اتحاد فدائیان کمونیست
کار ، مسکن ، آزادی ، جمهوری فدراتیو شورائی!

حق تعیین سرنوشت، ۲۱ آذر و مسئله ملی در ایران – بخش اول

۱. مقدمه:

 ۲۱ آذر به‌مثابه لحظه‌ای تعیین‌کننده در مسئله ملی ایران

۲۱ آذر در تاریخ معاصر ایران نمادی از تقاطع مبارزه ملی و طبقاتی است. در ۲۱ آذر ۱۳۲۴ (۱۲ دسامبر ۱۹۴۵)، با تشکیل حکومت خودمختار آذربایجان با نام رسمی حکومت ملی آذربایجان (به ترکی آذربایجانی: آذربایجان ملی حکومتی)  به رهبری جعفر پیشه‌وری، خواست‌های دموکراتیک مردم آذربایجان در پیوند با حق تعیین سرنوشت به طور بی‌سابقه‌ای متبلور شد . این روز چه به لحاظ تاریخی و چه به لحاظ نمادین، نقطه‌ی ورود مناسبی به «مسئله ملی» در ایران است؛ مسئله‌ای که همه خلق‌های ساکن این سرزمین – از آذربایجانی و کرد تا عرب و بلوچ – را دربرمی‌گیرد. برخلاف روایت تقلیل‌گرایانه رسمی، ستم ملی در ایران صرفاً موضوعی فرهنگی یا زبانی نیست، بلکه پدیده‌ای عمیقاً سیاسی و طبقاتی است که ریشه در ساختار دولت مدرن ایران دارد. به بیان دیگر، دولت-ملت متمرکز ایرانی که از دوره پهلوی پایه‌گذاری شد، بر پایه یکسان‌سازی اجباری و نفی تنوع بنا شده و این روند تاکنون در جمهوری اسلامی نیز تداوم یافته است  .

در این مقاله با نگاهی تحلیلی و انتقادی، حق تعیین سرنوشت ملل ساکن ایران را از سه منظر تاریخی، نظری و معاصر بازخوانی می‌کنیم. ابتدا مختصری به پیشینه تاریخی رویداد ۲۱ آذر و جنبش خودمختاری آذربایجان می‌پردازیم تا دستاوردها و سرانجام خونین آن روشن شود. سپس چارچوب نظری مارکسیستی درباره حق ملل در تعیین سرنوشت خود را مرور کرده و پیوند آن را با شرایط جهانی‌شدن سرمایه و ستم‌های چندگانه بررسی می‌کنیم. در بخش‌های بعدی تداوم ساختاری ستم ملی در ایران معاصر و پیوند آن با مبارزه طبقاتی و جنبش‌های دموکراتیک (به‌ویژه مبارزات زنان) واکاوی می‌شود. در نهایت سناریوهای ممکن برای حل مسئله ملی – از خودگردانی و فدرالیسم تا کنفدرالیسم و استقلال – و موضع چپ انقلابی در قبال آنها مطرح خواهد شد. هدف نهایی ما تاکید بر این نکته است که حق تعیین سرنوشت پیش از هر چیز یک حق دموکراتیک و انسانی است که تحقق آن شرط پایداری آزادی و برابری در ایران آینده خواهد بود.

۲. زمینه تاریخی ۲۱ آذر و جنبش دموکراتیک آذربایجان

۲.۱ گذشته: از شکست مشروطه تا شکل‌گیری استبداد پهلوی

برای درک پیدایش جنبش ۲۱ آذر، باید به زمینه تاریخی ایران پس از انقلاب مشروطه و به‌قدرت‌رسیدن رضا شاه نظر کنیم. شکست نهایی مشروطه و سرکوب آزادی‌خواهان به دست نیروهای استبدادی و اشغالگر (به‌ویژه در تبریز) در دهه ۱۲۹۰، همراه با خلاء قدرت مرکزی در اواخر دوره قاجار، راه را برای ظهور رضا خان و ایجاد دولت مرکزی مقتدر هموار کرد . دولت پهلوی که از ۱۳۰۴ مستقر شد، به سرعت پروژه ملت‌سازی مرکزگرا را به پیش برد. رضا شاه برای ایجاد یک دولت-ملت یکپارچه، سیاست‌های همگون‌سازی شدیدی اعمال کرد: زبان فارسی تنها زبان رسمی و اداری اعلام شد و کاربرد زبان‌های دیگر در آموزش، مطبوعات، نمایش و حتی مراسم مذهبی ممنوع گردید . نظام آموزشی و رسانه‌ها کاملاً در خدمت القای هویت واحد فارسی قرار گرفتند. هرگونه نمود سیاسی از هویت‌های غیرفارس سرکوب شد و تمرکز قدرت در پایتخت با سرکوب خودمختاری‌های محلی همراه گردید . این روند ملت‌سازی اقتدارگرایانه، با سیاست‌هایی طردگرا، تبعیض‌آمیز، همگون‌سازی فرهنگی اجباری (اتنوساید ) هویت‌زداییپیش برده شد . رضا شاه همچنین با اتکا به ارتش نوساز خود، عشایر نافرمان را به اجبار تخته‌قاپو و کوچ‌نشینان را یکجانشین کرد و قبایل مختلف از جمله کردها، بختیاری‌ها، قشقایی‌ها و ترکمن‌ها را تحت کنترل نظامی درآورد . بدین‌ترتیب بسیاری از جوامع قومی از شیوه معیشت سنتی خود کنده شده و به طبقه کارگر در صنایع نوپدید بدل گشتند؛ فرآیندی که ماهیت طبقاتی ستم ملی را نشان می‌داد، زیرا این ملیت‌ها همزمان با سرکوب فرهنگی، به صورت اقتصادی نیز به پرولترهای فرودست بدل می‌شدند .

