اتحاد فدائیان کمونیست
کار ، مسکن ، آزادی ، جمهوری فدراتیو شورائی!

روایت سهیل عربی از «سوئیت ۳۵» زندان قزل‌حصار: این‌جا «بوی مرگ و اعدام» می‌دهد

“اینجا بوی مرگ و اعدام می‌دهد…!”

سهیل عربی، زندانی سیاسی پیشین که به‌ تازگی از زندان قزل‌حصار کرج آزاد شده، در نامه‌ای با عنوان “حبس در جنگ؛ تلاش برای بقا در زندان قزل‌حصار” به تشریح شرایط نگهداری مبارزان و مخالفان جمهوری اسلامی در بندی به نام “سوئیت ۳۵ واحد سه” این زندان پرداخته است.

او در این نامه که نسخه‌ای از آن در خبرگزاری حقوق بشری هرانا منتشر شده، از حضور زندانیان محکوم به اعدام، “فضای مرگ‌محور” حاکم بر بند، محدودیت‌های شدید ارتباطی ازجمله محرومیت از تماس و ملاقات و رفتارهای خشونت‌آمیز و شکنجه‌ی مسئولان زندان، سخن گفته است.

سهیل عربی در این نامه از مشاهده‌های خود نوشته است: “چند جوان هم‌بندی او، متولد نیمه دوم دهه هشتاد با سنی کمتر از بیست‌ سال، گردن‌هایشان را به بالا و پایین و چپ و راست تکان می‌دادند تا عضلاتشان را برای طناب دار آماده کنند!”

او همچنین از اعدام “حمزه”، “سعید” و “پویا قبادی” و چند هم‌بندی دیگرش در اسفند و فروردین گذشته گفته و افزوده است:

“اینجا فقط زندان نیست؛ جایی است که پیش از اعدام، آدم‌ها را می‌شکنند. صدای ضربه لوله آب به بدن زندانی‌ها، صدای خنده نگهبان‌ها و جمله‌هایی مثل: بچه‌ها گرم کنید برای استقبال از یک معاند، بخشی از زندگی روزمره است!”

به نوشته‌ی این زندانی سیاسی، شرایط نگهداری بسیار بد، سلول‌های کوچک، جمعیت زیاد، نبود هواخوری، غذای کم و بی‌کیفیت، نبود امکانات بهداشتی، نگهداری ۱۰ زندانی در یک سلول ۱۲ متری، یک لیوان برای همه، چای در بطری پلاستیکی مچاله و بی‌خبری اجباری بسیاری از زندانیان از خانواده‌هایشان تنها گوشه‌ای از مشقت‌های تحمل حبس در بند “سوئیت ۳۵ زندان قزل‌حصار” است.

سهیل عربی، وبلاگ‌نویس، شهروندخبرنگار و برنده‌ی جایزه‌ی “آزادی مطبوعات” سازمان گزارشگران بدون مرز در سال ۱۳۹۶ است. او در سال ۱۳۹۳، به اتهام “توهین به پیامبر اسلام” در فیس‌بوک، توسط شعبه ۷۶ دادگاه کیفری استان تهران به اعدام محکوم شد. این حکم مدتی بعد، نقض و با مجازات‌های دیگر جایگزین شد.

متن کامل این نامه :

“حبس در جنگ؛ تلاش برای بقا در زندان قزلحصار، به روایت سهیل عربی

سلول ۱۰ سوئیت قزلحصار؛ همان‌جایی که سازمان زندان‌ها آن را «اندرزگاه تربیت، سالن ۳۵ واحد سه ندامتگاه قزلحصار» می‌نامد. کنارم چند جوان متولد نیمه دوم دهه هشتاد نشسته‌اند؛ کمتر از بیست‌ساله. گردن‌هایشان را بالا و پایین و چپ و راست تکان می‌دهند تا عضلاتشان را برای طناب دار آماده کنند. با بغض می‌گویند می‌خواهند گردن‌هایشان را برای اعدام آماده کنند. اینجا بوی مرگ آن‌قدر سنگین است که حتی وقتی زمین از انفجارها و عبور جنگنده‌ها می‌لرزد و طلق پنجره‌ها فرو می‌ریزد، کسی نمی‌ترسد. بعضی‌ها حتی هورا می‌کشند. اگر یکی دو روز خبری از انفجار نباشد، برخی زندانیان و حتی کارکنان زندان غمگین می‌شوند. اینجا ایران است؛ سوئیت واحد سه زندان قزلحصار.

