سایت فدائی، ارگان رسمی سازمان اتحاد فدائیان کمونیست
فدراتیو شورائی پاسخی به گسلهای تاریخی ایران
مقدمه:
ملتسازی از بالا، انقلاب از پایین: پاسخ طبقه کارگر به ستم ملی
جامعه ایران بر بستری از گسلهای تاریخی، فرهنگی، ملی و طبقاتی شکل گرفته که طی سدهها، نه با فرایندهای طبیعی و دموکراتیک، بلکه با قدرت سرنیزه، مشروعیت مذهبی و سرکوب نظاممند موقتاً مهار شدهاند. این گسلها نه تنها هرگز التیام نیافتهاند، بلکه با هر لرزش اجتماعی یا بحران سیاسی، مجدداً سر باز میکنند و تناقضات انباشتهشده ساختار سیاسی ایران را بهسطح میآورند.
پیشفرض رایج از «ملت واحد ایران» که گویی محصولی همگن، همسرنوشت و تاریخیست، نهتنها در تجربه زیسته میلیونها انسان ساکن این سرزمین انعکاسی ندارد، بلکه همواره ابزاری بوده در دست دولتهای مرکزی برای انکار تنوع ملی، زبانی، فرهنگی و طبقاتی و اعمال سلطهای یکپارچه بهنام وحدت. اگر تاریخ ایران را نه از منظر اسطورهها و افسانههای ناسیونالیستی، بلکه از دل واقعیات زیسته اقوام، خلقها و طبقات تحتستم بخوانیم، آنگاه تصویر ایران، نه ملت، که «جامعهای چندپاره و بهاجبار همبسته» است. در چنین بستر تاریخیای، هر بحران سیاسی یا جنبش اجتماعی، ناگزیر پرده از این چندپارگی برمیدارد.
جنگ ۱۲ روزه اسرائیل بر علیه ایران، بمباران تاسیسات هستهای توسط ایالت متحده امریکا و حملات گسترده به تأسیسات نظامی و غیرنظامی در سراسر کشور، شرایطی پدید آورده که طی آن بحث «تجزیه ایران» از حاشیه به متن گفتمانهای سیاسی رانده شده است. در همین بستر، حمایت آشکار و پررنگ اسرائیل از برخی نیروهای ناسیونالیست کُرد، با هدف بی ثباتسازی هرچه بیشتر ایران و منطقه و تشدید گسلهای ملی، مذهبی و قومی، یادآور اجرای دکترین قدیمی اسرائیل است؛ دکترینی که تجزیه کشورهای بزرگ منطقه به دولتهای کوچک و ضعیف را راهی برای تضمین هژمونی اسرائیل در غرب آسیا میداند.
در چنین شرایطی، تنشهای ناسیونالیستی و شعارهای نژادپرستانه، دیگر نشانههای سطحی نیستند، بلکه به بخشی از پازل سیاستهای منطقهای قدرتهای امپریالیستی و اسرائیل و دولتهای مرتجع بدل شدهاند که پروژهی شکستخورده ملتسازی متمرکز را از درون تهدید میکنند. این تحولات بار دیگر ضرورت بازاندیشی ساختاری درباره چیستی «مردم ایران» و مسیر ایجاد اتحاد آزادانه و آگاهانه میان ملیتها را پیش میکشد؛ اتحادی که بتواند در برابر هر دو خطر: هم دیکتاتوری و اقتدارگرایی مرکز و هم مداخلات و دسیسههای تجزیهطلبانه خارجی، سدی سوسیالیستی و انقلابی ایجاد کند.
این مقاله میکوشد با اتکا به رویکرد تاریخیـمادی، تصویری واقعبینانه و تحلیلی از ساختار اجتماعی مردم ایران ارائه دهد؛ ساختاری که در آن، مذهب، استبداد، ناسیونالیسم و سرمایهداری پیرامونی، بهجای ایجاد وحدت، شکافها را بازتولید کردهاند. ما در پی آنیم که فراتر از افسانههای رسمی، به فهمی برسیم که بر پایهی آن بتوان نه فقط ساختار موجود را نقد کرد، بلکه افقی سوسیالیستی و رهاییبخش برای آینده ملیتها و طبقات ستمدیده در این جغرافیای متناقض ترسیم کرد.
فصل اول: چارچوب نظری و مفهومی
ملت، طبقه، مذهب و دولت در چارچوب تحلیل تاریخیـمادی
برای درک موقعیت اجتماعی و سیاسی امروز مردم ایران، نمیتوان تنها به مشاهدات سطحی یا روایتهای رسمی بسنده کرد. فهم عمیق از ساختار جامعه، شکافها و تناقضات درونی آن، نیازمند تکیه بر چارچوبی نظری است که بتواند مناسبات قدرت، تاریخ تحولات اجتماعی، نقش نیروهای طبقاتی، و سازوکار ایدئولوژیک مانند مذهب و ناسیونالیسم را در پیوند با یکدیگر تحلیل کند. در این راستا، رویکرد تاریخیـ مادی (historical materialism) یا ماتریالیسم تاریخیـدیالکتیکی مارکسیستی، مبنای نظری این پژوهش را تشکیل میدهد.