از منظر اجتماعی-اقتصادی، خطه آذربایجان پیش از قیام ۲۱ آذر شرایط ویژه‌ای داشت. این منطقه به‌دلیل مجاورت با قفقاز و عثمانی، زودتر از بسیاری نقاط ایران با مظاهر مدرنیته آشنا شد و شهرهایی چون تبریز در اواخر دوره قاجار مرکز صنایع و تجارت نوین بودند. هرچند که پس از عهدنامه‌های استعماری و هجوم کالاهای خارجی، بسیاری از صنایع بومی ورشکسته و کارگران بیکار شدند ، اما مهاجرت نیروی کار آذربایجانی به باکو و تفلیس در اواخر قرن نوزدهم آنان را با افکار سوسیالیستی آشنا کرد . این کارگران و دهقانان مهاجر اندیشه‌های انقلابی را به موطن خویش بازگرداندند و خاک آذربایجان را برای جنبش‌های عدالت‌خواهانه مستعد ساختند . افزون بر این، در دوران رضاشاه ساختار اجتماعی آذربایجان همچنان فئودالی بود؛ تعداد معدودی مالک بزرگ بر زمین‌ها و روستاییان سیطره داشتند و توده وسیع دهقانان زیر ستم اربابان و ماموران حکومتی بودند.

با حضور نیروهای متفقین در شمال ایران طی جنگ جهانی دوم و سقوط دیکتاتوری رضاشاه در ۱۳۲۰، فضایی نسبی از بازشدن سیاسی پدید آمد. در این دوره حزب توده در آذربایجان و سایر نقاط شکل گرفت و اعتصابات کارگری و اعتراضات دهقانی اوج گرفت. بدین‌سان در اوایل دهه ۱۳۲۰ آذربایجان آمیزه‌ای از مطالبات ملی (برای احیای زبان و هویت)، مطالبات دموکراتیک (خودگردانی محلی) و مطالبات طبقاتی (رفع ستم مالکان و سرمایه‌داران) را در خود می‌پروراند . این زمینه تاریخی – تمرکزگرایی خشن دولت پهلوی و نارضایتی عمیق مردم آذربایجان از ستم ملی و طبقاتی – خاک حاصلخیزی برای پیدایش جنبش ۲۱ آذر فراهم کرد.

۲.۲شکل‌گیری حکومت خودمختار آذربایجان ۱۳۲۴–۱۳۲۵

در سپتامبر ۱۹۴۵ (شهریور ۱۳۲۴) با ضعف حکومت مرکزی و حضور نیروهای متفقین در ایران، نیروی تازه‌ای در آذربایجان سربرآورد. در ۱۲ شهریور ۱۳۲۴ جعفر پیشه‌وری به همراه جمعی از کمونیست‌ها و روشنفکران آذربایجان، فرقه دموکرات آذربایجان را تأسیس کردند . برنامه اعلامی فرقه روشن بود: خودمختاری برای آذربایجان در چارچوب ایران و اجرای اصلاحات اجتماعی عمیق – و تأکید شد که خودمختاری به معنی جدایی از ایران نیست . فرقه دموکرات به سرعت در شهرها و روستاهای آذربایجان پایگاه یافت و با حمایت گسترده اقشار مردم مواجه شد. در ۲۱ آذر ۱۳۲۴، کنگره ایالتی آذربایجان متشکل از نمایندگان منتخب مردم (۱۰۱ نماینده از طیف‌های مختلف نظیر کارگران، دهقانان، پیشه‌وران، روحانیون و ملیون) در تبریز گرد هم آمد . این مجلس ملی آذربایجان همان روز تشکیل حکومت خودمختار آذربایجان را رسماً اعلام کرد و پیشه‌وری به عنوان نخست‌وزیر حکومت ملی معرفی شد . دولت خودمختار اعلام کرد که بر مبنای اصول دموکراتیک اداره خواهد شد .

