اتحاد فدائیان کمونیست
کار ، مسکن ، آزادی ، جمهوری فدراتیو شورائی!

ریشه‌های تاریخی و ایدئولوژیک افغان‌ستیزی و نژادپرستی در ایران

در هفته‌های اخیر موجی از اخراج‌های گسترده، تحقیرهای سازمان‌یافته و برخوردهای خشن با مهاجران افغانستانی در ایران به راه افتاده است. تنها در یک هفته بیش از ۸۸ هزار شهروندان افغان ساکن ایران مجبور به بازگشت به افغانستان شده‌اند؛ روندی که از اواخر سال ۱۴۰۳ شدت گرفته و نگرانی‌های جدی انسانی و امنیتی ایجاد کرده است. مقامات ایران با تعیین ضرب‌الاجل ۱۵ تیر ۱۴۰۴ برای خروج اتباع “غیرمجاز”، حتی تهدید کرده‌اند هر ملک یا خانه‌ای را که به افغانستانی‌ها اجاره داده شود مصادره خواهند کرد. این اقدامات سخت‌گیرانه پس از تشدید تنش‌های سیاسی اخیر، از جمله جنگ ۱۲ روزه اسرائیل علیه ایران، شدت یافته و فضایی آکنده از خصومت و عدم قطعیت برای مهاجران افغان پدید آورده است. صدها هزار نفر از افغانستانی‌هایی که طی دهه‌ها با کمترین حقوق و حداکثر استثمار در اقتصاد ایران نقش داشته‌اند اکنون از خانه‌ها بیرون رانده می‌شوند و در مرزها رها می‌گردند؛ خشونتی نژادپرستانه  که جز فاشیسم توصیف دیگری ندارد. اما این موج نفرت دفعی یا صرفاً زاده بحران‌های امروز نیست. افغان‌ستیزی در ایران ریشه در تاریخ، اسطوره‌سازی‌های نژادی و تبارگرایی ایدئولوژیک دارد که طی بیش از یک قرن گذشته، بر بستر اسطوره «نژاد آریایی» نوعی «نژادپرستی ایرانی» را شکل داده و نهادینه کرده است.

۱. آریاگرایی و اسطوره نژاد برتر در ایران معاصر

ریشه‌های وارداتی ایدئولوژی آریاگرایی:  

مفهوم نژاد آریایی به‌عنوان مبنای تمایز و برتری قومی، برخلاف تصور رایج، ساخته و پرداخته اندیشه اروپای سده ۱۹ میلادی است. خاورشناسان و نژادپرستان اروپایی نظیر ژوزف گوبینو، با تکیه بر کشف خانواده زبان‌های هندواروپایی، این ایده را مطرح کردند که مردمان «آریایی» نژادی ممتاز و متمایز از سایر اقوام (به‌ویژه سامی‌نژادان) هستند. این اندیشه از طریق ترجمه آثار و مراودات فکری، در اوایل قرن بیستم به ایران وارد شد و به سرعت در میان برخی روشنفکران و ناسیونالیست‌های ایرانی مقبولیت یافت.

حسن تقی‌زاده (۱۸۷۸–۱۹۷۰) از روشنفکران برجسته عصر مشروطه، در اواخر دهه ۱۹۴۰ با انتقاد از تبعیض حاکمیت در اعطای تابعیت، اشاره می‌کند که دولت ایران درخواست شهروندی اعرابی را که قرن‌ها در ایران زیسته‌اند رد می‌کرد، اما به اروپاییانی که چند سال ساکن بودند تابعیت اعطا می‌نمود. چنین نگرشی نشان می‌دهد ایده تفوق تبار آریایی (و نزدیکی ایرانیان با اروپاییان) تا چه حد بر ذهن نخبگان آن دوره سایه افکنده بود. محمدرضا پهلوی نیز خود را «آریامهر» (خورشید آریاییان) لقب داده بود و آشکارا معتقد بود ایرانیان از نژاد آریایی و جزو خانواده اروپایی‌اند؛ او در سال ۱۹۷۳ به سفیر بریتانیا گفت ایران به لحاظ نژادی متعلق به اروپا است و فقط تصادف جغرافیاست که ایرانی‌ها در خاورمیانه قرار گرفته‌اند. این باور وارداتی، به ایرانیان نوید می‌داد که گذشته و هویتی «ممتاز» دارند و برای جبران عقب‌ماندگی از غرب، می‌توانند به اسطوره آریایی توسل کنند.

نقش روشنفکران و پهلوی‌ها در بازتولید «نژاد آریایی»:

 در دوران مشروطه و پس از آن، گروهی از روشنفکران ایرانی مانند محمود افشار یزدی، سید احمد کسروی، سید حسن تقی‌زاده، و دیگران، مفاهیم ناسیونالیستی نوینی را شکل دادند که یکی از ارکان آن تاکید بر تبار آریایی ایرانیان بود. آنان بر آن بودند که برای ساختن ملت مدرن ایرانی، باید عناصر «بیگانه» را از هویت ملی زدود و به ریشه‌های باستانی و نژادی مشترک تمسک جست. مثلا کسروی تلاش می‌کرد ثابت کند زبان قدیم آذربایجان (آذری) از خانواده فارسی بوده و تُرکی بعدها به منطقه تحمیل شده است؛ این روشنفکران، که برخی خود از اقوام غیرفارس (ترک‌زبانان) بودند، معتقد بودند یکپارچگی ایران در گرو یک نژاد، یک زبان و یک فرهنگ است. این دیدگاه‌ها زمینه‌ساز سیاست‌های نژادی حکومت پهلوی شدند. رضاشاه پهلوی (۱۹۲۵–۱۹۴۱) با الهام از همین افکار، پروژه ملت‌سازی متمرکزی را آغاز کرد که در آن «نژاد فارس-آریایی» محور هویت ملی تعریف شد. نام کشور در ۱۹۳۵ رسماً از پرشیا به «ایران» (سرزمین آریاییان) تغییر یافت تا بر باستان‌گرایی آریایی تأکید شود. همچنین در این دوره تاریخ‌نگاری رسمی، شاهنامه‌محور و باستان‌ستایانه شد؛ چهره‌هایی همچون کورش و داریوش به عنوان نیاکانآریایی ستوده شدند و فاصله‌گذاری با اعراب و ترکان (که «نژادهای بیگانه» تلقی می‌شدند) شدت گرفت. گفتنی است این رویکرد ایرانی را به نوعی ناسیونالیسم نژادگرا تبدیل کرد که امتداد همان گفتمان نژادپرستانه اروپایی بود.

