سایت فدائی، ارگان رسمی سازمان اتحاد فدائیان کمونیست
ادبیات، سرود، سلطه

«دیوِ عوامفریب» (The Demagogue)
اثر خوزه کلمنته اوروزکو
در گذارم از صفحه های اینستاگرامی و در پیگیری اخبار جنبش اخیر ایران، ویدئوهایی از تظاهرات طرفداران سلطنت نظرم را جلب کرد. در یکی از آنها دیدم که بر سرود :«مردم متحد هرگز شکست نخواهند خورد» مربوط به دهه ی هفتاد میلادی و مبارزه علیه دیکتاتوری پینوشه، واژگانی در رثای سلطنت نشانده اند و آن را بازخوانی می کنند، جایی دیگر هم این بلا را بر سر ترانه سرود بلاچاو هم آورده بودند با ترجیع بند :«تا ابد شاه شاه شاه». فکر نمی کنم لازم به ذکر باشد که این ناهمانگی فرم و محتوا چه غایت تهی از معنا و مبتذل است. در جای دیگر دیدم که شعارها یا بهتر بگویم فحش هایی جنسی چون «سبزی پلو با ماهی …» و مانند آن را پشت هم ردیف کرده بودند و بی هیچ شرم و آذرمی بصورت رپ در میان جمعیت اجرا و بسیاران با آن همخوانی می کردند!
به یاد دارم سال ۸۸ هنگامی که از کنار یکی از ستادهای انتخاباتی موسوی می گذشتم، فریادهای زنی سالمند مرا به آنسو کشاند ، با خشم و اندوهی در صدا فریاد می زد به چه رویی «سراومد زمستون» را از بلندگوهایتان پخش می کنید!
پس از مرور این همه،این سئوال در ذهنم نقش بست، چرا جریانات تمامیت خواه، در همه ی اشکالشان، چه جناح و دسته های مختلف جمهوری اسلامی و چه سلطنت طلبان، از خلق یک ترانه یا سرود و در سطح بزرگتر از خلق آثار ادبی ماندگار در تمام سال های موجودیتشان ناتوان و درمانده اند، یا در نهایت تلاششان «سلام فرمانده» ای خلق کرده اند یا چیزهایی مانند آنچه در بالاتر بدانها اشاره شد .
این در حالیست که جدا از تاریخچه ی سرودهای درخشان سازمان های چپ در انقلاب پنجاه و هفت، در همین چند سال پیش، در جنبش «ژن، ژیان آزادی» ما شاهد خلق و آفرینش سرودهای بسیار درخشانی بودیم که از میان آنها می توانم به «آواز لیلاها» و «سرود زن» اشاره کنم.
سعی می کنم در اینجا با رویکرد به ادبیات، سرچشمه و محتوا، سرود های انقلابی و ضرورت و موضوع آنها اندکی به این مساله بپردازم.
آنچه که ادبیات راستین از آن سرچشمه می گیرد:
تجربه ی زیسته ی آزاد،
صداقت زبان
و به چالش کشیدن و پرسشگریست.
با زیستن آزاد است که تخیل شکل می گیرد، و این تخیل اصلی ترین بنمایه ی هنر است، سرکوب تخیل را محدود می کند، خلاقیت را از اندیشه می گیرد و همه چیز را در قالب های بی خطر و به رغم خودش مجاز می ریزد، این است که آثار ادبی و هنری پویا و زنده، در همه ی اشکال آن، در سرکوب پدید نمی آیند.
زبان صادق به مثابه ی پلی برای ارتباط انسانی و برای بیان حقیقت، در زیر سلطه سرکوب مجبور به پنهان کاری و گاها دروغ می شود، نویسنده ای که دائم باید خودش را سانسور از بیان حقیقت زیستن درمی ماند.
ادبیات و هنر با پرسشگری و به چالش کشیدن پویا هستند، اما سرکوب پرسشگری را تهدید می داند و ادبیات را به بستری برای پاسخ های از پیش داده شده ی خودش می خواهد، اینجاست که ادبیات به بلندگوی تبلیغات تنزل می یابد.
اگر در زمانه ی سرکوب و زیر سلطه ی آن ادبیاتی خلق شده، در واکنش و در سیر مبارزه با آن بوده است، نه زاده شده از آن، ادبیات معاصر ایران از لاهوتی، نیما، هدایت، چوبک، ساعدی، درویشیان، شاملو ، اخوان و…خود شاهدی بر این مدعاست.
در بالا از سرچشمه های ادبیات گفتم و اینجا اشاره می کنم به دو مفهومی که به باور من ادبیات بیش از همه چیزی بدان ها پرداخته است:
عشق و سیاست
عشق نه صرفا به عنوان رابطه ی رمانتیک میان دو فرد بلکه به مثابه ی درک حضور دیگری.
و سیاست به مثابه ی قدرت و اشکال آن و نحوه ی مواجهه ی آدمی در قالب فرد یا اجتماع با این پدیده.