حکومت خودمختار آذربایجان از بدو تأسیس بر مشارکت فعال همه طبقات و اقشار تاکید داشت. طبقه کارگر شهری (کارگران صنایع نفت و نساجی تبریز، راه‌آهن، چاپخانه‌ها و …)، دهقانان روستایی که زیر بار ستم مالکان بودند، روشنفکران و معلمان که خواهان آموزش به زبان مادری بودند، بازاریان و پیشه‌وران تبریز و حتی بخشی از روحانیت مترقی در این جنبش حضور داشتند . حضور زنان نیز چشمگیر بود؛ برای نخستین بار در تاریخ ایران، زنان حق رأی و حق انتخاب شدن یافتند و فرقه دموکرات به آنان نقش فعالی در اداره امور داد . انجمن‌های زنان شکل گرفت و بسیاری از زنان در رده‌های اداری، آموزشی، بهداشتی و حتی نظامی مشغول به خدمت شدند . از منظر ساختار سیاسی، حکومت خودمختار آذربایجان نوعی دموکراسی شورایی و محلی را تجربه کرد. شوراهای ده و روستا برای اجرای اصلاحات ارضی و اداره محلی تشکیل شدند؛ در شهرها انجمن‌های ایالتی و بلدیه تقویت گردیدند و امور امنیتی به میلیشیای مردمی (ارتش ملی آذربایجان) سپرده شد . در واقع یک سیستم خودگردانی منطقه‌ای به‌وجود آمد که در آن مردم آذربایجان تا حد ممکن امور خویش را به دست داشتند و همزمان، رهبری مرکزی جنبش (کمیته مرکزی فرقه دموکرات) خط‌مشی کلان را تعیین می‌کرد. این پیوند میان شوراهای مردمی و رهبری سازمان‌یافته حزبی، ساختار سیاسی منحصر‌به‌فردی به حکومت آذربایجان داده بود که بعدها الهام‌بخش جنبش‌های مشابه شد.

۲.۳ دستاوردهای دموکراتیک و انقلابی

حکومت خودمختار آذربایجان در عمر کوتاه یک‌ساله خود دستاوردهایی به بار آورد که چه از نظر دموکراتیک و چه انقلابی کم‌نظیر بودند و به جرأت می‌توان گفت در بسیاری زمینه‌ها از دولت مرکزی زمان خود پیشی گرفتند . مرور تحلیلی مهم‌ترین این دستاوردها نشان می‌دهد که چگونه مسئله ملی و خواست خودمختاری می‌تواند با پیشبرد عدالت اجتماعی و آزادی‌های دموکراتیک گره بخورد:

 • مشارکت سیاسی و اجتماعی زنان: یکی از نخستین اقدامات دولت آذربایجان، برابری حقوق سیاسی زنان بود. در حالی که در اکثر کشورهای منطقه غرب آسیا (زبان استعماری خاورمیانه) و حتی کشورهای اروپای غربی در آن زمان زنان از حق رأی محروم بودند، در آذربایجان در سال ۱۳۲۵ حق رای همگانی شامل زنان برقرار شد . زنان توانستند در انتخابات محلی شرکت کنند و حتی به نمایندگی برگزیده شوند. حکومت دموکرات آذربایجان زنان را تشویق کرد که در زندگی اجتماعی و سیاسی نقش‌آفرینی کنند. بنا به گزارش‌ها و اسناد مستند، صدها زن در سمت‌هایی چون مدیر مدرسه، پرستار و دکتر در بیمارستان‌ها، معلم، کارمند ادارات دولتی و حتی در صفوف ارتش ملی آذربایجان مشغول به کار شدند . این میزان مشارکت بی‌سابقه بود و رهائی زنان از قیمومیت مردسالارانه را هدف داشت. به عنوان مثال، طوبی آزموده و ثریا آگاه از زنان فعال آن دوره بودند که در نشریات و تشکل‌های زنان آذربایجان قلم می‌زدند و برای حقوق برابر تلاش می‌کردند. رهایی زنان نه صرفاً در حرف، بلکه در عمل با تغییر قوانین همراه شد؛ قوانین تبعیض‌آمیز لغو گردید و قیمومیت قانونی مرد بر زن در بسیاری موارد (از جمله حق رای و مشارکت) از میان برداشته شد .

این دستاورد در شرایطی به دست آمد که رژیم پهلوی تا سال‌ها پس از آن به زنان ایران حق رای نداد (حق رای زنان در حکومت مرکزی ایران سال ۱۳۴۱ و در جریان انقلاب سفید اعطا شد) . بنابراین آذربایجان در دهه ۱۹۴۰ پیشتاز منطقه در زمینه آزادی زنان بود.

