اتحاد فدائیان کمونیست
کار ، مسکن ، آزادی ، جمهوری فدراتیو شورائی!

از بطن ناامیدی تا طلیعه‌ی رهایی: درآمدی بر عاملیت انسان، امید و ضرورت همبستگی در ایرانِ امروز

نقاشی «برج بابل» اثر پیتر بروگل مهتر – سازه‌ای عظیم، باشکوه اما ناقص
 و در حال زوال که به دلیل استبداد حکام و تضادهای درونی در حال فروپاشی است.

در بهار سال ۱۸۴۳، زمانی که کارل مارکس جوان تنها بیست و پنج سال داشت، نامه‌ای از دوست و هم‌فکرش آرنولد روگه دریافت کرد. روگه، خسته و سرخورده از فضای به شدت خفقان‌آور و تسلیم‌طلبانه‌ی آلمانِ آن روزگار، از ملتی نوشته بود که ظاهراً هیچ آینده‌ای ندارد. در نگاه روگه، رخوت و ناامیدی سراسر جامعه را فرا گرفته بود و هیچ روزنه‌ای برای رهایی دیده نمی‌شد. پاسخ مارکس به این نامه‌ی پر از یأس، یکی از درخشان‌ترین و در عین حال انسانی‌ترین تحلیل‌ها را درباره‌ی مفهوم «ناامیدی اجتماعی» ارائه می‌دهد. او در آن مکاتبه می‌نویسد: «با این حال، ناامیدیِ وجود داشته، حتی اگر فقط ناشی از سقوطِ شتابانِ حاکمانِ مستبد باشد و هنوز به یک مقاومت فعال تبدیل نشده باشد، من را سرشار از امید به آینده می‌کند.»

این گزاره‌ی تاریخی، امروز بیش از هر زمان دیگری در تار و پود زندگی روزمره‌ی ما در ایران و جهان طنین‌انداز است. ما امروز در نقطه‌ای از تاریخ ایستاده‌ایم که اضطراب، فشارهای اقتصادی، اخبار جنگ و انسداد سیاسی، همچون غباری سنگین بر سینه‌ی جامعه نشسته است. با وجود این، خوانش دقیق و دیالکتیکی از وضعیت کنونی، راه‌های تازه‌ای را برای درک این شرایط و عبور از آن پیش روی ما می‌گذارد.

در نگاه نخست، ناامیدی یک حس کاملاً منفی و بازدارنده به نظر می‌رسد. در مواجهه با اخبار هر روزه از تورم، سرکوب دستمزدها، اخراج کارگران، بازداشت فعالان مدنی، زندان و اعدام‎های روزانه و سایه‌ی شوم جنگ، انسان در زندگی روزمره‌ی خود احساس بی‌پناهی می‌کند. وقتی یک کارگر پس از ماه‌ها تلاش بی‌وقفه، توان تأمین حداقل‌های زندگی خانواده‌اش را ندارد، یا یک معلم و پرستار با وجود سال‌ها خدمت، در تأمین هزینه‌های درمان و مسکن خود درمی‌ماند، ناامیدی به یک تجربه‌ی زیسته‌ی کاملاً ملموس تبدیل می‌شود.

نباشید فراموش کرد که این ناامیدی عمیق، محصول مستقیم تضادهای بنیادین و ساختاری نظامی است که به پایان راه خود نزدیک می‌شود. مارکس به ما می‌آموزد که ساختارهای کهنه، ناعادلانه و خفقان‌آور، در روند زوال خود به سطحی از بی‌منطقی و خشونت عریان می‌رسند که تحمل آن‌ها برای اکثریت جامعه غیرممکن می‌شود. این غیرقابل تحمل شدن شرایط، نقطه‌ی آغازین آگاهی است.

زمانی که انسانِ تحت ستم و استثمار به این درک می‌رسد که سیستم حاکم هیچ اراده و توانی برای حل بحران‌ها ندارد و بقای خود را صرفاً در تشدید سرکوب و غارت می‌بیند، توهمات و امیدهای واهی به اصلاح از درونِ همان ساختار رنگ می‌بازد. این فروپاشیِ توهمات، در ابتدا خود را به شکل یأس و ناامیدی نشان می‌دهد. انسان متوجه می‌شود که هیچ ناجیِ بیرونی و هیچ معجزه‌ای در کار نیست. همین آگاهی دردناک، زمینه‌ساز بیداری اجتماعی و شکل‌گیری اراده‌ی جمعی برای تغییر وضعیت موجود است. یأسِ امروزِ جامعه‌ی ما، سوگواری برای از دست رفتنِ آخرین امیدها به ساختار مستقر است و همزمان، پیش‌درآمدی قطعی برای شکل‌گیری یک مقاومت فعال و بنیادین محسوب می‌شود.

