیت به سرکوب هرگونه صدای مخالف، مشروعیت ایدئولوژیک آن را فرسوده و شکاف حکومت و طبقات فرودست، کارگران و زحمتکشان را بیسابقه کرده است. طی بیش از یک دهه، ایران پیوسته شاهد اعتصابات، اعتراضات مطالباتی و خیزشهای گستردهی مردمی بوده است. پاسخ حکومت به تمام این اعتراضات، از جنبش سبز ۱۳۸۸ تا خیزش سراسری «زن، زندگی، آزادی» ۱۴۰۱ سرکوب تمامعیار بوده است. هرچند این سرکوبها بهطور مقطعی توانسته اعتراضات را مهار کند، اما در بلندمدت بنیانهای مقبولیت رژیم را متلاشی ساخته و امکان هرگونه اصلاح یا بازتولید مشروعیت را از بین برده است.
حملهی سنگین و نابرابر اسرائیل (با پشتیبانی آمریکا) در جنگ دوازدهروزه به تأسیسات هستهای و نظامی ایران ، همچون کاتالیزوری، نقطهعطف این بحران ساختاری را نمایان ساخت. این جنگ یکی از نابرابرترین رویاروییهای تاریخ معاصر بود که جمهوری اسلامی را در برابر «هیولایی مسلح به پیشرفتهترین فناوریها» قرار داد. در این نبرد کوتاه اما ویرانگر، زیرساختهای نظامی و اتمی ایران ضربات جدی دید اما کشور فرو نپاشید و پروژهی “رژیمچنج” مورد نظر امپریالیسم عملی نشد. با این حال، کارآیی اندک سامانهی دفاعی ایران در برابر یورش خارجی آشکار گردید؛ نیروهای امنیتی که صرفاً برای مهار تهدیدات داخلی تربیت شده بودند، در برابر حملهی خارجی ناتوان ماندند. به عبارتی دیگر جنگ اخیر ضعفهای ساختاری شیوهی حکمرانی جمهوری اسلامی را عیان کرد: دستگاه سرکوب که در سرکوب مردم خبره بود، در مواجهه با دشمن خارجی کارآیی چندانی نشان نداد. همچنین کشورهایی که تهران خود را به آنها متحد استراتژیک میپنداشت، نظیر روسیه و چین در بزنگاه جنگ یا بیطرف ماندند یا صرفاً به محکومیت لفظی اکتفا کردند.
در نتیجهی این تحولات، راهبرد خارجی جمهوری اسلامی نیز به بنبست رسیده است. پروژهی «اسلام شیعی» و نفوذ منطقهای که سالها محور سیاست خارجی حاکمیت بود، پس از رویدادهای ۷ اکتبر ۲۰۲۳ (حملهی حماس به سرزمینهای اشغالی و نسلکشی اسرائیل در غزه) ، عملاً ناکارآمدی خود را نشان داد. محور مقاومت مورد ادعای جمهوری اسلامی تضعیف شده و متحدان منطقهایاش یا تماشاچی باقی ماندند یا گرفتار مشکلات خود هستند. حاکمیت ایران که روزگاری با اتکا به صدور انقلاب و ماجراجویی منطقهای هویت مییافت، اکنون در وضعیتی است که نه در داخل مشروعیت سابق را دارد و نه در منطقه دست بالا را. مجموعهی این انسدادهای اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، جمهوری اسلامی را به آستانهی یک نقطهعطف تاریخی رسانده است. ادامهی وضعیت کنونی بدون تغییرات بنیادی، کشور را به سمت فروپاشی نظاممند سوق میدهد. حتی در درون طبقهی حاکم نیز زمزمهی “چارهجویی” بلند شده و برخی تکنوکراتها و چهرههای سابق حاکمیت خواهان «تغییر پارادایم حکمرانی» شدهاند ، یعنی گذار از دولت ایدئولوژیک به دولتی «متعارف و نولیبرال». هرچند راس هرم قدرت هنوز در برابر هر تغییر واقعی مقاومت میکند، در صورت شعلهور شدن دوبارهی اعتراضات مردمی یا بازگشت جنگ، امکان شکاف در بالاترین سطوح حاکمیت و عقبنشینیهایی برای نجات کلیت نظام وجود دارد. بههرروی از منظر تاریخی میتوان گفت جمهوری اسلامی به پایان فصل خود نزدیک شده و دیریازود فصل جدیدی در سیاست ایران گشوده خواهد شد که بالقوه میتواند تغییرات بنیادین در ساختار قدرت رقم بزند.