۱. ملت: ساخت اجتماعی نه ذات فرهنگی
در سنت مارکسیستی، ملتها نه پدیدهای ازلی و طبیعی، بلکه محصول فرایندهای تاریخی مشخص در دوران شکلگیری دولتـملت مدرن هستند. ملتها زمانی شکل میگیرند که سرمایهداری، بازار ملی، زبان مشترک، ساختار اداری متمرکز و وحدت حقوقی بتواند چارچوبی برای پیوند افراد بهمثابه شهروندان برابر فراهم کند. در جوامعی که این فرایندها ناقص یا تحمیلی بودهاند، «ملت» بیشتر به صورت ساختار ایدئولوژیک توسط طبقه حاکم شکل گرفته تا اراده آزادانه خلقها.
در مورد ایران، آنچه امروز بهعنوان «ملت ایران» شناخته میشود، نتیجه فرایندی است که با اتکا به زور سیاسی، نهاد دین، سانسور فرهنگی و سرکوب جنبشهای ملی و اجتماعی، سعی در تحمیل یک روایت واحد بر واقعیتی چندملیتی و ناهمگون داشته است.
۲. طبقه: نیروی تاریخی و کلید تغییر اجتماعی
تحلیل ساختار طبقاتی، یکی از ستونهای مرکزی فهم جامعه در سنت مارکسیستی است. جامعه ایران با آنکه در بستر سرمایهداری پیرامونی رشد کرده، اما شکلگیری طبقات اجتماعی در آن بهشدت تحت تأثیر سلطه سیاسی، مذهب و نابرابریهای ملی و منطقهای قرار داشته است.
کارگران در ایران، برخلاف برخی جوامع غربی، با موانع چندلایه مواجه است: نه تنها از نظر حقوقی و اقتصادی سرکوب شدهاند، بلکه از نظر هویتی نیز تحت فشار نیروهایی چون مذهب رسمی، ناسیونالیسم دولتی و شکافهای ملی و قومی، از سازمانیابی مستقل و آگاهانه بازمانده است.
۳. مذهب: ایدئولوژی انسجام استبدادی
در ایران، مذهب تنها یک باور فردی یا سنت فرهنگی نیست؛ بلکه نهادیست که همواره در کنار قدرت سیاسی بهعنوان ابزار مشروعیتبخش، انسجامبخش و سرکوبگر عمل کرده است. مذهب شیعهی رسمی در دورههای مختلف از صفویه تا جمهوری اسلامی، در کنار دولت مرکزی، نقش مهمی در حفظ «همبودی استبدادی» ایفا کرده که مانع رشد آزادانه ملیتها، اقوام و نیروهای طبقاتی بوده است.
برخلاف آنچه برخی تحلیلگران لیبرال یا اسلامگرایان مدعیاند، نقش مذهب در ایران نه وحدتبخش مثبت، بلکه ابزاری برای بازتولید سلطه طبقاتی و سرکوب جنبشهای اجتماعی بوده است.
۴. دولت: تمرکزگرایی، سرکوب، ناسیونالیسم رسمی
دولت مدرن در ایران، برخلاف مدلهای اروپایی که از دل بورژوازی ملی و انقلابهای سیاسی رشد کرد، بر بستر استبداد سنتی، مذهب و ارتش شکل گرفته است. دولت رضاشاهی، نمونهای کلاسیک از ملتسازی از بالا با استفاده از زور نظامی، حذف زبانها و فرهنگهای محلی، و تحمیل هویت فارسیـشیعی بر سایر ملل ایران بود. این الگو با تغییرات صوری در جمهوری اسلامی به شدت بیشتر ادامه یافته است.
در این مدل، دولت نه بازنمای اراده عمومی، بلکه ابزار سرکوب ملیتها و تقویت ساختار طبقاتی نابرابر است. از همینرو، فهم جامعه ایران نیازمند تحلیل نقش تاریخی دولت در تثبیت همزمان شکافها و انسجامهای تحمیلیست.
فصل دوم: ملتسازی در ایران؛ از پادشاهیهای متکثر تا دولت متمرکز شیعی
فرایند ملتسازی در ایران، برخلاف روایت رسمی که آن را امتدادی تاریخی از دوران هخامنشیان تا امروز تصویر میکند، در واقع تاریخی گسسته، متناقض و ناتمام است. ایران پیشامدرن متشکل از مجموعهای از شاهنشینها، ایلات، اقوام و ملیتهای متفاوت بود که تنها از طریق اقتدار نظامی یا مشروعیت مذهبی بهطور موقت تحت سلطهی یک پادشاه قرار میگرفتند. وحدتی که امروز «ایران» نامیده میشود، نه نتیجهی روندی طبیعی و دموکراتیک، بلکه محصولی تحمیلی، سرکوبگرانه و مبتنی بر سلطهی مرکز بر پیرامون بوده است.
۱. دین بهمثابه ابزار مشروعیت و انسجام امپراتوری
در دورههای تاریخی مختلف، بهویژه پس از اسلام، حکومتهای ایرانی برای کنترل مناطق دورافتاده و متکثر، به ابزار مذهب متوسل شدند. این مسئله در دوره صفوی با اعلام تشیع اثناعشری بهعنوان مذهب رسمی، شکلی نظامیافته و سیاسی گرفت. اتحاد شاه و فقیه، دولت را قادر ساخت که هم انسجام ایدئولوژیک ایجاد کند و هم مشروعیت آسمانی کسب نماید.