عاملیت انسان؛ سازندگان تاریخ در کارخانه وکوچه‌های شهر

یکی از زیباترین و رهایی‌بخش‌ترین مفاهیم در فلسفه‌ی مارکسیستی، تأکید بر نقش سوژه‌ی انسانی و عاملیت او در تغییر تاریخ است. تاریخ، موجودی مستقل و بیرون از اراده‌ی انسان‌ها نیست که بر سرنوشت ما حاکم باشد. تاریخ را انسان‌ها می‌سازند؛ انسان‌هایی که در خیابان‌ها راه می‌روند، در محل کار و کارخانه‌ها عرق می‌ریزند، در مدارس تدریس می‌کنند و در خانه‌ها به رتق و فتق امور می‌پردازند.

در زندگی روزمره، تک تک مقاومت‌های خرد و کلانِ ما معنایی تاریخی دارند. زمانی که زنان با شجاعت و ایستادگی، حق بدیهی خود را بر بدن و پوشش خویش در فضاهای عمومی تثبیت می‌کنند، زمانی که بازنشستگان برای احقاق حقوق پایمال‌شده‌ی خود کف خیابان را به تسخیر درمی‌آورند، و زمانی که کارگران با اعتصابات خود چرخ‌های استثمار را متوقف می‌سازند، ما در حال تماشای تجلیِ نابِ عاملیت انسان هستیم.

این مقاومت‌ها نشان می‌دهد که انسانِ ایرانی ساکت در غرب آسیای همیشه ملتهب در برابر ماشینِ سرکوب و استثمار، یک قربانیِ منفعل نیست. ما در حال درک قدرت بازوان، اندیشه و همبستگی خود هستیم. در این مسیر، تغییرات اجتماعی از دل همین تجربه‌های زیسته، گفت‌وگوهای درون خانه و اتوبوس و مترو، بحث‌های درون کارگاه‌ها و همدردی‌های همسایگان با یکدیگر جوانه می‌زند. ما با شناخت دقیق جایگاه خود در شبکه‌ی تولید و بازتولید اجتماعی، قدرت نهفته در اتحاد طبقاتی خود را بازمی‌یابیم و اراده می‌کنیم تا طرحی نو دراندازیم.

نگاهی به تجربیات مشابه تاریخی، چراغ راه ما در درک مسیر پیش رو است. تاریخِ مبارزات طبقاتی و آزادی‌خواهانه، سرشار از لحظاتی است که سیاهی به اوج خود رسیده و یأس بر همه‌جا سایه افکنده است، و دقیقاً در همان نقاط، شعله‌های تغییر زبانه کشیده‌اند.

وضعیت روسیه در حد فاصل سال‌های ۱۹۰۵ تا ۱۹۱۷ یک نمونه‌ی درخشان آموزشی است. پس از سرکوب خونین انقلاب ۱۹۰۵ (که به یکشنبه‌ی خونین معروف شد)، تزاریسم با تمام قوا به جان جامعه افتاد. فعالان دستگیر شدند، تشکل‌ها در هم کوبیده شدند و موجی از ناامیدی، انفعال و سرخوردگی در میان کارگران و روشنفکران روس پدیدار گشت. سال‌های پس از آن، سال‌های سنگینِ واکنش و استبداد بود. با آغاز جنگ جهانی اول، فقر، قحطی و کشتار نیز به این استبداد افزوده شد. در آن روزهای تیره، شاید کمتر کسی تصور می‌کرد که بزرگترین تحول قرن بیستم در راه باشد. تجمیعِ همان نارضایتی‌ها، آموزش از شکست‌های گذشته و گسترش تضادهای سیستم در نهایت منجر به انقلاب فوریه و سپس اکتبر درخشان ۱۹۱۷ شد و طومار امپراتوریِ به ظاهر شکست‌ناپذیر رومانوف‌ها را در هم پیچید.

در تاریخ معاصر خودمان نیز، سال‌های پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، دورانی آکنده از یأس و سرخوردگیِ نیروهای مترقی بود. استبدادِ پهلوی با حمایت امپریالیسم، تمام روزنه‌های تنفس سیاسی را بست. با این وجود، از دل همان سکوت و خفقان، نسل‌های جدیدی از مبارزان، روشنفکران و کارگران سر برآوردند که با تحلیل شرایط، سازماندهی نوین و آگاهی‌بخشی، مسیر انقلاب ۱۳۵۷ را هموار کردند. این برگ‌های تاریخ و ده‌ها نمونه مشابه به روشنی نشان می‌دهند که سکوتِ ظاهری جامعه و یأسِ مقطعیِ آن، هرگز به معنای پایانِ تاریخ و مرگِ آرمانِ رهایی و عدالت اجتماعی نیست. آتشفشانِ خشمِ فرودستان همواره در اعماق، در حال جمع‌آوری انرژی برای فورانی بنیان‌افکن است.