دگرگونیهای ژئوپلتیکی غرب آسیا و پیامدهای آن
چشمانداز سیاسی-امنیتی غرب آسیا طی سالهای اخیر آبستن تغییرات بزرگی بوده است. افول نسبی هژمونی آمریکا و بحرانهای پیدرپی سرمایهداری جهانی، آرایش نیروهای منطقه را سیالتر از گذشته کرده است. از یک سو، قدرتهای جدیدی مانند چین و روسیه به بازیگران فعالتری بدل شدهاند و از سوی دیگر دولتهای منطقهای (ترکیه، عربستان، اسرائیل، ایران و غیره) برای نفوذ و ائتلافهای تازه رقابت میکنند. در این میان، تصورات سادهانگارانه برخی گرایشهای چپ تحت عنوان «چپ محور مقاومت» قابل توجه است. این طیف تلاش میکند تحولات کنونی را با مدل دوقطبی جنگ سرد تحلیل کند و مثلاً جنگ اسرائیل و ایران را نبردی بین «امپریالیسم غرب» و بلوکهای نوظهور مثل بریکس جلوه دهد. اما واقعیت در تضاد با این فانتزیها است. در عالم واقع، رقبای ژئوپلتیک آمریکا (چین و روسیه) فراتر از بیانیههای لفظی هیچ حمایت عملی از ایران در جنگ اخیر نکردند. چین و روسیه خود منافع ملی و سرمایهدارانهشان را دنبال میکنند و روابط گستردهی اقتصادی با اسرائیل و شیخنشینهای خلیج فارس دارند. برای نمونه، چین در سال ۲۰۲۴ بزرگترین صادرکنندهی کالا به اسرائیل بود و حجم تجارت چین و اسرائیل با وجود جنایت اسرائیل و نسلکشی درغزه به رکورد ۲۲ میلیارد دلار رسید که حتی از تجارت آمریکا با اسرائیل بیشتر است. روسیه نیز ششمین صادرکنندهی بزرگ به اسرائیل است و همواره روابطی دوستانه یا حداقل غیرخصمانه با آن کشور داشته است. بهعلاوه، مبادلات تجاری چین با کشورهای عربی متحد آمریکا (شورای همکاری خلیج فارس) در ۲۰۲۴ حدود ۲۸۸ میلیارد دلار بوده است. این واقعیات نشان میدهد که قدرتهایی مثل چین و روسیه بعید است در یک جنگ سرنوشتساز، جانب رژیم ایران را بگیرند و منافع بزرگ تجاری خود را فدای آن کنند. نباید توهم را جایگزین واقعیت کرد؛ چین و دیگران دنبال منافع خودشان هستند. تصورات جریان «چپ محور مقاومت» دربارهی شکلگیری بلوک ضدغربی یکپارچه، خیالپردازی فانتزی است که میتواند چپ را از تحلیل مشخص شرایط کنونی بازدارد.
