سایت فدائی، ارگان رسمی سازمان اتحاد فدائیان کمونیست
پنجاهوپنجمین سالگرد سیاهکل: بازخوانی پنج دهه مبارزه و تحول در ایران
نسخهٔ pdf

«جزیرهٔ ثبات» در برابر رستاخیز سیاهکل
نقطهٔ عزیمت – سیاهکل )۱۹ بهمن ۱۳۴۹) پنجاهوپنج سال پیش، حملهٔ چریکهای فدایی خلق به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل جرقهای بود بر انبار باروت اختناق سلطنت پهلوی. این واقعه صرفاً یک عملیات نظامی نبود، بلکه به مثابه یک گسست معرفتشناختی عمل کرد که خیال «جزیرهٔ ثبات» بودن رژیم شاه را فروریخت. به بیان دیگر، سیاهکل از جنس رویدادهای تاریخیای بود که نمیتوان حضور و تأثیرشان را نادیده گرفت – همانند انقلاب مشروطه یا جنبش ملی شدن نفت – و به نقطهٔ عطفی در حافظهٔ تاریخی مردم تبدیل شد. ماتریالیسم تاریخی به ما میآموزد که هرجا ستم هست مقاومت هم هست؛ سیاهکل نیز پژواک دیالکتیکی سرکوب و مبارزه بود که نشان داد حتی در اوج اختناق، سوژگی انقلابی قابل شعلهور شدن است.
سیاهکل در واقع فریادی بود در دل سکوت گورستانیِ تسلیم. هدف بلافصل چریکها از یورش سیاهکل نه جلب حمایت فوری تودهها، بلکه شکستن فضای رعب و رکود مرگباری بود که دیکتاتوری فردی محمدرضاشاه حاکم کرده بود. اعلامیهٔ شماره ۱ چریکهای فدایی خلق تأکید میکرد «مبارزهٔ مسلحانه تنها راه آزادی مردم ایران است ». بدینترتیب، این حرکت قهرمانانه روحیهٔ مبارزاتی تازهای را در نسلی از جوانان انقلابی دمید و اسطورهٔ شکستناپذیری رژیم را متزلزل ساخت. .
اما چه شرایط عینیای چریکها را به انتخاب مشی مسلحانه سوق داد؟ اقتصاد سیاسی رژیم پهلوی پس از اصلاحات موسوم به انقلاب سفید دستخوش تغییرات گسترده شد. اصلاحات ارضی ساختار فئودالی را در روستاها درهم شکست بیآنکه دهقانان فرصت یابند طعم آزادی و رفاه بچشند. زمینهای کشاورزی بین خردهمالکان تقسیم شد یا زیر سلطهٔ سرمایهداران وابسته رفت و انبوهی از دهقانان بیزمین یا کمزمین به حاشیهٔ شهرها رانده شدند (پدیدهٔ حاشیهنشینی( . در شهرها نیز توسعهٔ سرمایهداری وابسته – به پشتوانهٔ انحصارات امپریالیستی – بورژوازی ملی را به حاشیه برد و تضاد میان پرولتاریا و سرمایهداران وابستهٔ بوروکراتیک تشدید شد. بدینترتیب، به زبان مارکسی، همهٔ تضادهای درونی جامعه تحتالشعاع یک تضاد بنیانی قرار گرفت: تضاد خلق با امپریالیسم و سرمایهداری وابسته. در فضایی که اصلاحات آمرانهٔ رژیم، شکاف طبقاتی را عمیقتر و انباشت سرمایه را تنها به نفع الیگارشی حاکم افزایش داده بود، افزون بر زمینههای داخلی، نیمنگاهی به شرایط جهانی در اواخر دههٔ ۶۰ میلادی نشان میدهد که ایران تنها صحنهٔ جوشش نیست. جنبشهای رهاییبخش ملی و انقلابی در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین الهامبخش جوانان مبارز ایرانی بودند. از کوبا و الجزایر گرفته تا ویتنام، خلقها علیه امپریالیسم به پا و دولتهای دست نشانده به پاخاسته بودند؛ چهگوارا از ایجاد «یک، دو، سه ویتنام دیگر»سخن میگفت. شاه نیز در قامت ژاندارم منطقه، متحد امپریالیسم آمریکا بود و حتی هزاران مستشار آمریکایی و اسرائیلی را در ایران جا داده و در سرکوب جنبش ظفار عمان و یاری به ارتش آمریکا در ویتنام مشارکت داشت. دیالکتیک مبارزهٔ جهانی و داخلی ایجاب میکرد که نسلی از مبارزان ایرانی، بهویژه تحت تأثیر اندیشههای دو گروهبیژن جزنی، مسعود احمدزاده ، راه نوینی برای تغییر بیابند. سیاهکل برای آن نسل به پراکسیس عمل انقلابی مبتنی بر تئوری انقلابی بدل شد؛ ترکیبی از اندیشه و کنش که بنبست خفقان حاکم بر جامعه را شکست.
