اتحاد فدائیان کمونیست
کار ، مسکن ، آزادی ، جمهوری فدراتیو شورائی!

۱۶ آذر: مانیفست مبارزهٔ طبقاتی و مقاومت دانشجویان ایران

دانلود نسخهٔ pdf

چرا ۱۶ آذر؟

۱۶ آذر (روز دانشجو) در ایران نمادی زنده از مبارزهٔ ضد امپریالیستی  در تاریخ معاصر کشور است. این روز یادآور خونی است که در ماه‌های پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بر سنگ‌فرش دانشگاه تهران ریخته شد؛ خونی که دانشگاه را از یک فضای صرفاً آموزشی فراتر برد و به آن بُعدی اجتماعی-طبقاتی بخشید . در واقع، جنبش دانشجویی ایران معنای واقعی خود را زمانی یافت که پا را از مطالبه‌های محدود صنفی فراتر گذاشت و دوشادوش مردمان فرودست  در برابر دیکتاتوری رژیم سلطنت پهلوی وابسته به امپریالیسم ایستاد . از همان آغاز، ۱۶ آذر  ضمن یادبود سه جوان مبارز عهدی تاریخی شد میان دانشجویان و فرودستان جامعه برای پیکار علیه سلطهٔ خارجی و استبداد داخلی.

تاریخچهٔ کوتاه: سه گلوله، سه دانشجو، سه معنا

در ۱۶ آذر ۱۳۳۲، حدود چهار ماه پس از کودتای آمریکایی-انگلیسی ۲۸ مرداد که دولت ملی دکتر مصدق را سرنگون کرد، دانشگاه تهران به صحنهٔ اعتراض علیه سلطهٔ خارجی و استبداد داخلی بدل شد . در آستانهٔ سفر رسمی ریچارد نیکسون (معاون رئیس‌جمهور وقت آمریکا) به ایران و ازسرگیری روابط با بریتانیا، دانشجویان دانشکده فنی تهران دست به تظاهرات زدند. نیروهای نظامی رژیم کودتا به دانشگاه یورش بردند و دانشجویان با سردادن شعارهایی چون «مرگ بر شاه مزدور» و «درود بر مصدق» از کلاس‌ها بیرون آمدند . در جریان این حملهٔ سرکوبگرانه، رگبار گلوله‌های مسلسل سه دانشجوی مبارز را نقش بر زمین کرد: مصطفی بزرگ‌نیا و مهدی شریعت‌رضوی (هر دو از اعضای سازمان جوانان حزب توده) و احمد قندچی (عضو جبههٔ ملی ایران) جان باختند .

هر یک از این سه گلوله معنایی فراتر از قتل یک دانشجو داشت و پیام‌آور اعتراضی عمیق بود: نخست، اعتراض به سلطه و دخالت قدرت‌های خارجی – دانشجویان با فریادهای خود مخالفتشان را با امپریالیسم آمریکا و انگلیس نشان دادند؛ دوم، فریاد علیه استبداد داخلی – حکومت کودتایی محمدرضا شاه که آزادی‌ها را محدود و مخالفان را به شدت سرکوب می‌کرد؛ و سوم، اعتراض به نظم سرمایه‌داری وابسته – رژیمی که پس از کودتا کشور را در مسیر وابستگی اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و نظامی به غرب قرار داد . به بیان دیگر، از همان روز نخست ۱۶ آذر، مسئله صرفاً دانشگاه نبود؛ مسئله کل جامعه و مناسبات طبقاتی حاکم بر آن بود. بدین‌سان ۱۶ آذر در تاریخ جنبش دانشجویی ایران به‌عنوان مظهر پیکار متحد دانشجویان آزادی‌خواه بر ضد امپریالیسم و ارتجاع به ثبت رسید . قیام شانزده آذر ۱۳۳۲ نشان داد دانشگاه سنگری است در دل جامعه که می‌تواند در برابر رژیم دیکتاتوری بایستد و جنبش دانشجویی را از مطالبات محدود صنفی به جرگهٔ جنبش‌های ضد دیکتاتوری و ضد امپریالیستی وارد کند .

دانشگاه به‌مثابه خاستگاه چپ انقلابی

دانشگاه‌های ایران در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ خورشیدی به کانون پرورش و سازماندهی نیروهای چپ انقلابی بدل شدند. پس از سرکوب سال‌های اولیهٔ دهه ۱۳۴۰ و فقدان فضای فعالیت علنی، بسیاری از دانشجویان به ایدهٔ مبارزهٔ چریکی روی آوردند. گروه‌های مختلفی با الهام از جنبش‌های رهایی‌بخش در آمریکای لاتین، آفریقا و آسیا شکل گرفت که رهبران و اعضای اصلی‌شان را دانشجویان تشکیل می‌دادند . سازمان‌هایی همچون چریک‌های فدایی خلق و مجاهدین خلق در اواخر دههٔ ۴۰ از دل دانشگاه سر برآوردند و مبارزهٔ مسلحانه را به عنوان راهکاری نهایی علیه دیکتاتوری شاه برگزیدند .

پیوند جنبش دانشجویی با دیگر جنبش‌های اجتماعی در آن دوران مشهود بود. بسیاری از دانشجویان مبارز برای آگاهی‌بخشی به طبقات فرودست به دل کارخانه‌ها، روستاها و مدارس رفتند. برای نمونه، برخی اعضای گروه‌های چپ در میان کارگران نفت خوزستان، کارگران کارخانجات تبریز و کرج و حتی در میان دهقانان نفوذ کردند تا پیام انقلاب و عدالت اجتماعی را گسترش دهند. این تلاش‌ها نشان می‌داد دانشگاه صرفاً محل تربیت تکنوکرات‌های وفادار به ساختار قدرت نیست، بلکه می‌تواند کارخانهٔ تولید سوژه‌های انقلابی باشد. به بیان دیگر، دانشجویان انقلابی آن دوره دانشگاه را نه سکوی پرش به مناصب بالای حکومتی و جهش طبقاتی، بلکه سنگر مبارزه برای رهایی طبقهٔ کارگر و زحمتکشان می‌دانستند.

البته نباید مبارزهٔ آن نسل را تنها در قاب رمانتیسم و قهرمان‌پروری خلاصه کرد. هرچند تصویر چریک اسلحه به دست در کوه و جنگل در ادبیات سیاسی ایران جاودانه شده، اما نباید فراموش کنیم که این مبارزهٔ مسلحانه خود برآمده از تحلیل طبقاتی شرایط آن زمان بود.

ساختار اقتصادی وابسته، شکاف عمیق طبقاتی، سرکوب هر گونه صدای اصلاحی و بن‌بست سیاسی، جوانان آگاه را به این نتیجه رساند که تنها راه باقی‌مانده پیکار انقلابی است. بنابراین، نقد رویکرد صرفاً رمانتیک به جنبش دانشجویی دههٔ ۵۰ نباید ما را از درک ریشه‌های مادی و طبقاتی آن غافل کند. دانشجویان مبارز آن سال‌ها فرزندان زمانهٔ خود بودند که در دل اختناق و نابرابری، پرچم عدالت اجتماعی و آزادی را برافراشتند. دانشگاه در این دوران پایگاه تربیت کادرهای انقلابی بود؛ جوانانی که پس از فراغت از تحصیل، در سنگرهای نبرد یا در شبکه‌های مخفی کارگری و دهقانی ایفای نقش کردند. آنان دانشگاه را به معنای واقعی کلمه سنگر انقلاب ساختند.