در نتیجه، نیروهای چپ انقلابی باید هوشیارانه شرایط ژئوپلتیک را بسنجد. واقعیت این است که در این جنگ و تنشهای منطقهای، هر دو سوی درگیری ارتجاعیاند و نمایندهی منافع طبقات حاکم خود هستند. جمهوری اسلامی رژیمی استبدادی است که ماجراجوییهایش کشور را به لبهی پرتگاه کشانده است. در مقابل، سازهی فاشیستی اسرائیل و حامیان غربیاش نیز پروژهی خطرناک بازسازی نظم منطقه به نفع سرمایهداری غرب و سرکوب ملیتهای منطقه را دنبال میکنند. حملهی اخیر اسرائیل، با پشتیبانی سیاسی-نظامی آمریکا، صرفاً برای نابودی برنامهی هستهای ایران نبود؛ بلکه هدف عمومیتر آن تغییر توازن قوا در منطقه و تحکیم هژمونی اسرائیل و متحدانش بود.
موضع درست برای نیروهای مترقی، ضدیت همزمان با جنگافروزی امپریالیستی و استبداد داخلی است. مارکسیستهای انقلابی نه در اردوگاه واشنگتن-تلآویو قرار میگیرند و نه دنبالهرو ماجراجوییهای رژیم تهران. همانطور که مارکس و انگلس تأکید داشتند، جنگهای عصر سرمایهداری ادامهی سیاست دولتهای سرمایهدار در دفاع از منافع طبقاتیشان است. این جنگها برای غارت منابع و انحراف افکار عمومی از ستم داخلی شعلهور میشوند. از این رو، وظیفهی نیروهای چپ مخالفت بیقیدوشرط با جنگ است، همزمان با آنکه علیه طبقهی حاکم خود نیز مبارزه میکنند. تجربههای تاریخی از جنگ جهانی اول تا جنگ ویتنام ، نشان میدهد که فقط با همبستگی بینالمللی کارگران و فرودستان میتوان جلوی ماشین جنگ را گرفت. در شرایط کنونی منطقهی ما، که دولتهای ارتجاعی و نیروهای نئوفاشیست در چندین کشور قدرت گرفتهاند، نیاز عاجل مردم منطقه غرب آسیا موسوم به خاورمیانه صلح و همبستگی در برابر این دولتهای ارتجاعی است، نه کوبیدن بر طبل جنگ میان قدرتهای نابرابر که نتیجهای جز سیاهروز کردن کارگران، زنان و فرودستان ندارد.
وضعیت نیروهای چپ و جنبشهای اجتماعی ایران
واقعیت میدانی جامعهی ایران نشان میدهد که توازن نیروی اجتماعی به نفع تغییر بنیادی چرخیده است. طی یک دههی اخیر، مردم به ستوهآمدهی ایران بارها در ابعاد وسیع و سراسری به قیام بر ضد رژیم حاکم به پا خاستهاند. خیزش دی ۱۳۹۶، آبان خونین ۱۳۹۸، اعتصابات گستردهی کارگری، اعتراضات معلمان و بازنشستگان، و سرانجام خیزش «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱، همه گواهی بر آمادگی تودهها برای دگرگونی بنیادی است. آرایش اجتماعی کنونی به گونهای است که نیروهای خواهان سرنگونی جمهوری اسلامی در میان مردم دست بالا را دارند و اکثریت جامعه خواهان عبور از جمهوری اسلامی است.
