درباره برخورد به شبه کمونیسم بعنوان کمونیسم

28

حمید پویا

در دوران کنونی آنچه را که غیرکمونیستهای گوناگون یعنی افراد لیبرال یا ناسیونالیست یا مذهبی آشکار یا نوع دیگر آشکار درباره “کمونیسم” میگویند و تصورمیکنند یا به آن نسبت میدهند اکثراً شامل مطالب مختلفی هست که درمورد اشکال و درجات مختلفی از غیرکمونیسمِ با نام و تاحدودی ظاهر کمونیسم یعنی کمونیسمِ براستی بقدرکافی تکامل یافتهُ مدرن صدق مینماید.  در این نوشته من معمولاً نمونه هایی از چنین مطالب ارائه نمیدهم ولی میخواهم تا حدودیکه برایم امکان دارد کمونیسم راستین مزبور و اشکال و درجات مختلف غیرکمونیسم با نام و پوششی از کمونیسم (یعنی انواع گوناگون نگرش ها و گرایش های کاملاً یا تااندازه ای طبقاتی غیرکارگری و غیر علمی- خواه فی نفسه غیر علمی و خواه دیگر فاقد صحت و اعتبار علمی که درگذشته شاید معتبر بوده- با نام و پوشش هایی کمونیستی) را بررسی نمایم. باید در اینجا خاطرنشان نمایم که جهان بینی های “کمونیستی” ای که بمیزان معین بالنسبه کمی با کمونسیم واقعاً بقدرکافی تکامل یافته مدرن مغایرت دارند البته کمونیسم محسوب میگردند.

   دو مثال از این باصطلاح “کمونیسم” :  “حزب کمونیست” فعلاً حاکم چین مطلقاً ربطی به کمونیسم ندارد وکاملاً ضدکمونیست هست( آتئیست بودنش هم قاعدتاً باید مانند خداناباوران و بی دینان آشکارا  غیرکمونیست باشد) ؛ احزاب و گروههای “مارکسیست-لنینیست”ی که باصطلاح “سوسیالیسم” (یعنی سرمایه داری دولتی استبدادی) که توسط استالین در اتحاد شوروی سابق خواسته واجرا شد را دراساس سوسیالیسم و صحیح میدانند و از آن حمایت میکنند ، در این ارتباط- که اهمیت بسیار زیادی هم دارد- تا حد زیادی از کمونیسم فاصله میگیرند.

   کمونیسم یعنی جهان بینی طبقه کارگر عبارتست از شیوه حقیقتاً طبقاتی کارگری و علمی نگریستن نسبت به امور طبیعی و اجتماعی بطوراعم و تعیین اهداف اجتماعی طبقه کارگر و راههای علمی و انقلابی متحقق ساختن آنها بطور اخص.  من فکرمیکنم این است تعریف تکامل یافته صحیح از جهان بینی و تئوری کمونیستی در زمان کنونی.  فی المثل مقوله ” سوسیالیسم علمی”  دیگر بطور کافی وجوه علمی و پرولتاریائی این جهان بینی و تئوری را بیان نمی نماید بلکه تعریف مذکور نسبتاً بطورکامل این دو جنبه را بیان و نمایان میسازد.

   کارگر، چنانچه او را بطور جدا و مجرد از هر ذهنیت و ایدئولوژی اش که فرضاً مورد توافق گروهی از بورژوازی هست درنظرگیریم، آنگاه او ، بنابر جایگاه اجتماعی عینی اساساَ فرودستانه و تحت ستمی که داراست، برضد اساس و کلیت نظام اقتصادی- اجتمای سرمایه داری – البته صرفنظر از قبول امرضرورت تکامل معین این سرمایه داری جهت گذار به سوسیالیسم درصورتیکه او بتواند بطورعلمی دراینمورد بیندیشد- بوده و لذا بیش از همه آماده پذیرش و جذب جهان بینی حقیقتاً کمونیستی ، مثلاً آنطور که فوقاً بیان شد، بمثابه جهان بینی طبقاتی خودش میباشد.   باتوجه به این توضیحات، آرمان و هدف نهایی کارگر، در بستر عصر تاریخی سرمایه داری بعنوان پیش زمینه ساز کمونیسم، عبارتست از نابودی سرمایه داری و تحقق بخشیدن به جامعه واحد جهانی کاملاً کمونیستی بمفهوم واقعی. اینگونه بایستی طبقه کارگر را موردتوجه قرارداد تا اینکه این طبقه اجتماعی را بطور کاملاً صحیح درک نمود.