 • اصلاحات ارضی و پایان نظام فئودالی: مهم‌ترین مطالبه اقتصادی دهقانان آذربایجان، رهایی از یوغ اربابان و تقسیم اراضی بود. دولت خودمختار با قاطعیت به این مسئله پرداخت. در بهمن ۱۳۲۴ (فوریه ۱۹۴۶)، مجلس ملی آذربایجان دو قانون اساسی برای اصلاحات ارضی تصویب کرد . براساس این قوانین، زمین‌های متعلق به دولت و املاک مالکانی که از آذربایجان گریخته یا با حکومت ملی دشمنی کرده بودند، بین دهقانان بی‌زمین توزیع شد  . به گزارش تورج اتابکی، طی این اصلاحات بیش از ۳۸۰ هزار هکتار زمین میان حدود یک میلیون دهقان فاقد زمین تقسیم گردید . علاوه بر زمین، حقوق مربوط به منابع آب و قنوات نیز به روستاییانی که بر روی آن اراضی زندگی و کار می‌کردند واگذار شد. سپس قانونی برای بهبود وضعیت سهم‌بری کشاورزان (چراخورد) از محصول تصویب شد که نظام بهره‌کشی سنتی ارباب-رعیتی را تعدیل می‌کرد. این اصلاحات ارضی، ساختار اقتصادی-اجتماعی آذربایجان را متحول کرد؛ قدرت فئودال‌های بزرگ را درهم شکست، رونق تولید کشاورزی را به دنبال داشت و دهقانان را که قرن‌ها در فقر و بی‌حقوقی بودند به نیرویی حامی حکومت خودمختار بدل نمود  . به گواه یک مقام وقت آمریکایی (قاضی ویلیام داگلاس که در ۱۹۵۰ از آذربایجان دیدن کرده بود)، برنامه پیشه‌وری چنان در میان دهقانان محبوبیت یافته بود که اگر انتخابات آزادی در ۱۹۵۰ برگزار می‌شد «۹۰٪ مردم به پیشه‌وری رای می‌دادند» . این محبوبیت تا حد زیادی مرهون اصلاحات ارضی و سرکوب فساد اداری بود .

 • آموزش به زبان مادری و توسعه فرهنگی: حکومت خودمختار آذربایجان برای نخستین بار پس از مشروطه، اصل مندرج در قانون اساسی ۱۹۰۶ درباره انجمن‌های ایالتی و ولایتی و آموزش زبان‌های محلی را جامه عمل پوشاند. آموزش به زبان ترکی آذری در تمامی سطوح برقرار شد؛ هزاران مدرسه جدید در شهرها و روستاهای آذربایجان تأسیس گردید و آموزش ابتدایی رایگان و اجباری برای همه کودکان (اعم از دختر و پسر) از سن ۶ سالگی به اجرا درآمد . دانشگاه تبریز (نخستین دانشگاه استانی ایران) بنیان‌گذاری و شروع به کار کرد . ترکی آذربایجانی به عنوان زبان رسمی ادارات و آموزشگاه‌ها اعلام شد و زبان فارسی که در دوره پهلوی تنها زبان مجاز بود، در آذربایجان دیگر زبان مسلط آموزشی نبود . این سیاست زبانی از یکسو حس غرور و هویت را به مردم آذربایجان بازگرداند و از سوی دیگر، با افزایش نرخ سواد و گسترش مدارس، بنیان توسعه فرهنگی را استوار کرد. در کنار آموزش رسمی، مراکز سوادآموزی بزرگسالان نیز تشکیل شد تا نسل‌های قبل که از تحصیل محروم مانده بودند باسواد شوند . در عرصه فرهنگ و هنر، نشریات و مطبوعات آزاد به زبان مادری انتشار یافتند و سانسور دولتی برچیده شد. در مدت کوتاه حاکمیت ملی، ده‌ها روزنامه، مجله و کتاب به ترکی آذری چاپ گردید . رادیو تبریز تأسیس شد و برنامه‌هایی به زبان محلی پخش کرد . تئاتر ملی تبریز افتتاح گردید و گروه‌های موسیقی محلی رونق گرفتند . همه این‌ها در جهت احیای هویت فرهنگی و تاریخی آذربایجان و مبارزه با سیاست سال‌ها فارس‌سازی تحمیلی بود.

 • حقوق کارگران و عدالت اجتماعی: دولت خودمختار با الهام از اندیشه‌های سوسیالیستی، مجموعه‌ای از اصلاحات مترقی را برای طبقه کارگر و زحمتکشان شهری به ارمغان آورد. قانون کار آذربایجان در ۱۹۴۶ تصویب شد که بر اساس آن ساعات کار روزانه به ۸ ساعت محدود گردید . دستمزد حداقل تعیین شد و هرگونه کار کودک ممنوع اعلام گشت . آزادی تشکیل اتحادیه‌های کارگری به رسمیت شناخته شد و اول ماه مه (روز جهانی کارگر) تعطیل رسمی اعلام گردید . همچنین دولت متعهد شد برای کارگران تأمین اجتماعی و بیمه درمانی فراهم کند . این حقوق کارگری در آن زمان حتی در بسیاری کشورهای پیشرفته هم به‌طور کامل برقرار نبود و در ایران تحت حکومت مرکزی تا دهه‌ها بعد محقق نشد. افزون بر این، حکومت آذربایجان در راستای عدالت اقتصادی، اقدام به کنترل قیمت‌ها و مبارزه با گران‌فروشی کرد و مجازات سختی برای کارگزارانی که رشوه بگیرند یا اختلاس کنند در نظر گرفت . همزمان، یک شرکت بزرگ نساجی به نام «ظفر» در تبریز توسط دولت تأسیس شد تا اشتغال‌زایی کند. کلیه بانک‌های موجود در تبریز ملی شدند و سپرده‌های قابل توجهی در اختیار دولت ملی قرار گرفت (طبق گزارش لنتزوسکی، در آن زمان حدود ۳ میلیون تومان در بانک‌های تبریز بود که مصادره شد) . همچنین برای رونق تجارت و رفع کمبودها، کمیسیون‌هایی برای برقراری روابط تجاری خارجی تشکیل شد .