از انقلاب ۵۷ تا «انقلاب فرهنگی»: دانشگاه در دههٔ پرشکست و خون

نقش دانشجویان در رخدادهای ۱۳۵۷ را نمی‌توان به چند تصویر آرشیوی از راه‌پیمایی‌ها تقلیل داد. دانشگاه در سال‌های ۵۶ و ۵۷ به یکی از محورهای سازمان‌دهی اعتراضات علیه رژیم پهلوی بدل شد؛ از تظاهرات و تحصن‌های مکرر در دانشگاه تهران و پلی‌تکنیک و برخی دانشگاه‌های شهرستان‌ها گرفته تا پیوند با اعتصابات کارگری و کارمندی که ماشین دولتی را فلج کرد. انقلاب ضد سلطنتی ۵۷ بدون حضور دانشجویان – هم در داخل کشور و هم در میان دانشجویان ایرانی خارج از کشور – چنین سرعت و عمقی نمی‌یافت.

در ماه‌های منتهی به بهمن ۵۷، دانشگاه‌ها محل حلقه‌های بحث، انتشار نشریه‌های زیرزمینی، جلسات عمومی و نشست‌های مشترک با کارگران و معلمان بود. بسیاری از دانشجویان چپ، ملی‌گرا و رادیکال، شبانه در محلات فقیرنشین و کارخانه‌ها حاضر می‌شدند تا اخبار مبارزه را منتقل و تجربهٔ سازمان‌یابی را با دیگر فرودستان به اشتراک بگذارند. از سوی دیگر، بخشی از دانشجویان مذهبی نزدیک به جریان اسلام سیاسیِ طرفدار خمینی نیز فعالانه در بسیج اجتماعی علیه شاه نقش داشتند. این تکثر – که از چپ مارکسیست و مجاهد گرفته تا ملی‌گرا و مذهبی را در‌بر می‌گرفت – تصویر واقعی دانشگاه در آستانهٔ بهمن ۵۷ است؛ فضایی پرجنب‌وجوش اما پر تضاد.

با پیروزی انقلاب ضد سلطنتی، برای چند سال کوتاه، دانشگاه‌های ایران به میدان نبردی آشکار میان این گرایش‌ها تبدیل شد. تشکل‌های چپ که در دههٔ ۴۰ و ۵۰ بخش مهمی از بدنهٔ فعال دانشجویی را تشکیل می‌دادند، حالا علناً دفتر و نشریه داشتند و در کنار دیگر نیروها در دانشگاه حضور داشتند. در همان حال، انجمن‌های اسلامی دانشجویان به عنوان بازوی سیاسی نیروهای سرکوبگر حاکم در دانشگاه‌ها تثبیت شدند و به سرعت دست بالا را پیدا کردند. فضای تنفسی کوتاهِ پس از ۵۷، خیلی زود جای خود را به روند حذف و یک‌دست‌سازی داد؛ روندی که نقطهٔ اوج آن «انقلاب فرهنگی» سال‌های ۵۹ تا ۶۲ بود.

در فروردین و اردیبهشت ۱۳۵۹، درگیری‌های خونینی میان نیروهای اسلامی طرفدار حکومت و تشکل‌های چپ و ملی در دانشگاه‌ها رخ داد. شورای انقلاب و سپس شخص خمینی به‌طور علنی هشدار دادند که دانشگاه باید «اسلامی» شود و دفاتر گروه‌های سیاسی تعطیل گردد. ۳۰ فروردین ۵۹ دستور تعطیلی دانشگاه‌ها صادر شد؛ در خرداد، خمینی فرمان تشکیل «ستاد انقلاب فرهنگی» را داد تا مأمور تصفیه و بازطراحی ایدئولوژیک آموزش عالی شود. دانشگاه‌ها در عمل حدود سه سال بسته ماندند و هزاران دانشجو و استاد به دلیل گرایش‌های چپ، لیبرال، سکولار یا صرفاً منتقد، اخراج، ،زندان و اعدام یا وادار به مهاجرت شدند.

«انقلاب فرهنگی» فقط تعطیلی چندسالهٔ دانشگاه نبود؛ پروژه‌ای بود برای شکستن ستون فقرات همان نیرویی که در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ علیه شاه و در سال ۵۷ در صفوف مقدم انقلاب ایستاده بود. دانشگاه‌ها، که در آن زمان مملو از نیروهای سکولار و چپ و مدافع طبقات فرودست و ضد دیکتاتوری بودند، در گفتار رسمی رهبران جدید، به «لانهٔ ضدانقلاب» تقلیل یافتند. ستاد انقلاب فرهنگی و شوراهای بعدی با بازنگری گسترده در برنامه‌های درسی، حذف بسیاری از دروس علوم انسانی و پاک‌سازی کتابخانه‌ها، تلاش کردند دانشگاه را از هر چیزی که به نظرشان «غربی»، «لیبرال» یا «مارکسیستی» تلقی می‌شد، تهی کنند.

هم‌زمان، دههٔ ۶۰ در بیرون از دانشگاه به دههٔ اعدام‌ها، زندان‌ها و کشتار مخالفان سیاسی بدل شد؛ و طبیعی است که بخش قابل توجهی از اعدام‌شدگان و زندانیان آن سال‌ها، دانشجویان و فارغ‌التحصیلان یا کادرهای دانشجویی سازمان‌های چپ و مجاهد بودند. از موج اعدام‌های ۱۳۶۰–۶۱ تا قتل‌عام ۱۳۶۷، دانشگاهیانی که در سال‌های پیش در جنبش دانشجویی و کارگری فعال بودند، در صف اول سرکوب قرار گرفتند.

در پایان این دوره، دانشگاهِ دههٔ ۶۰ با دانشگاهِ دههٔ ۵۰ تفاوتی بنیادین داشت:

  تشکل‌های چپ و ملی یا نابود شده، یا به زیرزمین رانده شده بودند.

  انجمن‌های اسلامی به نیروی مسلط در دانشگاه‌ها بدل شدند و عملاً نقش پلیس ایدئولوژیک را بازی می‌کردند.

 بخش بزرگی از اساتید منتقد اخراج یا مجبور به مهاجرت شده بودند؛ جای آن‌ها را استادانی گرفتند که «تعهد» مذهبی و سیاسی، معیار اصلی انتخاب‌شان بود، نه توان علمی.

این همه، فقط یک تغییر سیاسی نبود؛ مهندسی دوبارهٔ سوژهٔ دانشگاهی بود.