ایران در میانه‌ی دو لبه‌ی قیچی: امپریالیسم و استبداد داخلی

امروز ما در ایران جمهوری اسلامی‌زده زیر سایه جنگ و ویرانی با یک شرایط پیچیده، چندوجهی و بسیار بغرنج روبرو هستیم. جامعه‌ی ما همزمان تحت فشار دو نیروی مخرب و بازدارنده قرار دارد. در یک سو، استبداد داخلی با تکیه بر اقتصاد نئولیبرال، شیره‌ی جان طبقه‌ی کارگر و زحمتکشان را می‌مکد. سیاست‌های ریاضت اقتصادی، خصوصی‌سازی‌های لجام‌گسیخته، کالایی‌سازی آموزش و بهداشت، و سرکوب سیستماتیکِ هرگونه تشکل‌یابیِ مستقل کارگری و مدنی، نفس توده‌ها را به شماره انداخته است. طبقه  حاکم، برای حفظ بقای اقلیتی برخوردار، هزینه‌های نجومیِ بحران‌های خود را مستقیماً بر دوش اکثریتِ مزدبگیر و تهیدست آوار می‌کند.

در سوی دیگر این میدان، هیولای امپریالیسم و سرمایه‌داری جهانی با ابزارهایی نظیر تحریم‌های فلج‌کننده‌ی اقتصادی، تهدیدات جنگ و ویرانی و دخالت‌های آشکار و پنهان، بر سرِ جامعه‌ی ما سایه انداخته است. جنگ و محاصره‌ی اقتصادی و تحریم‌های امپریالیستی، پیش و بیش از آنکه به حاکمان آسیبی برسانند، سفره‌ی خالیِ کارگران، بیماران نیازمند به دارو و اقشار آسیب‌پذیر را هدف قرار داده‌اند. در شرایط کنونی و با تشدید بحران‌ها در منطقه، طبلِ جنگ و تجاوزِ نظامی با صدای بلندتری به گوش می‌رسد.

جنگ، در ذات خود، مخرب‌ترین ابزار سرمایه‌داری برای بازتولید خود و سرکوب نیروهای انقلابی است. بروز هرگونه درگیری نظامی، بزرگترین هدیه به استبداد داخلی برای امنیتی کردن صد در صدیِ فضای جامعه، سرکوب خشنِ مطالباتِ معیشتی و کارگری تحت لوای «دفاع از وطن» و به حاشیه راندن مبارزات دموکراتیک است. ما آگاهیم که امپریالیسم جهانی هرگز دغدغه‌ی آزادی و دموکراسی برای نیروی کار و زحمت را نداشته است. آن‌ها همواره به دنبال بازارهای جدید، منابع ارزان و دولت‌های دست‌نشانده هستند. بنابراین، رهاییِ کارگران و زحمتکشان یک پروژه‌ی کاملاً خودبنیاد و متکی به نیرویِ عظیمِ توده‌های داخل کشور است.

یکی از واقعیت‌های تلخ و دردناک در شرایط کنونی، پراکندگی، تشتت و انشقاق در میان نیروهای انقلابی، چپ و آزادی‌خواه است. سرکوبِ مداوم، فقدان فضاهای آزاد برای گفت‌وگو و تبادل نظر، و همچنین پیچیدگیِ شرایطِ داخلی و بین‌المللی، باعث شده است تا نیروهای مترقی دچار نوعی تفرقه‌ و چندپارگی شوند.

در زندگی روزمره، این پراکندگی خود را در احساس تنهایی فعالان نشان می‌دهد. یک دانشجوی مبارز در دانشگاه، یک کارگر آگاه در کارخانه و یک فعال حقوق زنان در محیط کار خود، اغلب احساس می‌کنند که در برابر کوهی از مشکلات، تک و تنها رها شده‌اند. این فقدانِ انسجامِ سازمانی و نظری، مانع از آن می‌شود که مقاومت‌های پراکنده و خردِ روزمره، به یک جویبارِ قدرتمندِ سراسری تبدیل شود.

گروه‌ها و جریان‌های مختلف، گاهاً درگیر اختلافات فرعی و مباحثات تئوریکِ انتزاعی می‌شوند و از تمرکز بر دردها و مطالباتِ فوری و ملموسِ طبقه‌ی کارگر و زحمتکشان باز می‌مانند. این پراکندگی، دقیقاً همان نقطه‌ی ضعفی است که استبداد داخلی و مداخله‌گران خارجی روی آن سرمایه‌گذاری می‌کنند تا مسیرِ یک دگرگونیِ بنیادین و دموکراتیک را سد نمایند.