از راهرو صدای فریاد می‌آید: «ننگ بر ستمگر! ننگ بر شکنجه‌گر!» صداها برایم آشناست؛ حمزه و سعید. چند روز بعد می‌فهمم پویا قبادی و چند هم‌بند دیگرم که در سلول کناری بودند، اعدام شده‌اند. خشم و اندوه در وجودم موج می‌زند، اما باید پنهانش کنم؛ هم‌سلولی‌هایم جوان‌اند و از اعدام وحشت دارند.

یک غروب افسر جانشین در را باز می‌کند و سلطانعلی را صدا می‌زند. می‌گوید «بیا ببرمت جای بهتر.» فردا می‌فهمیم جای بهتر یعنی اعدام. نیمه‌شب‌های زیادی هم با همین صداها بیدار می‌شویم؛ «بیا بیرون، کارت دارند.» می‌دانیم یعنی چه. عرفان قبل از رفتن با لب بی‌صدا می‌گوید: «اگر رفتم، برایم سوگواری نکنید، مرا زندگی کنید.»

اینجا فقط زندان نیست؛ جایی است که پیش از اعدام، آدم‌ها را می‌شکنند. صدای ضربه لوله آب به بدن زندانی‌ها، صدای خنده نگهبان‌ها، و جمله‌هایی مثل «بچه‌ها گرم کنید برای استقبال از یک معاند» بخشی از زندگی روزمره است.

۲۰ اسفند ۱۴۰۴، در شرایطی که با قطع اینترنت کارم را از دست داده بودم، برای گذران زندگی با موتور کار می‌کردم. حوالی عصر در پارک اوستا نشسته بودم که ناگهان دو نفر به من حمله کردند. گفتند از قرارگاه ثارالله هستند. گوشی و وسایلم را گرفتند، فحاشی کردند و مدام می‌پرسیدند «استارلینک و اسلحه کجاست؟» بعد از چند بازجویی و ضرب‌وشتم، مرا با چشم‌بند به الف یک بردند؛ همان‌جایی که می‌گویند «اینجا اوین نیست، حقوق بشر آنتن نمی‌دهد.»

تمام شب را با دست و پا و چشم بسته در مینی‌بوس نگه داشتند. با تمسخر می‌گفتند آن‌قدر نگهت می‌داریم تا «به خودت بشاشی.» صبح بازجو آمد و گفت «خوش گذشت؟» گفتم «نوبت شما هم می‌رسد.» بازجویی‌ها ادامه داشت: چرا اعتراض کردی، چرا به زخمی‌ها کمک کردی. جوابم این بود که اعتراض با اغتشاش فرق دارد.

در بازپرسی، روی برگه نوشتند متهم به اجتماع و تبانی هستم. نوشتم من دادخواهم. برایم قرار بازداشت موقت با محرومیت از تماس و ملاقات صادر کردند و در نهایت مرا به قزلحصار فرستادند.

در سوئیت، سلولی کوچک با بنر «محروم از تماس و ملاقات». ابتدا با سلطانعلی و پارسا بودم. سلطانعلی پنجاه روز انفرادی را پشت سر گذاشته بود و آمدن ما را «گشایش» می‌دانست. بعد مهدی اضافه شد. گاهی ما را بین سلول ۳ و ۱۰ جابه‌جا می‌کردند. سال تحویل را بدون هیچ وسیله‌ای، فقط از صدای تبریک نگهبان‌ها فهمیدیم. چند جوان تازه‌وارد که به شدت شکنجه شده بودند را آوردند؛ از ترس شوکه بودند و از تهدید به اعدام حرف می‌زدند.