رژیم تازه می‌خواست دانشگاه، به‌جای تولید سوژهٔ انقلابی و منتقد، تولیدکنندهٔ «کارمند متعهد» باشد؛ نیروی انسانی‌ای که در چهارچوب جمهوری اسلامی و اقتصاد جنگی-رانتی آن، بی‌چون‌وچرا کار کند. اما همین پروژهٔ سرکوب و پاک‌سازی، شکافی عمیق میان نسل دههٔ ۶۰ و نسل‌های بعدی ایجاد کرد. در دههٔ ۷۰ که دانشگاه‌ها دوباره با موج عظیم دانشجویان جدید پر شدند، این نسل تازه در دانشگاهی پا گذاشت که از تجربهٔ علنی سازمان‌یابی چپ و جنبش‌های رادیکال تهی شده بود؛ اما خاطرهٔ سرکوب‌ها و ماجرای «انقلاب فرهنگی» در روایت‌های شفاهی و تجربهٔ خانواده‌ها زنده بود.

دقیقاً بر بستر همین دانشگاهِ «اسلامی‌شده»، «بازسازی‌شده» و ظاهراً یک‌دست‌شده است که در دهه‌های بعد، شکل تازه‌ای از جنبش دانشجویی متولد می‌شود؛ جنبشی که ابتدا زیر پوستِ شعارهای صنفی و دموکراتیک رشد می‌کند و بعد، در مواجهه با سیاست‌های نئولیبرالی و شکست اصلاح‌طلبی، دوباره به ریشه‌های طبقاتی خود بازمی‌گردد. اینجاست که وارد دورهٔ بعدی می‌شویم؛ دوره‌ای که می‌توان آن را «گسست تاریخی: دانشجو در دورهٔ نئولیبرالی» نامید.

گسست تاریخی: دانشجو در دورهٔ نئولیبرالی

با پایان جنگ و آغاز سیاست‌های تعدیل ساختاری در دههٔ ۱۳۷۰، دانشگاه‌های ایران آرام‌آرام به مسیر تازه‌ای کشانده شدند. حاکمیت با الگوگیری از نئولیبرالیسم جهانی، پروژهٔ خصوصی‌سازی و کالایی‌سازی آموزش عالی را کلید زد که پیامدهای آن در دهه‌های بعد به‌طور کامل آشکار شد.

اجرای سیاست‌های سرمایه‌داری نئولیبرال در دانشگاه‌ها، به‌ویژه پس از روی کار آمدن دولت «اعتدال» حسن روحانی در سال ۱۳۹۲، زندگی دانشجویی را دستخوش تحولاتی بنیادین کرد  . افزایش هزینهٔ غذا و خوابگاه، محدود کردن سنوات تحصیلی، بالا بردن شهریه‌ها و خصوصی‌سازی خدمات دانشگاهی – اموری که طبق قانون اساسی می‌بایست رایگان یا یارانه‌ای باشند – نارضایتی عمیقی را در میان دانشجویان برانگیخت . دانشگاه به تدریج به کارخانه‌ای برای تولید نیروی کار ارزان‌قیمت تبدیل شد؛ اساتید به قراردادهای موقت و حق‌التدریسی تنزل یافتند و دانشجویان فارغ‌التحصیل سر از بازار کار بی‌ثبات و بی‌حقوق درآوردند. این وضعیت، واکنش خودجوش دانشجویان را در قالب جنبش‌های صنفی نوین برانگیخت.

در میانهٔ دههٔ ۱۳۹۰ خورشیدی، ما شاهد ظهور موج تازه‌ای از تشکل‌های صنفی دانشجویی بودیم که خواسته‌های به‌ظاهر محدودی مانند آموزش رایگان، لغو طرح کارورزی اجباری، بهبود کیفیت غذا و خوابگاه و نظایر آن را مطرح می‌کردند  . نکتهٔ قابل‌توجه آن است که همین مطالبات به ظاهر صنفی، به سرعت خصلتی ساختاری و سیاسی پیدا می‌کرد. به عنوان مثال، وقتی دانشجویان خواهان آموزش رایگان برای همه شدند، در واقع بنیان‌های سیاست کلان اقتصادی را به چالش کشیدند؛ زیرا تحقق این خواسته مستلزم دگرگونی در تخصیص بودجه و اولویت‌بندی منافع فرودستان بود . یا هنگامی که در سال‌های ۹۶–۹۷ دانشجویان کمپین لغو طرح کارورزی (استثمار نیروی کار جوان از طریق کارآموزی رایگان) را به راه انداختند، در حقیقت علیه سیاستی شوریدند که می‌خواست دانشگاهیان را به کارگران بی‌مزد تبدیل کند . این حرکت‌ها نشان داد که جنبش صنفی دانشجویان می‌تواند میانجی ورود دوبارهٔ دانشگاه به سیاست باشد؛ بدین معنا که مطالبات به ظاهر غیرسیاسی آنان، ظرفیت بسیج گسترده و ایجاد همبستگی با دیگر جنبش‌های اجتماعی را دارد .

همزمان با اوج‌گیری این مبارزات صنفی، ادبیات انتقادی تازه‌ای در فضای دانشجویی شکل گرفت که به طور مستقیم به نقد ساختارهای نئولیبرالی حاکم می‌پرداخت. نشریات و بیانیه‌های دانشجویی از «پولی‌سازی آموزش» و «کالایی‌شدن علم» انتقاد کرده و دانشگاه را به مثابه کارخانهٔ تولید «انسان‌های مطیع و آمادهٔ کار ارزان» تحلیل می‌کردند. بدین‌ترتیب، خواسته‌های اولیه برای غذای بهتر یا خوابگاه ارزان‌تر، به سرعت به پرسش از رابطهٔ دانشجو و سرمایه و چگونگی بازتولید نابرابری در نظام آموزشی ایران انجامید. جنبش دانشجویی این دوره نشان داد که حتی در فضای سرکوب و کنترل، می‌توان از روزنهٔ مسائل صنفی، بنیان‌های نظم اقتصادی-اجتماعی را به چالش کشید.

عبور از اصلاح‌طلبی

یکی از ویژگی‌های دورهٔ پس از دههٔ ۱۳۸۰، گذار تدریجی جنبش دانشجویی از توهم به جناح‌های درون حاکمیت بود. اگر در سال‌های اصلاحات (اواخر دههٔ ۷۰) بسیاری از دانشجویان دل در گرو وعده‌های اصلاح‌طلبان بسته بودند و تشکل‌هایی نظیر انجمن‌های اسلامی عملاً به بازوی دانشجویی جناح دوم خرداد تبدیل شده بودند، حوادث بعدی به تدریج نشان داد که بازی «اصلاح‌طلب-اصولگرا» راه به جایی نمی‌برد .

سرخوردگی پس از سرکوب خونین اعتراضات ۱۳۸۸، و سپس خیزش‌های فرودستان  دی‌ماه ۹۶ و آبان ۹۸ که ماهیتی کاملاً مستقل از جناح‌های سیاسی داشت، نسلی از دانشجویان را پدید آورد که دیگر اعتقادی به تغییر از درون ساختار قدرت نداشتند  . این نسل جدید صریح‌تر و رادیکال‌تر شده بود: از شعار «اصلاح‌طلب، اصولگرا – دیگه تمومه ماجرا» در دی ۹۶ گرفته تا تحریم فعال انتخابات‌های حکومتی در سال‌های بعد، همگی نشانگر عبور جنبش دانشجویی از چارچوب‌های رسمی سیاست بود.