اما در عرصهی سیاسی و تشکیلاتی، اوضاع به این سادگی نیست. طبقهی کارگر و نیروهای چپ انقلابی – که بهطور طبیعی باید نیروی رهبریکنندهی جنبش برای آزادی و برابری باشند ، هنوز از سازمانیافتگی و انسجام کافی برخوردار نیستند. در حال حاضر دهها گروه، سازمان و حزب چپ و کمونیست ایرانی (عمدتاً در تبعید) فعالیت میکنند که همگی به آرمان سوسیالیسم و رهایی کارگران و ستمدیدگان متعهدند. این جریانهای متنوع، از مدافعان محیط زیست و فمینیستهای سوسیالیست تا سازمانهای کارگری و احزاب کمونیست، همگی در مخالفت با جمهوری اسلامی و سرمایهداری اشتراک نظر دارند. حتی طی سالهای گذشته بارها تلاش کردهاند برنامهها و پلاتفرمهای مشترکی ارائه دهند که تفاوتی با برنامهی یک حزب انقلابی ندارد. با این وجود، در عمل این نیروها پراکنده و متفرق ماندهاند و از ایجاد اتحاد پایدار عاجز بودهاند. تجربهی ائتلافهایی چون «اتحاد چپ کارگری»، «اتحاد انقلابی نیروهای چپ و کمونیست» و همچنین اتحاد وسیع ۲۵ گروه چپ در کنفرانس «از قیام تا قیام»، و در ادامهی آن « شورای همکاری نیروهای چپ و کمونیست » نشان داد که علیرغم اشتراکات وسیع در اهداف نهایی، اختلافات سیاسی و تشکیلاتی حلنشده میتواند به شکست اتحادها بیانجامد. متأسفانه فرهنگ فرقهگرایی، محفلیگری، سکتاریسم، خودمرکزبینی و… که محصول سالها انزوا و تبعید است، در میان گروههای چپ ایرانی رایج بوده و سد راه اتحاد عمل آنها شده است (این همان عواملی است که بارها انشعابهای بیحاصل را رقم زده است). واقعبینی مارکسیستی ایجاب میکند که این ضعف خود را بیپرده بپذیریم: نیروهای چپ به صورت منفرد، هرقدر هم فداکار و پایبند آرمان باشند، توان تاثیرگذاری تعیینکننده بر جنبش تودهای داخل را ندارند. هیچیک از این گروهها به تنهایی قادر نیست نقش یک حزب طبقهی کارگر مورد اعتماد و وثوق تودهها را ایفا کند؛ حزبی که بتواند رهبری مبارزات مردم را تا سرنگونی رژیم و استقرار سوسیالیسم به دست گیرد.
هماکنون میان نیروهای چپ ایرانی، دو گرایش کلی در قبال بحران سیاسی موجود مشاهده میشود: گروهی که میتوان آنها را چپهای ضد امپریالیست «چپ محور مقاومت» نامید که اولویت را مقابله با خطر امپریالیسم و حملهی خارجی میدانند. این طیف با محکوم کردن تجاوز اسرائیل و آمریکا، بعضاً تا آستانهی همسویی “شرمگینانه” با جمهوری اسلامی پیش میروند. استدلال آنها این است که در شرایط جنگ، باید ابتدا با دشمن خارجی جنگید و حساب تسویه با استبداد داخلی را به بعد موکول کرد. در مقابل، گرایش دیگری در چپ هست که رژیم جمهوری اسلامی را منشأ اصلی فلاکت دانسته و معتقد است حتی مداخلهی خارجی را میتوان فرصتی برای برانداختن این رژیم تلقی کرد. برخی از چپها (و البته چهرههای لیبرال) صراحتاً میگویند حملهی خارجی باید به فرصتی برای سرنگونی رژیم تبدیل شود. هر دوی این رویکردها از منظر مارکسیستی یکجانبه و نادرستاند. اولی خطر میکند که چپ را به بلندگوی غیرمستقیم رژیم تبدیل کند و دومی عملاً همنوایی با پروژههای امپریالیستی است که آیندهای نامعلوم و استبدادی دیگر را برای ایران رقم خواهد زد. حقیقت آن است که طبقهی کارگر ایران نه نفعی در پیروزی رژیم جمهوری اسلامی دارد و نه در پیروزی امپریالیسم. هر دو اردو، او را قربانی اهداف خود میکنند. از این رو، چپ انقلابی ایران باید صف مستقل خود را سامان دهد: نه کنار رژیم بایستد، نه زیر پرچم مداخلهگران خارجی برود. این همان سیاست استقلال طبقاتی است که لنین در جنگ جهانی اول از آن دفاع میکرد – سیاست تبدیل جنگ امپریالیستی به نبرد طبقاتی علیه دشمنان داخلی و خارجی .