در دهه ۱۹۳۰ میلادی، گفتمان نژادی در ایران با ایده‌های به‌ظاهر «علمی» غرب پیوندی خطرناک خورد . برنامه‌هایتبادل دانشجو میان ایران و آلمان پس از جنگ جهانی اول برقرار شد که به انتقال افکار نژادپرستانه به ایران کمک کرد. در همان زمان، در دانشگاه‌های آلمان نظریه تفوق نژاد آریایی بر نژاد سامی مقبولیت علمی(!) یافته بود. حکومت رضاشاه که به آلمانی‌ها به چشم متحدی در برابر استعمار انگلیس و روسیه نگاه می‌کرد، به پیام‌های پروپاگاندای نازی‌ها روی خوش نشان داد. فضای جامعه ایران که از «روس و انگلیس بدعهد» دل‌چرکین بود، طبیعتاً از آلمان با شعار حُسن‌نیتآریایی استقبال کرد. در سال ۱۹۳۳ یک مبلغ ایرانی طرفدار نازیسم به نام عبدالرحمن سیف‌آزاد با حمایت ضمنی دستگاه تبلیغاتی رایش، مجله‌ای به نام «نامه ایران باستان» منتشر کرد. این نشریه صراحتاً آلمان هیتلری را به خاطر احیای ارزش‌های کهن آریایی می‌ستود و ایرانیان و ژرمن‌ها را «هم‌نژاد» معرفی می‌کرد. در یکی از مقاله‌های آن آمده بود: «آریایی‌ها در هر زمان و مکانی… کارهای خلاقانه می‌کنند. ایرانی، آلمانی، فرانسوی و انگلیسی نام‌های گروه‌های مختلف آریایی‌اند… همه آریایی‌ها از خلاقیت فکری و عملی یکسان برخوردارند». نویسنده حتی ایران را خاستگاه اصلی آریایی‌ها قلمداد می‌کرد. همچنین این نشریه با ترکیب نمادهای ایران باستان (فَرَوَهَر، آتش مقدس) و صلیب شکسته در صفحه اول خود، علناً همذات‌پنداری ایدئولوژیک ایران پیشااسلامی و آریایی را با آلمان نازی تبلیغ می‌نمود. نامهایرانباستان مملو از مطالب یهودستیزانه و تأکید بر ضرورت «پاکسازی» زبان فارسی از واژگان غیرآریایی (عربی) بود و به شکلی اغراق‌آمیز به ستایش شکوه باستانی ایرانیان می‌پرداخت. این رسانه خیلی زود مورد توجه نخبگان حکومت پهلوی قرار گرفت و نژادپرستی علمی را در فرهنگ رسمی ایران تثبیت کرد. روابط نزدیک تهران-برلین در آن سال‌ها به جایی رسید که در سال ۱۹۳۶ دولت نازی با صدور فرمان ویژه، ایرانیان را «آریایی خالص» قلمداد کرد و قوانین نژادی نورنبرگ را درباره آنان لغو نمود. این تصمیم بعدها حتی به سود بسیاری از یهودیان ایرانی‌تبار در اروپا تمام شد، چرا که دیپلمات‌های ایران توانستند جان هزاران نفر را با استناد به آریایی بودن اتباع ایران نجات دهند. به این ترتیب، از ترکیب باستان‌گرایی هخامنشی (داریوش) با نژادپرستی مدرن (هیتلر)، شالوده گفتمان ناسیونالیسم رسمی ایران ریخته شد؛ گفتمانی که ایرانیان را از تبار نژادی جداگانه و برتر می‌نشاند و فاصله‌ای هویتی میان «ما» و همسایگان «غیرآریایی» ترسیم می‌کرد.

۲. دولت رضاشاه و بنیان‌گذاری نژادپرستی نهادینه‌شده

سیاست‌های نژادی در آموزش، زبان و هویت ملی:

روی کار آمدن رضاشاه سرآغاز اجرای عملی سیاست یکسان‌سازی ملی بر اساس الگوی آتاتورک در ترکیه بود. رضاشاه باور داشت برای ساختن ملت مدرن باید تنوع زبانی و فرهنگی را حذف کرد و همه را در هویت فارسی-ایرانی حل نمود. در ترکیه، آتاتورک با کردها چنین کرد و در ایران، رضاشاه با ملل غیرفارس همان برخورد را در پیش گرفت. نتیجه، سیاستی افراطی بود که می‌توان آن را نژادسازی فرهنگی نامید: «یک پرچم، یک زبان، یک ملت» . به دستور رضاشاه، از حدود سال ۱۳۰۹ش (۱۹۳۰م) آموزش زبان‌های مادری ممنوع و تدریس در همه مدارس کشور فقط به فارسی مجاز شد. زبان فارسی نه تنها زبان رسمی که به‌صورت عملی تنها زبان مجاز در حیات عمومی اعلام گردید و تمام زبان‌های دیگر (ترکی، کردی، عربی، بلوچی و …) «غیررسمی» و در واقع ممنوع و مطرود اعلام شدند. بسیاری از مطبوعات محلی به زبان‌های غیرفارسی تعطیل یا سانسور شدند و استفاده علنی از برخی زبان‌ها به منزله تجزیه‌طلبی قلمداد می‌شد.  انجمن ایران‌جوان به رهبری محمود افشار یزدی در ۱۳۰۰ش تشکیل شد که هدف آن تشویق به نابودی زبان‌های اقوام غیرفارس بود.  جالب اینکه اکثر بنیان‌گذاران این انجمن خود اصالتاً ترک‌زبان (آذربایجانی) بودند، اما پس از تحصیل در فرنگ به این نتیجه رسیده بودند که تنها راه پیشرفت ایران، کنار گذاشتن هویت‌های بومی و استحاله همه در فرهنگ فارسی‌زبان است. محمود افشار، که در سوئیس درس خوانده بود، در برخورد با اقلیت‌های زبانی، صریحاً می‌گفت:

 « اگر آذری‌ها روزنامه و شعر به ترکی داشته باشند چه نیازی به فارسی دارند؟ باید کاری کنیم ۷۰ درصد کلماتشان فارسی شود». احمد کسروی نیز معتقد بود تنوع زبان‌ها و مذاهب «مانع وحدت ملی است و باید یکایک برطرف شود». چنین گفتمان‌هایی به دولت رضاشاه مشروعیت ایدئولوژیک داد تا سرکوب زبان‌ها و فرهنگ‌های غیرفارس را توجیه کند.