تجارب شکست‌خوردهٔ سال‌های ۸۸ تا ۹۸ در تکامل آگاهی دانشجویان نقشی اساسی داشت. به عنوان نمونه، حضور گسترده و پرشور دانشجویان در اعتراضات ۱۳۸۸ علیه تقلب انتخاباتی، با سرکوب شدید و بازداشت صدها فعال دانشجویی پاسخ داده شد. بسیاری از آن فعالان که دل‌بستهٔ گفتمان اصلاحات بودند، با دیدن سازش‌کاری و عافیت‌طلبی سران اصلاح‌طلب، اعتماد خود را به آن‌ها از دست دادند. در دی‌ماه ۱۳۹۶، هنگامی که اعتراضات خودجوش اقشار فرودست در ده‌ها شهر شعله‌ور شد، بخش مهمی از دانشجویان با شعارها و بیانیه‌های خود از این جنبش مستقل حمایت کردند و نشان دادند که دیگر حاضر نیستند آلت دست بازی‌های جناحی شوند . در آبان ۱۳۹۸، دانشجویان در کنار مردم معترض به گرانی بنزین به خیابان آمدند و بار دیگر هزینهٔ سنگینی پرداختند. سرانجام در خیزش عظیم «زن، زندگی، آزادی» در سال ۱۴۰۱، دانشگاه سنگر اصلی اعتراضات شد و دانشجویان در صفوف مقدم مبارزه علیه کلیت جمهوری اسلامی قرار گرفتند .

این تحول تاریخی را می‌توان رشد سیاسی جنبش دانشجویی نامید؛ رشدی که طی آن، دانشجو از یک حامی صرف اصلاح‌طلبی حکومتی به نیرویی منتقد کل ساختار تبدیل شد. اکنون دیگر مطالبهٔ دانشجو صرفاً لغو یک بخش‌نامه یا عزل یک رئیس دانشگاه نیست، بلکه نشانه رفتن اساس ساختار قدرت است. بیانیه‌های تند و صریح انجمن‌ها و شوراهای صنفی در سال‌های اخیر – که در آن‌ها از «تمامیت رژیم سرمایه‌داری دین‌سالار» انتقاد می‌شود – گواه این حقیقت است که نسل جدید دانشجویان، فراتر از بازی اصلاح‌طلب و اصولگرا، به بدیلی رادیکال برای تغییر اجتماعی می‌اندیشد. به بیان دیگر، جنبش دانشجویی دریافته که «قدرت» را نه در لابی‌های بالا بلکه در سازمان‌یابی رادیکال و همبستگی با جنبش‌های کارگران و زحمتشکان می‌توان به چالش کشید.

حضور زنان: انقلاب آگاهی در دانشگاه

یکی از بارزترین تحولات جنبش دانشجویی ایران در سه دههٔ اخیر، پررنگ‌تر شدن نقش زنان دانشجو در صفوف مقدم مبارزه است. حضور چشمگیر زنان در اعتراضات سال‌های ۱۳۹۶، ۱۳۹۸ و به‌ویژه خیزش ۱۴۰۱، همه حاکی از انقلاب آگاهی جنسیتی در دانشگاه است. زنان که اکنون بیش از نیمی از جمعیت دانشجویی کشور را تشکیل می‌دهند، به مرور زمان توانسته‌اند کلیشه‌های جاافتاده را بشکنند و مطالبات خود را در گفتمان عمومی دانشجویان وارد کنند.

دانشجویان زن در سال‌های پس از انقلاب ۱۳۵۷ همواره با تبعیض‌ها و محدودیت‌های مضاعفی روبرو بوده‌اند: از تفکیک‌های جنسیتی در محیط دانشگاه و سهمیه‌بندی‌های جنسیتی در رشته‌ها گرفته تا فشارهای حراستی دربارهٔ پوشش و رفتار. قوانین تبعیض‌آمیزی همچون اجباری بودن حجاب، دسترسی محدود به برخی رشته‌ها برای دختران، نبود امکانات بهداشتی و رفاهی کافی در خوابگاه‌های دخترانه و نگاه پدرسالارانهٔ حاکم بر ساختار آموزشی، همگی موانعی در برابر زنان دانشجو ایجاد کرده‌اند. با این حال، زنان نه تنها در برابر این تبعیض‌ها تسلیم نشده‌اند بلکه هر جا امکان یافته‌اند دست به مقاومت زده‌اند. نمونه‌های تاریخی فراوان‌اند؛ از تحصن دختران خوابگاه کوی دانشگاه در اعتراض به نابرابری امکانات در دههٔ ۷۰ گرفته تا کمپین‌های «نه به حجاب اجباری» در دانشگاه‌های مختلف در دههٔ ۹۰.

حضور پیشتاز زنان در جنبش دانشجویی به‌ویژه در خیزش سراسری «زن، زندگی، آزادی» نمود کامل یافت. در پاییز ۱۴۰۱، دانشگاه‌ها صحنهٔ اعتراضات پیاپی علیه قتل ژینا (مهسا) امینی و سرکوب سیستماتیک زنان بود. تصاویر دختران دانشجو که روسری‌هایشان را در محوطهٔ دانشگاه به آتش می‌کشیدند و شعار آزادی و برابری سرمی‌دادند، در تاریخ جنبش دانشجویی بی‌سابقه بود . آنان با شجاعتی ستودنی، در مقابل نیروهای حراست و بسیج ایستادند و نشان دادند که دیگر حاضر به تحمل نظم مردسالار حاکم نیستند. حمایت علنی تشکل‌های دانشجویی از خواسته‌های زنان – مانند بیانیه‌های محکومیت گشت ارشاد و پشتیبانی از حق انتخاب پوشش – نشان داد مطالبات فمینیستی بخش جدایی‌ناپذیر گفتمان چپ نوین دانشگاهی شده است.

نکتهٔ اساسی در مبارزهٔ دانشجویان زن آن است که این مبارزه دو وجه به‌هم‌پیوسته دارد: ستیز با ستم جنسیتی و ستیز با ستم طبقاتی.

زنان دانشجو به خوبی دریافته‌اند که حجاب اجباری و قوانین تبعیض‌آمیز جنسیتی، فقط برای کنترل زنان وضع نشده، بلکه ابزار عام‌تری برای مهار و سرکوب همهٔ فرودستان جامعه است. وقتی حکومت می‌کوشد بر بدن زن، بر پوشش، حضور و حتی شیوهٔ زیست او مالکیت داشته باشد، در حقیقت همان منطقی را اعمال می‌کند که در حوزهٔ کار و زندگی اجتماعی به کار می‌برد: تصاحب اختیار انسان و تبدیل او به موجودی مطیع. کنترل پوشش زنان، نه امر اخلاقی یا مذهبی، بلکه بخشی از سازوکار کلی استثمار و سلطه است؛ روی دیگر سکهٔ بهره‌کشی از نیروی کار و محدود کردن آزادی‌های جمعی.