به بیان دیگر، در غیاب نهادهای مدنی، مذهب نقش واسطه میان قدرت مرکزی و تودههای ناهمگون را ایفا میکرد. در این چارچوب، دین نهتنها ابزار کنترل سیاسی، بلکه مانع رشد استقلال طبقاتی و ملی اقوام مختلف شد.
۲. سرکوب مسیرهای رشد طبیعی ملیتها
تا اواخر قرن نوزدهم، هیچ روند ملتسازی مدرن و درونزا در ایران وجود نداشت. آنچه بعدها «ملت ایران» خوانده شد، نتیجهی پروژهی دولت رضاشاهی بود که با کمک استعمار غربی، بهویژه انگلستان، پروژهی مدرنسازی اقتدارگرا را آغاز کرد.
در این دوران:
- زبان فارسی بهعنوان زبان رسمی اجباری شد؛
- آموزش، تاریخنگاری و هویتسازی فرهنگی، بهطور کامل با محوریت مرکز (تهران، فارس، شیعه) بازنویسی شد؛
- زبانها، فرهنگها، تاریخ و هویتهای ملی مانند کردها، عربها، ترکها، بلوچها و ترکمنها سرکوب و ممنوع شد؛
- مفهوم «ایران یک ملت واحد» جایگزین واقعیت چند ملیتی و چندزبانی کشور شد.
بدین ترتیب، ملتسازی در ایران نهتنها محصول فرایند همگرایی تاریخی نبود، بلکه نوعی مهندسی اجتماعی از بالا بود که بر پایهی سرکوب و همگونسازی اجباری پیش رفت.
۳. ترسیم مرزهای سیاسی؛ جنگها، تجزیهها و فشار امپریالیستی
مرزهای کنونی ایران نیز نه طبیعیاند و نه نتیجهی توافق میان خلقها. اغلب آنها نتیجهی جنگهای استعماری، فشارهای قدرتهای جهانی (روسیه، انگلیس) و مصالحههای سلطنتی در قرن نوزدهم و بیستم هستند.
- تجزیهی خراسان، سیستان، بلوچستان، آذربایجان، ترکمنصحرا و خوزستان، و جدایی بخشهایی از کردستان، محصول همین جنگها و تقسیمات استعماریاند.
- ایجاد مرزهای رسمی، بدون توجه به بافت جمعیتی و فرهنگی مناطق، منجر به شکلگیری جوامعی دوپاره شد (مانند کردها در ایران و عراق، بلوچها در ایران و پاکستان، و ترکمنها در ایران و ترکمنستان).
این تجزیههای تاریخی، گسستهایی عمیق در هویت ملی مردم ساکن در ایران ایجاد کردهاند؛ بهگونهای که هویت ملیشان نه در ارتباط با دولت مرکزی، بلکه در پیوند با سنتهای فرهنگی، زبانی و تاریخی خود بازتعریف میشود.
۴. جمهوری اسلامی؛ استمرار همان پروژه با چهره مذهبیتر
با وقوع “انقلاب” ۱۳۵۷، بسیاری از نیروهای اجتماعی و ملی انتظار داشتند که با سقوط نظام سلطنتی، مسیر برای مشارکت آزادانه ملل و طبقات مختلف در قدرت سیاسی فراهم شود. اما آنچه در عمل رخ داد، تجدید سلطهی همان مدل دولت متمرکز و تکزبانه، اما اینبار با مشروعیت فقهی و ایدئولوژی دینی آشکارتر بود.
در این مدل:
- زبان فارسی و مذهب شیعه اثناعشری همچنان شاخص «ایرانی بودن» باقی ماند؛
- نهاد ولایت فقیه بهعنوان ابزار انسجام اقتدارگرا جایگزین سلطنت شد؛
- مطالبات ملی، فرهنگی و زبانی بهطور سیستماتیک سرکوب شد (بهویژه در کردستان، خوزستان، بلوچستان و آذربایجان).
- مشارکت سیاسی ملیتها نه بر اساس حقوق برابر شهروندی، بلکه بر اساس وفاداری به ولایت فقیه و نهادهای امنیتی تعریف شد.
بنابراین: ملتسازی در ایران، نه پروژهای دموکراتیک و همپیوندکننده، بلکه روندی استبدادی و متمرکز بوده که بر اساس حذف تنوع و بازتولید تبعیض پیش رفته است. این واقعیت، زمینهی گسست دائمی خلقها از دولت مرکزی را فراهم کرده و جامعه را از درون به مجموعهای از قطبهای بالقوه متخاصم بدل کرده است.
فصل سوم: ملتسازی تحمیلی در عراق و کشورهای منطقه؛ آینهای برای ایران
تجربهی تاریخی کشورهای غرب آسیا پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی، نشانگر الگویی کموبیش مشترک از ملتسازی از بالا، دولتهای استبدادی، و شکافهای اجتماعیِ بازتولیدشونده میان ملل، مذاهب و طبقات است. عراق بهعنوان نمونهای نزدیک به ایران، تصویری آینهگون از سرنوشت ملتسازی تحمیلی در شرایط نابرابری و سرکوب ارائه میدهد. این فصل با تمرکز بر عراق، بهدنبال یافتن ساختارهای مشابه در بستر تحولات سرمایهداری ، تمرکزگرایی دولتی، و مذهبمحوری در ساختارهای قدرت سیاسی در منطقه است.