حذف و تحقیر اقوام غیرفارس:

دوران پهلوی اول شاهد سیاست‌هایی بود که مصداق بارز تبعیض نژادی فرهنگی بود. حکومت مرکزی با قهر نظامی، سیستم «ممالک محروسه» قدیم (نوعی خودمختاری ایالاتی) را برانداخت و کشور را یکپارچه زیر چتر حکومت تهران برد. در این فرایند، شورش‌ها و نارضایتی‌های متعددی در میان عشایر و اقوام محلی و سایر ملیت‌ها (کردها، لرها، ترکمن‌ها، بلوچ‌ها و …) سرکوب شد.  لباس‌های محلی مردان ممنوع و کلاه پهلوی اجباری شد؛ زنان نیز ملزم به کشف حجاب گردیدند. در ادبیات رسمی آن زمان، به اقلیت‌ها القابی چون «وحشی»، «عقب‌مانده»، «بی‌سواد» داده می‌شد و این تصور ترویج می‌یافت که این اقوام باید توسط دولت مرکزی «متمدن» شوند. آموزش تاریخ در مدارس بر پایه شاهنامه و روایت‌های یک‌جانبه از گذشته افتخارآمیز آریایی طراحی شد. در مقابل، نقش سایر ملیت‎‌های غیرفارس در تاریخ ایران یا نادیده گرفته شد یا به صورت منفی تصویر گردید. مثلا حمله افغان‌های غلزایی در دوره صفویه (سقوط اصفهان در ۱۱۲۵ق) چنان پررنگ در کتاب‌های درسی آمد که کینه تاریخی از «افغان‌ها» را در ذهن نسل‌ها کاشت. گویی آنان ذاتاً مخرب و ضدایرانی‌اند. این اسطوره‌سازی تاریخی عملاً به خدمت نژادپرستی درآمد و زمینه روانی افغان‌ستیزی را در جامعه فراهم کرد (نمونه آن را در بخش‌های بعد خواهیم دید).

تاثیر آموزه‌های نازی و فاشیستی:
همان‌گونه که ذکر شد، دوره رضاشاه همزمان بود با اوج‌گیری نازیسم در آلمان و فاشیسم در ایتالیا. هردو رژیم یادشده بر برترینژادی تأکید داشتند و متأسفانه بازتاب این ایده‌ها در ایران آن زمان کاملاً مشهود بود. دولت آلمان با تشکیل «مجمع جرمن-فارس» و اعزام مشاوران و استادان آلمانی به ایران، نفوذ فکری خود را گسترش داد. زبان‌آموزی آلمانی ترویج شد و بسیاری از جوانان ایرانی محصل آلمان شدند. پروپاگاندای هیتلری در رسانه‌های ایران جایی برای خود باز کرد (چنان‌که مجله نامه ایران باستان توصیف شد). جالب آن‌که قانون نورنبرگ در آلمان نازی ابتدا ازدواج آلمانی‌ها با غیرآریایی‌ها را منع می‌کرد؛ اما پس از لابی‌گری مقامات ایران و با ادعای «آریایی بودن ایرانیان»، دولت هیتلر ایرانی‌ها را از محدوده «غیرآریایی» خارج کرد. این امر از یک سو نشان می‌داد حکومت پهلوی تا چه حد به مقوله نژاد اهمیت می‌دهد، و از سوی دیگر به جامعه ایرانی نیز این پیام را القا می‌کرد که «ما آریایی و هم‌خون با اروپاییان هستیم، نه مانند اعراب و دیگر همسایگان».  ادبیات رسمی پهلوی مملو از طعنه و تحقیری بود که به‌طور ضمنی (و گاه صریح) اقوام غیرآریایی (خصوصاً اعراب) را پست‌تر می‌شمرد. در فرهنگ عامه نیز، جوک‌ها و ضرب‌المثل‌هایی رواج یافت که مثلاً «ترک‌ها کم‌هوش‌اند»، «عرب‌ها فلان‌اند» و … . بدین‌ترتیب، در دوره رضاشاه پایه‌های یک نژادپرستی نهادینه در ارکان دولت و جامعه گذاشته شد که هرچند شکل عریان نژادپرستی غربی (مانند کوکلاکس‌کلان یا قوانین جیم کرو) را نداشت، اما در عمل به شکل تبعیض سیستماتیک علیه برخی گروه‌ها بروز کرد.

۳. بازتاب آریاگرایی در جمهوری اسلامی؛ استمرار بی‌نام

پس از بهمن ۱۳۵۷، ایدئولوژی رسمی حکومت تغییر بنیادین کرد: از ناسیونالیسم باستان‌گرای پهلوی به اسلام‌گرایی شیعی جابه‌جا شد. انتظار می‌رفت این تحول، مرزبندی‌های نژادی و ملی را کم‌رنگ کند؛ زیرا اسلام سیاسی مدعی امت واحده فراملی است. در واقع سال‌های نخست انقلاب، با توجه به همزمانی با جنگ در افغانستان، جمهوری اسلامی میزبان موج گسترده‌ای از پناهندگان افغان (عمدتاً شیعه و فارسی‌زبان) بود و شعار برادری دینی را مطرح می‌کرد. اما دیری نپایید که همان ذهنیت‌های دیرپای نژاد-ملت‌محور دوباره سر برآورد. حکومت جدید هرچند لفظ «نژاد آریایی» را کنار گذاشت، اما به گونه‌ای دیگر همان برتری‌جویی قومی-مذهبی را تداوم بخشید.

«امت اسلامی» در خدمت ملت‌سازی شیعی-فارسی:  

در قانون اساسی جمهوری اسلامی برابری همه اقوام و نژادها اعلام شده و «رفع تبعیضات ناروا» جزو اصول است. اما در عمل، سیاست‌های جمهوری اسلامی بیش از هر چیز در پی ساختن هویتی یکنواخت بر پایه مذهب شیعه جعفری و زبان فارسی بوده است. به بیان دیگر، شهروند ایدئال در جمهوری اسلامی یک مسلمان شیعه دوزاده امامی فارسی‌زبان است. این تعریف، ضمن اینکه ایدئولوژیک است، رنگ‌وبوی قومی هم دارد. به اقلیت‌های سنی‌مذهب (کرد، ترکمن، بلوچ و …)، اقلیت‌های دینی (بهایی، یهودی، مسیحی) و اقلیت‌های زبانی (عرب، ترک، …) همواره با سوءظن نگریسته شده و مشارکت آنان در قدرت به حداقل رسیده است. در این فضا، مهاجر افغانستانی، حتی اگر شیعه و فارسی‌زبان (هزاره) باشد، چون اتباع ایران نیست، به راحتی در زمره «دیگران» قرار می‌گیرد. گفتمان رسمی، مهاجران افغان را نه به عنوان بخشی از امت مسلمان، بلکه به عنوان جمعیتی اضافه بر سازمان می‌بیند که «باید ساماندهی یا طرد شوند». تناقض درونی حکومت این است که از یک سو شعار حمایت از مستضعفان و مسلمانان جهان را می‌دهد، اما از سوی دیگر در قبال مسلمانان همسایه (افغان‌ها) رفتارهای بعضاً ناشی از ملی‌گرایی تنگ‌نظرانه نشان می‌دهد.