بدین ترتیب، مبارزهٔ زنان دانشجو با تبعیض جنسیتی، نه تنها دفاع از حق انتخاب پوشش، که رویارویی با مناسباتی است که بدن، زندگی و کار انسان‌ها را در مالکیت حکومت قرار می‌دهد. وقتی دختری در دانشگاه روسری از سر برمی‌دارد، اعتراض او تنها به اجبار مذهبی نیست، بلکه طغیانی است علیه ادعای مالکیت دولت بر زندگی خصوصی فرد. به همین شکل، زمانی که زنان تحصیل‌کرده برای فرصت‌های شغلی برابر می‌جنگند، عملاً ساختارهای تبعیض‌آمیز بازار کار را به چالش می‌کشند؛ ساختاری که از تفاوت دستمزدها تا بی‌ارزش شمردن کار خانگی، تجربهٔ نابرابری را به شکل روزمره بازتولید می‌کند.

از این منظر، جنبش دانشجویی و جنبش زنان در ایران پیوندی ناگسستنی یافته‌اند. دانشگاه به عرصهٔ بالیدن نسلی از زنان آگاه بدل شده که همزمان پرچم مبارزهٔ فمینیستی و مبارزهٔ طبقاتی را به دوش می‌کشند. تجربهٔ سال‌های اخیر نشان داده که هرجا سرکوب جنسیتی شدت گرفته، پاسخ آن را نه فقط زنان بلکه کل جنبش دانشجویی داده است. همچنان‌که در جریان اعتصابات و تحصن‌های ۱۴۰۱، پسران دانشجو نیز همراه با دختران در اعتراض به حجاب اجباری کلاس‌ها را تعطیل کردند و شعار «زن، زندگی، آزادی» را در فضای دانشگاه طنین‌انداز نمودند. این همبستگی جنسیتی-طبقاتی یکی از دستاوردهای بزرگ جنبش دانشجویی نوین است که ریشه در آگاهی عمیق‌تر نسبت به پیوند ستم‌های گوناگون دارد.

دانشگاه و دیگر فرودستان: تولد هم‌سرنوشتی طبقاتی

جنبش دانشجویی ایران زمانی توانست دوباره بالنده و اثرگذار شود که از لاک تک‌بُعدی خود خارج شد و با دیگر جنبش‌های فرودستان پیوندی ارگانیک برقرار کرد. تجربهٔ سال‌های ۱۳۹۶ تا ۱۴۰۱ نشان داد که دانشجویان و سایر اقشار معترض سرنوشتی مشترک دارند و مبارزاتشان در هم تنیده است. این «هم‌سرنوشتی طبقاتی» را می‌توان مهم‌ترین دستاورد جنبش دانشجویی دههٔ اخیر دانست که جلوه‌های گوناگونی داشته است.

نخست، همبستگی با طبقهٔ کارگر به شکلی بی‌سابقه آشکار شد. از اواخر دههٔ ۹۰، دانشجویان در حمایت از کارگران معترض در واحدهای مختلف تولیدی و خدماتی به‌پاخاستند. در جریان اعتراضات کارگران نیشکر هفت‌تپه و فولاد اهواز در سال‌های ۹۷ و ۹۸، تجمعات و بیانیه‌های متعدد دانشجویی در پشتیبانی از خواسته‌های کارگران صادر شد . شعار تاریخی «فرزند کارگرانیم، کنارشان می‌مانیم» در تظاهرات دانشجویان دانشگاه تهران در ۱۶ آذر ۱۳۹۸ گویای پیوند ناگسستنی آنان با طبقهٔ کارگر بود . این همبستگی دوسویه نیز بود؛ هنگامی که حکومت شماری از دانشجویان را بازداشت کرد، کارگران هفت‌تپه با صدور پیام و حتی تجمع مقابل زندان خواستار آزادی آنان شدند. چنین پیوندی یادآور سنت‌های انقلابی قرن بیستم است که دانشجو و کارگر را متحد می‌دید، و این‌بار در دل ایران معاصر جوانه زده بود.

دوم، همصدایی با معلمان و بازنشستگان بود. در سال‌های اخیر جنبش صنفی معلمان برای افزایش دستمزد و اجرای عدالت آموزشی اوج گرفت و بارها سرکوب شد. دانشجویان نه‌تنها در بیانیه‌ها از خواسته‌های معلمان حمایت کردند، بلکه در مواردی عملاً به آنان پیوستند. به طور مثال، در تجمع اعتراضی اردیبهشت ۱۳۹۸ که معلمان در چند شهر برگزار کردند، دانشجویان نیز حضور داشتند . شوراهای صنفی دانشجویان با صدور قطعنامه‌هایی، سیاست‌های آموزشی تبعیض‌آمیز را که به زیان معلمان و دانش‌آموزان مناطق محروم بود محکوم نمودند و بدین‌ترتیب صدای خود را با صدای فرهنگیان درهم آمیختند. بازنشستگان معترض به وضعیت مستمری‌ها نیز از حمایت معنوی دانشجویان برخوردار شدند؛ چنان‌که در تجمعات بازنشستگان شعار «دانشجو، معلم، کارگر/ اتحاد، اتحاد!» طنین‌انداز بود. این نشان می‌دهد دانشگاه دیگر جزیره‌ای جداافتاده از متن جامعه نیست، بلکه بخشی از زنجیرهٔ مبارزاتی برای عدالت اجتماعی است.

سوم، اعلام همبستگی با مبارزات ملیت‌های تحت‌ستم گام بلند دیگری بود که جنبش دانشجویی معاصر برداشت. برای دهه‌ها مسئلهٔ حقوق ملیت‌ها  در ایران موضوعی حاشیه‌ای در گفتمان دانشجویی بود، اما سرکوب خونین اعتراضات مردم عرب در خوزستان (تابستان ۱۴۰۰)، کردستان و بلوچستان (پاییز ۱۴۰۱) این معادله را تغییر داد. بسیاری از تشکل‌های دانشجویی در دانشگاه‌های تهران، علامه، کردستان و چابهار با صدور بیانیه‌هایی سرکوب هموطنان کرد و بلوچ را محکوم کرده و بر پیوند سرنوشت همهٔ مردم ایران تأکید کردند.

این همبستگی فراگیر ملی-طبقاتی حاکی از بلوغ جنبش دانشجویی است که دریافته مبارزه علیه تبعیض و نابرابری حد و مرز جغرافیایی ندارد.

چهارم، پیوند مبارزات دانشجویان با جنبش‌های نوظهور شهری مانند جنبش حق به شهر، محیط زیست و حاشیه‌نشینان است. در اعتراضات علیه فساد شهری و تخریب محیط زیست (مانند تجمع برای نجات جنگل‌ها یا علیه طرح‌های شهرداری)، حضور دانشجویان قابل توجه بوده است. آنها دریافته‌اند که مسائلی چون آلودگی هوا، کمبود آب یا بافت‌های فرسودهٔ شهری، مستقیماً به حقوق طبقات فرودست و آیندهٔ خودشان گره خورده است. از این رو صدای اعتراض دانشجو در کنار صدای کشاورز اصفهانیِ معترض به بی‌آبی یا صدای ساکن حاشیه‌نشین کلان‌شهرها در اعتراض به تخریب خانه‌اش قرار گرفته است.

