شقایق های اَمُرداد ی

منتشر شده در نشریه راه سرخ شماره ۴

نمیدانست چند روز میگذرد چهار یا پنج روز، تاریک بود مدام تاریک بود در که باز میشد دو مرد قوی و سیاهپوش او را می کشاندند به اتاق بازجویی میبردند و باز مثل هر روز ضربه ها گیجش میکرد و درد، گزنده و تیز نیش میزد و سؤالها و تهدیدها که تکرار میشد، اسم رفقایت، محل قرار، حرف نزنی زنده نمیمانی، توبه نامه و قول همکاری، سه تا اسم بنویس زنده بمانی… درد مفهوم دیگری یافته بود، رگ و پی اش را از هم میدرید، اما هیچ قدرتی نداشت، خط می انداخت برجانش، شیار درست میکرد و عمق میافت اما سکوت درد را شکست میداد، از دهان و گلویش خون فوران میکرد و موزائیک ها رنگی میشد، رنگ طوسی و چرک مرده موزائیک ها زیر خون روشن و گرم گم میشد و از هوش میرفت و باز کشیده میشد روی موزائیک ها… چند ساعتی بعد کف سلول به هوش آمد، اینبار اما احساس کرد که کج شده است، تن اش و پاهایش در راستای هم نبودند، حرکتی به دستش داد، درد مثل رعد تا مغزش را سوزاند، به پاهایش دست زد حسشان نمیکرد، کف سلول افتاده بود و گویی هزار تن بار روی تنش بود، هر لحظه هزار سال شده و مرگ روی شانه اش نشسته و لبخند میزند، زهرخندی کنج لبش نشست و سعی کرد بفهمد که چند روز شده، چهار یا پنج روز، از وقتی که آمده سلول و اتاق بازجویی تکرار شدند و تکرار و هنوز محاکمه ای در کار نبوده… و باز کلید چرخید، سکوت ترک برداشت، درد گزید و درید تن و جانش را، چشم گشود، نوری بی رمق از در باز دوید وسط سلول و پهن شد، بوی عطر مشهدی و گلاب بینی اش را آزرد، بازوهایش را گرفتند و روی زمین کشیدند، موزائیک های طوسی چرک مُرد از پی هم میرفتند، به روشنایی اتاقی رسیدند، یک میز، یک صندلی، روی صندلی نشانده شد، کج بود، افتاد، دوباره نشاندنش، کمرش خم نمیشد، افتاد و باز نشانده شد،

– بنویس، آخرش است به درک میروی

یک میز چوبی کوچک، یک خودکار، یک کاغذ سفید، کاغذ را کنار زد روی میز پر از نوشته هایی بود که سعی شده پاک شود، اما ردش مانده بود بس که نوک خودکار را فشار داده بودند، کنج بالای میز گوشه راست اریب نوشته شده بود ” ما به مرگ خود آگاهیم “، وسط میز کسی با تمام توان خودکار را فشار داده و نوشته ” فرصت تمام شد هراسی نیست “، و باز کسی نوشته بود ” نترس رفیق ما ادامه میابیم “.لبخندی کنج لبش نشست و درد مثل مار از کمر تا گردنش خزید، انگشتانش به خود کار نمی چسبید هر کدام به سمتی خم بودند مثل خطوط شکسته، با تمام توان تلاش کرد خود کار را روی کاغذ بلغزاند ” به پدر مادر و همه عزیزانم امیدوارم همیشه خوش باشید سلام مرا به همه برسانید”. – مرداد ۶۰

قطره های عرق سرد که از درد روی پیشانیش بود روی کاغذ چکید، خودکار را روی کاغذ گذاشت و از روی صندلی افتاد، دستها دوباره کشیدندش این بار به سمت حیاط، صدای اذان در حیاط پیچیده بود، مردی آن دورتر در خنکای صبح دم مرداد وضو میگرفت و نهال کوچکی در باغچه باریک کنار دیوار در سکوت نوید تداوم زندگی میداد، به تیرکی بسته شد، نیم ایستاده، تا شده، به سختی.

ایستاد در برابر گلوله هایی که قرار بود شریان هایش را بدرند، گلوله هایی که درون تفنگ به صف ایستاده بودند تا بافت نرم تنش را بدرند و درون آن خانه کنند، و بافت نرم تنش هنوز از شکاف هیچ فلزی پاره نشده بود، خون در قلبش میچرخید و به سرش میدوید و نمی دانست چند ثانیه بعد قرار است از شیاری، ازسوراخی، فوران کند و زمین سردی را گرم کند و خاک بیرنگ را سرخ و جاری شود در تاریخ .

ــ این آخرین فرصت است مینویسی ؟ اسم و ادرس

سکوت لبانش را نوازش کرد و لبخندی گرم کنج لبش خانه کرد 

ــ آماده آتش

تنش سوخت مثل وقتی که زیر آسمان تابستان خوابیده ای، گرم خواب و باران قطره قطره پوست داغت را سوزن میزند، تنش سوخت و همه تصاویر، خاطره ها، دردها و شادیها در او خاموش شد، تنش سوخت و خون ره گرفت و جاری شد و در میان همه راهها و سیاهی ها رد سرخی ابدی را بر جای گذاشت.

 

  شیرین 

ممکن است شما دوست داشته باشید
Translate »