سایت فدائی، ارگان رسمی سازمان اتحاد فدائیان کمونیست
ایران بر لبهی تیغ: سایهی جنگ، خیزش فاشیسم و ضرورتِ سازماندهی انقلابی

شعلهور شدن دوبارهی آتش خشم در خیابانهای ایران، رخدادی نبود که ناظران را در بهت فرو ببرد. دیری است که تحلیلگران سیاسی و اقتصادی، صدای پای بازگشت مردم جانبهلبرسیده را میشنیدند و نسبت به آن هشدار میدادند. تمامی شاخصهای ویران اقتصادی و اتمسفر ملتهب جامعه، گواهی میداد که ایران بر انبار باروتی نشسته که انفجار آن اجتنابناپذیر است؛ تنها زمان، مکان و چگونگی جرقهی آن در ابهام بود، نه اصل وقوعش. این موج تازه که ابتدا با اعتصاب و تجمعات بازاریان تهران آغاز شد، بهسرعت و در بستر خشم عمومی از تورم افسارگسیخته، گرانی کمرشکن مواد غذایی وجهش ارزی و سقوط آزاد ارزش ریال، مرزهای صنفی را درنوردید و به خیزشی گسترده در دانشگاهها و سایر شهرهای کشور بدل گشت.
جغرافیای بحران ایران امروز در یکی از حساسترین و خطرناکترین پیچهای تاریخی خود قرار گرفته است. وضعیت کنونی کشور دیگر تنها یک بحران سیاسی متعارف نیست؛ بلکه ترکیبی انفجاری از فروپاشی اقتصادی، سرکوب عریان و تهدیدات فزایندهی نظامی است. در حالی که خیابانها همچنان آبستن حوادثاند، چهرهی برخی شهرها – بهویژه در مناطق مرزی غربی از وضعیت پلیسی عبور کرده و به «صحنههای جنگی» تبدیل شده است. میلیتاریزه شدن شهرها و حضور سنگین نیروهای سرکوبگر، نمایی از جنگی داخلی را ترسیم میکند که حاکمیت علیه مردم خود به راه انداخته است. اما این تنها یک روی سکه است؛ در آن سوی مرزها، طبلهای جنگ بلندتر از همیشه به گوش میرسند و رقابتهای ژئوپلتیک قدرتهای جهانی و منطقهای، ایران را در مرکز سیبلی قرار داده که نشانهگیری آن، نه فقط رژیم حاکم، بلکه زیرساختهای حیاتی و شیرازهی جامعه است.
در میانه این تلاطم، برخی جریانهای سیاسی و رسانهای وابسته، با سادهسازی شرایط، راه نجات را در دخالت قدرتهای خارجی جستجو میکنند. اما تاریخ معاصر منطقه، آینهای شفاف و هولناک پیش روی ما نهاده است: تجربهی لیبی و سوریه.
«مدل لیبی» درسنامهی تلخی از توهمِ «دموکراسیِ وارداتی» است. زمانی که ناتو با ادعای حمایت از مردم وارد کارزار شد و قذافی سقوط کرد، فقدان یک نیروی مترقی و سازمانیافته باعث شد تا لیبی به سرعت به طعمهای برای جنگسالاران، گروههای بنیادگرا و بازارهای بردهفروشی تبدیل شود. ساختارهای اجتماعی از هم پاشید و «کشوری» باقی نماند که مردم بخواهند بر آن حکومت کنند. در سوریه نیز، اعتراضات برحق مردمی علیه دیکتاتوری اسد، در غیاب یک رهبری انقلابی مستقل، به میدانی برای جنگهای نیابتی بدل شد. سوریه به «زمین سوخته» تبدیل گشت و قدرتهای امپریالیستی و ارتجاعی منطقه، هر یک تکه از خاک آن را به توبره کشیدند . درس بزرگ این دو تجربه برای ایران روشن است: در خلأ یک نیروی سیاسی مستقل و مردمی، هرگونه مداخله خارجی یا جنگ، نه به آزادی، بلکه به فروپاشی مطلق جامعه منجر خواهد شد.