مجموع این تجربه‌ها، مفهوم مهمی را پدید آورده که می‌توان آن را هم‌سرنوشتی مبارزاتی نامید. بدین معنا که جنبش دانشجویی دیگر خود را جدا یا برتر از سایر جنبش‌های اجتماعی نمی‌بیند، بلکه سرنوشت خود را با آنان یکی می‌داند . در این نگرش، دانشگاه سنگر جزیره‌ای نیست که صرفاً برای مطالبات اهالی خود مبارزه کند؛ بلکه دژ متحدی است در دل مبارزه طبقاتی سراسری. این همبستگی طبقاتی توانست به‌رغم شدت سرکوب‌ها، شعلهٔ مبارزه را فروزان نگه دارد.

در چنین چشم‌اندازی، شعار فراگیر «فرزند کارگرانیم، کنارشان می‌مانیم» فقط یک همدردی احساسی نیست، بلکه بیانیه‌ای سیاسی از سوی دانشجویان است؛ بیانیه‌ای دال بر این‌که دانشگاهیان خود را جزئی از طبقهٔ کارگر می‌دانند و مبارزه برای رهایی را بی‌همراهی آن طبقه ممکن نمی‌شمارند . صدور «منشور مطالبات حداقلی ۲۰ تشکل» در بهمن ۱۴۰۱ که به طور مشترک توسط شوراهای صنفی دانشجویان، تشکل‌های مستقل کارگری (شورای سازماندهی اعتراضات کارگران نفت، سندیکای نیشکر هفت‌تپه)، تشکل‌های معلمان، بازنشستگان و گروه‌های زنان منتشر شد، سندی تاریخی از این پیوند مبارزاتی است . در این منشور بر خواست‌های مشترک از آزادی زندانیان سیاسی تا رفع تبعیض‌های قومی و جنسیتی و عدالت اقتصادی تأکید شده بود . گرد آمدن نام دانشجو، کارگر، زن، معلم و ملیت‌های تحت ستم و استثمار پای یک بیانیه نشان داد که مبارزات پراکندهٔ دهه‌های قبل اکنون در حال همگرا شدن در یک جنبش اجتماعی سراسری با افق رهایی‌بخش است.

سرکوب، امنیتی‌سازی و ساختن سوژهٔ مطیع

پاسخ حکومت به بالندگی جنبش دانشجویی و پیوندخوردن آن با دیگر جنبش‌ها، تشدید سرکوب و امنیتی‌سازی فضای دانشگاه بوده است. رژیم که از پتانسیل تحول‌آفرین دانشگاه آگاه است، از هیچ کوششی برای مطیع‌سازی دانشجویان دریغ نکرده و انواع ابزارهای کنترلی، تنبیهی و ایدئولوژیک را به کار بسته است تا از دانشگاه چهره‌ای خنثی و بی‌خطر بسازد.

یکی از نخستین ابزارها، تزریق نیروی سرکوبگر در درون خود دانشگاه است. تشکیل نهادهایی نظیر بسیج دانشجویی و شبکهٔ گستردهٔ اطلاع‌رسانان حراستی در خوابگاه‌ها و دانشکده‌ها، در عمل دانشگاه را به پادگانی تحت کنترل نیروهای امنیتی تبدیل کرده است. بسیج دانشجویی که پس از انقلاب ۵۷ با هدف ظاهری «اشاعهٔ ارزش‌های انقلاب» تأسیس شد، به سرعت به بازوی سرکوب و جاسوسی در محیط‌های دانشگاهی بدل گردید. بسیاری از دانشجویان معترض، تجمعاتشان توسط اعضای همین نهاد موازی به هم خورده یا اسامی‌شان به حراست و نهادهای اطلاعاتی گزارش شده است. حضور دائمی نیروهای بسیج و لباس‌شخصی در دانشگاه‌ها – که در مقاطع تشدید فشار مانند اعتراضات ۱۴۰۱ کاملاً مشهود بود – فضایی پادگانی را تداعی می‌کند که هر حرکت دانشجو زیر نظر است .

علاوه بر نیروی انسانی، فناوری نظارتی نیز به خدمت گرفته شده است. در بسیاری از دانشگاه‌ها دوربین‌های مدار بسته تمام محوطه‌ها را زیر نظر دارند و هرگونه تجمع یا تحصن دانشجویی بلافاصله رصد و ضبط می‌شود. تازه‌ترین نمونه، نصب سامانهٔ تشخیص چهره در ورودی دانشگاه‌ها برای کنترل حجاب دانشجویان دختر است .

مثلاً دانشگاه الزهرا در تهران در سال ۱۴۰۲ گیت‌های مجهز به دوربین تشخیص چهره گذاشت تا هر دانشجویی که پوشش «نامناسب» داشت شناسایی و از ورودش جلوگیری شود . این میزان از سخت‌گیری حتی زندگی روزمرهٔ دانشجویان را نیز پلیسی کرده است؛ به طوری که مثلاً پسران به خاطر پوشیدن تی‌شرت یا دختران به علت نمایان بودن موی سر در ورودی دانشگاه‌ها متوقف می‌شوند  .

از دیگر ابزارهای فشار، کمیته‌های انضباطی و گزینش‌های ایدئولوژیک هستند. کمیتهٔ انضباطی به سلاحی برای تهدید و تنبیه فعالان دانشجویی تبدیل شده و هر صدای مخالفی را با احضار، تعلیق یا اخراج پاسخ می‌دهد. در سال‌های اخیر صدها دانشجو به دلیل شرکت در تجمعات یا نوشتن مطالب اعتراضی در فضای مجازی، با احکام انضباطی سنگین مواجه شده‌اند – از تعلیق چند ترم گرفته تا محرومیت دائم از تحصیل. روند دادرسی این کمیته‌ها نیز عمدتاً ناعادلانه و بر پایهٔ گزارش‌های حراست و بسیج است. به موازات آن، سیستم گزینش عقیدتی-امنیتی نیز بر دانشگاه سایه افکنده است. بسیاری از دانشجویان ستاره‌دار – یعنی محروم از تحصیل – در دههٔ ۸۰ و ۹۰ کسانی بودند که به صرف سابقهٔ فعالیت سیاسی یا حتی وابستگی خانوادگی، از ادامهٔ تحصیل بازماندند. این گزینش نه تنها در پذیرش دانشجو، بلکه در جذب هیئت علمی نیز اعمال می‌شود و استادانی که اندک گرایش انتقادی داشته باشند از استخدام محروم می‌مانند. نتیجهٔ چنین پالایشی، دانشگاهی است که در آن حضور صدای مستقل هزینه‌بر و پرمخاطره شده است.