انقلاب ۵۷: چرا هژمونی به روحانیت رسید؟
هفت سال پس از سیاهکل – انقلاب بهمن ۵۷: مبارزهای که با سیاهکل آغاز شد در قیام تودهای ۱۳۵۷ به ثمر نشست و رژیم سلطنتی را سرنگون کرد. اما پرسش انتقادی اینجاست: چرا با وجود پیشگامی نیروهای چپ در مبارزه با شاه، هژمونی انقلاب به دست روحانیت و نیروهای اسلامگرا افتاد؟ برای پاسخ، باید به کاستیهای درونی جنبش چپ در آن سالها نگریست.
نخست و شاید مهمترین عاملاینکه، ضربات سنگین ساواک بر پیکر سازمانهای انقلابی در سالهای ۵۰ تا ۵۶ نباید نادیده گرفته شود. اغلب رهبران و کادرهای کارآزمودهٔ چپ یا شهید شدند یا در زندانهای شاه بودند. از مسعود احمدزاده، امیرپرویز پویان وبیژن جزنی گرفته تا حمید اشرف و بسیاری دیگر از کادرهای برجستهٔ جنبش فدایی، تا پیش از بهمن ۵۷ جانباخته یا اعدام شده بودند. جزنی یکی از مهمترین نظریهپردازان مارکسیست ایران در آن دوره بود که به گواه دوست و دشمن، شخصیتی کاریزماتیک، تحلیلگر و آیندهنگر داشت. او سالها پیش از انقلاب، در تحلیلها و نوشتههایش بهروشنی نسبت به خطر رشد اسلامگرایی سیاسی هشدار داده و حتی از شخص روحالله خمینی بهعنوان یکی از چهرههای بالقوهٔ ارتجاع نام برده بود. جزنی با دقت نشان داده بود که چگونه سیاستهای رژیم شاه همراه با سرکوب سیستماتیک نیروهای سکولار و مترقی، عملاً میدان را برای گسترش نفوذ شبکههای مذهبی باز میگذارد.
چنین چهرههایی که میتوانستند در لحظهٔ بحران انقلابی نقش راهبری نظری و عملی ایفا کنند، سالها پیش از انقلاب حذف فیزیکی شدند. قتل جزنی و یارانش در تپههای اوین در سال ۱۳۵۴، به شهادت رسیدن حمید اشرف در تابستان ۱۳۵۵، و از میان رفتن پیدرپی کادرهای مجرب چپ، جنبش را از حافظهٔ سازمانی، تجربهٔ تشکیلاتی و توان رهبری تهی کرد. هنگامی که انقلاب تودهای در سال ۵۷ فرا رسید، بخش بزرگی از مغز متفکر و ستون فقرات عملیاتی جنبش چپ دیگر در میان نبود.
نسل جوانتر که در سال ۵۷ به سازمانها پیوست، تجربه و انسجام تشکیلاتی کمتری داشت. در مقابل، شبکهٔ سنتی روحانیت با اتکا به مساجد، بازار و هیئتها و حمایتهای مالی بازار ضربهناپذیرتر بود.
نکتهٔ اساسی آن است که مسئله را نباید بهصورت سادهانگارانه به «ناتوانی چپ در پیوند با طبقهٔ کارگر» فروکاست. واقعیت تاریخی پیچیدهتر از این صورتبندی خطی است. سازمانهای چریکی و مارکسیستی، بهویژه سازمان چریکهای فدایی خلق ایران، در سالهای پایانی دههٔ ۴۰ و سراسر دههٔ ۵۰ شمسی توانستند تأثیری عمیق بر فضای سیاسی جامعه، بهویژه در میان نسل جوان، دانشجویان، معلمان، کارمندان و روشنفکران شهری بگذارند. پس از انقلاب ۵۷ نیز این سازمان به یکی از بزرگترین و خوشنامترین نیروهای چپ در منطقه بدل شد و از پایگاه اجتماعی و هواداران قابل توجهی در شهرهای مختلف برخوردار بود. نام فدایی برای بخش بزرگی از جامعه مترادف با فداکاری، صداقت و مبارزه با استبداد ، استثمار و تبعیض و نابرابری بود.