۱. عراق پس از عثمانی: مهندسی دولتـ ملت با زور سرنیزه
پس از شکست امپراتوری عثمانی در جنگ جهانی اول، عراق بهعنوان یک قلمرو فاقد وحدت تاریخیـملی توسط بریتانیا اشغال و سپس سرهمبندی شد. دولت بریتانیا، بدون توجه به بافت متکثر جمعیتی، مذهبی و زبانی این سرزمین، سعی کرد با ایجاد یک دولت سلطنتی وابسته، ساختار ملتسازی از بالا را پیاده کند.
اما در عراق آن زمان، طبقهی بورژوای ملی، طبقهی متوسط مدرن و نظام آموزشی فراگیر که لازمهی پیدایش ملت است، وجود نداشت. در نتیجه، دولت شکلگرفته نه مبتنی بر وحدت درونی خلقها، بلکه مبتنی بر اتحاد سرنیزهدار و تحمیل قدرت مرکزی بود.
شکلگیری این دولت، بهجای حل تضادهای ملی، قومی و مذهبی، آنها را در قالب دستگاهی متمرکز و سرکوبگر حفظ و تقویت کرد؛ وضعیتی که زمینهساز انفجارهای بعدی شد.
۲. رژیم بعث؛ وحدتسازی از بالا، فروپاشی از پایین
حزب بعث، با شعار وحدت عربی و سکولاریسم، در دهههای پایانی قرن بیستم قدرت را به دست گرفت و کوشید ساختاری از «ملت واحد» بسازد. اما در واقع، این پروژه جز بازتولید سلطهی یک بخش (سنیهای عرب مرکز) بر سایر ملیتها (کردها، شیعیان، ترکمنها) نبود.
- سرکوب جنبشهای ملی کردها با خشونت شدید و استفاده از سلاح شیمیایی
- تبعیض سازمانیافته علیه شیعیان در ساختار ارتش و دولت
- سرکوب کامل احزاب و تشکلهای مستقل طبقاتی و مدنی
در واقع، ملتسازی بهمثابه پوششی برای تمرکز قدرت در دستان یک اقلیت بود . بهمحض سقوط دولت صدام حسین در سال ۲۰۰۳، این ساختار متقلبانه فروپاشید و جامعه عراق به اجزای اولیهی خود، بر پایهی مذهب، ملیت و مرجعیتهای سنتی بازگشت.
۳. طبقات اجتماعی یا قبایل و مذاهب؟ بازگشت به سنت در غیاب سوسیالیسم
در عراق پسابعثی، ساختار سیاسی نه بر اساس تقسیمات طبقاتی بلکه بر اساس سهمبری ملی، قومی و مذهبی از قدرت تعریف شد. احزاب شیعه، سنی و کرد، هرکدام بر پایهی مرجعیتهای دینی یا قبیلهای شکل گرفتند و توزیع منابع دولتی نیز تابعی از این تقسیمات شد.
در چنین وضعیتی، طبقهی کارگر نه بر مبنای آگاهی طبقاتی، بلکه بهمثابه پیرو این یا آن مذهب یا عضو این یا آن قبیله و منطقه تعریف میشود. این همان الگویی است که امروز نیز خطر آن در ایران احساس میشود: خطر اضمحلال آگاهی طبقاتی در میان گسلهای ملی، قومی و مذهبی.
۴. مقایسه با ایران: شباهتها و تفاوتهای کلیدی
| محور مقایسه | عراق | ایران |
| ملتسازی | تحمیلی توسط استعمار و دیکتاتوری | تحمیلی توسط دولت مدرن اقتدارگرا (رضاشاه و جمهوری اسلامی) |
| نقش مذهب | پس از صدام در رأس ساختار قدرت | همواره در مرکز ساختار حکومتی |
| اقوام و ملیتها | کردها، ترکمنها، شیعیان و سنیها با تضاد شدید | کردها، ترکها، بلوچها، عربها و ترکمنها با سرکوب مستمر |
| پاسخ به فروپاشی اقتدار مرکزی | بازگشت به ساختارهای عشیرهای و مذهبی | خطر بالفعل در شرایط بحران دولت مرکزی |
| طبقهی کارگر | منقسم در خطوط مذهبیـقومی | پراکنده، بدون سازمانیابی سراسری، زیر سلطه مذهب و ناسیونالیسم |
۵. نتیجهگیری فصل سوم: ضرورت استراتژی طبقاتی و انترناسیونالیستی
تجربهی عراق نشان میدهد که در غیاب پروژهای سوسیالیستی و انترناسیونالیستی، هر تلاشی برای ملتسازی در جوامع چندملیتی در غرب آسیا ، بهجای وحدت، بازتولید شکافها و فروپاشی اجتماعی را بهدنبال دارد. این تجربه باید هشداری جدی برای طبقهی کارگر ایران و نیروهای انقلابی باشد.
در شرایط بحران ساختاری، تنها استراتژیای که بتواند همزمان هم با ناسیونالیسم عظمتطلبی ملی، هم با فرقهگرایی قومی و مذهبی مقابله کند، استراتژی پرولتاریای انترناسیونالیست است؛ با تأکید بر سازمانیابی طبقاتی، به رسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت، و گذار به جمهوری فدراتیو شورایی.
