اتحاد فدائیان کمونیست
کار ، مسکن ، آزادی ، جمهوری فدراتیو شورائی!

ایران من؛ میدان انقلاب‌های مغلوب – به‌مناسبت چهل و پنجمین سالگرد تیرباران شاعر انقلابی سعید سلطانپور

(به‌مناسبت چهل و پنجمین سالگرد تیرباران سعید سلطانپور)

پیش‌درآمدی بر زندگی و شهادت یک شاعر انقلابی

چهل و پنج سال از آن سپیده‌دمِ خونین می‌گذرد. سی خرداد ۱۳۶۰.

روزی که ماشین کشتارِ حاکمیت، حجله‌ی عروسی را به جوخه‌ی اعدام پیوند زد.

سعید سلطانپور تنها یک نام در فهرست بلندبالای قربانیان دهه شصت و یک شاعرِ صرفاً معترض نبود؛ او تبلورِ زنده و تپنده‌ی پیوندِ ارگانیکِ هنر و انقلاب بود. مردی که قلبش، به تعبیر خود او، قطب‌نمایی بود که همواره جهتِ رهاییِ زحمت‌کشان را نشان می‌داد. او در سال ۱۳۱۹ در سبزوار متولد شد، اما هویتِ آگاه و انقلابیِ او در قامت یک معلم، در میان گرد و خاکِ کوچه‌های فقرگرفته‌ی جنوب شهر تهران و در دل سال‌های پرالتهاب ابتدای دهه چهل شکل گرفت. در همان روزهایی که استبداد با سرکوبِ خونین ۱۵ خرداد، چنگ‌ودندان نشان می‌داد، سعید دریافت که در این جغرافیا، سکوت همدستی با جلاد است و هنر نمی‌تواند در برج عاج بنشیند و بی‌تفاوت بماند.

سلطانپور هنر را یک سلاح بُرنده می‌دانست و در برابرِ ابتذالِ تئوریِ «هنر برای هنر» با تمام قامت ایستاد. او در دوران تحصیل در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران، مانیفستِ فکری و زیبایی‌شناختیِ خود را در قالب دو اثر بنیادین یعنی «نوعی از هنر» و «نوعی از اندیشه» تبیین کرد. او در این آثار، خطِ تمایزِ روشنی میان هنرِ متعهد و هنرِ بی‌تفاوت رسم کرد و نشان داد که هنرمند باید راویِ رنجِ توده‌ها و موتور محرکِ تغییر باشد. ترجمانِ عملیِ این اندیشه، روی صحنه بردنِ نمایشنامه‌هایی چون «دشمن مردم» و «آموزگاران» بود. ساواک به خوبی می‌دانست که این جنس از هنر، پایه‌های تختِ طاووس را نشانه گرفته است؛ هجوم مأموران امنیتی به صحنه‌ی نمایش و دستگیری نویسنده و بازیگران، آغازِ رویاروییِ مستقیمِ سعید با ماشینِ سرکوب بود. تجدید چاپِ همان کتاب «نوعی از هنر و نوعی از اندیشه» در سال ۵۱، بار دیگر او را روانه‌ی سیاه‌چاله‌های رژیم کرد.

در روزگاری که سایه‌ی سنگینِ یأس بر ادبیات ایران خیمه زده بود و بسیاری از روشنفکران، زمستانِ استبداد را سرنوشتی محتوم می‌پنداشتند، حماسه‌ی سیاهکل از راه رسید. سعید در زندان، با دیدن تصاویر هم‌رزمانِ اعدامی‌اش —از جمله رفیقِ دیرینه‌اش امیرپرویز پویان— به صدای رسای این رستاخیز بدل شد. مجموعه‌های شعر «آوازهای بند» و «از کشتارگاه»، خط بطلانی بر ناامیدیِ مسلط کشید و مانیفستِ نسلی شد که تصمیم گرفته بود تاریکی را با کلمه و گلوله بشکافد.

سعید پس از سال‌ها تحمل انفرادی و شکنجه، در پاییز ۵۶ از زندان آزاد شد. او یک‌راست به میدان بازگشت و در شب‌های شعر گوته، با صدایی که انعکاسِ خشمِ تاریخیِ یک ملت بود، شورشِ واژگان را رقم زد. او در تجمع دانشگاه صنعتی در آبان همان سال، دوشادوش دانشجویان در برابر گارد شاهنشاهی ایستاد.

اما مبارزه‌ی او مرز نمی‌شناخت. با تنگ‌تر شدنِ حلقه‌ی محاصره‌ی امنیتی، سعید ناگزیر به خروج از کشور شد. او در تبعید نیز آرام نگرفت و سلاحِ مبارزه را زمین نگذاشت. سلطانپور در خارج از مرزها «کمیته از زندان تا تبعید» را پایه‌گذاری کرد تا صدای زندانیانِ سیاسی و چهره‌ی کریهِ دیکتاتوریِ پهلوی را، به گوشِ جهانیان برساند. او در دوران تبعید، حلقه‌ی وصلِ مبارزانِ داخل و خارج بود و خوابِ راحت را از چشمِ دستگاهِ دیپلماسیِ شاه ربود.