   و البته کمونیسم همچنین بمعنای جنبش های معینی از این  طبقه اجتماعی و جنبش بالنسبه جداگانه افراد کمونیست که  پیشروان انقلابی و با تفکر علمی این طبقه هستند میباشد. چنانکه دیده میشود، کمونیسم درعین حال یک جهان بینی یا ایدئولوژی  واقعاً علمی ، یک تئوری واقعاً علمی، نوعی علم است و لذا مانند سایر انواع علم بطوراختصار در طی زمان درنتیجه بررسی و نتیجه گیری  از جنبش های معینی از طبقه کارگر و تحولات و رویدادهای اجتماعی معین دیگری و پیشرفت های علمی و غیره امکاناً تکامل پیدامیکند. بنابراین باتوجه به تجربیات مربوط به اشکال مختلف معینی از نهضت های پرولتاریا و رویدادهای اجتماعی و نیز پیشرفتهای علمی در ۱۷۰ سال اخیر، ضرورتاً یک کمونیسم بقدرکافی تکامل یافته جدید در تطابق با تحلیل و نتیجه گیری واقعاً انقلابی پرولتاریایی و علمی از این تجربه ها و رویدادها بوجود میاید.

  درخصوص این کمونیسم امروزین یعنی کمونیسم، که البته ادامه واقعاً تکامل یافته  کمونیسمی است که مقدمتاً توسط مارکس و انگلس پایه گذاری شده و امکاناً توسط دیگرانی  در گذشته ها بسط و ارتقاء داده شده است، دراینجا من فقط میتوانم نوشته های خودم را معرفی کنم ( که تا آنجا که من میدانم نزدیک به تمام آنها بزبان فارسی میباشند)؛ واضح است که این مطلقاً بمعنای انکار سایر چنین مطالب صحیح تدوین شده جدید توسط دیگران نیست(من شخصاً چنین ایده های مدرن صحیح  قابل توجهی که توسط اشخاص دیگری تدوین شده باشد نمی شناسم). و این مطلقاً بمعنای انکار و درنظرنگرفتن هرگونه مطالب بلحاظ طبقاتی پرولتاریائی و علمی صحیح تدوین شده توسط کسان دیگر در زمانهای گذشته پس از مارکس و انگلس مثلاً لنین نیست.

  دراینجا باید درباره دو مسئله بشرح زیر توضیح دهم:  

  – مارکس و انگلس در زمان خود مقولات “کمونیسم کارگری” ، “کمونیسم بورژوائی” ، “کمونیسم خرده بورژوائی” و چنین مقولات دیگری را بکار می بردند(آنها در این ارتباط بجای “کمونیسم” اکثراً میگفتند ” سوسیالیسم”)، که اشاره اشان به باصطلاح “کمونیسم” یا “سوسیالیسم” متعلق به طبقات دیگر غیراز پرولتاریا بود. من فکر میکنم که کاربرد چنین مقولاتی در  شرایط معین زمان آنان  لازم وصحیح بوده اما در دوران کنونی ، پس از تدوین مقدماتی تئوری کمونیسم بعنوان جهان بینی و تئوری مبارزاتی راهنمای طبقه کارگر توسط مارکس و انگلس، کمونیسم نزد عموم بعنوان چنین جهان بینی و تئوری شناخته شده و لذا صحیح یا لااقل چندان مناسب نیست که مقولات مذکور را بکاربرد. در زمان کنونی مناسب تر آنست که مقوله “شبه کمونیسم” را یرای اشاره به باصطلاح عدالتجویی( البته با پوشش کمونیستی) طبقات غیرکارگر برای طبقه کارگر و سایر توده های فرودست و فقیر بکاربرد و چنین باصطلاح عدالت طلبی های اما بدون آن پوشش را باید سرراست و صریحاً افشاء کرد.