فصل چهارم: طبقه، پراکندگی، مذهب؛ چشمانداز پرولتاریا در جامعهای تکهتکه
درک موقعیت پرولتاریا در ایران امروز، بدون تحلیلِ درهمتنیدگی سه عامل تعیینکننده ممکن نیست: سرکوب سیاسی، سلطهی مذهبی، و پراکندگی ملی و منطقهای.
جامعهی ایران، در ظاهر دارای ساختاری سرمایهدارانه و دولت مدرن است، اما واقعیت زیست طبقهی کارگر در آن، گویای انقطاعی تاریخیـسیاسیست که مانع شکلگیری خودآگاهی و سازمانیابی سراسری طبقهی کارگر شده است.
در این فصل، با بازخوانی وضعیت کنونی طبقات اجتماعی، بویژه پرولتاریا و زحمتکشان شهری و روستایی، به این میپردازیم که چرا این طبقه هنوز نتوانسته در قامت یک نیروی رهبریکننده تاریخی ظاهر شود و چگونه میتوان مسیر را برای چنین ظهوری هموار کرد.
۱. وضعیت عینی طبقهی کارگر؛ شکافها، پراکندگیها، سرکوبها
طبقهی کارگر ایران، از کارگران صنایع بزرگ (نفت، پتروشیمی، فولاد، خودروسازی) تا کارگران خدماتی، پرستاران، معلمان، دستفروشان، کولبران، کارگران روزمزد، زنان خانهدار مزدبگیر و مهاجران، گسترهای وسیع و ناهمگون دارد.
اما این گسترش، با وحدت همراه نیست. چرا؟
- توزیع جغرافیایی نامتوازن: بخش بزرگی از کارگران در مناطق ملی و محروم (آذربایجان، خوزستان، کردستان، بلوچستان) ساکناند که هم با فقر مضاعف و هم با سرکوب امنیتی و ستم ملی مواجهاند.
- فقدان تشکلهای مستقل و سراسری: سرکوب سندیکاها، اتحادیهها و فعالان کارگری، ازجمله در اعتصابات پروژهایها و فرهنگیان.
- تبعیض مذهبی و ملی: کارگران سنی، بلوچ، عرب، ترکمن یا کُرد اغلب در موقعیتهای شغلی فرودستتر قرار دارند و دسترسیشان به امنیت شغلی و ابزارهای اعتراض محدودتر است.
- حضور مهاجران (بویژه افغانها): که در بدترین شرایط و بدون حق قانونی، بخشی از نیروی کار را تشکیل میدهند و عملاً طبقهی فرودستتری در دل طبقه کارگر ساختهاند.
این عوامل در مجموع مانع شکلگیری خودآگاهی طبقاتیِ متحد، رزمنده و سراسری شدهاند.
۲. مذهب؛ ابزار انقیاد، نه رهایی
نقش مذهب در ساختار طبقاتی ایران، فراتر از یک ایدئولوژی انتزاعیست. در جمهوری اسلامی، مذهب به ابزار عملیِ بازتولید سلطه بدل شده است:
- شبکهی مساجد، حسینیهها و نهادهای دینی، ابزارهای کنترلیاند که نه تنها طبقهی کارگر را به انفعال و دعا سوق میدهند، بلکه در بسیاری موارد، تشکلیابی مستقل را خائنانه یا کفرآمیز جلوه میدهند.
- در مناسبات کارفرماـکارگر، دستگاههای مذهبی همواره به نفع کارفرمایان و دولت مداخله کردهاند.
- در عرصهی فرهنگی، مذهب بهعنوان زبان انقیاد، اطاعت، توکل و نفی اعتراض طبقاتی بازتولید میشود.
در چنین وضعیتی، پرولتاریای انقلابی باید بتواند از سلطهی مذهب عبور کند، بدون آنکه به دام نفی فرهنگی یا تحقیر سنتهای مذهبی بیفتد. این عبور، باید سیاسی، نظری و از درون تضادها صورت گیرد.
۳. ناسیونالیسم و فریب وحدت طبقاتی جعلی
حاکمیت جمهوری اسلامی، در سالهای اخیر با دو ابزار متضاد اما مکمل، طبقه کارگر را از سازمانیابی طبقاتی بازداشته است:
- ناسیونالیسم و شونیسم فارسیمحور: که تلاش میکند با شعارهایی چون «وحدت ملی»، «ملت بزرگ ایران»، «ایران سرای همهی ایرانیان»، گسلهای ملی را پنهان کند.
- اسلام سیاسی و وحدت دینی: که شکافهای طبقاتی را تحت عنوان «امت اسلامی» پنهان میکند و کارگر و سرمایهدار را در مسجد و نماز جمعه در کنار هم مینشاند.
این دو گفتمان، طبقهی کارگر را از بازشناسی منافع واقعی خود بازمیدارند و او را به «دنبالچه» ناسیونالیسم دولتی یا اسلامگرایی ارتجاعی بدل میکنند.
۴. عناصر امید: اعتصابات، شورها، جوانههای رهایی
با وجود همهی این موانع، در سالهای اخیر شاهد رشد کیفی و کمی اعتراضات کارگری بودهایم:
- اعتصابات هماهنگ کارگران پروژهای نفت، پتروشیمی و فولاد؛
- اعتراضات و تجمعات سراسری معلمان، بازنشستگان و پرستاران؛
- طرح مطالبات برابریطلبانه در خیزشهای مردمی چون آبان ۹۸ و زنزندگیآزادی؛
- تلاش برای ایجاد شوراهای مستقل کارگری در برخی واحدهای تولیدی.