اما باید دید این نفوذ اجتماعی چگونه در برابر آرایش تاریخی نیروهای ارتجاعی و امپریالیستی قرار گرفت. در سالهایی که بهترین و مجربترین کادرهای چپ در زندانها، زیر شکنجه یا در درگیریهای مسلحانه از میان رفتند، یک روند موازی و کاملاً هدفمند در جامعه در جریان بود: گسترش بیسابقهٔ شبکههای مذهبی با حمایت مستقیم و غیرمستقیم حکومت. در فاصلهٔ چند سال مانده به انقلاب، هزاران مسجد، تکیه و حسینیه با هزینهٔ دولت ساخته شد. شمار نشریات و مدارس دینی افزایش یافت. هیئتهای مذهبی در سراسر کشور شکل گرفتند و امکان سازماندهی گسترده برای نیروهای مذهبی فراهم شد. شاه نهتنها این روند را متوقف نکرد، بلکه با برخی روحانیون مخالف خود – مانند دعوت از آیتالله حسین قمی – نیز به آشتی رسید. این فضا به مذهبیون اجازه داد که در آرامش نسبی، کادرسازی کنند، شبکههای اجتماعی بسازند و در بطن جامعه ریشه بدوانند.
در همان زمان، سیاست حاکمیت در قبال نیروهای چپ و سکولار دقیقاً معکوس بود: شدیدترین نوع خشونت سیاسی، زندان، شکنجه و اعدام. سرکوب سازمانیافتهٔ نیروهای مترقی، در رأس آنها فداییان، عملاً امکان هرگونه کار علنی، صنفی و تودهای را از آنان سلب کرده بود. به بیان دیگر، میدان سازمانیابی اجتماعی برای یک نیرو کاملاً باز گذاشته شده بود و برای نیروی دیگر با خون و زندان مسدود شده بود. در چنین شرایط نامتوازنی، نیروهای مذهبی توانستند شبکهای گسترده از پایگاههای اجتماعی ایجاد کنند، در حالی که چپ انقلابی با از دست دادن کادرهایش و زیر تیغ دائمی سرکوب، امکان چنین ریشهدواندنی را نیافت.
از این رو، اگر در لحظهٔ قیام تودهای ۵۷، هژمونی سیاسی به دست نیروهای مذهبی افتاد، این نتیجهٔ یک رقابت برابر میان دو جریان نبود، بلکه حاصل سالها مهندسی نامتقارن فضای اجتماعی توسط استبداد پهلوی بود؛ فضایی که در آن ارتجاع مذهبی امکان سازمانیابی داشت و چپ انقلابی در حال پرداخت هزینهٔ سنگین مبارزه بود.
عامل دیگر را باید در پیوند میان خطاهای تئوریک بخشی از چپ و آرایش بینالمللی قدرت در بستر جنگ سرد جستوجو کرد. بسیاری از گروههای مارکسیست آن دوره با چارچوب «مرحلهبندی انقلاب» میاندیشیدند؛ بدین معنا که انقلاب ایران ابتدا باید مرحلهای دموکراتیک و ضداستبدادی را طی کند و سپس در افقی دورتر به مرحلهٔ سوسیالیستی برسد. این صورتبندی، در خلأ و صرفاً محصول تأملات نظری نبود، بلکه تحت تأثیر فضای ژئوپلیتیک جنگ سرد و درک غالب از مناسبات جهانی شکل گرفته بود.
در دهههای ۴۰ و ۵۰ شمسی، استراتژی ایالات متحده و متحدانش در خاورمیانه، مهار نفوذ اتحاد شوروی از طریق تقویت نیروهای مذهبی بنیادگرا در برابر جنبشهای چپ و ملیگرای رادیکال بود؛ سیاستی که نمونههای آن را از پاکستان و افغانستان تا فلسطین و ایران میتوان دید. در این چارچوب، سرکوب سیستماتیک نیروهای سکولار و چپ در ایران نه فقط خواست دربار، بلکه در راستای یک منطق ژئوپلیتیک بزرگتر نیز قابل فهم است.
از منظر اقتصادی و نظامی نیز، قرارداد عظیم تسلیحاتی موسوم به هنری کیسینجر–حسن طوفانیان به ارزش حدود ۱۱ میلیارد دلار، همراه با حضور نزدیک به ۹۲ هزار مستشار آمریکایی دارای حق کاپیتولاسیون، ایران را عملاً به پایگاه ژاندارمی آمریکا در خلیج فارس بدل کرده بود. این وضعیت، علاوه بر تعمیق وابستگی ساختاری اقتصاد ایران به سرمایهداری جهانی، نوعی احساس تحقیر ملی را نیز در لایههایی از طبقهٔ متوسط شهری برانگیخت. این لایهها که زیر سیطرهٔ بورژوازی کمپرادور وابسته به دربار قرار داشتند، در مخالفت با سلطنت به اپوزیسیون مذهبی نزدیک شدند؛ جریانی که بعدها در دولت موقت و شورای انقلاب، نقش تعیینکنندهای در حمایت از روحالله خمینی ایفا کرد.