با سقوطِ رژیم سلطنت، سعید به ایران بازگشت تا در ساختنِ جهانِ نو سهیم باشد. اما بهارِ آزادی بسیار کوتاه بود. استبدادِ جدید با عبا و عمامه از راه رسید تا کارِ ناتمامِ ساواک را به خشن‌ترین شکلِ ممکن تمام کند. ماشینِ سرکوبِ حکومتِ جدید، دستاوردهای قیام توده‌ها را یک‌به‌یک مصادره کرد. در روزهایی که بسیاری از گروه‌های سیاسی و هم‌رزمانِ دیروزِ او ، توهمِ شکوفایی جمهوری اسلامی را در سر پروراندند و به سازش و همکاری روی آوردند، سلطانپور سازش‌ناپذیر باقی ماند. او بار دیگر به میان توده‌ها رفت و برای شکستنِ انحصارِ هنر، تئاترِ «عباس آقا کارگر ایران ناسیونال» را در کفِ خیابان‌ها و در میان مردم فرودست اجرا کرد.

کینه و وحشتِ حاکمیت از این حضورِ آگاهانه، در ۲۷ فروردین ۱۳۶۰ فوران کرد. پاسدارانِ مسلح به مراسم عروسی‌اش یورش بردند. داماد را از کنار سفره‌ی عقد ربودند، به سلول‌های مرگِ اوین کشاندند و سرانجام پس از دو ماه مقاومت، در سی‌ام خردادماه، پیکرش را آماج گلوله‌ها کردند.

تیرباران سعید سلطانپور، یک قتلِ ساده نبود؛ اعلامِ رسمیِ یورشِ سراسریِ حاکمیت به جامعه بود. پیامی صریح و خونین به همگان: دورانِ انقلاب تمام شده و درهای «کشتارگاه» رسماً باز است.

از آن سپیده‌دم تا به امروز، این سیستم همواره با اتکا به طناب دار، گلوله‌ی جنگی و شکنجه‌های سازمان‌یافته حکومت کرده است. از قتل‌عامِ تابستان ۶۷ تا ترورهای زنجیره‌ای، و از خیزش‌های دهه‌ی هشتاد تا خون‌های ریخته‌شده در قیام‌های دی، آبان و خیزی شکوهمندِ ژینا و کشتار دی ماه ۱۴۰۴. تاریخِ ما، پیوستاری از همین تقابلِ خونین است.

اما خون سعید و آرمانِ او هرگز در خاکسترِ فراموشی گم نشد. امروز، نسلِ تازه‌ای از دلِ همین مقاومت‌ها سر برآورده است؛ نسلی که زندان‌های لاجوردی و خدای شصت را ندیده، اما جنایاتِ قاضی صلواتی‌ها و اعدام‌های روزانه‌ کنونی را با پوست و استخوان تجربه کرده است. خونِ نداها، کیانوش‌ها، فرزاد کمانگرها، ساریناها و نیکاها، تداومِ همان بذرِ سرخی است که سلطانپور در خیابان‌ها کاشت. این نسل جوان، در میانه‌ی میدان و با پرداخت سنگین‌ترین بهای ممکن، به درکی عمیق و تاریخی دست یافته است. آن‌ها با پوست و استخوان لمس کرده‌اند که پیکرِ این استبدادِ فرتوت، با وعده‌های موهومِ گشایش و ترمیم‌های سطحیِ از درون، دگرگون نخواهد شد. در این روایتِ پیوسته از خشم و رهایی، آن‌ها دریافته‌اند که برای عبور از این سایه‌های سنگین و رسیدن به سپیده‌دمِ آزادی، راهی جز برچیدنِ کاملِ این ساختارِ فرسوده و درانداختنِ طرحی سراپا نو وجود ندارد.

سلطانپور با جانِ خویش، هزینه‌ی این آگاهیِ تاریخی را پرداخت.

حال، پس از مرورِ این مسیرِ پررنج و باشکوه، به سراغ یکی از اشعار کمتر خوانده شده‌ی او می‌رویم، سروده‌ای که  گویی کالبدشکافیِ دقیقِ جغرافیای دردِ ما در تک‌تکِ این سال‌هاست.