اینها نشانههایی از آناند که تضادهای درونی سرمایهداری ایرانی به حدی رسیده که دیگر نمیتوان با ابزارهای سنتی، اعتراض را سرکوب یا منحرف کرد. جنبش کارگری ایران در آستانهی جهشی تازه است، اما این جهش نیاز به جهتگیری دارد.
۵. وظیفهی تاریخی پرولتاریا: عبور از تفرقه، ساختن افق سوسیالیستی
برای ایفای نقش تاریخی در رهبری تحولات سیاسی، کارگران ایران باید:
- با اتکا به استقلال طبقاتی، از اردوگاه ناسیونالیسم فارسمحور و فرقهگرایی ملی فاصله بگیرد؛
- حق تعیین سرنوشت خلقها را به رسمیت بشناسد، اما با تأکید بر اتحاد داوطلبانه در چارچوب فدراتیو شورایی؛
- با نقد ساختارهای مذهبی و اتکاء بر آگاهی طبقاتی، گفتمان سوسیالیستی و رهاییبخش خود را بسازد؛
- در همهی میادین (کارخانه، مدرسه، خیابان، شورا، رسانه) هژمونی سیاسی خود را بر پایهی وحدت زحمتکشان بنا کند.
فصل پنجم: جمهوری فدراتیو شورایی؛ از وحدت اجباری تا همبستگی داوطلبانه زحمتکشان
پس از عبور از بحرانهای ملی و قومی، مذهبی، طبقاتی و بحران مشروعیت دولتهای متمرکز، این پرسش حیاتی در برابر جنبش کارگری و نیروهای انقلابی ایران قرار دارد: چه الگویی برای آینده سیاسی ایران میتواند پاسخگوی واقعی تضادهای ملی و طبقاتی باشد و زمینهساز وحدت پایدار و آزادانه خلقها شود؟
الترناتیو جمهوری فدراتیو شورایی، پاسخی سوسیالیستی، دموکراتیک و ریشهدار به این نیاز تاریخیست. الگویی که نه وحدت را تحمیل میکند، نه تجزیه را تقدیس، بلکه بر پایهی ارادهی آزاد زحمتکشان، اتحاد نوینی را برمیسازد.
۱. چرا فدراتیو؟ تجربهی تاریخی ملل ایران و ناتوانی ساختار متمرکز
ساختار متمرکز در ایران، از رضاشاه تا امروز، با اتکاء بر نظام بوروکراتیک-امنیتی، ناسیونالیسم دولتی و مذهب، تلاش کرده وحدتی مصنوعی میان اقشار گوناگون در جامعه ایجاد کند. اما این وحدت نه بر پایهی عدالت، برابری و مشارکت داوطلبانه، بلکه بر اساس انکار، تحقیر و سرکوب بوده است.
در چنین ساختاری:
- حق آموزش به زبان مادری سلب شده؛
- مشارکت سیاسی ملل، مشروط به وفاداری به مرکز بوده؛
- منابع اقتصادی و زیستمحیطی مناطق محروم تاراج شده؛
- هرگونه تلاش برای استقلال فرهنگی و اقتصادی با برچسب «تجزیهطلبی» سرکوب شده است.
در مقابل، ساختار فدراتیو شورایی بر اصل خودگردانی، حق تعیین سرنوشت و مشارکت برابر استوار است. این ساختار، تجربه و رنج تاریخی ملیتهای ایران را به رسمیت میشناسد و آن را مبنای وحدت نوین قرار میدهد.
۲. چرا شورایی؟ بازگشت به سنتهای انقلابی زحمتکشان
در تقابل با پارلمانتاریسم بورژوایی و اقتدارگرایی دولتی، شوراها شکل تاریخی سازمانیابی مستقیم و دموکراتیک طبقهی کارگر و تودههای زحمتکشاند. تجربهی شوراها در قیام ضد سلطنتی ۵۷، در کارخانهها، محلات، مدارس و حتی در میان ایلات و روستاها، نشان داد که کارگران و زحمتکشان قادرند بدون دستگاه بروکراتیک، قدرت را از پایین سازمان دهند.
جمهوری شورایی نه بر پایهی احزاب قدرتطلب، بلکه بر اساس نمایندگان انتخابی و قابل عزل شوراهای کارگری، معلمان، دهقانان، زنان، دانشجویان و خلقهای ستمدیده بنا میشود.
۳. حق جدایی بدون قید و شرط؛ شرط وحدت آگاهانه
در جمهوری فدراتیو شورایی، هر ملت، یا منطقهی جغرافیایی حق جدایی بدون قید و شرط دارد. این اصل، برخلاف تصور لیبرال یا ناسیونالیستی، نه ابزار تفرقه، بلکه پایهی اعتماد، برابری و همبستگی واقعی است.
این حق به ملتها امکان میدهد که در صورت تمایل، در ساختار فدراتیو باقی بمانند یا مسیر دیگری برگزینند؛ و این انتخاب، حاصل ارادهی آگاهانه، سازمانیافته و سیاسی مردم خواهد بود، نه مداخلات خارجی یا مهندسی امنیتی.