تداوم فارس‌محوری زیر چتر ولایت فقیه:

جمهوری اسلامی بسیاری از سیاست‌های فرهنگ‌زدایانه پهلوی را استمرار بخشید. زبان فارسی کماکان زبان انحصاری آموزش و اداره است؛ هرچند طبق اصل ۱۵ قانون اساسی، تدریس ادبیات زبان‌های محلی «در کنار فارسی» مجاز شناخته شد، در ۴۵ سال گذشته هیچ‌گاه آموزش رسمی به زبان مادری (برای کردها، عرب‌ها، ترک‌ها و …) عملی نشد. رسانه‌ها، صداوسیما و نظام آموزشی تصویری یکدست از هویت ایرانی ارائه می‌دهند که در آن جای کمی برای تکثر هست. در چنین فضایی، مردمی که از ورای مرزها آمده‌اند، هرچند هم‌زبان و هم‌دین باشند به سختی پذیرفته می‌شوند.

افغانستانی‌ها در گفتمان جمهوری اسلامی اغلب به دوگانه «خودی/غیرخودی» تقسیم شده‌اند: گروهی که شیعه هستند و در میان‌شان تعدادی در خدمت سیاست‌های نظام (مثل لشکر فاطمیون در جنگ سوریه) به کار گرفته می‌شوند، و گروهی دیگر که عمدتاً مهاجران عادی (سنی یا شیعه غیرسیاسی) هستند و با دیده امنیتی به آنها نگریسته می‌شود. طی سال‌های اخیر، حکومت ایران هزاران مهاجر افغان، عمدتاً جوانان هزاره را با وعده اقامت یا حقوق، برای جنگ به سوریه اعزام کرد که این خود نوعی بهره‌کشی ابزاری از مهاجران بود. در داخل، اما همین مهاجران و خانواده‌هایشان همچنان شهروند درجه‌دو محسوب می‌شوند و از بسیاری حقوق محروم‌اند (تابعیت، شغل رسمی، بیمه، آموزش کودکان و …). هرگاه فشار افکار عمومی یا نهادهای بین‌المللی برای بهبود وضعیت آنان شدت یافته، حکومت با توجیهات امنیتی موضوع را به تعویق انداخته است. به عنوان مثال، سال‌ها ثبت‌نام کودکان افغان در مدارس دولتی ممنوع بود تا اینکه در سال ۱۳۹۵ با حکم خامنه‌ای (که البته جنبه تبلیغاتی داشت) بخشی از کودکان بدون مدرک پذیرفته شدند.

توجیهات مذهبی و امنیتی برای حذف فرهنگی افغان‌ها:

جمهوری اسلامی برای محدودسازی حضور مهاجران افغان، از دو بهانه اصلی بهره گرفته است: دین و امنیت . از بُعد دینی، چون اکثر افغان‌های مهاجر در ایران سنی‌مذهب هستند، تبلیغات غیررسمی آنان را عناصر نفوذ وهابیت معرفی می‌کند. در سال‌های اوج حملات داعش در منطقه، رسانه‌های حکومتی مهاجران افغان را خطری بالقوه جلوه می‌دادند که ممکن است در قالب گروه‌های تکفیری دست به عملیات در ایران بزنند. هرچند هیچ مدرکی دال بر چنین ادعایی ارائه نشد، این فضاسازی باعث شد بخشی از جامعه ایران با سوءظن به هر مهاجر افغانستانی به عنوان «داعشی احتمالی» نگاه کند. از بُعد امنیتی نیز، دولت همواره «مسئله مهاجران» را با ادبیات تهدید بیان کرده است. مثلا مسئولان می‌گویند مهاجران غیرقانونی فشار بر زیرساخت‌های اقتصادی و اجتماعی می‌آورند و باید کنترل شوند. در مواردی نیز حوادث جنایی یا تروریستی را به افغان‌ها منتسب کرده‌اند. نمونه بارز اخیر، در خلال جنگ 12 روزه اسرائیل علیه ایران (خرداد ۱۴۰۴) بود که اعلام شد دست‌کم پنج افغان به ظن جاسوسی برای اسرائیل بازداشت شده‌اند. این خبر که هیچ‌گاه شفاف نشد، دستاویز تبلیغاتی مناسبی شد تا موج دستگیری و اخراج جمعی افغان‌ها توجیه «امنیتی» پیدا کند. به طور کلی، سیاست جمهوری اسلامی در قبال شهروندان افغانستانی‌ آمیزه‌ای است از شعارهای برادری اسلامی در ظاهر، و اعمال تبعیض و طرد در باطن. نتیجه چنین رویکردی، استمرار همان «دیگرسازی» قدیمی است؛ با این تفاوت که اکنون به جای واژه‌های صریح نژادی، از برچسب‌های مذهبی و امنیتی استفاده می‌شود.

۴. افغان‌ستیزی در بطن جامعه؛ نژادپرستی روزمره

نقش رسانه‌ها، سینما و ادبیات در بازتولید تصویر تحقیرآمیز از افغانستانی‌ها:

فرهنگ عامه ایران طی دهه‌ها سرشار از کلیشه‌های غیرواقعی درباره مردم افغانستان بوده است. از دهه ۱۳۶۰ (۱۹۸۰م) که موج نخست مهاجران جنگی افغان به ایران آمدند، در سینما و تلویزیون شخصیت «مهاجر افغان» معمولاً به صورت شهروند درجه دوم به تصویر کشیده شد. آنها غالباً کارگران فقیر، آواره، با لباس‌های مندرس و دارای لهجه غلیظ ، معتاد و در کار خرید و فروش مواد مخدر، نشان داده می‌شدند که سمپاتی یا احترامی برنمی‌انگیخت. برای نمونه، در بسیاری از فیلم‌ها و سریال‌ها، شخصیت کارگر ساختمانی یا سرایدار را یک مرد افغان با ظاهری نامرتب بازی می‌کرد که دیگران او را با الفاظی مانند «افغانی» (بار منفی) صدا می‌زدند. این کلیشه‌های منفی چنان تکرار شد که در ناخودآگاه جمعی ایرانیان، افغانستانی نماد فقر، بی‌سوادی و پَستی گردید.