شرایط نگهداری بسیار بد بود؛ سلول‌های کوچک، جمعیت زیاد، نبود هواخوری، غذای کم و بی‌کیفیت، نبود امکانات بهداشتی. ده نفر در یک سلول ۱۲ متری، یک لیوان برای همه، چای در بطری پلاستیکی مچاله. بسیاری از زندانیان حتی از خانواده‌هایشان بی‌خبر بودند.

در تاریخ ۲۹ فروردین به این وضعیت اعتراض کردم؛ به محرومیت از هواخوری، تماس و شرایط غیرانسانی. افسر نگهبان، میثم سیفی، گفت «دنبال قانون می‌گردی؟ اینجا قانون ندارد.» وقتی اعتراضم را ادامه دادم، مرا به بیرون سلول کشاندند. با لوله و لگد به جانم افتادند. روی زمین افتاده بودم، دست و پایم را بستند و بیش از چهل ضربه زدند. فریاد می‌زدم «ننگ بر شکنجه‌گر» و او می‌گفت «بگو گه خوردم.» نگفتم. آن‌قدر زدند تا بیهوش شدم.

در بهداری به هوش آمدم؛ خون‌ریزی شدید داشتم. بعد در بیمارستان مشخص شد بیضه‌ام آسیب جدی دیده و بینی‌ام شکسته است. با این حال گزارش کردند که خودزنی کرده‌ام. بعدها گفتند فیلم‌ها نشان می‌دهد که ضرب‌وشتم صورت گرفته، اما در عمل هیچ برخوردی با ضارب نشد.

پس از بازگشت به زندان، بازجویی کردند و گفتند رسیدگی می‌شود، اما نشد. میثم سیفی همچنان در همان جایگاه ماند و رفتارهای خشونت‌آمیزش با زندانیان ادامه پیدا کرد. برای رعایت انصاف باید بگویم که همه افسران و نگهبانان چنین رفتاری نداشتند. در میان شیفت‌های مختلف، تفاوت آشکاری وجود داشت؛ برخی فقط وظیفه خود را انجام می‌دادند و برخی نیز در حد توانشان با زندانیان محترمانه برخورد می‌کردند. اما شیفت میثم سیفی برای بسیاری از زندانیان مترادف با تهدید، تحقیر، ضرب‌وشتم و اضطراب دائمی بود. من نیز دوباره به همان سلول بازگردانده شدم؛ با بدن کبود، درد شدید و شرایطی که حتی خوابیدن هم سخت بود. در فضای تنگ، گاهی ضربه دست یا پای هم‌سلولی‌ها به بدنم می‌خورد و از درد بیدار می‌شدم.

با این حال باید روحیه‌ام را حفظ کنم؛ برای خودم و برای آن جوان‌هایی که کنارم هستند. به خودم و آنها تکرار می‌کنم: نسوز؛ بلکه بساز، از میله‌های قفس بال‌هایی برای پرواز.

آنچه نوشتم تنها بخشی از آن چیزی است که در این ماه‌ها بر ما گذشت. فجایع، تحقیرها، شکنجه‌ها و رنج‌هایی که زندانیان در اینجا تحمل می‌کنند بسیار فراتر از آن چیزی است که در این نامه آمده است. با توجه به شرایط جسمی و روحی‌ام و با توجه به فوریتِ رساندن صدای کسانی که هر لحظه جانشان در خطر است، فعلاً فقط به مهم‌ترین موارد؛ یعنی خطر جانی زندانیان و شکنجه‌هایی که بر آنان اعمال می‌شود، پرداختم. اگر عمر و فرصت یاری کند، به‌زودی درباره دیگر آنچه دیده‌ام و بر ما گذشته است نیز خواهم نوشت؛ برای ثبت حقیقت و برای آنکه رنج انسان‌ها در سکوت و فراموشی دفن نشود.

حبس در جنگ/ نامه اول/ به روایت سهیل عربی

سهیل عربی

۱۴ خرداد ۱۴۰۵″

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.