خطر فاشیسم و آلترناتیوهای ارتجاعی
در کنار تهدید جنگ خارجی، خطری به همان اندازه مهلک در کمین است: خطر فاشیسم و جریانهای ارتجاعی. جامعهی ایران که از استبداد دینی ، بحرانهای درهم تنیده اقتصادی، سیاسی، زیست محیطی و فرهنگی به تنگ آمده، با خطر افتادن به دامان استبدادی دیگر روبروست. جریانهای سلطنتطلب و راست افراطی، با تکیه بر حمایتهای مالی و رسانهای غرب و اسرائیل، میکوشند تا خشم عمومی را مصادره کنند. این جریانها با شعارهای ناسیونالیستی افراطی، انکار حقوق ملیتهای تحت ستم و ترویج کیش شخصیت، عملاً بازتولیدکننده همان ساختار استبدادی هستند. آنها با استقبال از تحریمهای فلجکننده و حتی تشویق به حمله نظامی، نشان دادهاند که برای رسیدن به قدرت، از قربانی کردن معیشت و جان کارگران و زحمتکشان ابایی ندارند. این همان فاشیسم در لباسی نو است که میخواهد بر ویرانههای جنگ و فقر، بنای دیکتاتوری خود را بسازد.
ایران کشوری است مملو از گسلهای فعال: شکافهای طبقاتی، جنسیتی، ملی و مذهبی. حاکمیت طی چهار دهه با سرکوب سیستماتیک، این گسلها را عمیقتر کرده است. اکنون قدرتهای امپریالیستی و جریانهای راست، میکوشند با تحریک این شکافها، پروژه «کلنگی کردن ایران» را پیش ببرند. تنها پادزهر در برابر تجزیه و جنگ داخلی، به رسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت و پیوند زدن مطالبات این گروهها در یک جبهه چپ انقلابی است؛ کاری که تنها از عهدهی یک نیروی چپ و انقلابی برمیآید.
ضرورت حیاتی سازماندهی: حلقه مفقوده
در سالهای اخیر، صحنهی سیاسی و اجتماعی ایران هرگز از غلیان باز نایستاده است؛ تداوم اعتصابات کارگری و اعتراضات معیشتی علیه فلاکت اقتصادی، بیکاری ساختاری، گرانی افسارگسیخته و فساد سیستماتیک، بستری را فراهم کرد که اکنون به خیزشی سراسری فراروییده است. در حالی که ثروتاندوزیهای نجومی سرمایهداران و حاکمیت و اختلاسهای میلیاردی، شکاف طبقاتی را به درهای پرنشدنی بدل کرده، بحران درونسیستمی چنان عمیق شده که حتی بلوکهای قدرت را به جان هم انداخته و پرده از فساد یکدیگر برمیدارند. با این حال، تلاش مذبوحانهی سران حکومت برای تقلیل این خشم عمومی به «درگیریهای جناحی» یا «توطئههای خارجی»، نمیتواند ماهیت واقعی رویدادها را پنهان کند. آنچه امروز در جریان است، نبردی تمامعیار تودههای بهجانآمده علیه کلیت دستگاه ستم و استثمار و پاسخی قاطع به حاکمیت حافظ منافع غارتگران است؛ خیزشی که به مانند اعتراضات پیشین هدف نهایی آن، برچیدن بساط نظام ارتجاعی و تحقق آزادی و برابری است. اما تبدیل این “خواست عمومی” به “واقعیت سیاسی”، حلقهای مفقوده دارد.