از سوی دیگر، پیامدهای اقتصادی اصلاحات ارضی و فروپاشی کشاورزی سنتی، میلیونها روستایی بیزمین و خوشنشین را به حاشیهٔ شهرهای بزرگ کشاند. نبود زیرساختهای آموزشی و کارآموزی، این جمعیت عظیم را به نیروی کار ارزان و فاقد سازمانیافتگی در کارخانهها و حاشیههای شهری بدل کرد. بخش مهمی از محیطهای کارگری در دههٔ ۵۰ متشکل از همین مهاجران تازهوارد با ذهنیت روستایی و سنتی بود. این ترکیب اجتماعی، زمینهای مساعد برای نفوذ شبکههای مذهبی و بازتولید ارزشهای سنتی فراهم آورد؛ شبکههایی که در مساجد، هیئتها و تکایا سازمان یافته بودند.
واقعهٔ ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ در این میان اهمیت ویژهای دارد. آن رویداد نشان داد که مذهب میتواند بهعنوان یک «عامل ذهنی» بسیجکننده عمل کند، حتی اگر شرایط عینی آن هنوز کامل نشده باشد. هرچند این قیام بهشدت سرکوب شد، اما در فاصلهٔ ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۷، با انباشت همان جمعیت حاشیهنشین شهری و چنانچه اشاره شد، گسترش سازمانیافتهٔ نهادهای مذهبی، شرایط عینی برای پیوند آن عامل ذهنی فراهم شد. در این سالها، با سرمایهگذاری گستردهٔ شبکههای مذهبی و حمایت ضمنی قدرتهای غربی از رشد آنها، توازن قوا در بطن جامعه بهتدریج تغییر کرد.
در چنین زمینهای، رویکرد مرحلهای بخشی از چپ که انقلاب را صرفاً ضداستبدادی و ضدامپریالیستی میدید، به نوعی همسویی عملی با نیروهایی انجامید که از نظر سازمانیابی اجتماعی بسیار جلوتر بودند. حزب توده ایران و بعدها جناح اکثریت از فداییان، با همین تحلیل، بر تضاد با سلطنت تمرکز کردند و تحقق سوسیالیسم را به آینده موکول نمودند. این نگاه موجب نوعی خوشبینی سیاسی نسبت به روحانیت شد و استقلال موضع طبقاتی را تضعیف کرد.
در مقابل، نیروهای اسلامگرا بدون تقسیم انقلاب به مراحل، از شبکهٔ گستردهٔ اجتماعی خود بهره بردند و هژمونی سیاسی–ایدئولوژیک جنبش تودهای را در دست گرفتند. در لحظهٔ انفجار انقلابی، تودههای میلیونی با نیرویی مواجه بودند که سالها در بطن جامعه سازمان یافته، کادر تربیت کرده و پیوندهای روزمره با زندگی مردم برقرار کرده بود. خلأ یک آلترناتیو سازمانیافته و منسجم از سوی چپ، در این شرایط، نقش تعیینکنندهای در واگذاری هژمونی انقلاب به نیروهای مذهبی ایفا کرد.
دههٔ ۶۰ تا سازندگی: حذف انقلابیون و ظهور نئولیبرالیسم
دوران استقرار جمهوری اسلامی – سرکوب خونین و چرخش اقتصادی: پس از پیروزی انقلاب، دیری نپایید که ماه عسل آزادیهای نیمبند به پایان رسید و رژیم جدید آماج خود را متوجه نیروهای دگراندیش، بهویژه چپها و کمونیستها کرد. دههٔ ۱۳۶۰ صحنهٔ یکی از سیاهترین دورههای بتوارگی سیاسی در تاریخ معاصر ایران است که در آن ایدئولوژی حاکم هر صدای مخالفی را شیطانی جلوه میداد و سرکوب میکرد. طی سالهای ۶۰–۶۷، هزاران نفر از اعضا و هواداران سازمانهای چپ، مجاهدین خلق و دیگر مخالفان در زندانها به جوخهٔ اعدام سپرده شدند یا زیر شکنجه جان باختند. اوج این کشتارها در تابستان ۱۳۶۷ بود که اکثریت قریب به اتفاق زندانیان مارکسیست و مجاهد مخفیانه اعدام و در گورهای دستهجمعی دفن شدند. گورستان خاوران در تهران یکی از بزرگترین گورهای جمعی هزاران زندانی سیاسی اعدامشده در دههٔ ۶۰ است که هنوز جای زخم چرکینی بر وجدان جمعی جامعهٔ ایران باقی گذاشته است. رژیم با اتکا به قهر ضدانقلابی افسارگسیخته، عملاً نسل انقلاب را (سربُری)کرد تا هرگونه خطر بازگشت رادیکالیسم را منتفی سازد. سرکوب سیستماتیک، توأم با جنگ هشتسالهٔ ایران و عراق، فضای سیاسی دههٔ ۶۰ را به دوران اختناق مطلق تبدیل نمود.