در ادبیات و مطبوعات نیز تا سال‌ها از تعبیرات تحقیرآمیز استفاده می‌شد؛ برای مثال در مطبوعات ، جراید هنگام گزارش جرم اگر متهم افغانستانی بود حتماً قید می‌کردند «یک افغانی» گو اینکه ملیت فرد خود عاملی برای ارتکاب جرم بوده است. چنین رویه‌ای طبعا نگاه منفی عمومی را به دنبال داشت .

کلیشه‌های رایج و غیرواقعی درباره افغانستانی‌ها :

در افکار عمومی ایران متاسفانه باورهای غلط بسیاری درباره مردم افغانستان ریشه دوانده که اکثر آنها محصول جهل یا تبلیغات مغرضانه است. برخی از این کلیشه‌ها عبارت‌اند از: «افغان‌ها جنایتکار و خشن هستند»، در حالی که نرخ جرایم مهاجران افغان در ایران حتی از میانگین داخلی کمتر است و بسیاری از آنها افراد زحمتکش و قانون‌مداری بوده‌اند. «افغان‌ها تروریست یا طالبانی‌اند»، حال آنکه عمده مهاجران جنگ‌زده یا مهاجران اقتصادی‌اند و خود از دست طالبان گریخته‌اند

«آنها شغل‌های ما را اشغال کرده‌اند » در حالی که مهاجران اغلب مشاغلی را انجام داده‌اند که بسیاری از ایرانیان حاضر به انجامش نبوده‌اند (کارهای سخت در ساختمان، کوره‌پزخانه، مزارع و …). همچنین تحقیقات نشان می‌دهد افزایش بیکاری در ایران عمدتاً ناشی از رکود اقتصادی و سیاست‌های اشتباه است، نه حضور مهاجران. یک باور تاریخی اشتباه نیز این است که «افغان‌ها دشمن قدیمی ما هستند چون در دوره صفویه به ایران حمله کردند» ، این نگاه غرض‌آلود، یک واقعه ۳۰۰ سال پیش را به همه نسل‌های امروز افغانستان تعمیم می‌دهد و از یاد می‌برد که در همان مقطع هم بسیاری از اقوام، عشایر و ملیت‌های ایرانی (از جمله خود فارس‌ها) درگیر جنگ قدرت بودند و حمله محمود افغان صرفاً جنگی داخلی درون امپراتوری متزلزل صفوی بود. با این حال، این خاطره تاریخی توسط برخی جریان‌های ملی‌گرا به رخ کشیده می‌شود . یادآوری این نکته ضروری است که هیچ‌یک از این کلیشه‌ها پایه علمی و واقعی ندارد و محصول تعصب و ناآگاهی است. روان‌شناسان می‌گویند ذهن انسان در مواجهه با بیگانه دچار میان‌برهای شناختی می‌شود: تفاوت ظاهری، زبانی یا فرهنگی مهاجران را سریعا تهدیدآمیز تفسیر می‌کند و احساسات ترس یا انزجار برمی‌انگیزد. در چنین شرایطی، ذهن بدون بررسی منطقی، مشکلات پیچیده (بیکاری، جرم، بیماری) را ساده‌انگارانه به حضور گروه مهاجر نسبت می‌دهد. اینگونه است که کلیشه‌های نادرست شکل می‌گیرند و حتی علیرغم آگاهی از بی‌پایگی‌شان، به آسانی از بین نمی‌روند.

طبقه، نژاد و شهروندی چگونه افغانستانی‌ها «دیگری تهدیدناک» شدند

واقعیت تلخ آن است که بسیاری از ایرانى‌ها، به‌ویژه در طبقات پایین‌تر، مهاجران افغان را رقیب خود پنداشته‌اند و مشکلات معیشتی را به گردن آنها انداخته‌اند. در دهه‌های ۱۳۷۰ و ۱۳۸۰، هرگاه نرخ بیکاری بالا می‌رفت، بازار شایعات داغ می‌شد که «افغان‌ها مشاغل ما را گرفته‌اند». این در حالی بود که افغان‌ها اغلب در مشاغلی با دستمزد کمتر و شرایط سخت‌تر کار می‌کردند و کارفرمایان به دلیل همین ارزانی و بی‌ادعایی، آنها را ترجیح می‌دادند. به عبارت دیگر، سیستم اقتصادی ایران خود مهاجر افغان را به عنوان کارگر ارزان و بی‌حقوق طلب می‌کرد. تا همین اواخر، گزارش‌ها نشان می‌دادند که کارگران افغانستانی در بخش‌های ساختمان، کشاورزی و خدمات، با حقوق پایین‌تر و بدون بیمه به کار گرفته می‌شوند که برای کارفرمای ایرانی بسیار سودآورتر است. حضور میلیون‌ها افغانستانی طی دهه‌ها در اقتصاد ایران نقشی مهم و مثبت داشته است: آنها در ساخت صدها هزار واحد مسکونی، در فعالیت کوره‌پزخانه‌های آجر، در توسعه مزارع و باغ‌ها و حتی در برخی صنایع کوچک سهم ایفا کرده‌اند. بسیاری نیز در این مدت کسب‌وکارهای خود را راه انداخته، تولیدی‌های کوچک ایجاد کرده یا در بازار به فعالیت مشغول بوده‌اند. اما نگاه غالب جامعه میزبان، متاسفانه این زحمات را ندیده و بیشتر بر روی چالش‌ها متمرکز شده است. از دید بخشی از جامعه، افغانستانی‌ها «غریبه‌های خطرناک» از حداقل «مزاحمان ناخواسته» هستند که به کشورشان هجوم آورده‌اند. افزایش جمعیت مهاجران، به‌ویژه پس از انتقال قدرت به طالبان در ۱۴۰۰، حساسیت‌ها را بیشتر برانگیخت. برخی ایرانیان احساس خطر کردند که نکند روزی در اقلیت قرار گیرند. این ترس جمعیتی را جریان‌های افراطی و نئوفاشیست‌های ایرانی دامن زدند و مثلاً هشدار دادند که «افغان‌ها با زاد و ولد زیاد، ایران را تسخیر می‌کنند». در شبکه‌های اجتماعی و حتی رسانه‌های رسمی دیده شد که آمار بالای تولد نوزادان افغان در بیمارستان‌های ایران را برجسته می‌کردند و آن را «فاجعه» نامیدند. در یک نمونه، ادعا شد بخشی قابل توجه از زایمان‌ها در بیمارستان‌های جنوب تهران متعلق به مهاجران افغان است و هر خانواده آنها روزانه ۱۰–۲۰ نان مصرف می‌کند؛ القای این نکته که «آنها منابع ما را می‌بلعند». این نحوۀ بیان (سربار نامیدن انسان‌ها) دقیقاً همان ادبیات فاشیستی در سایر نقاط دنیا علیه پناهجویان و مهاجران است. چنین تبلیغاتی افغانستانی‌ها را نه به چشم انسان، بلکه به چشم «جمعیت اضافه» و «دهان‌های گرسنه» تصویر می‌کند که باید هرچه زودتر از شرشان خلاص شد. بدین ترتیب، طی سالیان، مهاجر هم‌زبان و همسایه به تدریج در ذهن جامعه میزبان تبدیل به «دیگری تهدیدناک» شد که انگار وجودش مخل آسایش و هویت ایران است.