اما سیاست در باور نیروهای فاشیست و تمامیتخواه یعنی تجمع نیروی قدرت مطلق در دست یک گروه یا فرد، صحبت کردن در مورد سیاست برای آنها یعنی تایید تفکر غالب، آنان همه چیز را نزد خود پاینده، جاوید، مطلق و تمام شده مییابند. تاریخ در نگاهشان حرکتی زنده و رو به دگرگونی نیست، بلکه مسیری است که به نقطهی نهایی رسیده و باید همانجا متوقف بماند.
به همین دلیل زبان سیاسیشان سرشار از واژگانی چون «جاوید»، «پاینده»، «ابدی» و «آخرین» است؛ گویی جهان به ایستگاه پایان رسیده و دیگر چیزی برای تغییر باقی نمانده است.
اما در ادبیات همهچیز رونده است، میرا و زاینده، دیالکتیکی زنده در جریان است.
تفکر سلطه اگر در شعارهایشان مانند «آخرین نبرد» و «جاوید شاه» و «پاینده رهبر» نمود مییابد، در ادبیات در نقطهای درست مقابل قرار میگیرد؛ جایی که زندگی نه تثبیت، که دگرگونی است. چنانکه رومن رولان در ژان کریستف مینویسد:
«زندگی یک سلسله مرگها و رستاخیزهاست، بمیریم کریستف تا از نو زاده شویم.»
و اما عشق یعنی من در کنار تو در حالی که این با هم بودن هزینه دارد.
عشق عصیان است و بر ساختارها می آشوبد، از درک حضور دیگری به شناخت خودش می رسد، اگر اشتباه نکنم اوکتاویو پاز در مقاله ی دیالکتیک تنهایی می گوید (به منبع دسترسی ندارم، از حافظه نقل می کنم) [که حکومت ها خانواده را حمایت می کنند، چون قابل پیش بینی، و کوچک شده سیستم است، از عشق هراسانند و آنرا منع می کنند چرا که آن را عصیانگر می دانند،با تن فروشی مماشات می کنند چرا که می خواهند آن را به مثابه ی کاریکاتوری از عشق به جامعه بقبولانند]
عشق رابطه می آفریند، و رابطه ما، در حالی که سلطه اطاعت و مطیع تولید می کند. عشق شجاع است و بی پروا و از مصلحت اندیشی به دور.
به قول زنده یاد دکتر هوشنگ اعظمی بیرانوند: «عشق خودخواهی نیست، از خودگذشتگیست، عشق از همه ی مصلحت ها بالاتر است!»
به قول حافظ :
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چکار
کار ملک است آنکه تدبیر و تامل بایدش
یا پیش از آن سعدی:
بر سر بازار سربازان عشق
زیر هر داری جوانی دیگر است
و هزاران هزار نمونه مانند آنها، نه تنها در ادبیات ایران بلکه در آثار بزرگ جهانی، از شکسپیر تا گوته و توماس مان، تولستوی و پروست و مارکز…
آنجا هم که در ادبیات عشق دیده نمی شود، حضورش را به شکل دیگری می توان یافت یعنی : فقدان!
فاشیست ها از عشق هراسانند( پس به زعم آن از ادبیات هم ) چرا که هیچکدام قابل پیش بینی نیستند، عشق عصیانگر است، تخیل و ادبیات عصیان گرند، به همین دلیل از «زن زندگی آزادی » هم بیزارند، دیدیم که در ابتدا سعی در خالی کردن آن از معنایش داشتند، واژگان «مرد میهن آبادی» را به انتهای آن افزودند، که هر سه لازمه ی فاشیسم را در یکجا در خود دارد؛ مرد نماد اقتدار، میهن یکسان سازی همه زیر مفهوم یک میهن و ملت و پرچم، و آبادی، آن توجیهی که با آن هر آنکس که در آن میهنی که خودشان تعریف کرده اند دیگری محسوب شود را سرکوب کنند.
حضور زن در میدان، در عرصه ی زندگی اجتماعی، بر تعریفی که خود از اقتدارشان دارند خدشه وارد می کند، آن را زیر سئوال می برد. زیرا زن در نظم تمامیتخواه فقط یک «نقش» دارد، نه یک «صدا». این نظم معمولاً بر تصوری سلسلهمراتبی از جهان بنا شده است: بالا و پایین، فرماندهنده و فرمانبر، قوی و ضعیف. در این تصویر، «مرد» فقط یک جنسیت نیست، بلکه استعارهای از اقتدار، کنترل و مالکیت بر فضاست.
زن باید در این دستگاه فکری در قلمرو خصوصی، در چهارچوبهای از پیش تعریفشده و تحت نظارت باقی بماند؛ حضوری تنظیمشده، نه حضوری خودمختار. اما وقتی زن بهعنوان سوژهای مستقل، در خیابان، در اعتراض، در تولید صدا و معنا ظاهر میشود، این نظم نمادین را مختل میکند. او دیگر «موضوعِ سیاست» نیست، بلکه «فاعلِ سیاست» است.