«ایران من»

پیش از آنکه به سطر سطرِ واژه‌های سلطانپور پناه ببریم، بگذارید به ایرانی نگاه کنیم که امروز در آن ایستاده‌ایم. سرزمینی که بیش از هر زمانِ دیگری، در چنبره‌ی یک محاصره‌ی شوم و همه‌جانبه نفس‌تنگ شده است. جغرافیایی که از یک سو، از درون زیر تیغِ آخته‌ی استبدادی خون‌ریز، ماشینِ سرکوبِ سیستماتیک و غارتِ الیگارشیِ حاکم در حال له شدن است، و از سوی دیگر، از بیرون، زیر سایه‌ی سنگینِ تجاوزِ نظامیِ امریکا و اسرائیل، بمب‌افکن‌ها، و منگنه‌ی بی‌رحمِ تحریم‌ها قرار دارد که پیش از هر چیز، شریانِ حیاتِ توده‌های زحمت‌کش را می‌فشارد. ایرانِ امروز، نقطه‌ی تلاقیِ دردناکِ دیکتاتوریِ بومی و میلیتاریسمِ غارتگرِ امپریالیسم جهانی است؛ پیکری که هم از دوست زخم می‌خورد و هم از دشمن.

درست در دلِ چنین مختصاتِ پرالتهابی است که کلماتِ سعید، همچون ناقوسی بیدارباش در گوشِ امروزِ ما به صدا درمی‌آیند. سال‌ها پیش از آنکه گلوله‌ی تیرِ خلاص در حیاط زندان اوین، قلبِ طغیان‌گرش را بشکافد، سعید شعری نوشته بود که حکمِ پیش‌نویسِ مرگِ خودش و آینه‌ی تمام‌نمای روزگارِ امروزِ ما را داشت.

او در این شعر، پیکرِ مجروحِ ایران را با دقت و جسارتِ یک جراحِ دردمند کالبدشکافی می‌کند:

ایران من

ایران بادهای مهاجم

ایران آب‌های گرفتار

سه مصراع. سه تصویر ملموس. یک دنیا تاریخِ خون‌چکان.

آنچه خواهید خواند ، خوانشی از «ایران من»ِ سلطانپور برای رسم دقیق آناتومی ایران است؛ نقشه‌برداری از سرزمینی که در آن، ثروت و زخم، آزادی و زنجیر، همواره بر یک کفه ترازوی تاریخ نشسته‌اند.

طوفان از کدام سو می‌وزد؟

برای درک این شعر، ابتدا باید مختصات جغرافیایی آن را بشناسیم. سلطانپور شاعری معلق در خلاء نیست. او از کوه‌ها، آب‌ها و تاریخِ کاملاً مشخصی حرف می‌زند.

سر کوفته به صخره الوند

گیسو فشانده بر وزش وحشی خزر

خون ستیزه‌ها را از پنجه‌های خشک

در آب‌های عمان می‌شوید

و تاول سهند گران را

مرهم ز برف‌های همیشه می‌آورد؟

الوند در غرب، خزر در شمال، عمان در جنوب، سهند در آذربایجان. این، تصویرِ جسمِ مجروحِ کشوری است که از هر سو به صخره کوبیده می‌شود و دستانِ خونینش را در دریاها می‌شوید.

 این کلمات، فراتر از یک قاب استعاری، نقشه سیاسی یک قرن مداخله و غارت را ترسیم می‌کنند.

یک قرن پیش از سروده شدن این کلمات، قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله، کشور را تحت‌الحمایه بریتانیا کرد. همان «بادهای مهاجمی» که از شمال و جنوب می‌وزیدند. بیست سال بعد، در شهریور ۱۳۲۰، سربازان شوروی از شمال و بریتانیا از جنوب، همزمان این خاک را درنوردیدند. ایران در میان قدرت‌های بزرگ، پریشان و بی‌دفاع بود:

ایران که مثل لاله در بادها پریشانی

و نقطه اوج این تراژدی: مرداد ۱۳۳۲. کودتای سازمان‌یافته‌ی بریتانیا و آمریکا برای سرنگونی دولت ملی مصدق. گناه مصدق، تلاش برای بازگرداندن ثروت نفت به صاحبان اصلی‌اش بود. پس از آن، ناوهای بیگانه دوباره در بنادرِ ویران لنگر انداختند.

ایران ناوهای مهاجر

در ساحل بنادر ویران

ایران دربدر

کلمه «دربدر» را با تأمل بخوانید. دربدر، توصیفِ کسی است که در خانه خود جایی ندارد. توصیفِ کشوری غریبه در سرزمین خویش. صاحب‌خانه‌ای که اجاره‌نشینِ است.

سلطانپور این سطرها را در قلب دهه پنجاه خورشیدی می‌سراید؛ درست در روزهایی که ماشین تبلیغاتی حاکمیت سلطنت پهلوی، سرمست از فوران بی‌سابقه پترودلارها، وعده رسیدن به «دروازه‌های تمدن بزرگ» را به صورت شبانه‌روزی در بوق و کرنا می‌دمید.