سیاست دیگر حاکمیت، تفکیک و محدودسازی فضای زیست دانشجویان بوده است. طرح‌هایی همچون جداسازی جنسیتی برخی کلاس‌ها، ممنوعیت ورود دانشجویان پسر به خوابگاه‌های دختران و بالعکس، و کنترل‌های شدید در محیط خوابگاه‌ها – مثل ساعات رفت‌وآمد یا ممنوعیت تجمع در سالن‌ها – همه در راستای انزوا و انفعال دانشجو طراحی شده‌اند. هر جایی که امکان شکل‌گیری جمع خودانگیختهٔ دانشجویان (برای بحث، سرگرمی یا فعالیت جمعی) وجود داشته، با یک آیین‌نامه یا دستور حراستی محدود شده است. هدف روشن است: جلوگیری از هرگونه شبکه‌سازی و بحث آزاد میان دانشجویان که ممکن است به جوانه زدن اعتراض بینجامد.

به موازات این اقدامات، حکومت از حربهٔ ایجاد رعب و وحشت علنی نیز سود برده است. در هر برههٔ خیزش دانشجویی، نیروهای سرکوبگر خارج از دانشگاه – اعم از پلیس ضدشورش یا لباس‌شخصی‌ها – به درون حریم دانشگاه گسیل شده و با خشونت پاسخ داده‌اند. از حملهٔ خونین به کوی دانشگاه تهران در ۱۸ تیر ۱۳۷۸ گرفته تا یورش نیروهای امنیتی به دانشگاه‌های شریف، تهران، تبریز و دیگر شهرها در مهر و آبان ۱۴۰۱، همگی نمایشگر این واقعیت‌اند که برای حاکمیت هیچ حرمتی برای دانشگاه به رسمیت شناخته نشده است. استقلال دانشگاه که روزی اصلی پذیرفته‌شده حتی در حکومت ستم شاهی بود، اکنون آشکارا نقض می‌شود. رؤسای انتصابی دانشگاه‌ها بیشتر نقش مأموران امنیتی را بازی می‌کنند تا مدیران علمی؛ چنان‌که در ماجرای سرکوب اعتراضات ۱۴۰۱، همکاری و همراهی برخی مسئولان دانشگاه با نیروهای سرکوب به روشنی دیده شد.

مجموع این سیاست‌ها را می‌توان کوششی سیستماتیک برای «ساختن دانشجوی مطیع» دانست. رژیم می‌خواهد حاصل نظام آموزشی عالی، جوانانی حرف‌شنو، غیرسیاسی، منفعل و آمادهٔ پذیرش استثمار در بازار کار باشد – کارمندان و تکنوکرات‌هایی مطیع، نه انسان‌هایی آزاد و منتقد. به بیان دیگر، هدف حکومت آن است که دانشگاه نهادی باشد برای بازتولید نظم مستقر، نه محلی برای نقد و تغییر آن. این‌گونه است که دانشجوی مطلوب حاکمیت، جوانی است که جز به کار و زندگی شخصی خود نیندیشد و از هرگونه کنش جمعی پرهیز کند؛ همان تصویری که ایدئولوژی حاکم همواره از «جوان مؤمن و انقلابی» ارائه می‌دهد: درس‌خوان، فرمان‌بردار، دور از سیاست و در خدمت «سازندگی نظام».

با این حال، در برابر این تلاش‌ها، مقاومت‌های روزمره و پیوستهٔ دانشجویان جریان داشته است. هرچه سرکوب شدیدتر شده، ابتکارات دانشجویان برای مقابله نیز متنوع‌تر گشته است. انتشار بیانیه‌های اعتراضی جمعی – به‌رغم تهدیدها – هیچ‌گاه متوقف نشد؛ هر سال در آستانهٔ ۱۶ آذر، ده‌ها بیانیه از سوی شوراهای صنفی و گروه‌های دانشجویی منتشر می‌شود که سیاست‌های حکومت را به باد نقد می‌گیرد. تحصن‌ها و اعتصاب غذاهای اعتراضی نیز به ابزاری برای رساندن صدای دانشجویان تبدیل شده است؛ از اعتصاب غذای دانشجویان زندانی در دههٔ ۸۰ تا تحصن‌های طولانی‌مدت در برخی دانشگاه‌ها طی سال‌های اخیر (مثلاً تحصن دانشجویان هنرهای زیبا در اعتراض به احکام انضباطی). تحریم کلاس‌ها و تعطیل کردن دانشگاه نیز سلاح دیگری بوده که به ویژه پس از ۱۴۰۱ مورد استفاده قرار گرفته است؛ به طوری که در اعتراضات آن سال، بارها دانشجویان با صدور فراخوان، از رفتن به کلاس‌ها خودداری کردند تا نشان دهند دانشگاه بدون حضور آگاهانهٔ آنان مشروعیتی ندارد  .

ابتکار عمل‌هایی چون برگزاری کلاس‌های درس در فضای باز با موضوعات سیاسی، تشکیل جمع‌های مطالعاتی مخفی، دیوارنویسی و پخش شبنامه در خوابگاه‌ها و حتی راه‌اندازی کمپین‌های مجازی افشاگرانه (برای مثال کمپین افشای اسامی آمران سرکوب دانشگاه) گوشه‌های دیگری از مقاومت روزمرهٔ دانشجویان است.

بدین ترتیب، هرچند حاکمیت موفق شده فضای دانشگاه‌ها را تحت فشار و کنترل بی‌سابقه قرار دهد، اما روح اعتراض و آزادی‌خواهی در دانشگاه نمرده است. دستگاه سرکوب توانسته هزینهٔ فعالیت سیاسی را بسیار بالا ببرد، اما نتوانسته اندیشهٔ انتقادی را از سر دانشجویان پاک کند. آرامش گورستانی مطلوب حاکمیت هرگز به‌طور کامل محقق نشده است . هر نسل جدید دانشجویان، به‌رغم سرکوب نسل پیشین، ارزش‌های مبارزاتی را از نو می‌آفریند. این نشان می‌دهد که پروژهٔ «دانشجوی مطیع‌سازی» نهایتاً با شکست مواجه خواهد شد، چرا که دانشگاه به حکم ماهیت نقاد و پویای خود نمی‌تواند در بلندمدت به سکوت و اطاعت وادار شود.

نتیجه‌گیری: ۱۶ آذر به‌مثابهٔ مانیفست مبارزهٔ طبقاتی

۱۶ آذر برای جنبش دانشجویی ایران صرفاً یک مناسبت تقویمی یا مراسم نوستالژیک نیست؛ بلکه یادمان عهدی تاریخی است که هر نسل از دانشجویان با پیشینیان مبارز خود می‌بندد. هر سال که این روز فرا می‌رسد، فضای دانشگاه بار دیگر رنگ و بوی تعهد به آرمان‌های استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی می‌گیرد؛ آرمان‌هایی که بیش از هفت دهه پیش سه شهید دانشجو خون خود را پای آن نهادند. اگر آن روز دانشجویان با فریاد «اتحاد، مبارزه، پیروزی» در برابر دیکتاتوری رژیم کودتا و وابسته‌ی شاه قد برافراشتند  ، امروز نیز جوانان دانشجو همان شعار را با ادبیات روز تکرار می‌کنند و دانشگاه را سنگر تغییر می‌سازند.