بزرگترین ضعف جنبشهای اخیر، نه فقدان شجاعت، بلکه فقدان سازماندهی و استراتژی بوده است. پراکندگی نیروهای مبارز، نبود تشکلهای پایدار کارگری و صنفی، و غیبت یک حزب پیشرو، باعث شده تا هذ بار انرژی عظیم آزاد شده در خیابانها، یا سرکوب شود و یا در خطر مصادره قرار گیرد. تاریخ نه با «خشم» بلکه با «تشکیلات» ساخته میشود. اگر کارگران، معلمان، زنان ،جوانان و خلقهای تحت ستم و استثمار نتوانند در قالب شوراهای مستقل و هستههای مقاومت سازمان یابند، سرنوشت کشور را تفنگداران داخلی یا بمبافکنهای خارجی رقم خواهند زد.
آنچه دراین میان حائز اهمیت است، نمیتوان شرایط حساس منطقه و تشدید رقابتهای ژئوپلتیک را نادیده گرفت؛ شرایطی که بهطور مستقیم بر سرنوشت اعتراضات اجتماعی در ایران سایه انداخته است. تنشهای فزاینده در غرب آسیا، خطر گسترش درگیریها و تهدیدهای مکرر به اقدام نظامی، بهویژه در پرتو مواضع و تهدیدهای علنی دونالد ترامپ و استمرار سیاستهای تهاجمی امپریالیسم آمریکا و اسرائیل، فضایی را شکل داده است که در آن، هر بحران داخلی میتواند بهانهای برای مداخلهی خارجی یا تشدید فشارهای ویرانگر بر جامعه شود.
تجربههای پیشین نشان دادهاند که جنگ و تهدید جنگ، پیش از هر چیز زندگی کارگران، زحمتکشان و فرودستان را هدف میگیرد و نه تنها گرهی از مشکلات آنان نمیگشاید، بلکه فقر، سرکوب و ویرانی را عمیقتر میکند. در چنین بستری، نیروهای ارتجاعی نیز بیکار ننشستهاند. جریانهایی مانند سلطنت طلبان میکوشند با سوءاستفاده از خشم و اعتراض برحق نیروی کار و تودههای فرودست، با داشتن سرمایه و رسانههای با میلیاردها دلار با تحریف صدای مستقل آنان را مصادره کرده و مبارزات اجتماعی را به پروژههای قدرتطلبانهی خود پیوند بزنند؛ پروژههایی که نه ریشه در مطالبات واقعی مردم دارند و نه نسبتی با عدالت اجتماعی، بلکه بهطور مستقیم یا غیرمستقیم به مداخلهی خارجی و بازتولید وابستگی گره خوردهاند. این تلاشها، همانقدر که خطرناکاند، نشاندهندهی خلأ سازمانیافتگی و نمایندگی مستقل نیروهای اجتماعی نیز هستند.
مجموعهی این عوامل، از بحرانهای عمیق اقتصادی و زیستمحیطی تا تهدید جنگ، رقابتهای ژئوپلتیک و کوشش جریانهای ارتجاعی برای مصادرهی اعتراضات، ضرورت برداشتن گامهای آگاهانه بهسوی شکلدهی یک جبههی چپ انقلابی را دوچندان میکند. جبههای که بتواند همزمان از استقلال جنبشهای اجتماعی در برابر قدرتهای خارجی و نیروهای مرتجع داخلی وابسته دفاع کند، مطالبات طبقاتی و آزادیخواهانه را به هم پیوند بزند و افقی روشن برای رهایی از چرخهی فقر، سرکوب و جنگ ترسیم کند. در غیاب چنین افقی، خطر انحراف، سرکوب یا نابودی دستاوردهای مبارزاتی همواره پابرجاست؛ اما با تکیه بر سازمانیافتگی، همبستگی و استقلال طبقاتی، میتوان اعتراضات امروز را به نیرویی بدل کرد که نهتنها در برابر وضع موجود میایستد، بلکه راهی عملی برای آیندهای عادلانهتر و انسانیتر میگشاید.
آرش حسام