در دلِ همین همهمه‌ی کرکننده، چشمانِ کالبدشکاف شاعر، عفونتِ پنهان در زیر این پوسته‌ی بزک‌کرده را می‌بیند. سلطانپور ، متوجه است که استعمار، خاک این جغرافیا را ترک نکرده است؛ شکلِ حضورش تطور یافته است. او لنگر انداختنِ مداوم و سنگینِ همان «ناوهای مهاجر» را در بنادرِ جنوب به وضوح تماشا می‌کند و تداومِ سلطه و غارت را در پسِ این هیاهوی توسعه تشخیص می‌دهد.

تاج نفت و ماهی؛ تناقض ثروت و زخم

نگاه سلطانپور به عنوان یک انقلابی، تنها به امپریالیسم خارجی محدود نمی‌ماند. او شرکای جرم داخلی و سرمایه‌داری بومی را به خوبی می‌شناسد. محوری‌ترین تصویر شعر از همین شناخت برمی‌خیزد:

و تاج نفت و

ماهی

بر تارک شکافته‌اش تاب می‌خورد؟

این سطر را باید کلمه به کلمه مزه‌مزه کرد. «تارک شکافته»؛ جمجمه‌ای ترک‌خورده و خون‌آلود، که بر فراز آن تاجی از «نفت» و «ماهی» می‌درخشد. این تصویر، تبلورِ عینیِ تناقضِ ایرانِ نفتی است: سرزمینی با عظیم‌ترین منابع زیرزمینی و سری شکافته از فقر و سرکوب. تاجِ زرین بر بسترِ زخم.

نفت» در این تصویر، سندِ ثروتی است که از شریان‌های عمیق خاک می‌جوشد و همزمان راهش به روی سفره‌های فرودستان و حاشیه‌نشینان بسته می‌ماند. «ماهی» نیز تجسمِ حیات و طبیعت است؛ زیستی که در تورهای نامرئیِ انحصار و سوداگری دست‌وپا می‌زند. ثروتِ عظیمِ صنعت و طراوتِ طبیعت، به طرز دردناکی بر فراز یک «تارک شکافته» و جمجمه‌ای خونین در چرخش‌اند.

ردیابیِ مستندِ این شکاف عمیق، ما را به پیوندِ شومِ استعمار خارجی و طبقه حاکمِ داخلی می‌رساند. شبکه‌ای درهم‌تنیده که نفت را با قراردادهای استثماری به تاراج می‌داد تا درآمدهای نجومیِ آن، ماشینِ فساد و غارتِ خانواده سلطنتی را تغذیه کند. سرمایه‌های ملی به جای آبادانیِ پایدار، در حساب‌های بانکیِ مخفیِ دربار انباشته می‌شد، در شبکه‌ی تاریکِ بنیاد پهلوی رسوب می‌کرد و صرفِ ریخت‌وپاش‌های بی‌پایانِ هزارفامیل و وابستگانِ حلقه اولِ قدرت می‌شد.

کافی است در یک رفت‌وبرگشتِ تاریخی، فلاش‌بکی از آن روزگار به امروز بزنیم تا استمرارِ دقیقِ همین مکانیسم غارت را با گوشت و پوست لمس کنیم. فرمِ حکومت تغییر کرده، تاج‌ها جای خود را به عمامه‌ها داده‌اند، اما ماهیتِ چپاولِ سیستماتیک دست‌نخورده است. دربارِ دیروز، جای خود را به الیگارشیِ فاسدِ کنونی، کارتل‌های خصولتی و مافیای قدرت داده است. ثروتی که روزگاری در قبضه‌ی انحصاریِ خانواده سلطنتی بود، امروز در شبکه‌ی تودرتوی نهادهای غیرپاسخگو و حساب‌های بانکی آقازاده‌ها ناپدید می‌شود. تارکِ ایران، همان‌گونه که دیروز زیر بارِ فسادِ نهادینه‌ی شاهنشاهی شکافته بود، امروز نیز زیر ضرباتِ غارتگرانِ حاکم، خون‌چکان است.

در هر دو سوی این تونلِ زمان، سهمِ توده‌های مردم و طبقه کارگر تنها «تاول سهند گران» است:

و تاول سهند گران را مرهم ز برف‌های همیشه می‌آورد؟

آتشفشانِ خاموشِ سهند، نمایی واقعی از سرزمینی است که از درون می‌سوزد و درد می‌کشد. در برابر این التهابِ مزمن، حاکمیت همواره «مرهمِ برف‌های همیشه» را پیشکش می‌کند؛ وعده‌های توخالی، یارانه‌های ناچیز و مسکن‌های مقطعی که به سرعتِ یک برفِ بهاری ذوب می‌شوند. این تصویری صریح از سرنوشتِ فرودستان است؛ انسان‌هایی که ریشه‌ی دردهایشان در این ساختارِ غارتگر همواره دست‌نخورده رها می‌شود و سهمشان از تمامِ آن ثروتِ افسانه‌ای، تنها برفی آب‌شده بر روی تاول‌های عفونی است.