تأثیر جنگ، فقر و ناکامی جنبش‌های اجتماعی بر اوج‌گیری نژادپرستی توده‌ای

برای فهم چرایی شدت گرفتن افغان‌ستیزی در میان عامۀ مردم، باید به شرایط کلی جامعه ایران نیز نظر داشت. بحران‌های اقتصادی (تورم کمرشکن، بیکاری گسترده، کاهش ارزش پول ملی) در دهه گذشته مردم را به شدت تحت فشار گذاشته است. در چنین اوضاعی، احساس ناامنی معیشتی به راحتی می‌تواند به بیگانه‌هراسی بینجامد. وقتی «نان خود ایرانی لنگ است»، حضور میلیون‌ها مهاجر فقیر دیگر تاب‌آورده نمی‌شود و به غلط فکر می‌کنند اخراج آنها وضع را بهتر می‌کند. از سوی دیگر، انسداد سیاسی و سرکوب اعتراضات داخلی موجب شده خشم فروخوردۀ مردم دریچه‌ای برای خروج بیابد. به بیان دیگر، حکومت با سرکوب جنبش‌های اجتماعی (مثلاً اعتراضات ۱۳۹۶، ۱۳۹۸، ۱۴۰۱) نارضایتی‌ها را سرکوب کرد، اما احساس ناکامی و خشم در جامعه انباشته شد. در چنین فضایی، بخشی از این خشم متوجه گروه‌های ضعیف‌تر و در دسترس‌تر می‌شود؛ مهاجران جزو در دسترس‌ترین اهداف هستند، چون نه صدای سیاسی دارند نه حامی قدرتمندی. تمام این عوامل دست به دست هم داد تا آنچه پیش‌تر «رگه‌هایی از نژادپرستی ایرانی» در جامعه بود، در سال ۱۴۰۲–۱۴۰۴ تبدیل به موجی خشمگین شود که اخراج دستجمعی افغان‌ها را مطالبه می‌کرد. طبق یک نظرسنجی در سال ۱۳۹۹، حدود ۴۳٪ ایرانیان شرکت‌کننده معتقد بودند افغانستانی‌ها «نژادی متفاوت» دارند و ۲۸٪ نیز ازدواج ایرانی با افغانستانی را مایه «آلودگی نژاد ایرانی» می‌دانستند. این ارقام نشانه عمق تصورات نژادی غلط در بخشی از مردم است. به‌علاوه، موارد علنی تبعیض هم کم نبوده: از ممنوعیت ورود افغان‌ها به برخی شهرها و حتی به پارک گرفته تا رفتارهای توهین‌آمیز برخی فروشگاه‌ها یا مراکز تفریحی که تابلو «اتباع بیگانه ممنوع» نصب کردند. همه اینها مصداق‌های نژادپرستی روزمره است که افغانستانی‌ها به‌طور مداوم تجربه کرده‌اند.

۵. افغان‌ستیزی به‌مثابه ابزار انحراف و تسکین اجتماعی

استفاده حاکمیت و طبقات مسلط از «دیگرسازی» برای خنثی‌سازی تضادهای طبقاتی

نگاهی دقیق به روندهای سیاسی نشان می‌دهد که موج افغان‌ستیزی در بزنگاه‌هایی تشدید شده که حکومت نیازمند ایجاد سوپاپ اطمینان برای خشم عمومی بوده است. در سال‌های اخیر، هرگاه نارضایتی از فساد، گرانی یا سرکوب بالا گرفته، ناگهان مسئله «مهاجران غیرمجاز» در بوق و کرنا دمیده شده است. این تصادفی نیست.  قدیمی‌ترین ترفند حکومت‌ها منحرف کردن افکار عمومی از علل واقعی مشکلات به سوی دشمنان جعلی است. در ایران نیز، رسانه‌های دولتی و سایت‌های جناح‌هایی با بزرگنمایی هزینه حضورشهروندان افغانستان، افکار عمومی را متقاعد کرده‌اند که «یکی از علت‌های بدبختی ما، همین افغان‌ها هستند». چنان‌که در اسفند ۱۴۰۳ چند نماینده و کارشناس صداوسیما ادعا کردند مهاجران افغان بار مالی هنگفتی بر دوش دولت (یارانه نان، سوخت، بهداشت، آموزش) گذاشته‌اند و فرصت‌های شغلی ایرانیان را اشغال کرده‌اند. این فضاسازی‌ها بسترساز تصمیم دولت برای اولتیماتوم ۴ ماهه و تشدید اخراج‌ها شد. در واقع حکومت با یک تیر دو نشان زد: هم فشار اقتصادی ناشی از سوءمدیریت خود را به گردن مهاجران انداخت، هم با خلق یک بحران ساختگی (بحران مهاجران) ذهن جامعه را از بحران‌های اصلی اقتصادی، تورم، سرکوب سیاسی و از همه مهم‌تر شکست سخت اطلاعاتی امنیتی ) منحرف کرد.  

