سایت فدائی، ارگان رسمی سازمان اتحاد فدائیان کمونیست
رقص مرگ میان استبداد حاکم و فاشیسم نوین در تبعید

ورود به عصر بربریت
اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ را نباید تنها بهعنوان یک سرفصل اعتراضی دیگر در تقویم خونین سیاسی ایران نگریست. آنچه در خیابانها گذشت ، بازتابی از یک گسست تاریخی عمیق است. ما اکنون در نقطهای ایستادهایم که نقابهای «مدنیت بورژوایی» در سطح جهانی و داخلی، همزمان فروافتادهاند.
جهان سرمایهداری، پس از سکوت و همدستی در نسلکشی غزه، عملاً ورود خود را به عصر جدیدی از «بربریت» اعلام کرده است. در این متن جهانی، حاکمیت در ایران نیز با عبور از «انکار خشونت» به «نمایش خشونت»، استراتژی بقای خود را بازتعریف کرده است. اما تراژدی مضاعف آنجاست که در برابر این هیولای دولتی، جریانی نیز در به نام اپوزیسیون قد علم کرده که خود، آیینه تمامنمای توحش، نژادپرستی و لمپنیسم است. این نوشته کوتاه تلاشی است برای شکافتن این دمل چرکین و ترسیم خط تمایز میان «انقلاب زحمتکشان» و «ارتجاع راست».
اقتصاد سیاسی سرکوب: از بحران انباشت تا جهانهای مرگ
برای درک چراییِ خشونت عریانِ دیماه ۱۴۰۴، باید از زیربنای اقتصادی آغاز کرد. فروپاشی قدرت خرید طبقه کارگر و مزدبگیران به یکچهارمِ سالهای پیشین، تنها یک عدد آماری نیست؛ این یعنی انسداد کامل در چرخه بازتولید نیروی کار. بحران انباشت سرمایه در ایران، که ناشی از ساختار رانتی-غارتی و اجرای کامل قوانین نئولیبرالی از یک سو و تحریمهای امپریالیستی از سوی دیگر، دولت را به یک ماشین خالص سلب مالکیت تبدیل کرده است. وقتی سرمایهداری قادر به ادغام تودهها در بازار مصرف نیست و نمیتواند رضایت نسبی ایجاد کند، تنها یک ابزار باقی میماند: مرگ.
آشیل امبمبه (Achille Mbembe)، فیلسوف و نظریهپرداز سیاسی معاصر، در کتاب و مقالات مشهور خود
از اصطلاح «جهانهای مرگ» (Death Worlds) استفاده میکند؛ مناطقی که در آن مردم در وضعیتی بین زندگی و مرگ نگه داشته میشوند (مانند اردوگاهها یا مناطق تحت اشغال). در ایران، حاکمیت با میلیتاریزه کردن شهرها، عملاً این مناطق را به جهانهای مرگ تبدیل کرده است. در این مناطق، قانون تعلیق شده است. این وضعیت بازتابی از همان «بربریت جهانی» است که در غزه دیدیم: جایی که مردمانش بعد از دو سال نسلکشی همچنان در محاصرهاند و هر لحظه با بمباران مواجهه هستند و جهان « مدرن» نظارهگر آن است. جمهوری اسلامی این مدل را «بومیسازی» کرده است.
در اینجا، مفهوم «نکروپالیتیکس» (Necropolitics) یا «سیاستورزی با مرگ» که آشیل امبمبه مطرح میکند، راهگشاست. اگر در دهههای گذشته حاکمیت تلاش میکرد خشونت را پنهان کند یا آن را استثنا جلوه دهد، امروز در دی ۱۴۰۴، ما شاهد «عادیسازی کشتار» هستیم. نمایش اجساد دیگر نشانهی استیصال نیست، بلکه تکنولوژیِ جدیدِ حکمرانی است.