در این سیستمِ سوداگر، همه‌چیز برچسبِ قیمت خورده است. «میهن» در این ساختار، هویتِ زیستیِ خود را از دست می‌دهد و به یک بنگاهِ بزرگِ معاملاتی تبدیل می‌شود. سلطانپور این تقاطعِ شومِ سرمایه و سرکوب را با عریان‌ترین کلمات به تصویر می‌کشد:

در بارگاه سودا

 ایران من توئی

که هیبت حماسی دورت را

 با خنجر و گلوله می‌آرایند؟

آراستنِ یک «هیبت حماسی» با ابزارِ مرگ و کشتار، پرده‌برداری از تناقضِ ذاتی و استراتژیِ همیشگیِ دیکتاتوری‌هاست. حاکمیت برای استتارِ پروژه‌ی غارتِ سیستماتیکِ خود، همواره نیازمندِ یک نقابِ باشکوه و حماسی است. سیستم، زیبایی‌شناسیِ مقاومت، عرقِ ملی و مفهومِ عمیقِ «وطن» را به طور کامل به گروگان می‌گیرد تا فعالیتِ بی‌وقفه‌ی ماشینِ سرکوبِ خود را موجه جلوه دهد.

دستگاهِ حاکم دقیقاً با نامِ «دفاع از میهن»، «حفظ یکپارچگی» یا «صیانت از امنیت ملی»، سلاحش را به سمتِ شهروندانِ جان‌به‌لب‌رسیده نشانه می‌رود و سینه و پیشانیِ مخالفان و آزادی‌خواهان را می‌شکافد. این دردناک‌ترین و در عین حال آشناترین تصویرِ تاریخِ معاصرِ ما در مواجهه با استبداد است: حاکمان در تریبون‌های رسمی و رسانه‌های انحصاری، پشتِ واژگانِ مقدسی چون وطن و امنیت پنهان می‌شوند و همزمان در تاریک‌خانه‌های قدرت، منابع، جنگل‌ها، معادن و آینده‌ی همان وطن را در «بارگاه سودا» به حراج می‌گذارند.

در این مکانیزم، سهمِ توده‌های مردم از مفهومِ وطن، تنها دریافتِ گلوله‌های جنگی در خیابان‌هاست و سهمِ حاکمان، تصاحبِ بی‌قیدوشرطِ غنائم و ثروت‌های ملی است.

تاریخِ سلاخیِ کلمات

سلطانپور پیش از هر عنوان و برچسبِ سیاسی، یک شاعر است. او بافتارِ کلمات را می‌شناسد و دردِ درهم‌شکستنِ استخوانِ واژگان و بریده شدنِ زبان را با تمامِ گوشت و پوستِ خود درک می‌کند. او در قلبِ تاریکیِ تاریخ می‌ایستد و این تصویرِ مهیب را پیش چشمِ ما می‌گذارد:

ایران من توئی؟

ایران توئی؟ توئی؟

این مرد خشمگین که زبانش بریده است؟

این «مرد خشمگین» کیست؟ او تجسمِ عینی و خون‌چکانِ خودِ ایران است؛ پیکری پهناور و لبریز از خشمی فروخورده که از ابتدایی‌ترین حقِ انسانیِ خویش، یعنی امکانِ بیان، محروم مانده است. این چهره، بازتابِ تمام‌قدِ شاعران و نویسندگانی است که در دخمه‌های تاریکِ سانسور و اختناق نفس می‌کشند و برای حفظِ کلمات تقلا می‌کنند. تاریخِ معاصرِ ما، تاریخِ مکتوبِ سلاخیِ کلمات و خفه کردنِ صداها در گلوست.

این یک خطِ ممتدِ خونین است که از قلبِ تاریخِ معاصر تا همین امروز کشیده شده است. میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل در باغ‌شاهِ سال ۱۲۸۷ با طنابِ استبدادِ صغیر خفه شد و خونش پایه‌های آزادی‌خواهی را رنگین کرد. میرزاده عشقی، شاعرِ بی‌باکِ عصرِ بیداری، در ۱۳۰۳ خورشیدی هدفِ گلوله‌ی جوخه‌های ترور قرار گرفت. فرخی یزدی، آوازخوانِ رنج‌دیدگان، با لب‌های دوخته در سلول‌های سرد و تاریکِ زندانِ رضاشاه جان داد. صادق هدایت، در مواجهه با بن‌بستِ تفکر و انسدادِ سیاسی، به انزوای تبعید و تاریکیِ خودکشی رانده شد. صمد بهرنگی خالق ماهی سیاه کوچولو در ارس غرق می‌شود، خسرو گلسرخی، در سال ۱۳۵۲ با چشمانی باز و سینه‌ای ستبر، در برابر جوخه‌ی آتشِ پهلوی دوم ایستاد و جانِ خویش را فدیه‌ی راهِ رهایی کرد.