در شرایطی که نظام سیاسی ایران با شکستی بی‌سابقه در امنیت ملی و اطلاعاتی مواجه شده، چنان‌که حتی رسانه‌های داخلی نیز ناگزیر به اعتراف شده‌اند که اسرائیل موفق به نفوذ سازمان‌یافته در رده‌های امنیتی کشور شده، اسناد فوق‌سری را ربوده، شبکه‌های خرابکار فعال کرده، در قلب خاک ایران انبار تسلیحاتی و حتی خط تولید پهپاد احداث کرده و دست به ترورهای متعدد در سطوح بالا زده است، توده‌ی مردم به حاشیه‌رانده‌شده، به جای طرح صریح پرسش از نهادهای امنیتی و رهبری حاکمیت، خشم خود را به‌سوی آسیب‌پذیرترین گروه اجتماعی یعنی مهاجران افغانستانی روانه می‌کنند. این انحرافِ خشم مردمی از عامل واقعی به قربانیِ بی‌دفاع دقیقاً همان مکانیسمی‌ست که طبقات حاکم همواره در بحران‌های عمیق به آن متوسل می‌شوند: تولید یک «دشمن داخلی آسان‌هدف» برای تخلیه‌ی نارضایتی‌ها. به جای آن‌که پرسش اصلی چنین باشد که چگونه رژیمی با چنین ادعای نفوذ اطلاعاتی، در برابر عملیات‌های سازمان‌یافته موساد تا این اندازه آسیب‌پذیر بوده است؟ یا چرا نهادهای امنیتی به‌جای صیانت از زیرساخت‌های حیاتی، به سرکوب روزنامه‌نگاران و دانشجویان و معلمان مشغول بوده‌اند؟ پرسش‌های فرعی و انحرافی بر فضای عمومی حاکم می‌شود: «چرا افغان‌ها این‌جایند؟»، «چرا نان سهم ما را می‌خورند؟» و «چرا این‌همه زاد و ولد می‌کنند؟». در واقع، بی‌عدالتی به‌جای آن‌که منجر به بیداری سیاسی شود، با تحریکات ایدئولوژیک و نژادپرستانه، تبدیل به انفجار اجتماعی علیه فرودستان بی‌قدرت می‌شود.

این پدیده، شکل دیگری از «سرکوب به‌واسطه‌ی مردم» است: به‌جای آن‌که دولت با ابزار سرکوب مستقیم وارد عمل شود، سیاست‌گذاری‌های فریب‌کارانه و تبلیغات ملی‌گرایانه، جامعه را علیه بخشی از خود می‌شوراند.

توده‌های مردم تحت فشار نیز از این دریچه روانی استقبال کردند؛ زیرا آسان‌تر است خشم خود را متوجه گروه ضعیفی کنی تا متوجه حاکمان قدرتمند. بدین ترتیب، نژادپرستی کارکرد تسکین‌دهنده نیز یافت: مردمی که حس تحقیرشدگی داشتند، با تحقیر مهاجرانِ پایین‌دست، موقتاً احساس قدرت و رضایت کردند. این چرخه معیوب موجب شد به جای مبارزه مشترک تهیدستان ایرانی و افغانستانی علیه ساختارهای ظلم اقتصادی و سرکوب سیاسی ، آنها روبه‌روی هم قرار گیرند.

6 .نیازمند بازاندیشی در روایت‌های مسلط تاریخی

ریشه‌کن کردن نژادپرستی ایرانی بدون یک دگرگونی عمیق در تعریف «خود» و «دیگری» ممکن نیست. ما نیازمند بازاندیشی در روایت‌های مسلط تاریخی و هویتی‌مان هستیم. برای شروع، باید بپذیریم که هویت ملی ایرانی یک برساخت تاریخی است که تحولات بسیار یافته و در طول اعصار، ملل و اقوام و فرهنگ‌های مختلف در شکل‌گیری آن سهیم بوده‌اند.

در نهایت، باید به یاد داشت که طبقه فرودست در ایران و افغانستان دشمن مشترکی به نام فقر، ظلم و استبداد و ارتجاع دارد. کارگران افغان و ایرانی در عرق ریختن و نان درآوردن تفاوتی ندارند؛ آنچه آنان را از هم جدا می‌کند مرزهای قراردادی و تعصبات القاشده است. جنبش‌های کارگری و عدالت‌خواه در ایران اگر افق دید خود را کمی وسیع‌تر کنند، خواهند دید که حمایت از هم‌سرنوشتان افغان نه‌تنها از مبارزه‌شان نمی‌کاهد بلکه آن را نیرومندتر می‌کند. نمونه تاریخی، اتحادیه‌های کارگری اروپا در اواخر قرن ۱۹ بودند که با مهاجران ایرلندی و ایتالیایی ابتدا بد رفتار می‌کردند اما بعدها فهمیدند همه در یک کشتی نشسته‌اند. شعار مشهور «کارگران جهان متحد شوید» امروز برای ما در سطح منطقه معنی می‌یابد: کارگر کابل و کارگر تهران می‌توانند در کنار هم علیه بهره‌کشی اعتراض کنند. البته پیش‌شرط این امر، غلبه بر ذهنیت‌های مسموم نژادی است. اینجاست که روشنگری فکری و آگاهی تاریخی نقش‌آفرینی می‌کند. اگر اکثریت مردم دریابند که مرزبندی‌های فعلی نتیجه سیاست‌های استعماری قرن ۱۹ (توافق‌نامه‌های گلدسمیت و پاریس و … که مرز ایران-افغانستان را ترسیم کرد) است و این دو ملت تا پیش از آن یکی شمرده می‌شدند، شاید نگاهشان متفاوت شود. اگر بدانند فارغ از تفاوت‌های  زبانی و فرهنگی آینده ما چقدر درهم‌تنیده است، دیگر «ما» و «آنها» کردن دشوار می‌شود.

افسانه نژاد برتر آریایی از آغاز پروژه‌ای استعماری و غیرعلمی بود که توسط نخبگان وابسته در ایران برای ملت‌سازی اقتدارگرایانه به کار گرفته شد. این اسطوره‌سازی دروغی هرچند گاهی  ضعیف می‌شود، اما در پوشش‌های جدید همچنان در ایران حیات دارد: یک روز در زبان ناسیونالیستی پهلوی، روز دیگر در رفتارهای امنیتی جمهوری اسلامی. ساختارهای آموزشی، رسانه‌ای و سیاسی ما هنوز آلوده به این تفکرند که ایرانی را جدای از همسایگان و برتر از آنان تعریف می‌کند. نتیجه محتوم چنین نگرشی چیزی جز تکرار چرخه‌های نفرت و خشونت نیست. هربار که بحران داخلی اوج می‌گیرد، این نژادپرستی قربانی جدید می‌گیرد؛ یک روز عرب‌ها هدف می‌شوند، روز دیگر افغان‌ها. برای شکستن این دور باطل، بازنگری انتقادی در روایت‌های رسمی تاریخ و هویت ملی ضروری است.  

باید با شهامتی انتقادی بپذیریم که تقسیم انسان‌ها به نژادهای برتر و فروتر، نه‌تنها بی‌پایه از نظر زیستی و علمی، بلکه خیانتی آشکار به کرامت انسانی است؛ خیانتی که تنها به زیان مهاجران و فرودستان نیست، بلکه بنیان اخلاقی و اجتماعی کل جامعه را از درون تهی می‌کند. این نه یک اشتباه فردی یا لغزش مقطعی، بلکه بخشی از پروژه‌ای سیاسی‌ـ‌ایدئولوژیک است که در پوشش دغدغه‌ی معیشت، امنیت یا فرهنگ، بذر فاشیسم را در ذهن و زبان مردم می‌کارد . نژادپرستی، وقتی دولتی شود؛ وقتی توسط رسانه‌ها تئوریزه شود، توسط قانون نهادینه شود، و توسط توده‌ها درونی گردد، دیگر صرفاً یک تعصب نیست، مقدمه‌ای‌ست برای فاجعه.