  – مارکس و انگلس معمولاً واژه “ایدئولوژی” را بمعنای”آگاهی غلط یا وارونه” از امور معین عینی  بکار میبردند. به عقیده من، چنین معنایی برای “ایدئولوژی” صحیح نیست ، زیرا جهت بیان نگرشها و گرایش های واقعی گوناگون طبقات و گروهها و افراد گوناگون در زمینه  امور گوناگون مربوط به قلمروهای جامعه و طبیعت لازم است واژه ایدئولوژی را بکاربرده و نمیتوان معنای آن را به آنچه مارکس و انگلس بیان داشته اند محدود نمود. و بنظر من ایدئولوژی بمعنای “جهان بینی” است؛ هر دو واژه چیز واحدی را بیان مینمایند : یک جمع ارگانیک معین از نگرش ها و گرایش های فلسفی، اقتصادی، سیاسی، قضائی، اخلاقی، و هنری و ادبیِ بیانگرِ آرمان و خواست ایده آل انسانهای معین در زمینه روابط بین افراد بشر با یکدیگر و با مولفه های طبیعت. 

     من کلیه انواع باصطلاح “کمونیسم” که حاوی انواع کاملاً  یا تاحدی نگرشها و گرایش های غیرکمونیستی با پوششی تاحدی از کمونیسم هست را بعنوان کاملاً یا تا اندازه ای ” شبه کمونیسم” یا ایده های”شبه کمونیستی” محسوب نموده و مینامم.

    من فکر میکنم که کمونیسم راستین ، کمونیسم بقدرکافی تکامل یافته مدرن – که مثلاً من در نوشته هایم تدوین و ارائه کرده ام- ممکن است از دید افراد مذهبی و لیبرال و ناسیونالیست هم  چهره انسانی تر و قابل قبول تری داشته باشد.

   تا آنجا که امکانات این نوشته اجازه میدهد و معلومات و حضورذهن من مرا یاری کنند، سعی میکنم تا در ذیل نمونه هایی از کمونیسم در حیطه های های مختلف جهان بینی بدست دهم :

     – در حوزه فلسفه یعنی ماتریالیسم دیالکتیک، در گذشته ها بطورنسبی بسیاری نادرستی ها و نواقص وجودداشته که امروزه بایستی لااقل تا حد زیادی رفع شده باشد : فی المثل کتاب من بنام  “یک بازنگری از ماتریالیسم و دیالکتیک” شامل مطالب تکامل یافته و نوینی راجع به این مقولات میباشد. و من یک مثال از نادرستی مذکور بشرح زیر میاورم :

   بنظر لنین ( نوشته شده در ” یادداشتهایی درباره دیالکتیک”) : دوگانه شدن واحد(منظورش هرنوع  شئی یا پدیده معین است) و شناخت اجزاء متضاد آن عبارت از عمق دیالکتیک است؛ یا وحدت ضدین بمعنای گرایش های داخلی متضاد واحد و تکامل این واحد بمعنای مبارزه بین این دو ضد است. باید توجه داشت که این نظر لنین محور نگرش او نسبت به دیالکتیک را تشکیل  میدهد.؛ و انگلس نیز درباره تضاد تا حد زیادی مانند لنین فکرمیکند. درحالیکه، همانطور که من در کتاب مذکورم بیان نموده ام، عمق دیالکتیک( با این مقصود که آن درمورد هر نوع شیئی یا پدیده صدق نماید) عبارتست از کنش و واکنش میان اجزاء داخلی واحد و بین واحدهای مختلف؛ و تکامل و نیز زوال واحد حاصل چنین کنش- واکنش ها هست. این کنش- واکنش ها یا ، تنها درمورد واحدهای معینی، بیانگر تضاد داخلی بین اجزاء درونی واحدها و بین واحدهای مختلف هستند و یا اینکه لااقل هنوز معلوم نشده است که آنها درمورد کلیه انواع واحدها محصول چنین تضاد داخلی واحد یا تضاد بین واحدهای مختلف میباشند.

   همچنین باید بگویم : درصورتیکه برای واحدهای بسیاری فرضاً کنش- واکنش های داخلی و خارجی مزبور محصول تضاد بین اجزاء داخلی واحدها و بین خود واحدها با یکدیگر نیستند، دراینصورت آنها محصول چه خصوصیتی از واحدها میباشند؟ بنظر من، این خصوصیت اجزاء داخلی واحدها و خود واحدها را باید از طریق مطالعه بخش های ضروری یافته های علمی جدیداً بدست آمده تعیین نمود؛ و بطورکلی پاسخ نهایی به مسئله وجود یا عدم وجود تضاد در داخل واحدها یا بین آنها از طریق این مطالعه بدست خواهدآمد. شاید من زمانی در آینده بتوانم این کار را انجام دهم.