سلطانپور خود نیز در خرداد ۱۳۶۰ به حلقه‌ی دیگری از این موجِ خون‌بار پیوست و با پیکری گلوله‌آذین در زندان اوین، تلخ‌ترینِ استعاره‌ی خویش، یعنی «دریای نعش‌های فراموش» را عینیت بخشید.

ماشینِ سرکوب و سانسور، پس از او نیز هرگز متوقف نگردید. دهه‌ها بعد، این زنجیره‌ی شوم امتداد یافت و به نام‌های آشنایِ امروزمان رسید؛ نام‌هایی همچون بکتاش آبتین

. بکتاش، شاعر، فیلم‌ساز و عضوِ جسورِ همان کانون نویسندگانی که سلطانپور برای موجودیتش می‌جنگید، در زمستان ۱۴۰۰ در همان زندان اوین، با محرومیتِ عامدانه و سیستماتیک از درمانِ پزشکی، به قتلگاه فرستاده شد.

ما با یک زنجیره‌ی کاملاً منسجم و هدفمند روبرو هستیم. طنابِ دارِ قاجار، جوخه‌ی اعدامِ پهلوی، تیرباران‌های دهه‌ی شصت و قتلِ خاموش با دریغ کردنِ دارو در روزگارِ ما، همگی ابزارهای متفاوتِ یک سیستمِ واحد هستند. قدرتِ حاکم، در هر دوره از تاریخ و با هر نقاب و ایدئولوژیِ تازه‌ای، تنها یک رسالتِ ثابت و تغییرناپذیر را دنبال می‌کند: بریدنِ زبانِ حقیقت و فلج کردنِ ذهنِ بیدارِ جامعه. حاکمان به خوبی آگاهند که کلمات، سنگرهای تسخیرناپذیرِ مقاومت‌اند و اندیشه‌ای که به زبان بیاید، پایه‌های هر استبدادی را ویران خواهد کرد.

در برابرِ این ماشینِ بی‌وقفه‌ی سرکوب و سانسور، سعید سلطانپور پرچم‌دارِ سنتی است که ادبیات را یک سلاحِ بُرنده، یک سنگرِ تسخیرناپذیر و یک کنشِ رادیکال برای مبارزه می‌داند. در این مکتبِ پیشرو، کلمات ابزارِ بیداری‌اند و شعر، تیغِ آخته‌ای است که شاهرگِ استبداد را نشانه می‌رود. حاکمیت با بریدنِ زبان‌ها می‌کوشد گورستانی از سکوت بنا کند، اما دقیقاً در همین نقطه، فرمِ مبارزه دگرگون می‌شود: سکوتِ تحمیلی، کارکردِ منفعلِ خود را از دست می‌دهد و خود به رساترین و کوبنده‌ترین زبان برای مقاومت بدل می‌شود. سکوتِ توده‌ها در اینجا، تجمیعِ خشم در پشتِ سدهای سیمانیِ قدرت است.

شاعر با درکِ عمیقِ همین سکوتِ آبستنِ طوفان، خطاب به پیکرِ مجروحِ میهن می‌خروشد:

ایران تو آن سکوت کهنسالی

بشکاف صخره‌های دماوند خشم را

دماوندِ اسطوره‌ای در نگاه و کلامِ سلطانپور، هویتی کاملاً دگرگون‌شده و انقلابی می‌یابد. این کوهِ سترگ، انبارِ باروتی از خشمِ فروخورده‌ی قرون است. دماوند در این تصویر، سرشار از انرژیِ انفجاری و گداخته‌ای است که بی‌تابانه لحظه‌ی رهایی را انتظار می‌کشد. این حجم از خشمِ متراکم و تاریخی، سرانجام پوسته‌ی سخت و سنگینِ استبداد را می‌شکافد، با نعره‌ای آتشفشانی فوران می‌کند و پایه‌های ستم را در موادِ مذابِ خویش می‌سوزاند. این سکوتِ کهنسال، پیش‌درآمدِ یک انفجارِ محتوم و رهایی‌بخش است.

میدان انقلاب‌های مغلوب؛

شاعر در ادامه، پوسته‌ی زمان را می‌شکافد و به عمیق‌ترین و پرالتهاب‌ترین لایه از تاریخ معاصر نقب می‌زند:

اردوی سال‌های اسارت

 زندان ازدحام اسیران

میدان انقلاب‌های مغلوب

«میدان انقلاب‌های مغلوب» عصاره‌ی خونین و کلیدواژه‌ی اصلی برای فهم بیش از یک قرن مبارزه‌ی بی‌وقفه در این جغرافیاست. تاریخ ما، تقویمِ آرمان‌های ناتمام است.