۴. از جمهوری اسلامی به جمهوری شورایی؛ گذار چگونه ممکن است؟
گذار از ساختار فعلی به فدراتیو شورایی، صرفاً یک تغییر حقوقی نیست؛ بلکه یک دگرگونی انقلابی در مناسبات قدرت، مالکیت، هویت و سازمانیابی اجتماعیست. این گذار نیازمند:
- انقلاب اجتماعی با محوریت طبقهی کارگر؛
- سازمانیابی سراسری شوراهای مردمی، کارگری و ملی؛
- ائتلاف آگاهانه و برنامهمند ملتهای تحت ستم؛
- شکستن اقتدار مذهب در قدرت سیاسی و برچیدن بنیادهای استبداد دینی؛
- پاسخ به مطالبات زیستمحیطی، زبانی، اقتصادی و جنسی اقشار مختلف.
۵. فدراتیو شورایی بهمثابه شکلگذاری اتحاد انترناسیونالیستی در منطقه
در نهایت، جمهوری فدراتیو شورایی، تنها پاسخی به بحران داخلی ایران نیست؛ بلکه گامی در جهت همبستگی سوسیالیستی در منطقهایست که سالها میان جنگهای ملی و ارتجاعی، مرزهای استعماری و مداخلات امپریالیستی گرفتار بوده است.
چنین الگویی میتواند پایهای برای اتحاد آزادانه کارگران و زحمتکشان در غرب آسیا باشد؛ از کردستان و فلسطین گرفته تا عراق، افغانستان، ترکیه و لبنان.
در غیاب حزب انقلابی پرولتاریا؛ وظایف فوری و مسیرهای ممکن
اما پرسش کلیدی در برابر ما این است: در شرایطی بحرانی کنونی که هنوز نیرو و حزب سیاسیای با پیوند ارگانیک با طبقه کارگر، که بتواند دستکم نمایندگی بخش قابل توجهی از این طبقه را بر عهده گیرد، شکل نگرفته و چشمانداز تشکیل آن در کوتاهمدت نیز نامشخص است، وظیفهی نیروهای انقلابی و پیشرو چیست؟
واقعیت این است که ایران امروز در آستانهی تحولات عمیق سیاسیـاجتماعی قرار دارد. حاکمیت جمهوری اسلامی، در بحرانی چندوجهی و درهم تنیده ـ از مشروعیت سیاسی تا ناتوانی اقتصادی ـ فرو رفته و روزبهروز بخشهای گستردهتری از تودههای مردم، بویژه طبقهی کارگر، بیکاران، حاشیهنشینان و جوانان، به میدان مبارزه کشیده میشوند.
در چنین شرایطی، جنبشهای انقلابی نمیتوانند منفعلانه منتظر شکلگیری «حزب طبقه کارگر» بمانند. چنین حزبی، اگر قرار است واقعاً ریشه در تودههای در حال مبارزه داشته باشد، تنها در بستر جنبشهای اجتماعی، در دل مبارزهی واقعی و از میان کنشگران زندهی طبقه زاده خواهد شد.
اما اکنون که نه چنین حزب زندهای وجود دارد، نه جنبشهای پراکنده توان ادامهی خیزشها در برابر سرکوب داخل و جنگ تهدید خارجی دارند، لازمهی شرایط، ابتکار فوری سیاسی است:
جبههی انقلابی، پاسخ امروز و بستر فردا
وظیفهی عاجل نیروهای چپ و انقلابی، نه تنها تحلیل شرایط، بلکه ایجاد جبههای انقلابی و گسترده است که بتواند:
- نیروی عملی کارگران، بیکاران، حاشیهنشینان، زنان، دانشجویان، آموزگاران، دهقانان، هنرمندان، و جوانان را زیر چتر خود سازمان دهد؛
- مبارزات پراکنده را به هم متصل کرده، مطالبات تودهای را از حد اعتراضهای موضعی به سطح برنامهی سراسری ارتقا دهد؛
- نمایندگی جنبشهای اجتماعی رادیکال را بر عهده گیرد، بدون ادعای هژمونی انحصاری، اما با افق روشن سوسیالیستی؛
- از طریق برنامهای انقلابی و تعیین استراتژی و تاکتیکهای روشن، توازن قوا را بهنفع تودهها تغییر داده و زمینه را برای پیروزی قیام آتی فراهم سازد.
تشکلهای کارگری و جبههی انقلابی؛ دو وظیفهی همزمان
اگرچه ساختن تشکلهای مستقل کارگری همچنان یکی از وظایف محوری است، اما نباید به آن بهمثابه شعاری تهی و فرمال نگاه کرد.
در شرایطی که حتی نمایندگان بورژوازی «مدرن» در اپوزیسیون نیز به ضرورت این تشکلها اذعان دارند، تشکل کارگری بدون افق انقلابی و بدون پیوند با مبارزهی سراسری، میتواند به ابزاری برای مدیریت بحران توسط خود سرمایهداران بدل شود.
از اینرو، ساختن تشکل پرولتاریایی آگاه و پیوندخورده با جبههی انقلابی باید شعار عملی و روز ما باشد. وظیفهای که تنها در مبارزات روزمره خلاصه نمیشود، بلکه باید انرژی، فرصت و امکانات جمعی ما در جهت تدارک آن بهکار گرفته شود.