 و یک خطای بسیار اساسی و بزرگ در زمینه فلسفه کمونیستی(ماتریالیسم تاریخی) در گذشته مربوط به این واقعیت است که چگونه جامعه ابتدایی اشتراکی یعنی بدون طبقات و دولت ، درنتیجه تکامل نیروهای مولده و درنتیجه بارآوری کار و تقسیم کار متلاشی شده و از میان میرود  و جامعه طبقاتی جایگزین آن میگردد. باور براین بوده است که تنها تکامل مادی مزبور بخودی خود موجب دگرگونی جامعه اشتراکی اولیه به جامعه طبقاتی میگردد، اما برطبق تئوری مربوطه من، این تکامل تنها زمینه عینی ضروری  مساعد برای این دگرگونی را بوجودآورده است و گرایش های اخلاقی و فکری معینی که در بطن آن جامعه ابتدایی بوجود آمده بودند آن زمینه عینی را بصورت جامعه طبقاتی تحقق بخشیدند. بدون گرایش های مزبور جامعه ابتدای اشتراکی همچنان باقی مانده و  به سطحی بالاتر ارتقاء میافت و نه اینکه به جامعه طبقاتی تبدیل شود.

   گرایشات اخلاقی و فکری غیرکمونیستی مزبور بشرح زیر بیان میگردند:

   – اعمال سلطه و ستم بر حیوانات که موجب بوجودآمدنِ خصلت اخلاقی و تمایل فکری سلطه گری و ستمگری نزد انسانها تا مرحله بسط و تعمیم اشان درمورد خود انسانها شده است.

   – نیاز انسان به رهایی از آنچنان سختی و مشقت آن اعصار در تولید مایحتاج خودش که امکاناً منجر به ظهور تمایلات اخلاقی و فکری جمع آوری و بدست آوردنِ ثروت و امکانات مادی برای خویش اصطلاحاً بهر قیمت گردیده است.

   – جنگ های خونینی که گاه بگاه بین قبایل( بخاطر حفاظت از سرزمین و منابع طبیعی خود دربرابر تجاوز یکدیگر به آنها  و یا شاید برای چیزهای دیگر) وقوع میافت  و کشتار انسانها در این جنگ ها و شاید افراد به اسارت گرفته شده ، که منجر به ایجاد خوی و خصیصه اخلاقی  سنگدلی و سلطه جویی نزد افراد بشر گردیده بود.

   – درمورد زنان، آرزو و خواست احتمالی مردان برای “حق پدری” و “پدر بودن” ( دربرابر حق مادری و برابری احتمالی رایج بین زن و مرد در آن دوران) نسبت به کودکان ، که امکاناً منجر به پیدایش تمایل اخلاقی و فکری جهت متحقق ساختن آن بهر روش ممکن شده بود. تمایلی که سرانجام در شکل نهایی “مردسالاری” عینیت پیدا نمود.

    این گرایشات اخلاقی و فکری غیرکمونیستی و درنتیجه آرزوها و خواست های اجتماعی مربوط بدانها بایستی وسیعاً در اذهان مردمان جوامع اشتراکی ابتدایی جایگیر شده و بالنتیجه تمایلات و خواستهای آنان را برای حفظ آن جوامع و برای ممانعت از روندهای شکل گیری اقتصادی و اجتماعی و معنوی طبقات اجتماعی و دولت چنانکه فوقاً بیان شد تضعیف کرده باشند. از دیدی بسیار کلی، درواقع قبل از همه و بنیاداً چهار گرایش اخلاقی و فکری مزبور که در بطن آن جوامع بوجود آمده بودند موجب گردیدند که زمینه عینی مساعد بوجود آمده درنتیجهُ تکامل نیروهای مولده منجر به رشد مردسالاری، طبقات اجتماعی متضاد و دولت شود.