همزمان، از اواسط دههٔ ۶۰ به بعد شکافی در درون حاکمیت پدیدار شد که سرآغاز تغییرات عمدهٔ اقتصادی-اجتماعی بود. با پایان جنگ و آغاز دولت «سازندگی»رفسنجانی، جمهوری اسلامی روندی را در پیش گرفت که در ادبیات علمی به تعدیل ساختاری و نئولیبرالیسم شهرت دارد. برنامههای اقتصادی دولت پساجنگ – با هدایت تکنوکراتهایی مثل محسن نوربخش و محمد عسکریاولادی – حول محور خصوصیسازی، آزادسازی قیمتها، حذف یارانهها و ادغام در اقتصاد جهانی تنظیم شد. این سیاستها که با توصیههای بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول همسو بود، در کوتاهمدت رشد اقتصادی و بازسازی زیرساختها را دنبال میکرد اما هزینهٔ گزافی بر طبقات فرودست تحمیل نمود. تورم لجامگسیخته در اوایل دههٔ ۱۳۷۰ (تا مرز ۵۰٪ در سال ۱۳۷۴)قدرت خرید مردم را بشدت کاهش داد. شکاف فقیر و غنی دهه به دهه عمیقتر شد و یک بورژوازی جدید مرکب از مدیران دولتی، فرماندهان سپاه و وابستگان حاکمیت شکل گرفت که از رانت خصوصیسازی و تجارت آزاد سود میبرد. به اعتراف ناظران خودِ حکومت نیز: به دلیل اجرای سیاستهای تعدیل ساختاری(و نیز تحریمهای بینالمللی( ، اکنون یک طبقهٔ سرمایهدار جدید، حریص و خشن، بر طبقهٔ متوسط و کارگران و زحمتکشان چنبره زده است. . طبقهای رانتخوار که در دل نهادهای نظامی، امنیتی و روحانیون وابسته به حکومت پرورش یافته، از دههٔ ۷۰ شمسی به بعد اقتصاد ایران را قبضه کرده و به قیمت فقیرتر شدن اکثریت مردم، ثروتاندوزی نجومی کرده است، و برای بقا و چپاول از به قتل رساندن چندین هزار انسان سلب مالکیت شده در دی ماه ۱۴۰۴ هم آبای ندارد. نتیجه، شکاف عظیم طبقاتی و دو قطبی شدن جامعه بین اقلیت بهرهمند و اکثریت محروم بوده است.
در این دوران، سازمانها و احزاب چپ که از تیغ سرکوب جان به در برده بودند عمدتاً روانهٔ تبعید و خارج از کشور شدند. این مهاجرت اجباری هرچند بقای فیزیکی کادرها را تضمین کرد، اما پیامد جامعهشناختی مهمی داشت: پراکندگی، انشعابها و بحران هویت در سازمانهای چپ. سالهای طولانی دوری از صحنهٔ عمل داخل کشور، بسیاری از این گروهها را به محفلهای خارجنشین با پایگاه حداقلی در داخل تبدیل کرد. برخی جذب مشیهای رفرمیستی و پارلمانتاریستی شدند، برخی در نوستالژی گذشته فرورفتند و دچار سکتاریسم (فرقهگرایی) شدند. برای مثال، سازمان چریکهای فدایی خلق پس از انقلاب به چندین شاخه انشعاب یافت که هر یک راه خود را رفت. در کردستان، کومهله با چند محفل و گروه دیگر حزب کمونیست ایران را اعلام کردند و باز خود حزب کمونیست چندپاره شد. فروپاشی شوروی و اردوگاه شرق در ۱۹۹۱ نیز بر بحران تئوریک چپ ایران افزود و بسیاری را دچار سرخوردگی یا بازبینی ایدئولوژیک کرد. خلاصه آنکه چپ انقلابی ایران در دو دههٔ پایانی قرن بیستم، از یک جنبش نیرومند داخلی به دهها جریان کوچک خارجکشوری تبدیل شد؛ جریاناتی که ارتباط ارگانیک چندانی با مبارزات روزمرهٔ کارگران و محرومان نداشتند و در بهترین حالت به صدور بیانیه و نقد اینترنتی بسنده میکردند. این گسست نسلی و فکری میان چپ تبعیدی و واقعیتهای داخل، خود یکی از دلایل استمرار هژمونی ایدئولوژیک حاکمیت تا سالها بعد بود .