مشروطه در سال ۱۲۸۵ برای افسار زدن بر استبداد و حاکمیتِ قانون شکل گرفت و دیری نپایید که زیر بارانِ آتشِ توپخانه لیاخوف و استقرارِ استبدادِ خشنِ پس از آن درهم شکست. دهه‌ها بعد، جنبش ملی شدن صنعت نفت با رویای بازپس‌گیریِ استقلال پا گرفت و این بار با تیغِ زهرآگینِ کودتای امریکا و انگلیس به خاک افتاد. سرانجام، انقلاب ۵۷ با حضور میلیونی و خیره‌کننده‌ی توده‌ها برای تحقق آزادی و عدالت اجتماعی برپا شد و در نهایت، به چنگالِ ارتجاع برآمده از انقلاب، سرکوبِ عریان و حذفِ بی‌رحمانه‌ی نیروهای مترقی گرفتار آمد.

کلمه‌ی «مغلوب» در قاموسِ این شعر، معنایی ژرف‌تر از یک شکستِ ساده‌ی نظامی یا سیاسی دارد. مغلوب، آرمانی است که روحش همچنان در جانِ جامعه زنده و تپنده است، اما با نیروی سرنیزه و جوخه‌های اعدام ضعیف و به حاشیه رانده شده است. در دلِ همین غصبِ تاریخی، در همان لحظه‌ی شومِ مصادره‌ی انقلاب‌ها و استقرارِ استبدادِ جدید است که ماشین کشتار دست به کار می‌شود. حاکمیت برای تثبیتِ پایه‌های متزلزلِ خود، قتل‌عام را آغاز می‌کند و وحشتناک‌ترین تصویرِ شعرِ سلطانپور را رقم می‌زند:

دریای نعش

دریای نعش‌های فراموش

 آیا درخت وحشی آزادی

روی کدام صخره فریاد رسته است؟

تأکیدِ وسواس‌گونه‌ی شاعر بر کلمه‌ی «فراموش»، پرده‌برداری از هولناک‌ترین و در عین حال محبوب‌ترین تکنیکِ قدرت است. سیستمِ سرکوب تنها به گرفتنِ جان‌ها اکتفا نمی‌کند. دستگاهِ حاکم با تمامِ توان می‌کوشد نعش‌ها را به اسامیِ مبهم و فراموش‌شده تبدیل کند، سنگ‌قبرها را بشکند، گورستان‌های بی‌نام‌ونشان را با خاک یکسان کند و حافظه‌ی جمعیِ یک ملت را به طور کامل پاک کند.

در برابرِ این ماشینِ بی‌رحمِ محو و انکار، ایستادگی بر سرِ حافظه و تکرارِ نامِ به‌خاک‌افتادگان، دیگر مرثیه‌خوانی بر مزارِ مردگان نیست. این یادآوریِ مدام، بیرون کشیدنِ حقیقت از چنگالِ تاریکی است؛ تقلایی است سرسختانه برای آنکه نگذاریم غبارِ فراموشی، خون‌های ریخته‌شده را بپوشاند و صدای آن آرمان‌های مغلوب را برای همیشه خفه کند.

درخت وحشی آزادی؛ رهایی در تقاطع تجاوز و استبداد

سلطانپور در پاسخ به پرسشِ مکانِ رویشِ «درخت وحشی آزادی»، تصویری کوبنده و عاری از هرگونه توهمِ  ارائه می‌دهد. آزادیِ برآمده از این شعر، یک ذاتِ وحشی، رها و طغیان‌گر دارد و فرسنگ‌ها از مفاهیمِ اهلی، رام‌شده و گلخانه‌ایِ دولت‌ساخته فاصله می‌گیرد. رویشِ این درخت، پیوندی ناگسستنی و ارگانیک با «فریاد» و «انفجار» دارد:

ایران که تاج نفت و

 ماهی

 بر تارک شکافته‌ات تاب می‌خورد

 از صخره‌های سهم، درختی

چون نعره‌های صاعقه می‌روید

آزادی دقیقاً از دلِ «صخره‌های سهم» جوانه می‌زند؛ از قلبِ سخت‌ترین دورانِ وحشت و دهشت. این سطرها گویی کلمه به کلمه برای توصیفِ همین روزهای پرالتهابِ ما سروده شده‌اند. امروز، پیکرِ مجروحِ ایران بار دیگر در میانه‌ی یک منگنه‌ی تاریخی و خونین گرفتار است. از یک سو، آسمانِ غرب آسیا زیر سایه‌ی سنگینِ جنگ‌طلبی، تجاوز و بمباران‌های آمریکا و اسرائیل تیره و تار است؛ تهاجمی امپریالیستی و ویرانگر که هدفی جز به انقیاد کشاندنِ کاملِ این جغرافیا و نابودیِ هر شکلی از استقلال و حیات ندارد. از سوی دیگر، استبدادِ داخلی با تیغِ آخته‌ی سرکوب، گلوله‌های جنگی، احکامِ اعدام و چوبه‌های دار، خیابان‌ها را به تسخیرِ ماشینِ وحشتِ خود درآورده است.