مجموعه این اقدامات چهره اقتصاد آذربایجان را در مدت کوتاهی دگرگون کرد و شرایط معیشتی طبقات فرودست را بهبود بخشید. آن چنان که آذربایجان در مدت یک سال بیش از بیست سال حکومت پهلوی پیشرفت کرد.

 • آزادی‌های دموکراتیک، مطبوعات و تحزب: در سایه حکومت ملی، مردم آذربایجان از فضایی بازتر نسبت به گذشته بهره‌مند شدند. سانسور شدید مطبوعاتی و پلیسی دوره پهلوی کنار رفت و آزادی بیان و قلم تا حد زیادی تامین گردید. چندین روزنامه مستقل و منتقد در تبریز و شهرهای دیگر منتشر شد که سیاست‌های دولت ملی و نیز حکومت مرکزی را به بحث می‌گذاشتند. آزادی تشکل‌های سیاسی نیز گسترش یافت؛ به جز فرقه دموکرات آذربایجان که حزب حاکم بود، احزاب و گروه‌های متحد آن نظیر حزب توده ایران، حزب دموکرات کردستان و انجمن‌های اقلیت‌های دینی (آشوریان و ارمنی‌ها) مجال فعالیت یافتند. حکومت خودمختار تاکید داشت که دموکراسی محلی برقرار کند و اداره امور با مشارکت مستقیم مردم باشد. برای مثال، انجمن‌های ایالتی و ولایتی که در قانون اساسی مشروطه پیش‌بینی شده ولی توسط رضاشاه منحل شده بود، مجدداً فعال شدند؛ این انجمن‌ها در سطح استان و شهرستان نظارت بر امور محلی و مشورت با دولت ملی را برعهده داشتند. شوراهای روستایی متشکل از دهقانان شکل گرفت تا بر اجرای اصلاحات ارضی و تقسیم زمین نظارت کنند . در واقع، یک ساختار مردم‌سالاری چندسطحی ایجاد شد که در آن آزادی اجتماعات و بیان محترم شمرده می‌شد. در مجموع فضای سیاسی-اجتماعی آذربایجان در ۱۳۲۴–۲۵ به مراتب بازتر و پرشورتر از سایر نقاط ایران بود و مردم طعم خودمدیریتی دموکراتیک را برای نخستین بار چشیدند  .

 • صنعتی‌سازی، نوسازی و مدرنیزاسیون: هرچند عمر دولت خودمختار کوتاه بود، اما برنامه‌هایی برای نوسازی اقتصادی آذربایجان آغاز شد. قبلاً اشاره شد که کارخانه نساجی ظفر تاسیس گردید. همچنین ایجاد کارخانجات دیگر (از جمله کارخانه چرم‌سازی و کبریت‌سازی) در دست اقدام بود. زیرساخت‌های شهری توسعه یافت؛ شهرداری تبریز طرح‌هایی برای برق‌رسانی گسترده‌تر، بهبود سیستم آب آشامیدنی و توسعه خیابان‌ها تدوین کرد. در روستاها، دولت با همکاری شوراهای محلی احداث راه‌های ارتباطی بین روستا و بازارهای شهری را شروع کرد تا اقتصاد روستایی را پویا سازد. طرح سوادآموزی همگانی که پیش‌تر گفته شد، خود بخشی از پروژه مدرنیزاسیون اجتماعی بود. حکومت آذربایجان همچنین برای بهداشت عمومی اهمیت قائل شد؛ علاوه بر ایجاد بیمارستان‌ها و درمانگاه‌های جدید، یک یتیم‌خانه (پرورشگاه) دولتی برای نگهداری کودکان بی‌سرپرست ایجاد گردید . مجموع این اقدامات، اگرچه همه به نتیجه نرسید، اما نشان می‌دهد حکومت ۲۱ آذر صرفاً یک حرکت قومی صرف نبود بلکه می‌کوشید الگوی حکمرانی مترقی و نوین را در یک مقیاس منطقه‌ای پیاده کند. این الگو می‌توانست الهام‌بخش سراسر ایران شود.