بحرانهای امروز و چشمانداز تغییر
وضعیت کنونی – تلاقی بحرانهای ساختاری: اکنون در پنجاه و پنجسالگی سیاهکل، جامعهٔ ایران درگیر بحرانی چندوجهی است که پتانسیل انفجاری آن بیش از هر زمان دیگری احساس میشود. از منظر اقتصاد سیاسی، چهار دهه سیاست نئولیبرالی همراه با فساد سیستماتیک اقتصاد ایران را به ورطهٔ فلاکت کشانده است. رشد نقدینگی و تورم مزمن، ارزش ریال را بیمحابا سقوط داده؛ در سالهای اخیر تورم سالانه رسماً بالای ۴۰٪ و نرخ بیکاری دو رقمی بوده است. همزمان، تحریمهای کمرشکن امپریالیستی نیز مزید بر علت شده و چرخهٔ انباشت سرمایه را مختل کرده و معیشت مردم عادی را بیش از پیش در تنگنا قرار داده است. حاصل، فقیرتر شدن گستردهٔ طبقهٔ کارگر و فرودستان، حذف طبقهٔ متوسط مولد و غرقشدن جامعه در بتوارگی کالایی از یکسو سرمایهپرستی و مصرفگرایی در اقلیت ثروتمند و فقر مطلق در سوی دیگر است. شکاف طبقاتی به حدی رسیده که مطابق آمار رسمی، ضریب جینی (شاخص نابرابری) به حدود ۰٫۴ رسیده و دهک بالایی چندین برابر دهک پایینی درآمد دارد. مهمترین شکاف موجود در جامعهٔ ایران امروز، به اذعان بسیاری از ناظران، شکاف طبقاتی است.
در عرصهٔ اجتماعی-سیاسی نیز با انباشت مطالبات حلنشدهٔ گوناگونی مواجهیم: جنبش زنان که از زمان انقلاب ۵۷ تا کنون با پدرسالاری نهادینه و قوانین تبعیضآمیز (حجاب اجباری، عدم برابری حقوقی)) در چالش بوده، در خیزش “زن، زندگی، آزادی” ۱۴۰۱ به اوج جدیدی رسید. زنان به مثابه نیمهٔ فرودست جامعه امروز به پیشقراولان مبارزه تبدیل شدهاند و فمینیسم تودهای را به خیابان آوردهاند. جنبش مطالبات ملیتهای تحت ستم (کرد، بلوچ، عرب، ترک و ترکمن و…)) نیز طی سالهای اخیر شدت یافته است؛ کردستان و سیستانوبلوچستان بهویژه به کانونهای ناآرامی بدل شدهاند، جایی که مردم علاوه بر تبعیض اتنیکی و مذهبی، از فقر و توسعهنیافتگی مضاعف رنج میبرند. بحران زیستمحیطی بعد تازهای به نارضایتیها افزوده است: خشکسالی، فرونشست زمین، ریزگردها و کمبود آب (مثلاً در خوزستان و اصفهان) موجی از اعتراضات محیطزیستی و معیشتی را دامن زده است.
نکتهٔ مهم اینکه تمامی این تضادها بهطور متناوب در قالب خیزشهای تودهای سربرآورده و اگرچه موقتاً سرکوب شدهاند، هر بار در ابعاد بزرگتر و رادیکالتر تکرار گشتهاند. از دی ۹۶ و آبان ۹۸ گرفته تا جنبش گستردهٔ دی ماه ۱۴۰۴، اقشار و طبقات فرو دست – کارگران، بیکاران، حاشیهنشینان شهری، جوانان بیآینده – بارها با مطالبات آزادیخواهانه و برابریطلبانه به خیابان آمدهاند. این خیزشها خودانگیختهاند و گاه چنان انفجاری که ظرف چند روز شهرها و میادین به تسخیر فرودستان در میآید؛ در دی ماه معترضان خشمگین دهها بانک و ساختمان دولت(نمادهای طبقهٔ حاکم)) را به آتش کشیدند. مضمون این خیزشها علیرغم پراکندگیشان رهاییبخش و عدالتجویانه است. اما در نبود یک رهبری انقلابیِ مدبّر و مورد اعتماد مردم، این جنبشها معمولاً پس از یکی دو ماه فرسوده و سرکوب میشوند و جنبش ناچار به عقبنشینی موقت تن میدهد – تا دور بعدی. با این حال، سرکوب عریان قادر به حل ریشهای بحرانها نیست؛ هر اعتراض خونین که خاموش میشود، آتش خشم زیر خاکستر میماند و در فاصلهای کوتاهتر از قبل زبانه میکشد. سرکوب اعتراضات تنها سلسلهواکنشهایی برمیانگیزد و موج بعدی را خشمگینتر میسازد. واقعیت آن است که مطالبات کارگران، زنان، جوانان، بازنشستگان و ملیتها طی این سالها بیپاسخ مانده و جنبشهای اجتماعی به شکل جهشی و دورهای بازمیگردند. اکنون رژیم حاکم هنوز توان سرکوب نظامی و امنیتی را داراست و به زور سرنیزه اعتراضات را موقتاً جمع میکند؛ اما در چشمانداز بلندمدت اگر نتواند بحرانهای روزافزون اقتصادی و سیاسی را مهار کند – فرضی که هرگز محال نیست – آنگاه فروپاشیاش اجتنابناپذیر خواهد بود. این سقوط ممکن است به دست خود مردم و در هیأت یک قیام تودهای رقم بخورد، یا در سناریویی شوم با مداخلهٔ قدرتهای امپریالیستی و یک جابهجایی کنترلشده. تردیدی نیست که امپریالیستها به اندازهٔ جمهوری اسلامی و دولتهای مرتجع منطقه، از یک انقلاب رادیکال مردمی در ایران هراس دارند؛ ترجیح آنها همواره گذارهای کنترلشده و غیربنیادین است تا موج انقلاب اجتماعی دامن منافعشان را نگیرد. بنابراین جنبش مردمی ایران با دو تهدید موازی روبروست: سرکوب حکومت از درون و دخالت خارجی از بیرون. در این وضعیت خطیر، وظیفهٔ نیروهای آگاه آن است که با سازماندهی وتاکتیکهای درست، مسیر سوم –– را هموار کنند، پیش از آنکه یا استبداد داخلی یا .قدرتها خارجی آینده را رقم بزنند.