امروز اگر با دیده‌ی باز بنگریم، نشانه‌های عریان‌شدن فاشیسم ایرانی را در اطراف خود می‌بینیم: واژگان تحقیرآمیز، چهره‌سازی‌های اهریمنی از «دیگری»، اخراج‌های گروهی، توجیه خشونت با تکیه بر برتری ملی یا فرهنگی، تبعیض قانونی در حق غیرایرانی‌ها، و خطرناک‌تر از همه، تبدیل خشم اجتماعیِ فروخورده به نفرت‌پراکنی نژادپرستانه در خیابان و فضای مجازی. این همان شیبی‌ست که تاریخ بارها نشان داده: از تحقیر زبانی به تبعیض قانونی، از تبعیض قانونی به خشونت خیابانی، و از خشونت خیابانی به پاکسازی قومی و فاجعه‌ی انسانی. راهِ میان ما و چاله‌های تاریخ، آن‌قدرها که فکر می‌کنیم دور نیست.

رسیدن به درک عمیق این حقیقت، روندی ساده و سریع نیست. زیرا نژادپرستی در ایران نه فقط در رفتار دولت، که در ناخودآگاه جامعه، در محتوای کتاب‌های درسی، در روایت‌های تاریخ رسمی و رسانه‌ای و حتی در لطیفه‌ها و واژگان روزمره رسوخ کرده است. ریشه‌کن‌کردن آن، نیازمند بازنگری ریشه‌ای، نقد بی‌رحمانه‌ی فرهنگ غالب، بازنویسی تاریخ از زبان فرودستان، و بازسازی آموزش رهایی‌بخش عمومی بر پایه‌ی همبستگی انسانی و طبقاتی است.

اما این روند هرچند دشوار، پرهزینه و پرفراز و نشیب، باید آغاز شود.  راه دیگری باقی نمانده است. یا در برابر عروج فاشیسم، دیوار آگاهی و همبستگی بسازیم، یا به نظاره‌گر و قربانی آینده‌ای شویم که در آن همسایه، همکار، یا دوست ما به نام قانون، امنیت یا ملیت حذف می‌شود  و فردا شاید نوبت خود ما باشد.

 7 .مبارزه مشترک علیه تبعیض نژادی و ستم طبقاتی، ضرورتی استراتژیک

ما ناگزیر به ساختن چشم‌اندازی نو هستیم؛ چشم‌اندازی که در آن مرزهای هویتی جعلی، برچسب‌های تحقیرآمیز و ترس‌های دروغین جایشان را به درک مشترک از درد، بهره‌کشی، طرد، و آرزوی رهایی بدهند. چشم‌اندازی که در آن تبار، زبان، مذهب، تابعیت و لهجه، ابزار جداسازی نباشد، بلکه نشانه‌هایی از تنوع انسانی باشند که باید در چارچوب برابری و هم‌سرنوشتی اجتماعی زیسته شوند. تنها در چنین چشم‌اندازی‌ست که می‌توان امید بست به آینده‌ای که در آن «انسان» بودن، بالاتر از هر برچسب دیگری، شایسته زیستن باشد.

خوشبختانه، نشانه‌هایی از این آگاهی در حال شکفتن‌اند: در اعتراض‌های خیابانی، در همدلی بین‌نسلی، در واکنش‌های بخشی گسترده از مردم به تبعیض و تحقیر، و در کوشش روشنفکران، هنرمندان و معلمان مترقی. جامعه معاصر ایران با پشت سر گذاشتن دو انقلاب، نشان داده است که استعداد رشد اخلاقی، ظرفیت همدلی و میل به عدالت را در خود دارد، حتی اگر در اغلب مواقع توسط دستگاه تبلیغاتی و سرکوب به حاشیه رانده شود.

اما این همدلی باید از سطح واکنش‌های مقطعی فراتر رود و بدل به پروژه‌ای آگاهانه برای ایجاد همبستگی طبقاتی و فراملی شود. این تنها راهی است که می‌تواند ما را از چرخه تحقیر و نفرت بیرون بکشد. هنگامی که کارگر ایرانی و مهاجر افغانستانی، معلم بلوچ و پرستار تاجیک، دانشجوی عرب و دانش‌آموز کرد و ترک، خود را نه در قالب‌های ملی‌ـ‌قومیتی، بلکه در مقام فرزندان یک نظم نابرابر جهانی ببینند که توسط سرمایه، اقتدار سیاسی و نژادپرستی سامان داده شده، آن‌گاه مبارزه علیه نابرابری به سطحی تازه ارتقا خواهد یافت.

مبارزه مشترک علیه تبعیض نژادی و ستم طبقاتی نه یک آرمان شاعرانه، بلکه ضرورتی استراتژیک است. تا زمانی که کارگر ایرانی، پناهنده افغان را «تهدید» ببیند، سرمایه‌دار و حاکم از شکاف‌های بین آنان بهره‌برداری خواهد کرد. تا وقتی که زحمتکشان منطقه به جای دست دادن، پشت به هم کنند، آینده‌شان را کسانی دیگر رقم خواهند زد. تنها از مسیر مبارزه‌ای مشترک ، برای حقوق برابر، عدالت اجتماعی، آموزش آزاد، امنیت شغلی و بهداشت همگانی  است که می‌توان نژادپرستی را درهم شکست، نه با نصیحت یا تعارف.

همبستگی طبقاتی، خرد تاریخی و مطالبه‌گری مشترک، سلاح‌های واقعی ما در برابر نژادپرستی‌اند. زمانی خواهد رسید، و باید برای آمدنش بکوشیم – که مردمان این منطقه دریابند سعادتشان نه در رقابت و حذف، بلکه در دست گرفتن یکدیگر، شناخت متقابل، و مبارزه‌ی دوشادوش برای کرامت انسانی و حق زندگی برابر است. آینده‌ را نه دیوارها، که پل‌ها خواهند ساخت؛ نه مرزها، که دوستی‌ها و هدف‌های مشترک. و آن روز، نژاد دیگر تنها در باغبانی معنا خواهد داشت، نه در سیاست، نه در اقتصاد، و نه در قلب انسان.

آرش حسام                             

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.