 • دوستی بین خلق‌ها و پیمان همکاری با کردستان: یکی از درخشان‌ترین فصل‌های جنبش ۲۱ آذر، همبستگی میان دو خلق تحت ستم، آذربایجانی و کرد بود. تقریباً همزمان با وقایع آذربایجان، در دی‌ماه ۱۳۲۴ (ژانویه ۱۹۴۶) در بخش کردنشین غرب ایران نیز یک جمهوری خودمختار به رهبری قاضی محمد تشکیل شد که به جمهوری مهاباد شهرت یافت . دولت‌های خودمختار تبریز و مهاباد، علی‌رغم تفاوت‌های زبانی و فرهنگی (و نیز برخی اختلاف‌نظرهای سیاسی)، از بدو شکل‌گیری در اندیشه همکاری و اتحاد بودند. هیئت‌هایی از دو سو برای مذاکره اعزام شدند و نتیجه آن، انعقاد پیمان دوستی و همکاری آذربایجان و کردستان در ۴ اردیبهشت ۱۳۲۵ (۲۳ آوریل ۱۹۴۶) بود . این پیمان حاوی ۷ ماده بود که بر احترام متقابل، همکاری نظامی و سیاسی، حقوق برابر اقلیت‌های قومی در مناطق یکدیگر و هماهنگی در مذاکرات با دولت مرکزی تاکید داشت  . به عنوان نمونه، توافق شد که در مناطق کردنشین آذربایجان، اداره امور محلی با مشارکت کردها باشد و بالعکس در مناطق کردنشین که آذری‌ها سکونت دارند آنان سهم در مدیریت محلی داشته باشند  . همچنین کمیسیون اقتصادی مشترکی تشکیل شود و در صورت حمله دولت مرکزی، نیروهای نظامی دو جمهوری به کمک هم بشتابند . این پیمان اتحاد خلق‌ها در فضای آن زمان بی‌سابقه بود و ضربه‌ای به ایدئولوژی نژادپرستانه پان‌ایرانیستی به‌شمار می‌رفت که سال‌ها برای تفرقه‌افکنی میان کرد و ترک تبلیغ می‌کرد .

ایدئولوژی رسمی پهلوی کردها را «آریایی اصیل» و ترک‌های آذری را «غیر‌آریایی و مهاجر» قلمداد می‌نمود تا بین دو ملت شکاف اندازد؛ اما دوستی تاریخی آذربایجان و کردستان در سال ۱۳۲۵ نشان داد که ستم مشترک می‌تواند زمینه‌ساز مقاومت مشترک شود و برساخت‌های موهومی مثل «نژاد آریایی یا غیر‌آریایی» در عمل اعتباری ندارد . این همبستگی نه تنها در آن مقطع توانست امیدی برای پیروزی هر دو جنبش باشد، بلکه در حافظه تاریخی مبارزات ملی-دمکراتیک ایران به‌عنوان الگویی از اتحاد ستمدیدگان باقی ماند که امروزه نیز الهام‌بخش است (به این موضوع در بخش ۵.۲ بازخواهیم گشت).

در مجموع، کارنامه یک‌ساله حکومت ملی در آذربایجان نشان می‌دهد چگونه حق تعیین سرنوشت ملی اگر با برنامه‌ای عدالت‌جویانه و دموکراتیک همراه شود، می‌تواند دستاوردهایی به ارمغان آورد که نه تنها به نفع ملت تحت ستم بلکه به سود زحمتکشان کل کشور است. اصلاحات انقلابی آن دوره، دشمنان آشتی‌ناپذیری نیز داشت که بالاخره در صدد نابودی‌اش برآمدند – اما پیش از پرداختن به سرنوشت خونین حکومت ملی آذربایجان، کافیست گفته مورخ معاصر تادئوش سویتوخوفسکی را یادآور شویم که: «آذربایجان در یک سال حکومت دموکراتیک خود بیش از بیست سال رژیم پهلوی دستاورد داشت» . این جمله نشانگر پتانسیل عظیمی است که در پیوند مبارزه ملی با آرمان‌های دموکراتیک و طبقاتی وجود دارد.

۲.۴ سرکوب خونین و نقش امپریالیسم و ارتجاع داخلی

عمر درخشان تجربه ۲۱ آذر متاسفانه کوتاه بود و در کمتر از یک سال به شکستی تراژیک انجامید. برای فهم دلایل سرکوب جنبش آذربایجان، باید شرایط ژئوپلیتیک آن مقطع و منافع قدرت‌های امپریالیستی و نیز هراس ساختار حاکم ایران را مد نظر قرار داد. رویدادهای ۱۳۲۴–۱۳۲۵ با آغاز جنگ سرد همزمان شد و ایران یکی از نخستین میدان‌های کشمکش شرق و غرب گردید . حضور ارتش سرخ شوروی در شمال کشور پس از جنگ جهانی دوم، انگلیس و آمریکا را سخت نگران کرده بود.

در تحلیل رایجِ امنیتی، سرنوشت حکومت خودمختار آذربایجان معمولاً به معامله‌ی نفت شمال فروکاسته می‌شود؛ گویی تاریخ یک جنبش دموکراتیکِ مردمی، فقط بر سر چند بند قرارداد شکل گرفته است. اما واقعیت گسترده‌تر بود و در متن جدال جهانی میان سرمایه‌داری امپریالیستی و سوسیالیسم رخ داد. ماجرا در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم اتفاق افتاد؛ زمانی که الگوی شورا، اصلاحات ارضی، برابری زنان، حقوق کارگران و آموزش به زبان مادری در آذربایجان ایران، عملاً تصویری کوچک از یک «انقلاب اجتماعی» را به نمایش گذاشته بود. همین تجربه، بیش از هر امتیاز نفتی، برای قدرت‌های جهانی خطرناک بود.