این حقیقت امروز بیش از همیشه در صدای دانشجویان دیده می‌شود از جمله دانشجویانی که هم‌اکنون در زندان به‌سر می‌برند؛ صداهایی که نه سرکوب توانسته خاموش‌شان کند و نه دیوار زندان توانسته از جامعه جداشان کند. آن‌ها در بیانیه‌های خود به مناسبت ۱۶ آذر، از دل سلول‌هایی که قرار بوده سکوت را به آنها تحمیل کند، دوباره دانشگاه را فرا می‌خوانند.

امیرحسین مرادی، با اشاره به موج اعدام‌ها و سرکوب مستمر، تصویری از حکومتی می‌دهد که تنها راه بقای خود را در «پیشرفت روزانه در اعدام» می‌بیند و می‌گوید:

«دموکراسی از آسمان نازل نمی‌شود؛ این جوانان‌اند که می‌توانند چشم‌انداز ایران آزاد را تحقق بخشند.»
مرادی، امید بستن به دخالت خارجی یا اصلاح قدرت حاکم را توهمی خطرناک می‌داند و می‌نویسد:
«در زمستان وطن، عزم بهار باید کرد؛ ۱۶ آذر عهدنامه‌ای میان نسل‌های ایستاده علیه استبداد است.»

این صدا، در پیام علی یونسی نیز پژواک می‌یابد؛ دانشجویی که سال‌هاست از دانشگاه دور نگاه داشته شده، اما همچنان دانشگاه را «قلب تپنده آگاهی و مبارزه» می‌خواند. او در توصیف ساختار سرکوب می‌نویسد:

«حکومت‌ها زندان‌هایی به وسعت کشور می‌سازند تا مردم فراموش کنند حقشان، آزادی است».
یونسی هشدار می‌دهد که کوچک‌سازی خواسته‌های مردم خود شکلی از سرکوب است:
«ننگ بر اینکه آن‌قدر تحقیر شویم که فراموش کنیم انسان‌های آزادیم، نه رعیت‌هایی محتاج ارباب.»

این پیام‌ها نشان می‌دهند که ۱۶ آذر فقط متعلق به دانشگاه نیست؛ متعلق به نسلی است که حتی در زندان نیز از مبارزه دست نمی‌کشد. سنگر دانشگاه، امروز از کلاس‌ها و محوطه‌ها فراتر رفته و به سلول‌های اوین و قزلحصار نیز امتداد یافته است.

تجربهٔ تاریخی نشان داده است که جنبش دانشجویی هرگاه از بدنهٔ جامعه و فرودستان جدا افتاده، به رکود و انحراف کشیده شده و هر زمان که به مردم و مبارزهٔ طبقاتی پیوند خورده، نیروی پیش‌برندهٔ تحولات بوده است. ۱۶ آذر یادآور این حقیقت است که دانشگاه بدون جامعه معنایی ندارد و رسالت دانشجو چیزی فراتر از درس خواندن برای ارتقای فردی است. رسالت تاریخی دانشجو، سخنگوی حقیقت بودن در زمانهٔ سلطه و جور است؛ همان نقشی که نسل‌های پیاپی دانشجویان ایرانی ایفا کرده‌اند.

جنبش دانشجویی زمانی می‌تواند نقش پیشتاز خود را در تحولات اجتماعی ایفا کند که سه عنصر کلیدی را توأمان داشته باشد: آگاهی سیاسی طبقاتی، سازمان‌دهی رادیکال، و پیوند با فرودستان. نخست، آگاهی: دانشجو باید مسائل را در چارچوب ستم طبقاتی و سازوکارهای سرمایه‌داری وابسته تحلیل کند و فریب بازی‌های ظاهری قدرت را نخورد. دوم، سازمان‌دهی: بدون تشکل‌یابی مستقل و شبکه‌سازی مستمر – چه در قالب شوراهای صنفی و چه هسته‌های مطالعاتی و سیاسی – انرژی اعتراضی دانشجویان به هدر خواهد رفت. تشکل‌یابی رادیکال به دانشجویان امکان می‌دهد که علی‌رغم سرکوب، تجربه و دانش مبارزاتی را به نسل‌های بعد منتقل کنند. و سوم، پیوند با فرودستان: دانشگاه اگر خود را تافته‌ای جدابافته بپندارد و درد نان و آزادی کارگر و معلم و پرستار را درد خود نداند، به برج عاج تبدیل می‌شود. دانشجو زمانی پیشرو است که «فرزند کارگران و مردم محروم» بودن را نه در حد شعار، که در عمل سیاسی خود نشان دهد .

۱۶ آذر در حکم مانیفست مبارزهٔ طبقاتی دانشجویان، این سه اصل را در برابر ما می‌گذارد. در این مانیفست تاریخی آمده است که دانشجوی آگاه ایرانی ضد امپریالیسم و ضد ارتجاع است و در برابر هر دو مبارزه می‌کند ؛ برای حقوق صنفی و دموکراتیک خود و مردم می‌ایستد و آزادی را نه برای قشر خود که برای همگان می‌خواهد ؛ و دانشگاه را نه کارخانهٔ تولید مطیع که سنگری برای آزادی همهٔ ستمدیدگان می‌بیند.

از ۱۶ آذر ۱۳۳۲ تا ۱۶ آذرهای پس از آن، هرجا جنبش دانشجویی بر این اصول پای فشرده، شکوهمندترین فصول تاریخ خود را رقم زده است. امروز نیز در تداوم همان مسیر تاریخی، دانشجویان ایران دوشادوش کارگران، معلمان، زنان و دیگر اقشار محروم، علیه استبداد و سرمایه‌داری وابسته مبارزه می‌کنند . ۱۶ آذر برای ما یک پیمان است؛ پیمانی میان نسل‌ها که آزادی و عدالت را نه با استمداد از قدرت حاکم بلکه با مبارزهٔ سازمان‌یافتهٔ خود فرودستان به دست آوریم. این روز به ما می‌آموزد که مسیر دانشگاه از میان کارخانه و خیابان می‌گذرد و سرنوشت دانشجو از سرنوشت مردمش جدا نیست.

شانزدهم آذرماه تجسم این آرمان است که دانشجو آگاه شود، متشکل شود و همراه طبقهٔ فرودست به‌پاخیزد.

این پیام جاودانهٔ روز دانشجو است که همچون مشعلی فروزان، راه آینده را به ما نشان می‌دهد؛ راهی که به رهایی و برابری ختم خواهد شد.

گردونهٔ تاریخ می‌چرخد و نسل‌ها می‌آیند و می‌روند، اما تا زمانی که ارتجاع و امپریالیسم وجود دارد، فریاد اتحادجویانهٔ ۱۶ آذر در دانشگاه‌های ایران پژواک خواهد داشت . این روز یادآور عهدی است که هر دانشجوی آزادی‌خواه با خود بسته است: در سنگر دانشگاه خواهم ایستاد تا ستم از این سرزمین برچیده شود. فرخنده باد یاد و راه پرافتخار شانزدهم آذر، روزی که خون دانشجو بذر آگاهی کاشت و نهال همبستگی طبقاتی را در دانشگاه رویاند!

منتشر شده در  نشریه کار – شماره ۲۴۹

۱۶ آذر ۱۴۰۴

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.