از منظر بینالمللی نیز ایران به صحنهٔ رقابت قدرتهای جهانی بدل شده که هر کدام سودای بهرهبرداری از این وضعیت را دارند. مردمی که برای آزادی و عدالت قیام میکنند، نباید اجازه دهند ایران به مهرهٔ بازی قدرتهای بزرگ بدل شود. راه نجات ایران اتکا به قدرت طبقه کارگر و زحمتکشان یعنی اکثریت تحت ستم استثمار و استقلال طبقاتی آنهاست، نه دنبالهروی از این یا آن قطب جهانی.
ضرورت یک جبههٔ چپ انقلابی
بخش پایانی – راهبرد آینده: در برابر دوراهی تاریخی کنونی، وظیفهٔ نیروهای چپ و کمونیست بیش از هر زمان خطیر است.
تجربهٔ ۵۵ سال گذشته – از سیاهکل تا امروز – نشان میدهد که هرگاه آرایش اجتماعی تودههای مردم به خیابان آمدهاند، به رغم گستردگی و توان مبارزاتی، در عرصهٔ رهبری سیاسی و سازماندهی دچار خلأ بودهاند. باید پذیرفت که امروز نیز طبقهٔ کارگر و زحمتکشان ایران از نظر توان انفجاری و عددی نیرویی عظیم و تعیینکنندهاند و در قیامهای دورهای این را نشان دادهاند، اما این نیرو هنوز به شکل یک طبقهٔ برای خود متشکل نشده است. سازمانها و احزاب چپ انقلابی پراکندهاند و نسل جوانتر عمدتاً به صورت شبکههای غیرمتمرکز مثلاً شوراهای صنفی، تشکلهای زنان، گروههای محلی فعالیت میکند. نتیجه، تکرار سناریویی است که در خیزشهای اخیر شاهدش بودهایم : قیام بیسر، حرکتهای خودجوشی که شجاعانه دشمن را به عقب میرانند اما در نبود ستاد رهبری، استراتژی و خطمشی منسجم، پس از مدتی دچار فرسایش میشوند.
بنابراین یک ضرورت تاریخی و حیاتی پیش روی نیروهای انقلابی قرار دارد: همگرایی و وحدت عمل در قالب یک جبههٔ چپ انقلابی. چنین جبههای میبایست کلیهٔ جریانها، احزاب و سازمانهای مارکسیستی و سوسیالیستی را – صرفنظر از اختلافات فرعی – حول محورهای مشترک (سرنگونی انقلابی جمهوری اسلامی، استقرار آزادی و برابری واقعی، رد امپریالیسم و ارتجاع)گردهم آورد. مهمتر آنکه این جبهه باید پیوندی ارگانیک با جنبشهای اجتماعی جاری در داخل کشور برقرار کند: کارگران پیشرو، معلمان، جنبش زنان پیشرو، دانشجویان مبارز، شوراهای محلی محلات فقیرنشین، و اقلیتهای ملی تحت ستم . به بیان دیگر، اتحاد انقلابی باید از ترکیب تجربه و دانش تشکیلاتی نسل قدیم در تبعید با انرژی و ابتکار نسل جدید در میدان حاصل شود. اگر چنین اتصالی رخ دهد، آنگاه میتوان امیدوار بود که از دل این جبهه، سازمانیابی عالیتری صورت گیرد – مثلاً حزب انقلابی طبقهٔ کارگر که پیشروترین کارگران و روشنفکران انقلابی را متحد کند و نقش رهبری پرولتاریا را تأمین نماید. بدون این آلترناتیو سازمانیافته، خطر آن هست که در لحظهٔ موعود، بازهم خلأ قدرت انقلابی پابرجا بماند و یا انقلاب به بیراهه رود.