دولت‌های امپریالیستی،به‌ویژه ایالات متحده و بریتانیا نمی‌خواستند نمونه‌ای از «خودگردانی مردمی با محتوای سوسیالیستی» در ایران تثبیت شود. پیروزی چنین تجربه‌ای می‌توانست در منطقه غرب آسیای نفت‌خیز، الهام‌بخش سایر خلق‌ها و بستر رشد جریان‌های کمونیستی شود؛ از کردستان گرفته تا عراق، سوریه و حتی ترکیه. به همین دلیل، واشنگتن و لندن در شورای امنیت سازمان ملل، از زبان «حفظ تمامیت ارضی ایران» سخن می‌گفتند، اما ترس واقعی‌شان نه تجزیه، بلکه وقوع «مدل سوسیالیستی بومی» در منطقه بود.

هم‌ زمان بریتانیا که نفوذ سنتی در جنوب ایران داشت، سناریویی برای فشار بر آذربایجان طراحی کرد: تحریک عشایر جنوب به قیام ظاهراً تجزیه‌طلبانه. در شهریور ۱۳۲۵ یکی از خان‌های ایل قشقایی (ناصرخان) به تحریک عوامل انگلیس و با هماهنگی دربار، در جنوب ادعای خودمختاری مطرح کرد و تهدید نمود اگر دولت با جمهوری‌های آذربایجان و کردستان برخورد نکند، او نیز جمهوری خودمختار تشکیل می‌دهد . این حرکت که چیزی جز بلوف سیاسی نبود، تهران را بیشتر مصمم کرد تا هرچه زودتر مساله آذربایجان را خاتمه دهد . قوام کابینه جنگی تشکیل داد و از مجلس اختیارات فوق‌العاده گرفت. آمریکا نیز علناً پشتیبانی خود را اعلام کرد؛ چنانکه جورج آلن سفیر آمریکا در تهران در آبان ۱۳۲۵ اظهار داشت دولت متبوعش از اقدامات «دمکراتیک» قوام حمایت می‌کند . تمام این تحولات نشان می‌داد که حکومت مرکزی با حمایت بریتانیا و امریکا عزم سرکوب جنبش آذربایجان و کردستان را کرده است و قدرت‌های غربی نیز آن را بخشی از نبرد با نفوذ شوروی می‌دانند.

در این میان، استالین، که از یک‌سو نگرانی قدرت‌های امپریالیستی را حس می‌کرد و از سوی دیگر به‌دنبال موازنه‌سازی دیپلماتیک بود، نگران بود که گسترش سریع جنبش‌های خودگردان و شوراهای مردمی بدون آمادگی نظامی و اقتصادی، شوروی را درگیری مستقیم با غرب قرار دهد.

سرانجام، با خروج نیروهای شوروی و انزوا‌ی سیاسی آذربایجان و کردستان، ارتش شاه توانست با چراغ سبز غرب و سکوت شوروی، سرکوب خونینی را رقم بزند.

سرانجام به بهانه برگزاری انتخابات مجلس پانزدهم در تمام کشور، ارتش شاهنشاهی ایران در ۲۴ آبان ۱۳۲۵ (۱۵ نوامبر ۱۹۴۶) با فرمان قوام حرکت به سوی آذربایجان را آغاز کرد .

نیروهای آذربایجان ابتدا در حوالی میانه مقاومتی دلیرانه کردند و ارتش مهاجم را عقب راندند . اما در نهایت رهبری فرقه دموکرات (غیر از پیشه‌وری) به این نتیجه رساند که مقاومت بی‌فایده است. پیشه‌وری تا آخر بر نبرد اصرار داشت و حتی گفت «مرگ هست ولی بازگشت به ذلت هرگز!» ، اما اکثریت کمیته مرکزی فرقه تصمیم به تسلیم بدون جنگ گرفتند. پیشه‌وری ناچار کناره‌گیری کرد و به باکو پناه برد. در ۲۱ آذر ۱۳۲۵ – دقیقا یک سال پس از اعلان خودمختاری – رادیو تبریز با صدایی اندوهگین اعلام کرد که برای جلوگیری از خونریزی، نیروهای آذربایجان دیگر مقاومت نخواهند کرد و ورود ارتش ایران به تبریز مجاز است . اما آنچه سپس رخ داد، چیزی نبود که سران فرقه انتظار داشتند: ارتش شاه به همراه دسته‌های مسلح فئودال‌های بومی و اوباش اجیر شده، در بازگشت به آذربایجان چنان حمام خونی به راه انداخت که در تاریخ معاصر ایران کم‌سابقه است .