این وضعیت، پیوند ارگانیکی با تحولات شوم جهانی و البته دی.ان.ای(DNA) تاریخی خودِ رژیم دارد. نباید دچار فراموشی تاریخی شویم؛ جمهوری اسلامی پدیدهای نیست که امروز به خشونت روی آورده باشد، بلکه این حکومتی است که از همان ابتدای به قدرت خزیدنش در سال ۵۷، شالودهی تثبیت خود را بر خون بنا کرد. کشتار هزاران کمونیست، مبارز و مخالف سیاسی در دههی شصت، چه در میدانهای تیر و چه در راهروهای مرگِ زندانها شرطِ وجودی برای استقرار این نظم بود. خشونتِ عریان، ملاتی بود که آجرهای این قلعهی سیاه بر آن چیده شد.
اما آنچه امروز در دیماه ۱۴۰۴ شاهد آن هستیم، بازتولید همان الگوی دهه شصت در یک بستر جهانی متفاوت است. اگر در دهه شصت، حاکمیت جنایاتش را در سکوت خبری و پشت دیوارهای بلند پنهان میکرد، امروز با اتکا به سقوط اخلاقی لیبرالدموکراسی، همان توحش را در خیابانها اجرامیکند.
وقتی قدرتهای امپریالیستی و متحدانش چشمان خود را بر کشتار دهها هزار انسان در غزه بستند و قصابیِ یک ملت را وقیحانه “حق دفاع” نامیدند، عملاً چک سفیدی به تمام دیکتاتوریهای بومی تقدیم کردند. پیام مخابره شده از غزه به تهران (و سایر پایتختهای استبدادی) روشن و تکاندهنده بود: «در نظم نوین جهانی، اگر کشتار در راستای “امنیت” تعریف شود، مجاز است و حقوق بشر تنها یک ابزار زینتی برای روزهای آرام است.»
حاکمیت ایران که خود استادِ بهرهبرداری از بحرانهاست، این درس را به خوبی آموخت و آن را با غریزه قاتلِ دهه شصتیِ خود درآمیخت. آنها دریافتند که در این عصرِ بازگشت به بربریت، سرکوب عریان و کشتار خیابانی دیگر هزینه دیپلماتیک بازدارندهای ندارد؛ چرا که مدعیان غربیِ حقوق بشر، با دستان آلوده به خونِ خاورمیانه، دیگر جایگاهی برای موعظه اخلاقی ندارند. بدین ترتیب، “ماشین کشتار دهه ۶۰” با “مصونیتِ ناشی از توحش مدرنِ جهانی” پیوند خورد تا سرکوبِ معترضان در ۱۴۰۴ را رقم بزند.
مدیریت توحش: فاشیسم سلطنتطلب و عادیسازی فحاشی
خطرناکترین وجه وقایع اخیر، به موازات سرکوب و کشتار دولتی، ظهور و تثبیت یک جریان راست افراطی در قامت اپوزیسیون است. جریان سلطنتطلب و نئولیبرالهای مؤتلف با آن، در یک فرآیند سیستماتیک، ادبیات سیاسی را به زبالهدانی از فحاشی جنسیتی، تهدید و ارعاب تبدیل کردهاند.
این جریان با اتخاذ استراتژی «مدیریت توحش» (اصطلاحی که پیشتر برای جریانات تکفیری به کار میرفت)، فضای مجازی و تجمعات خارج از کشور را به میدان جنگ علیه هر صدای منتقدی تبدیل کرده است. حمله فیزیکی به چپها، کمونیستها و اقلیتهای اتنیکی در لندن، برلین و تورنتو، نشانههایی از یک فاشیسم جنینی است.
این جریان با بلند کردن پرچم اسرائیل در تجمعات و حمایت بیشرمانه از سیاستهای جنگطلبانه نتانیاهو، بزرگترین خیانت را به جنبش اعتراضی داخل ایران کرد. آنها با این کار، دو پیام مخرب به جهان مخابره کردند:
- بیتفاوتی افکار عمومی مترقی: جنبشهای دانشجویی، اتحادیههای کارگری و نیروهای چپ جهانی که همواره حامی مبارزات مردم ایران بودند، در دو سال گذشته با دیدن پرچمهای اسرائیل و شعارهای نژادپرستانه، دچار تردید شدند. همسویی اپوزیسیون راست با نسلکشی غزه، همدردی افکار عمومی مترقی جهانی با قربانیان سرکوب در ایران را تضعیف کرد.