ضرورت ابتکار چپ: از انزوا تا تأثیرگذاری انقلابی
احزاب و جریانات چپ، کمونیست و سوسیالیست، اگر بخواهند از وضعیت فرقهگرایی و انزوا خارج شوند، باید ابتکار اتحاد جنبشهای اجتماعی و تشکیل جبههی انقلابی را در دست بگیرند.
تنها در این صورت است که:
- پیوند با تودهی کارگران، زحمتکشان و نیروهای انقلابی ممکن میشود؛
- زمینه برای شکلگیری حزب انقلابی واقعی طبقه کارگر فراهم میگردد؛
- مبارزهی طبقاتی، شکل سازمانیافته و پیشرونده به خود میگیرد؛
- و حرکت سوسیالیستی از یک گفتمان حاشیهای به یک بدیل عملی در ساحت سیاسی ایران بدل میشود.
اگر چپ، این فرصت را از دست بدهد، در بهترین حالت به فرقهای پرشور اما منزوی، و در بدترین حالت به دنبالهرو نیروهای غیرپرولتاری و ارتجاعی بدل خواهد شد.
نتیجهگیری: از گسست ملی تا افق همزیستی سوسیالیستی ملل
تحلیل جامعهشناسی مردم ایران، چه از منظر ساختارهای تاریخی دولت و دین، چه از دیدگاه وضعیت طبقاتی، و چه در مقایسه با کشورهای منطقه، یک نتیجهی قطعی به همراه دارد: آنچه امروز بهعنوان «ملت ایران» شناخته میشود، وحدتی تحمیلی و ناتمام است که در لحظات بحرانی، بهراحتی به تکههای متخاصم فرو میپاشد.
واقعیت این است که نه ساختارهای رسمی دولت، نه ایدئولوژی ناسیونالیسم دولتی، و نه ابزار مذهبی، قادر به حفظ وحدت پایدار و عادلانه میان ملیتها و طبقات مختلف نبودهاند. وحدتی که نه بر پایهی حقوق برابر، بلکه بر اساس انکار تفاوتها و سرکوب مطالبات تاریخی ملل بنا شده باشد، دیر یا زود به بحران منتهی خواهد شد.
در این میان، خطر بزرگی که اکنون بیش از هر زمان دیگری ایران را تهدید میکند، استفادهی ابزاری دولتهای ارتجاعی منطقه از تضادهای ملی و ناسیونالیستی در داخل ایران است. در حالی که جمهوری اسلامی با سرکوب هرگونه صدای مخالف، زمینه را برای انفجار نارضایتیها فراهم کرده، برخی دولتهای مرتجع نظیر ترکیه، جمهوری آذربایجان، عربستان و در راس آنان اسرائیل، در پوشش حمایت از “حقوق اقوام”، بهدنبال تبدیل نارضایتیهای واقعی به پروژههای مداخلهجویانه و وابستهاند.
این واقعیت، وظیفهی تاریخی پرولتاریای انترناسیونالیست ایران را دوچندان میکند. تنها یک جنبش طبقاتی، متکی بر شوراهای مستقل، و با افق سوسیالیستی، میتواند راهی باز کند که هم با ارتجاع مرکز و هم با ناسیونالیسم ابزارشده توسط قدرتهای خارجی مقابله کند.
دوستی و اتحاد کارگران و زحمتکشان ملل مختلف، نه در نفی حقوق دموکراتیک یکدیگر، بلکه در نبرد مشترک علیه سرمایهداری و حاکمیتهای استبدادی محقق میشود.
از همینروست که ما، با تکیه بر تجربههای تاریخی و نیازهای عینی امروز، شکلبندی جمهوری فدراتیو شورایی را پیشنهاد میکنیم؛
ساختاری که در آن:
- همهی ملیتها حق تعیین سرنوشت، از جمله جدایی یا ماندن در فدراسیون را دارند؛
- سازمانیابی شوراهای کارگری و مردمی مبنای ادارهی سیاسی و اقتصادی است؛
- هرگونه همزیستی، نه بر اساس تحمیل، بلکه از سر ارادهی آگاهانه، برابری واقعی، و مبارزهی مشترک علیه سلطهگران داخلی و خارجی صورت میگیرد.
ملتهای ساکن در ایران، اگرچه در طول تاریخ تحت سلطهی ساختارهای اقتدارگرا زیستهاند، اما همزمان سابقهی دیرینهای از همزیستی، تبادل فرهنگی و مبارزهی مشترک دارند. این حافظهی تاریخی، سرمایهایست که باید آن را از چنگال ناسیونالیسم عظمتطلب، قومگرایی وابسته و بنیادگرایی مذهبی رها کرد و به نیرویی برای ساختن آیندهای سوسیالیستی بدل ساخت.
ایران آینده، تنها در صورتی میتواند از فروپاشی، تجزیهی خشونتآمیز و مداخلات امپریالیستی بگریزد که بر پایهی اتحاد آگاهانه، آزادانه و داوطلبانه کارگران و زحمتکشان ملیتهایش بنا شود؛ و این وحدت، تنها از مسیر انقلاب اجتماعی و رهبری طبقه کارگر و متحدیناش ممکن خواهد بود. و ایجاد جبههی انقلابی، پاسخ امروز برای بستر تغییر و تحولات فردا است.
هیئت تحریریه نشریه کار