نیروهای دولتی و همراهانشان با شعار «فتح آذربایجان»، به طور سیستماتیک دست به قتل‌عام، غارت و تجاوز زدند . به گواه شاهدان عینی: «ارتش به‌جای ارتش آزادی‌بخش، تبدیل به ارتش اشغالگر وحشی شد. سربازان مست از غرور پیروزی، هرچه خواستند کردند. ریش دهقانان را آتش زدند، به زنان و دختران دریده تجاوز نمودند، خانه‌ها را غارت کردند و دام‌ها را به یغما بردند. ماموریتشان آزادی بود اما برای مردم مرگ و ویرانی به ارمغان آوردند» . این روایت تکان‌دهنده قاضی ویلیام داگلاس از مشاهداتش در آذربایجان پس از سرکوب است که ابعاد فاجعه را نشان می‌دهد . در هفته‌های بعد، هزاران نفر از فعالان و هواداران فرقه دموکرات شناسایی و به جوخه‌های اعدام سپرده شدند. اعدام‌های دسته‌جمعی در میدان‌ها و کوی و برزن تبریز و دیگر شهرها صورت گرفت تا عبرتی برای همگان باشد . کتاب‌ها، روزنامه‌ها و جزوات ترکی که در یک سال گذشته چاپ شده بود را در حوض میدان شهر انباشتند و آتش زدند؛ آتش‌زدن کتاب به «جشن پیروزی» ارتجاع بدل شد تا با خاکستر کردن زبان و فرهنگ مردم، مهر پایان بر رؤیای خودمختاری بزنند . در کردستان نیز همین سناریو تکرار شد: ارتش شاه به مهاباد و شهرهای اطراف یورش برد، قاضی محمد رهبر جمهوری کردستان و دو تن از یارانش را در ۲ فروردین ۱۳۲۶ در میدان شهر مهاباد به دار آویخت . بسیاری از سران عشایر کرد که با جمهوری مهاباد همکاری داشتند نیز اعدام یا زندانی شدند. سرکوبی بیرحمانه که رژیم پهلوی در آذربایجان و کردستان به راه انداخت، برای سال‌ها هرگونه فکر خودمختاری را به سایه برد.

نکته مهم در تحلیل این سرنوشت غم‌انگیز، ترس ساختار حاکم از الگوی آذربایجان بود. رژیم پهلوی و طبقات حاکم ایران (ملاکین، سرمایه‌داران و ناسیونالیست‌های افراطی) از این هراس داشتند که مبادا دستاوردهای رادیکال آذربایجان – از اصلاحات ارضی گرفته تا مشارکت طبقات فرودست در قدرت – به سایر نقاط کشور سرایت کند . دولت مرکزی نمی‌توانست تحمل کند که ولایتی از ایران به مردم خودسالاری دهد، به کارگران و دهقانان امتیازاتی فراتر از بقیه کشور بدهد و زبان و فرهنگ خود را ارج نهد. زیرا چنین الگویی، مشروعیت رژیم را زیر سوال می‌برد و سایر ملل تحت ستم را به مبارزه ترغیب می‌کرد. بنابراین حتی اگر رقابت ابرقدرت‌ها هم نبود، شواهد نشان می‌دهد تهران دیر یا زود قصد بازپس‌گیری کنترل آذربایجان را داشت. از دید آنان، جنبش ۲۱ آذر نه فقط یک «تجزیه‌طلبی» (آن‌گونه که تبلیغ می‌کردند) بلکه یک خطر طبقاتی نیز محسوب می‌شد که باید نابود می‌شد.

به این ترتیب، ۲۱ آذر که روزی روز پیروزی خلق آذربایجان بود، در سال بعد تبدیل به روز شکست و عزا شد. هزاران نفر به ناچار جلای وطن کردند و به جمهوری آذربایجان شوروی پناهنده شدند؛ از جمله پیشه‌وری که در ۱۳۲۶ در باکو درگذشت (بنابر روایاتی در یک تصادف ساختگی کشته شد). خاطره آن یک سال آزادی و برابری اما در ذهن مردم آذربایجان باقی ماند و نسل‌های بعد آن را گرامی داشتند. شاعران ترک و کرد در رسای آن نهضت شعرها سرودند؛ از جمله سمد وورغون شاعر پرآوازه باکو شعری به نام «کتاب‌های سوخته» خطاب به شاه ایران سرود که در کنگره صلح ۱۹۵۲ پاریس قرائت شد و شاه را «قصاب» خطاب کرد . در مجموع، سرکوب جنبش ۲۱ آذر نمونه بارزی است از پیوند امپریالیسم جهانی و ارتجاع داخلی در خفه کردن خواست ملل برای آزادی. آمریکا و انگلیس از بیم نفوذ شوروی و ایده‌های سوسیالیستی و عدالت اجتماعی، چشمان خود را بر جنایات پهلوی بستند؛ شوروی نیز از بیم رویارویی با غرب، پا پس کشید. اما میراث ۲۱ آذر فراتر از آن یک سال و اندی است؛ این رویداد به‌روشنی نشان داد که مسئله ملی در ایران چگونه با مسئله طبقاتی و دموکراسی درهم‌تنیده است و بدون پشتیبانی توده‌ای و تغییرات ساختاری، قیام‌های ملی در خطر شکست خواهند بود.

در بخش‌های بعد خواهیم دید که این درس‌های تاریخی چگونه با نظریه‌های مارکسیستی درباره حق تعیین سرنوشت و شرایط امروز ایران ارتباط پیدا می‌کند.

ادامه دارد …

آرش حسام

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.