افزون بر این، نیروهای چپ باید متوجه خطر آلترناتیوهای بورژوایی نیز باشند. امروز در سپهر اپوزیسیون ایران، علاوه بر چپها، نیروهای متعددی از لیبرالها، ملیگرایان و حتی سلطنتطلبان مدعی آلترناتیو هستند. چهرههایی مانند رضا پهلوی و گروههای ناسیونالیست راستگرا در پی آناند که در صورت تضعیف یا سقوط جمهوری اسلامی، قدرت را به دست گیرند و نظمی مطابق الگوی سرمایهداری نولیبرال برقرار سازند. تجربهی تاریخی میآموزد که اگر خلاء قدرت پس از انقلاب توسط نیرویی مترقی پر نشود، ارتجاع جدیدی سربرمیآورد. مردم ایران با فداکاریهای بسیار به تمامی نیروهای تمامیتخواه، چه حکومتی چه اپوزیسیون ارتجاعی و شبه فاشیستی، «نه» گفتهاند. خواست اکثریت قاطع جامعه، آزادی، عدالت اجتماعی، دموکراسی واقعی و رهایی از هر گونه استبداد است. در این میان، اگر نیروهای انقلابی، سوسیالیست و چپ و کمونیست، نتوانند خود را متحد و سازمانیافته کنند، خطر آن هست که آلترناتیوهای ارتجاعی رنگارنگ (از مجاهد خلق تا سلطنتطلبان و یا بخشی از حاکمیت) سکان اوضاع را به دست گیرند و دستاوردهای مبارزات مردم را مصادره کنند. بنابرین وظیفهی تاریخی چپ، پیوند خوردن با جنبشهای واقعی طبقات فرودست و کسب هژمونی در مبارزات جاری است. اعتصابات کارگری، اعتراضات معلمان و پرستاران، جنبش زنان علیه حجاب اجباری و تبعض، مبارزات بازنشستگان و تهیدستان شهری، تمامی اینها میدانهایی هستند که چپها باید با تمام قوا در آن حضور یابند و اعتماد تودههای در حال مبارزه را جلب کنند. تنها از دل این مبارزات واقعی است که رهبری انقلابی پرولتاریا میتواند سربرآورد. حزب پیشروی طبقهی کارگر در خلاء شکل نمیگیرد؛ بلکه در کوران کنش و سازمانیابی همین جنبشها ساخته خواهد شد.
ضرورت همگرایی نیروهای چپ در قالب جبههی انقلابی
با توجه به همهی عوامل پیشگفته ، بحران نهایی رژیم، تهدید جنگ خارجی، و حضور آلترناتیوهای ارتجاعی، همبستگی نیروهای چپ انقلابی ضرورت فوری و حیاتی پیدا کرده است. در شرایطی که هنوز حزب واحد قدرتمند طبقهی کارگر شکل نگرفته، فرم جبههای میتواند ابزار موقت اما موثری برای گردهمآوردن نیروهای پراکنده باشد. منظور از جبههی انقلابی چپ، اتحادی فراگیر از احزاب، سازمانها و فعالان منفرد سوسیالیست و کمونیست و جنبشهای انقلابی مختلف است که حول حداقلهای برنامهای مشترک متحد میشوند تا در مبارزات عملی جاری نقشآفرینی کنند. این جبهه میباید ضمن حفظ استقلال از بلوکهای بورژوایی، حول شعارها و مطالباتی گرد آید که بیانگر منافع فوری و آتی کارگران و زحمتکشان است.
برخی محورهای برنامهای که میتواند مبنای اتحاد چپ قرار گیرد عبارتند از:
- صلح و استقلال: مخالفت قاطع با هرگونه تجاوز نظامی خارجی و تلاش برای پایاندادن به جنگ و تحریم؛ در عین حال، مخالفت با حکومت سرکوبگر جمهوری اسلامی و تلاش برای سرنگونی انقلابی آن توسط مردم ایران (نه مداخلهی بیگانگان).