- هدیه به پروپاگاندای رژیم: این رفتار، بهترین پاس گل به دستگاه امنیتی بود تا معترضان جانبهلب رسیده را به عنوان «عوامل صهیونیسم» و «تجزیهطلب» معرفی کند و سرکوب خونین را مشروعیت بخشد.
حقیقت، قربانیِ دو لبه قیچی (رسانه و پروپاگاندا)
در تحلیل وقایع دی ۱۴۰۴، ما با مسخِ کامل مفهوم «حقیقت» روبرو هستیم. حقیقت طبقاتی و رنج معترضان، میان دو لبه تیز یک قیچی سلاخی میشود:
لبه اول: پروپاگاندای دولتی: که با تمام وقاحت، کارگران گرسنه و جوانان بیکار را «داعشی»، «عامل موساد» و «اوباش و اغتشاشگر» مینامد. دستگاه امنیتی با سناریوسازیهای امنیتی، تلاش میکند خشم مقدس فرودستان را به توطئهی خارجی تقلیل دهد.
لبه دوم: رسانه-بنگاههای جریان اصلی (Mainstream Media): شبکههای تلویزیونی و رسانههایی که با بودجههای کلان دولتی غرب یا پترودلارهای منطقه اداره میشوند. این رسانهها، خون معترضان را به کالایی برای معاملههای ژئوپلیتیک تبدیل کردهاند. آنها با بزرگنمایی نقش «رهبران خودخوانده» و سانسور صدای مستقل کارگران و زحمتکشان، تصویری کاریکاتوری از وضعیت بحرانی ارائه میدهند. برای آنها، آمار کشتهشدگان تنها اهرمی است برای فشار بیشتر جهت تحریمهایی که دودش باز هم به چشم همان فقرا میرود، یا کارتی برای مذاکره پشت پرده.
این رسانهها عامدانه شعارهای برابریطلبانه و عدالتخواهانه را سانسور میکنند و تریبون را در اختیار کسانی میگذارند که وعدهی «بازگشت به گذشته» و احیای ساواک (تحت عناوین جدید) را میدهند.
ضرورت جدایی صفوف: «نه» به ارتجاع غالب و مغلوب
اکنون زمان صراحت است. خشم طبقاتی در ایران، به دلیل سرکوب سیستماتیک چپ در دهههای گذشته، فاقد سازماندهی و رهبری ارگانیک است. این خلأ باعث شده تا پوپولیسم راست سوار بر موج نارضایتی شود. اما کارگران، معلمان، پرستاران و زحمتکشان باید از خود بپرسند:
آیا کسانی که امروز، در حالی که هنوز بر اریکه قدرت تکیه نزدهاند، اینچنین مخالفان خود را به صلابه میکشند، فحاشی میکنند و وعدهی اعدام و پاکسازی میدهند، میتوانند فردا ضامن آزادی و عدالت باشند؟
پاسخ تاریخی و ماتریالیستی منفی است. جریانی که دموکراسی را با «وکالت اجباری» و آزادی بیان را با خفه کردن صدای دیگران اشتباه گرفته است، در فردای رسیدن به قدرت، استبدادی خشنتر با ظاهری سکولار اما ماهیتاً سرکوبگر بنا خواهد کرد. دفاع از آزادی، نمیتواند از مجرای اتحاد با امپریالیسم و ستایش جنایتکاران جنگی و نسلکشان بگذرد.
نیروی کار و زحمت ایران باید صف مستقل خود را تشکیل دهد. این صفبندی نه به معنای سکوت در برابر رژیم فعلی است که مسبب اصلی فلاکت است و نه به معنای اتحاد با اپوزیسیون راست. این «راه سوم» یا «کمپ مستقل زحمتکشان» است.