ضرورت تاریخی: همگرایی نیروهای مارکسیست و مترقی

برای عبور از این شرایط پیچیده و تبدیل کردن یأسِ عمومی به موتورِ محرکه‌ی یک انقلابِ اجتماعی، ما نیازمند یک بازنگری جدی در رویکردها و عملکردهای خود هستیم. ضرورتِ تاریخیِ امروز، همگرایی، اتحاد و سازمان‌یابیِ نیروهای مارکسیست، سوسیالیست و تمامی مدافعانِ واقعیِ آزادی ،برابری و عدالت اجتماعی است.

همگرایی به معنای نادیده گرفتنِ تفاوت‌ها و نقدهای سازنده نیست. ما بر این باوریم که تنوعِ دیدگاه‌ها در درونِ جبهه‌ی نیروهای مترقی، نقطه‌ی قوتِ ماست و باعث پویاییِ گفتمان می‌شود. با این وجود، ما در برابر دو دشمن خونخوار — استبدادِ سرمایه‌داریِ داخلی و امپریالیسمِ تجاوزگرِ خارجی — راهی جز دست‌یافتن به یک پلتفرمِ مشترکِ مبارزاتی نداریم.

ما نیازمند ایجادِ جبهه‌ای واحد ار نیروهای انقلابی و مترقی هستیم که بر پایه‌ی مطالباتِ ملموس و عینیِ طبقاتِ فرودست شکل گرفته باشد. مطالباتی همچون لغوِ بی‌قید و شرطِ استثمار، آزادیِ تشکل‌یابی و اعتصاب، برابریِ کاملِ حقوق زنان و مردان، حقِ تعیین سرنوشت برای تمامی ملیت‌ها و «اقلیت‌ها»، و مقابله‌ی سازش‌ناپذیر با هرگونه مداخله‌ی امپریالیستی و جنگ‌افروزی.

وظیفه‌ی هر انسانی که دل در گروه آزادی دارد، در شرایط کنونی، حضورِ مستمر در میان توده‌ها، شنیدن دردهای آن‌ها و ترجمانِ این دردها به یک زبانِ سیاسیِ رهایی‌بخش است. ما باید در محیط‌های کار، محلات، دانشگاه‌ها و شبکه‌های اجتماعی، بذرِ آگاهی و همبستگی را بکاریم. وقتی یک کارگر اعتصابی می‌بیند که دانشجویان و معلمان به حمایت از او برخاسته‌اند، ناامیدی‌اش به قدرتی بی‌بدیل تبدیل می‌شود. وقتی فعالانِ محیط زیست، مبارزات خود را با مطالباتِ کارگران پیوند می‌زنند، درک می‌کنیم که همه‌ی ما در یک کشتی نشسته‌ایم و مقصدِ نهایی ما، رهاییِ کاملِ انسان از بندِ هرگونه ستم و بیگانگی است.

کلام آخر: امیدِ ما، اراده‌ی ماست

بازگردیم به جمله‌ی درخشان مارکس. ناامیدیِ امروزِ جامعه‌ی ما، نشانه‌ی روشنِ بیداری و درکِ عمیقِ بن‌بستِ سیستمِ حاکم است. این زوالِ پرشتابِ مستبدان، به زودی جای خود را به یک مقاومتِ سراسری، سازمان‌یافته و آگاهانه خواهد داد.

زندگیِ روزمره‌ی ما در ایران، با تمام رنج‌ها و تنگناهایش، کارگاهِ بزرگِ تاریخ‌سازی است. هر گامی که در مسیرِ آگاهی‌بخشی و سازمان‌دهی برمی‌داریم، هر دستِ رفاقتی که در محیط کار به سوی همکارانمان دراز می‌کنیم، و هر فریادِ حق‌طلبانه‌ای که سر می‌دهیم، آجری است که بنایِ جامعه‌ی آزاد و برابرِ فردا را می‌سازد. ما با تکیه بر خردِ جمعی، همبستگیِ طبقاتی و اراده‌ی استوارِ انسانی خود، از این گذرگاهِ تاریک و دشوار عبور خواهیم کرد. ما آینده را در میانِ دست‌های پینه‌بسته و ذهن‌های بیدارِ زحمتکشان می‌بینیم و با تمامِ توان، برای رسیدن به سپیده‌دمِ رهایی و برقراریِ جامعه‌ای عاری از ستم و استثمار، به پیش خواهیم رفت. آینده از آنِ ماست؛ ما سازندگانِ تاریخیم و امید، نامِ دیگرِ مقاومتِ ماست.

آرش حسام

مراد ۱۴۰۵

نظرات بسته شده است.