این جابهجایی، یعنی عبور از ابژه بودن به سوژه بودن، همان چیزی است که اقتدارگرایی را بیثبات میکند. زیرا اقتدار بر پایهی تثبیت نقشها عمل میکند، و حضور زنِ کنشگر نشان میدهد که این نقشها طبیعی و ابدی نیستند، بلکه ساخته و قابل تغییرند. از همینرو، حضور زن فقط یک مطالبهی حقوقی نیست؛ افشای شکنندگی نظمی است که خود را طبیعی و جاودانه معرفی میکند.
فاشیسم شیفتهی نظم است، چرا که از چیزهای غیرقابل پیشبینی میترسد، میخواهد همه چیز قابل پیشبینی و به طبع آن تحت کنترلش باشد.
از زایندگی و خلاقیت وحشت دارد و از زندگی هم، نهایت نظم در مرگ تجلی می یابد، در مرگ هیچ چیز تغییر نمی کند و چیزی غیر قابل پیش بینی یافت نمی شود، آنان شیفتگان مرگند و اعدام، از اینروست که هنوز به قدرت نرسیده ملکه ی مورد قبولشان حکماعدام طیف گسترده ای از آن «دیگری» ها را صادر نموده است.
و اما سرود به مثابه ی شکلی از هنر، در پیوستگی ادبیات (کلام) و موسیقی در لحظه ای خاص از تاریخ خلق می شود،در آن لحظه که جامعه به صدای مشترک احساس نیاز می کند و به عبارت دیگر آن لحظه که جامعه می خواهد خودش را بشنود.
در آن لحظه که تجربه ی رنج، درد، فقدان، امید، همزمان در کلام جمع نقش می بندند و بر دهان هزاران هزار تن یک صدا می شود.
آن لحظه که بدن بیش از استدلال سخن می گوید، بدن یعنی دویدن، فریاد زدن ، مشت در آسمان برافراشتن و احساسات این بدن، خشم، ترس، امید، شجاعت، همه ی این ها با ضرباهنگ کلام و موسیقی همراستا می شوند و در واقع سرود بیش از آنکه با ایدئولوژی در ارتباط باشد با بدن خویشاوند است.
سرود من را به کناری می نهد و ما را می آفریند، رنگارنگی جنسیتی،ملیت های همسرنوشت دوشادوش هم :«برای سرفۀ خوزستان، برای زخم بلوچستان، شکسته بغض تبریز،بژی کُردستان!»حاشیه کنار مرکز، پیر و جوان. وقتی هزاران تن یک متن را با هم می خوانند، اینان یک ما بزرگ هستند، کاری که از عهده ی هیچ بیانیه یا اعلامیه ی سیاسی بر نمی آید.
سکوت از ترس می زاید و ترس از تنهایی، اما صدا جمعیست، سرود آنجاست که ترس در صدا رنگ می بازد.
آنجا که نظم کهنه هنوز فرو نریخته، و نظم نوین بنا نشده، مردم در سرودهایشان آینده را تمرین می کنند، این تمرین خودش کنش سیاسیست. جدا از توصیف حال، سرود آینده را در اکنون زیستن است، پیش از آنکه نهاد و قانون نوشکل بگیرد صدا شکل گرفته است.
و اما درهنگامه ی انقلاب آنجا که رسانه ها یا خاموشند یا دروغزن، این سرود است که بی هیچ نیازی به اسپانسر یا شبکه و آنتن، از دل جمع، رسانه ی زنده ی خودش است، بی نیاز به هیچ مجوزی ، بی امکان توقیف!
و اما چرا سلطنت طلبان از خلق سرود عاجزند، این مساله اتفاقی نیست، بلکه ریشه در آن دارد که اینان از آن تجربه ی زیسته ی مشترک که در بالا از آن سخن گفته شد بی بهره اند، سرود و شعر سیاسی از. خیابان و بدن های در خطر زاده می شود، به حرکت و پویایی نیاز دارد،و اما آنچه سلطنت طلبی دارد نوستالوژیاست، با نوستالوژیا می توان غرق در خاطره شد، اما نمی توان سرود انقلابی ساخت.
سرود جدای از توصیف حال از آرزو سخن می گوید و خواستگاه آرزو در آینده است، سرود وعده دهنده ی فرداست:« ستاره ستیزد و شب گریزد و صبح روشن آید…» ، «فردا رود افشان ابریشم در دریا می خوابد، خورشید از شرق سوزان می روید بر دریا می تابد…». سلطنت طلبی روی بر گذشته دارد و می خواهد همان گذشته را به نام آینده رقم بزند.
سرود حاصل جمع است و زاییده ی ما، ما آنجا شکل می گیرد که من، تو، او و دیگری هستند، سلطنت طلبی ما را پس می زند، همه باید در خدمت یک من بزرگتر باشند، دیگری چیزی نیست مگر در خدمت این من !
جریانی که با رنج امروز بیگانه است و برای آینده تخیلی ندارد، از خلق سرود ناتوان است.
باری سخن به درازا کشید
هر جریانی که از خلق ادبیات عاجز است، از تخیل کردن درمانده است و آنکه تخیلی ندارد نمی تواند آینده ای را هم بسازد. آنکه با هنر و ادبیات می ستیزد، کمر به نابودی فردا بسته است.
احسان حقیقی نژاد
سوم فوریه ۲۰۲۶