همدستی در جنایت: فاشیسمِ وکالتی و ردپای خونین امپریالیسم
خطرناکترین وجه وقایع اخیر، تنها در سرکوب دولتی خلاصه نمیشود، بلکه در ظهور و تثبیت یک جریان راست افراطی نهفته است که به عنوان «پیمانکارِ سیاسی» قدرتهای جهانی عمل میکند. جریان سلطنتطلب و نئولیبرالهای مؤتلف با آن، در یک تقسیم کار نانوشته اما آشکار با قدرتهای امپریالیستی، اعتراضات برحقِ فرودستان را از محتوای طبقاتی تهی کرده و به ابزاری برای معاملهگری تبدیل کردهاند.
در اینجا باید صریح بود: امپریالیسم در خونهای ریخته شده، شریک جرمِ همتراز با حاکمیت است.
قدرتهای غربی با حمایت آشکار سیاسی و رسانهای از این جریان سراپا فاشیستی، عملاً خیابانهای ایران را به عنوان «کارتی در میز قمارِ ژئوپلیتیک»میبینند. آنها با مصادرهی خشم مقدس کارگران و زحمتکشان و تقلیل آن به اهرم فشاری برای مذاکرات منطقهای یا تغییر رژیم از بالا ( رژیم چنج)، دو ضربه مرگبار به جنبش وارد میکنند:
مشروعیتبخشی به سرکوب: دخالت آشکار دولتهای امپریالیستی و تبدیل اپوزیسیون راست به “پیادهنظام” منافع غرب، بهترین بهانه را به دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی میدهد تا هر صدای آزادیخواهانهای را به عنوان “توطئه خارجی” و “پروژه نفوذ” خفه کند.
خاکریزِ مشترک علیه طبقات فرودست: وقتی امپریالیسم اعتراضات را به کالایی برای رقابت با چین و روسیه یا باجگیری از تهران تبدیل میکند، عملاً در کشتار مردم سهیم میشود. خونی که بر کف خیابان میریزد، نتیجهی مستقیمِ این قیچی دو لبه است: لبهای که توسط دیکتاتوری داخلی تیز شده و لبهای که توسط منافع امپریالیستی صیقل خورده است.
بنابراین، آن دولتی که در غرب برای “حقوق بشر” اشک تمساح میریزد اما همزمان جریانات فاشیستی و نژادپرست ایرانی را تغذیه میکند، دستش به همان اندازه به خون آلوده است که دستِ جلادانِ اوین. عادیسازی فاشیسم توسط اپوزیسیون راست، بدون این پشتیبانی لجستیکی و سیاسی امپریالیسم ممکن نبود؛ اتحادی شوم که قربانی نهایی آن، حقیقت و جانِ انسانهای بیدفاع است.
در نهایت وقایع ژانویه ۲۰۲۶ نشان داد که جامعه ایران آبستن تحولات عظیم است، اما این تحولات بدون یک قطبنمای طبقاتی و تئوریک، میتواند به بیراهه برود. عادیسازی خشونت توسط حکومت و عادیسازی فاشیسم توسط اپوزیسیون راست، دو روی یک سکه هستند: سکهی استیصال سرمایهداری در ایران.
وظیفه نیروهای پیشرو، کمونیستها و آزادیخواهان واقعی این است که ضمن مبارزه قاطع با دیکتاتوری حاکم، اجازه ندهند که ارتجاع سلطنتطلب، مبارزات خونین مردم را به نردبانی برای بازگشت استبداد تبدیل کند. رهایی واقعی تنها زمانی ممکن است که «نان، کار،مسکن، آزادی» و «اداره شورایی جامعه» جایگزین شعارهای توخالی و نژادپرستانه شود. ما نه به گذشته بازمیگردیم و نه در این لجنزار فعلی میمانیم؛ پیش میرویم به سوی آیندهای که در آن انسان، کالا نیست و مرگ، ابزار سیاستورزی نخواهد بود.
سالی معزی
بهمن ۱۴۰۴