- دموکراسی واقعی و رفع ستمهای طبقاتی، جنسیتی و ملی: مبارزه برای استقرار یک نظام دموکراتیک شورایی سکولار و مبتنی بر ارادهی آزاد فرودستان و کارگران و زحمتکشان. تأکید بر آزادیهای سیاسی، آزادی تشکلیابی، آزادی بیان و عقیده، و رفع تبعیض از زنان و اقلیتهای ملی و مذهبی. احترام به حقوق فردی، برابری جنسیتی و حق تعیین سرنوشت ملل ساکن ایران از اصول بنیادین این جبهه است.
- عدالت اجتماعی و سوسیالیسم: دفاع از منافع کارگران، دهقانان و فرودستان؛ مبارزه برای اقتصاد عدالتمحور که در آن ثروتهای اجتماعی از چنگ سرمایهداران و الیگارشیهای فاسد خارج شده و صرف بهبود زندگی اکثریت شود. خواستهایی نظیر کار، نان، مسکن، آزادی و آموزش و درمان رایگان برای همه در این چارچوب میگنجد. هدف نهایی، گذار از سرمایهداری کنونی به سوی سوسیالیسمی است که مبتنی بر مالکیت عمومی، مدیریت دموکراتیک (شوراها) و برنامهریزی اقتصادی به نفع اکثریت مردم باشد.
- خودگردانی و تمرکززدایی: تلاش برای ساختار سیاسی غیرمتمرکز که در آن شوراهای مردمی در سطوح محلی ومنطقه ای و سراسری قدرت را در دست گیرند. و با برسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت ملیت های تحت ستم و استثمار بطور آزادانه در یک جمهوری فدراتیو شورائی متحد شوند.
- همبستگی بینالمللی و ضدامپریالیستی: جبههی چپ انقلابی منطقهای برای دفاع ، از مبارزات حقطلبانهی ملتهای منطقه – از فلسطین تا کردستان – حمایت میکند. این جبهه مخالف اشغالگری و امپریالیسم است و بر همبستگی مبارزاتی با چپ منطقه و جهان برای صلح و سوسیالیسم تأکید دارد.
تشکیل چنین جبههای چند دستاورد فوری دارد: نخست آنکه توان پراکندهی گروههای چپ را به نیروی بالفعل در جامعه تبدیل میکند. وحدت عمل چپها میتواند پیام روشنی به مردم بدهد که آلترناتیوی توانمند و ترقیخواه برای آیندهی ایران وجود دارد.
. واقعیت این است که همهی گرایشهای اپوزیسیون را نمیتوان زیر یک پرچم جمع کرد؛ اما وجود یک جبهه چپ انقلابی نیرومند که بر سر حداقلهایی با همدیگر همکاری کنند، میتواند ضمن پیشبرد مبارزهی مشترک علیه نظام ستمگر و سرکوبگر حاکم، هژمونی گفتمان چپ را بر فضای سیاسی افزون کند.
البته وحدت جبههای به معنای حل فوری همهی اختلافات ایدئولوژیک نیست. در هر اتحاد جدی، تفاوت نظرهایی باقی خواهد ماند؛ مهم برخورد دموکراتیک و گفتوگوی رفیقانه برای حلوفصل آنهاست. باید فرهنگ مباحثهی سازنده را جایگزین انشعابطلبی کرد. هر جا اختلاف نظری بروز کرد، میتوان آن را از طریق بحث آزاد و علنی در درون جبهه به پیش برد تا به غنای جمعی منجر شود، نه فروپاشی اتحاد.
