من هم یلدا داشتم!

شیرین – منتشر شده در نشریه راه سرخ شماره ۸

هنوز سر شب است ، اما خلوت تر از هر شب شده ، دستهایم یخ زده، ساعت از ۹ گذشته است، دستهایم را که هاااا می کنم ترک هایش می سوزد، هنوز ۱۳ دعای دیگر مانده، دیگر همه دیرشان شده است و به من نگاه هم نمی کنند، می دوند و تند تند آجیل ها شیرینی ها را توی ماشین می گذارند و می روند، کسانی هم که در ماشین هستند ،هی به ساعت نگاه می کنند. هنوز چند نفری در شیرینی فروشی مانده اند ،زمان تند تند می گذرد و من ۱۳ دعای دیگر دارم، امشب سرد تر است و تنم  یخ کرده، آخ اگر امشب کتک بخورم ،بیشتر درد می آید، اگر نفروشم خدادا باز هم می زند، تلویزیون گفته این شب یلدا را در خانه بمانیم، ولی از عصر خیلی شلوغ بود ، و انگار من نا مرعی شده بودم ،هیچ کس مرا نمی دید .

 دماغم را به شیشه می چسبانم و منتظر می شوم که کسی خریدش تمام شود و بیاید، شکلات های رنگی دهن کجی میکنند، از من بدشان می آید بچه های لباس رنگی کلاه مخملی را دوست دارند، من هم نگاهشان نمی کنم.

معلممان می گفت این شب بلند ترین شب است در یک سال ، اسمش یلداست و همه در این شب کنار هم جشن میگیرند و مهمانی می روند، اما امسال نباید مهمانی رفت چون مریضی هست . و من فکر میکردم حتما در این شب به این بلندی همه  دعا ها را می فروشم ولی نمی دانم چرا همه امشب زودتر رفتند!!!

یکی از مشتری ها با دستهای پر می اید، من هم می دوم تا به او برسم، دنبالش راه می افتم و اصرار میکنم

–  بخر دیگه ترو خدا 

–  عه چرا ماسک نداری ، برو عقب..(امروز خداداد، ماسک نداد گفت ندارم چه خبر است هر روز ماسک ، هر کس نفروخت کتک می خورد، خود دانید)

نگاهم نمیکند تا جلوی ماشینش با او می روم ،

–  یه دونه بخر ، یه دونه …

وسایل را روی صندلی عقب می گذارد و در را می بندد ، لحظه ای  می ایستد، در را دوباره باز می کند و دستش را توی کیسه پلاستیک بزرگ و لای خرید ها می چرخاند ، یک مشت آجیل کف دستم میریزد انگار خیالش راحت تر می شود، با عجله می نشیند و می رود.

به آجیل های کف دستم نگاه می کنم و به مغازه، دیگر مغازه شیرینی فروشی خالی شده، یاد کمر بند خدادا می افتم ، چاره ای نیست ولی فکر کنم اگر بچرخم تا همه یک جا نخورد آنقدر ها هم تحملش سخت نیست، شب طولانی یلدا، من نتوانستم دعا بفروشم، پس چرا اینقدر کوتاه بود؟!!!!!

خیابان خلوت تر از هر شب است، همه کنار بخاری ها خزیده اند ، بچه های خوشحال لباس رنگی، شکلات های رنگی می خورند  و هم شکلات ها و هم بچه ها خوشحالند و می خندند، – من هم یک مشت آجیل دارم …

 داروخانه کمی گرم تر از بیرون  است، آنجا خوب است،  روی صندلی مریض های منتظر می نشینم ،،،،دمپایی ام را در

می آورم و پاهایم را به هم می مالم، انگشتانم را حس نمی کنم ،آجیل های شور خوشمزه است، گرمای داروخانه و آجیل و صندلی ، من هم یلدا داشتم امشب…..

 تا ۱۲ خیلی مانده، پولها را می شمرم  و در جیبم می گذارم.

–          کتک را که میخورم، پس بی خیال زود تر می روم و در این شب طولانی یک ساعت بیشتر بخوابم .

شیرین

 

 

 

ممکن است شما دوست داشته باشید
نظرات
Translate »