بد نیست در اینجا به تجربهٔ تاریخی ارزشمندی اشاره کنیم: در سالهای منتهی به انقلاب ۵۷، دو سازمان چریکهای فدایی خلق و مجاهدین خلق (مارکسیستشده) تلاشهایی برای نزدیکی و اتحاد عمل انجام دادند. اگر به سالهای پایانی سلطنت پهلوی برگردیم، در نوارهای گفتگوی حمید اشرف و تقی شهرام در سال ۱۳۵۴ ، میبینیم این مسئله بهصورت عینی مورد بحث بخشی از نیروهای انقلابی قرار گرفته بود. در گفتوگوها، موضوع همکاری، ارتباط پایدار و حتی شکلدادن به نوعی سازوکار مشترک برای کار جبههای مطرح میشود. این گفتوگوها امروز بهصورت سند در دسترساند و نشان میدهند مسئلهی جبهه، یک بحث حاشیهای یا نظری نبود. سرنوشت تلخ آن دوران – شهادت حمید اشرف در تیر ۱۳۵۵ و ضربات پی دپی سالها بعد – مجال تحقق این همگرایی را از بین برد. خلا چنین جبههای در روزهای انقلاب ۵۷ خود را نشان داد؛ اگر چریکها، مجاهدین انقلابی و سایر نیروهای چپ در قالب یک صف واحد ظاهر میشدند، امکان داشت نتیجهٔ سیاسی قیام مردمی به گونهای دیگر رقم بخورد. درس آن تجربه برای امروز ایران این است که نباید فرصت اتحاد را از دست داد.
در شرایط کنونی، احزاب و جریانهای چپ و کمونیست – از سازمانهای قدیمی فدایی و راه کاگر گرفته تا گروههای مارکسیست نوظهور داخل، تا فعالین کارگری و کنشگران بیتشکل – وظیفه دارند ابتکار عمل اتحاد جنبشهای اجتماعی را به دست گیرند. این امر مستلزم گذار از فرقهگرایی، عبور از شعارهای انتزاعی و تکیه بر مبارزهٔ طبقاتی ملموس است. کمونیستها اگر به جای فرورفتن در مشاجرات تئوریک بیحاصل یا شیفتگی به عبارات توخالی، بر سازماندهی کارگران و فرودستان در مجاری واقعی تمرکز کنند، میتوان امید داشت که پراکسیس انقلابی جان تازه گیرد. اتحاد عمل حول خواستههای عاجل تودهها (نان، کار، مسکن-آزادی، حق تشکل، رفع تبعیض از زنان و ملل، ، عدالت در توزیع ثروت، حاکمیت شورایی مردم…))میتواند اعتماد ازدسترفته را بازسازی کند. به بیان لنینی، «اعتماد تودهها به پیشتاز» بزرگترین سرمایهٔ یک انقلاب است – و این اعتماد فقط در میدان عمل و فداکاری مشترک ساخته میشود. اگر نیروهای چپ و کمونیست راهی نیابند که کنش هماهنگ تودههای بهپاخاستهٔ سوسیالیست و غیرسوسیالیست را ممکن سازند، آنگاه از حد چند فرقهٔ بسیار «رادیکال»اما منزوی فراتر نخواهند رفت.
در نهایت، راه رهایی ایران نه بازگشت به گذشته است و نه گدایی مداخلهٔ خارجی. دوگانهٔ کاذب «سلطنتطلبی یا استبداد دینی»یا التماس از قدرتهای جهانی مانند امریکا و یا نسلکشان منطقه مانند سازه فاشیستی اسرائیل هیچکدام نیاز تاریخی ما را برآورده نمیکند. گزینهٔ حقیقی، انقلاب مردمی به رهبری طبقهٔ کارگر و متحدان فرودست اوست. برای نیل بدین هدف والا، سازماندهی مستقل طبقاتی و شکلدهی به آلترناتیو چپ انقلابی امری مبرم است. ما نیازمند احیای سوبژکتیویته انقلابی در میان نسل جوان و پیوند دیالکتیکی مبارزات پراکنده در یک کل منسجم هستیم. از اعتصابات هماهنگ کارگران صنعت نفت و پتروشیمی تا تشکلیابی بازنشستگان و کامیونداران و معلمان؛ از شبکههای خودیار زنان در محلات تا همبستگی مثالزدنی ملتهای ستمدیده با مبارزات همدیگر. اینها نطفههای سوسیالیسم آینده را در دل جامعه میپرورند. بر عهدهٔ ما کنشگران کمونیست است که این نطفهها را در یک جبههٔ واحد گرد آوریم و بلوک تاریخی نوینی متشکل از کارگران، دهقانان، تهیدستان شهری و روشنفکران مردمی پدید آوریم . در این صورت، بیشک آینده از آن ماست و حماسهٔ سیاهکل در مقیاسی وسیعتر و پیروزمندانهتر تکرار خواهد شد. پیروزی تنها از خلال مبارزهٔ متحد و سازمانیافتهٔ تودهها ممکن است – این درس بزرگ پنجاهوپنج سال مبارزه است..
زنده باد آزادی، زنده باد سوسیالیسم
آرش حسام
۱۹بهمن ۱۴۰۴