   تئوری من در این زمینه همچنین در شکلی کلی در کتاب من بنام:”درباره چند مقوله اقتصادی”(بخش: طبقات اجتماعی) بیان گردیده است.

 

    – در حوزه اقتصاد من باید دو مطلب بسیار اساسی و چند مطلب دیگر با اهمیت کمتر ولی بازهم بسیار یا نسبتاً مهم را بشرح زیر در معرض توجه قرار دهم :

   ۱- مارکس بهنگام تدوین تئوری خود در زمینه اضافه ارزش به یک واقعیت بزرگ توجه نکرده و ازکنار آن رد میشود و آن اینکه افزایش بارآوری کار مثلاً بمیزان ۲ یا ۳ برابر- که بمثابه پایه مادی ممکن است به تقلیل زمان کار کارگر و افزایش دستمزد و بنابراین سطح زندگی او نیز بینجامد- لااقل عمدتاً حاصل نوآورری ها و اختراعاتی هست که توسط دانشمندان و مخترعین معین نسبتاً برجسته انجام میگیرد. این اشخاص( که بواسطه موقعیت رهبری کننده اشان در سیستم تقسیم کار بورژوایی و حقوق زیادی که میگیرند) ممعمولاً گروه اجتماعی ویژه ای اساساً جدا  از طبقه کارگر، گروهی از طبقه متوسط یا از بخش های پایینی بورژوازی  را تشکیل میدهند و معمولاً درکارهایشان از سوی سرمایه داران حمایت و تشویق و برانگیخته میشوند؛ و ممکن است افراد خاص برجسته ای خدمتگزار بشریت محسوب شوند و غیره. این در جامعه طبقاتی کاپیتالیستی هست که آنها افراد ممتاز ویژه ای را تشکیل میدهند و لذا دارای امتیازهایی از این قبیل هستند. : ایجاد درآمد و راحتی و آسایش برای سرمایه داران و کارگران ازطریق افزودن به بارآوری کار و اصلاح ابزارهای کار و بهره مندی خودشان از جایگاههای طبقاتی بالنسبه ممتاز و غیره.

   اما امتیازات مزبور آنها بصورت دستاورد از دیدگاه انسانی و تاریخی- طبقاتی نه به خود آنها یا سرمایه داران بلکه به کل بشریت تعلق دارد و بصورت جایگاههای ممتاز و برتر ناانسانی و ظالمانه هست؛ یعنی از این دیدگاه که چنین تقسیم کار ستمگرانه متعلق به عصر سرمایه داری  هست و تحت کمونیسم آتی ازمیان خواهد رفت و توسط تقسیم کاری جایگزین خواهد شد که در آن فعالیتهای علمی نیز بطورنسبی درمیان کلیه انسانهای شاغل توزیع خواهد شد و در آن  بطورکلی همه اینان کاملاً برابر با یکدیگر و آزاد از هرگونه انقیادخواهند بود و دستاوردهای این فعالیتهای علمی بنحوی واقعاً وکاملاً انسانی و برابرانه و آزادانه به همه انسانها تعلق خواهدگرفت و غیره.

  چنین  اشکال شناخت ، که موجودیت فکری دارند و بصورت وسایل و ابزارها موجودیت مادی پیدامیکنند،  درهمان نظام کاپیتالیستی نیز ازطریق خرید  و فروش تکنولوژی و غیره- دیر یا زود به همه سرمایه داران تعلق پیداکرده و بدینطریق نتایج آنها بنحوی در میان همه مردم توزیع میگردد. بنابراین، به این دلائل، اگرچه این اشخاص بطورغیرمستقیم  در افزایش کل ارزش و اضافه ارزش تولید شونده در فرایند تولید نقش ایفاء میکنند، اما این ارزشها بطورمستقیم  واقعاً و کاملاً توسط کارگر تولید میشود. بنظر من، این واقعیت بطوراختصار اینچنین توضیح  داده میشود و نقص مربوطه  در تئوری اضافه ارزش مارکس اینچنین برطرف میگردد و این تئوری اینچنین تکمیل میشود. 