به علاوه، اتحاد جبههای چپ انقلابی نباید کمونیست ها را از پیگیری وظیفهی تاریخیاش غافل کند: سازماندهی طبقهی کارگر. در دل این جبهه، پیشروترین کارگران و کنشگران باید در جهت تشکیل حزب انقلابی طبقهی کارگر گام بردارند. حزب طبقهی کارگر (به معنای مارکسیستی آن) نه محفلی از روشنفکران، بلکه ارگانیکترین و آگاهترین بخش خود طبقه است. جبههی چپ میتواند فضای همکاری و نزدیکی میان این عناصر را فراهم کرده و در نهایت به ادغام سازمانی بخشهایی از نیروهای چپ در قالب یک حزب واحد بینجامد. اما تا آن زمان، همین چارچوب جبههای میتواند هماهنگی عملی مبارزات را تسهیل کند.
تصور کنیم در صورت تجدید اعتصابات و اعتراضات سراسری یا حتی قیامی دیگر وجود یک جبههی متحد چپ چه نقشی میتواند ایفا کند؟
این جبهه با داشتن شبکهی نیرو در داخل (در میان کارگران صنایع، معلمان، دانشجویان، زنان پیشرو و…) میتواند به سرعت شورای هماهنگی مبارزات مردمی را شکل دهد و مطالبههای رادیکال (نان ، کار،مسکن، کار، آزادی، عدالت، محیطزیست، برابری جنسیتی و…) را به خواست عمومی تبدیل کند. همچنین در برابر آلترناتیوهای ارتجاعی، جبههی چپ میتواند روایت و برنامهی بدیل ارائه دهد تا قیام مصادره نشود. به بیان دیگر، این جبهه مثل پلی خواهد بود میان خیزش خودانگیختهی تودهها و رهبری سازمانیافتهی انقلابی.
کلام آخر آنکه در شرایط کنونی ایران و منطقه، رویکرد واقعبینانه ما را به این راهبرد هدایت میکند: “نه به جنگ امپریالیستی، آری به انقلاب اجتماعی”. جمهوری اسلامی در بحران مشروعیت و کارآمدی غرق است و جنگ تنها فصلی از این نمایش مرگبار است. اما سرنگونی این رژیم به دست کارگران و زحمتکشان و متحدیناش، بدون سازماندهی و رهبری انقلابی ممکن نیست. از سوی دیگر، جنگ و تحریم نیز راه رهایی کارگران و زحمتکشان نیست؛ بلکه دام دیگری از سوی قدرتهای سرمایهداری برای تقسیم مجدد منطقه و کنترل منابع و کریدورها در جهت منافع امپریالیسم است. راه رهایی در همبستگی و تشدید مبارزهی طبقاتی است: اتحاد کارگران، تهیدستان شهری، زنان، جوانان، ملیتهای تحت ستم و تمامی آزادیخواهان. نیروهای چپ انقلابی باید با کنارگذاشتن تفرقهها و یکهتازیها، دست در دست هم نهند و به عنوان قطب نمایندگیکنندهی منافع اردوی کار وارد میدان شوند.
در پایان باید تأکید کرد: تاریخ به ما آموخته است که سرنوشت هیچ ملتی را قدرتهای خارجی رقم نخواهند زد؛ این خود توده های زخمتکش مردم هستند که باید با مبارزهی سازمانیافته زنجیرهای استبداد و استثمار داخلی و سلطهی خارجی را پاره کنند. کمونیستها به عنوان فرزندان خلف مبارزات رهاییبخش، وظیفه دارند قطبنمای این کشتی طوفانزده باشند. با درسآموزی از خطاهای گذشته، با تحلیل واقعبینانهی شرایط امروز و با وفاداری به آرمان دیرین سوسیالیسم علمی، میتوانیم آیندهای بنا کنیم که در آن دیگر نه از “دولتهای مرگ” اثری باشد نه از “هیولاهای سرمایهداری”. آیندهای که در آن جنگ، فقر و ستم جای خود را به صلح، رفاه و آزادی برای همگان بدهد. این آینده هرچند دشوار، اما دستیافتنی است، به شرط آنکه با همبستگی طبقاتی کنار هم بجنگیم.
آرش حسام