مردمِ ما در این میانه، همزمان سنگینیِ سایه‌ی شومِ بمب‌افکن‌های بیگانه و فشارِ خفه‌کننده‌ی چکمه‌های استبدادِ بومی را بر گلوی خود احساس می‌کنند. دیالکتیکِ بی‌رحمِ تاریخ دقیقاً در همین نقطه‌ی جوش عمل می‌کند: تقاطعِ تجاوزِ خارجی و سرکوبِ عریانِ داخلی، ناگزیر یک مقاومتِ انقلابی، همه‌جانبه و سازش‌ناپذیر را می‌آفریند. رویشِ آزادی در چنین مختصاتی، از جنسِ یک نعره‌ی رعدآسا و صاعقه‌ای ناگهانی است که تاریک‌خانه‌ی هر دو نیروی متجاوز و سرکوبگر را همزمان درهم می‌کوبد.

و سرانجام، تصویرِ پایانیِ شعر؛ نقطه‌ی باشکوهِ تلاقیِ تاریکی و نور:

آنک

 حریق منفجر بوته‌های نفت

 بر تارک شکافته‌ی ایران

اینک

شروع گردش آزاد ماهیان

در آب‌های قرمز دریاچه‌ی خزر

و آب‌های قرمز عمان

در این پایان‌بندیِ درخشان، سرخیِ خزر و عمان گواهی بر یک تطهیرِ تاریخی است. شراره‌های آتشی که بر بساطِ انحصار و تاراجِ دست رنج نیروی کار و زحمت افتاده، سایه‌روشنِ خود را بر آب‌هایی می‌اندازد که با جان‌فشانیِ نسل‌های معترض و طغیان‌گر رنگ‌آمیزی شده‌اند. خطِ رهایی در اندیشه‌ی سلطانپور، فرآیندی بی‌درد و گلخانه‌ای نیست؛ مسیرِ آزادی همواره از دلِ ملتهب‌ترین نقطه‌های تاریخ عبور می‌کند. «گردش آزاد ماهیان»، تصویرِ بیدار شدنِ زندگیِ واقعی و پاره شدنِ تورهای خفقان است؛ حیاتی که ریشه‌هایش تنها با عبور از همین آب‌های گلگون و طوفان‌زده سیراب می‌شود.این اوجِ واقع‌بینیِ انقلابیِ سعید سلطانپور است. او به روشن‌ترین شکلِ ممکن تأکید می‌کند که مسیرِ رهاییِ نهایی، از تقابلِ همزمان با متجاوزِ غاصبِ خارجی و دیکتاتورِ داخلی می‌گذرد و در نهایت، ماهیانِ آزادی حیاتِ جاودانه‌ی خود را در دلِ همین آب‌های سرخ و پرالتهاب آغاز خواهند کرد.

یادآوری به عنوان کنشِ مقاومت

سی خرداد ۱۳۶۰ پایانِ سعید سلطانپور نبود. ماشین اعدام گمان می‌کرد با حذفِ فیزیکی او، «مرد خشمگین که زبانش بریده است» برای همیشه خاموش خواهد شد. اما شعر او، خود زبانی مانا شد که تیغِ جلادان قادر به بریدنش نبود.

امروز، «بادهای مهاجم» با اسامیِ تازه‌ای می‌وزند و «ناوهای مهاجر» در اشکال نوین لنگر می‌اندازند. «تارک شکافته‌ی» ایران هنوز زیر بارِ تاجِ غارتگران و استثمارگران خون‌چکان است و «زندان ازدحام اسیران» لبریز از نام‌های تازه است.

اما «درخت وحشی آزادی» نیز با همان صلابت بر صخره‌های وحشت ریشه دوانده است. هر بار که حاکمیت ماشینِ «فراموشی» را روشن می‌کند، یادآوریِ نام‌ها و آرمان‌ها به برنده‌ترین سلاحِ مبارزان بدل می‌شود.

سلطانپور یک انقلابی کمونیست بود. او وطنی عاری از «بارگاه سودا» می‌خواست؛ جغرافیایی آزاد برای «گردش ماهیان». عشق به وطن در نگاه او، مبارزه بی‌امان برای استقرار برابری و عدالت اجتماعی، آزادی و حکومتی است که برآمده از اراده‌ی راستینِ مردم باشد.

سلطانپور بهای این آگاهی را با جانش پرداخت. آثار او همچون یک ناقوسِ بیدارباش می‌پرسد: «درخت وحشی آزادی روی کدام صخره فریاد رسته است؟»

و پاسخِ ما، جستجوی بی‌وقفه‌ی همان صخره در خیابان‌های امروز است:

از صخره‌های سهم، درختی

چون نعره‌های صاعقه می‌روید

ماریا کمالی

۳۱ خرداد ۱۴۰۵

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.