   آنچه فوقاً بیان شد نظریه من در این زمینه است و در کتاب من بنام ” درباره چند مقوله اقتصادی” بیان گردیده است . در این کتاب ایده های کمونیستی واقعاً تکامل یافته مدرن و مفید دیگر بسیاری درباره مفهوم نیروهای مولد، روابط تولیدی، طبقات اجتماعی، شیوه تولید، مالکیت، تقسیم کار، روند تولید و غیره ارائه گردیده اند.

   ۲- مارکس در نوشته اش بنام “برنامه گوتا” مشخصات پایه ای مرحله پایینی “کمونیسم” یعنی سوسیالیسم و مرحله بالایی آن یعنی کمونیسم را تا حدودیکه برایش مطرح بوده بیان کرده است. اما اینکه چگونه مرحله پایینی به بالایی  تکامل یافته و به آن میرسد را تعیین نکرده است، و تا آنجا که من میدانم هیچ  کس دیگری این کار را به شیوه ای اساسی و صحیح انجام نداده است. بنابر تئوری مربوطه من : سوسیالیسم درعین حال فرایند نسبتاً پیوسته تغییر و تحولات اقتصادی (همچنین سیاسی و اجتماعی و معنوی) در راستای حصول به کمونیسم یعنی” مرحله بالایی کمونیسم” آنطور که مارکس بیان میدارد میباشد. این فرایند- که “وجه پویا” یا “وجه جاری” سوسیالیسم را تشکیل میدهد- همچنین کلیت سوسیالیسم بدست آمده و وجه ایستای آن در هر زمان یا مقطع تاریخی را زنده نگاه میدارد. سوسیالیسم بلحاظ موجودیتش  در هر زمان معین بصورت سوسیالسم، بصورت مشخصه های بالنسبه ثابت سوسیالیستی بعنوان “وجه ایستا” یا ” وجه ساکن” خود  محسوب میشود.

   بویژه دو کتاب من بنام : “ملاحظاتی درباره مسئله سوسیالیسم” و “مقدمه ای بر اقتصاد سوسیالیستی” نیز حاوی مطالب مهم بسیار دیگری درباره مشخصات سوسیالیم با دو وجه ایستا و پویای آن بشرح زیر هستند :

   کم و کیف مالکیت حقیقتاً سوسیالیستی و تکامل آن به مالکیت حقیقتاً کمونیستی بر وسایل تولید و توزیعِ محصولات مادی موردنیاز جامعه، کم و کیف تقسیم حقیقتاً سوسیالیستی کار درمیان افراد  و تکامل آن به تقسیم کار حقیقتاً کمونیستی، کم و کیف اصل اقتصادی توزیع حقیقتاً سوسیالیستی : “از هر کس برحسب توانش، به هرکس برحسب کارش” و تکامل آن به اصل حقیقتاً کمونیستی : “از هرکس برحسب توانش، به هرکس برحسب نیازش” ( نیازی که تحت آن شرایط همان  خواست او میباشد). کم و کیف حکومت و وضعیت سیاسی حقیقتاً سوسیالیستی و تکامل آن به وضعیت حقیقتاً کمونیستیِ بدون حکومت و هرگونه امور سیاسی. کم و کیف فرهنگ معنوی حقیقتاً سوسیالیستی و تکامل آن به فرهنگ معنوی حقیقتاً کمونیستی.  کاهش یابی حقیقتاً سوسیالیستیِ ستم بر حیوانات و تکامل این حمایت از حیوانات به وضعیت حقیقتاً کمونیستی فاقد هرگونه ستمگری بر آنها. کم و کیف حفاظت حقیقتاً سوسیالیستی محیط زیست و تکامل آن به وضعیت بدون هر نوع تخریب محیط زیست و شرایط اقلیمی. وغیره و غیره.

   بنابر این : سوسیالیسم، بلحاظ وجه ایستایش، عبارتست از کلیت نظام اجتماعی ای که در آن کلیه مناسبات انسانها با یکدیگر بطورنسبی (نسبت به نظام سرمایه داری) مبتنی بر دموکراسی و آزادی و برابری واقعی است و روابط آنان با طبیعت مشتمل بر حداقل ستمگری ممکن بر حیوانات و تخریب محیط زیست و حداکثر توانایی تا آن زمان ممکنِ افراد بشر در مقابله با فجایع طبیعی و بهره گیری از منابع طبیعی هست. کمونیسم -که در شکل کامل خود تنها در مقیاس کامل جهانی تحقق پذیر است- حاصل تکامل معین بالایی از سوسیالیسم بوده و مشتمل بر برابری و آزادی راستین کامل برای انسانها در روابطشان با یکدیگر و نیز کمال یافتگی آنان از لحاظ سایر جنبه های زندگی مادی و معنوی میباشد، بنابراین جامعه ای کاملاً بدون تمایزات طبقاتی و امور سیاسی و قضایی و نظامی و پلیسی و دارای بالا ترین حد ممکن فرهنگ معنوی انسانی و کاملاً فاقد ظلم و ستمگری بر حیوانات و تخریب محیط زیست و بطورنسبی بدون مغلوبیت انسان دربرابر طبیعت و غیره و غیره.

   در دو کتاب بویژه در کتاب نخست همچنین ثابت میشود که : نظام اجتماعی ای که دراتحاد شوروی سابق در زمان استالین مستقرشد( و پس از او تا ۱۹۸۹ ادامه داشت)  سوسیالیسم نبود بلکه یک نظام سرمایه داری دولتی استبدادی بود، بطورخلاصه نظامی که مشخصات فوق الذکر سوسیالیسم را البته در حدودیکه مشخصات مزبور در آن زمان قابل تشخیص و  قابل اجرا بود نداشت، برعکس بر پایه انقیاد و استثمار کارگران و سایر توده های زحمتکش توسط بورژوازی دولتی یعنی گروههای فوقانی حاکم خودکامه “حزب کمونیست” بناگردید. و غیره و غیره.

      و دراینجا لازم میدانم که سه مطلب دیگر مربوط به بعضی تئوری های مارکس در زمینه اقتصادی اجتماعی بطور اختصار  بشرح زیر مورد توجه قرارگیرد:

     ۱- بنظر من این نظریه ابتدائاً متعلق به مارکس که کارگر شاغل در حوزه تجارت یک کارگر مولد نیست یعنی اضافه ارزش تولید نمیکند صحیح نیست: اولاً این کارگر با انجام کارهای مربوط به آماده سازی کالا برای فروش و فروش آن کارمولد انجام میدهد که ادامه کار مولد در حوزه تولید است- “مولد” بمعنای اینکه نیروی کارش در ثروت مادی ، در اجسام و خدمات مادی تجسم پیدامیکند و بعلاوه از این طریق کار مولد بمعنای تولید اضافه ارزش انجام میدهد ؛ و ثانیاً سرمایه دارتاجر از دو راه سود کسب میکند : استثمار این کارگر و تصاحب قسمتی از اضافه ارزش تولید شده در روند تولید( برای توضیح بیشتر رجوع شود به کتاب نوشته من تحت عنوان: ” ملاحظاتی درباره مسئله سوسیالیسم”، مبحث ۲).

    ۲- مارکس با محاسبات و بررسی های معینی که انجام میدهد به این نتیجه میرسد که نرخ سود متناسب با افزایش بارآوری کار و لذا ترکیب ارگانیک سرمایه گرایش به کاهش پیدا میکند. بنظر من این درست نیست. من در یک محاسبه دقیق تر- که هنوز آن را منتشرنکرده ام- به این نتیجه رسیدم که چگونگی تغییر نرخ سود ( کاهش یا افزایش یا بدون تغییر) درنتیجه افزایش بارآوری کار، قبل از همه و اساساً، نامعلوم است و بستگی به چگونگی تغییر ارزش های وسایل کار و مواد خام و تغییر ارزش حاصل از افزایش نیروی بار آور کار و غیره داشته و برحسب مورد مشخص تفاوت مینماید.

   ۳- مارکس در یک نوشته اش بنام “نتایج بلاواسطه فرایند تولید”(به زبان آلمانی) همه اشخاص شاغل در فرایند تولید را فقط بمثابه شرکت کنندگان در تولید اضافه ارزش درنظرمیگیرد  و بدین نحو همه آنان را تحت نام “کارگر” یکسان و مشابه میسازد و تمایزات طبقاتی بین آنان را نمی بیند. این اشخاص عبارتند از: گروه شامل افراد انجام دهنده کارجسمی یعنی کارگران واقعی که مستقیماً اضافه ارزش تولید میکنند و در کل روندهای تولید ارزش مصرف و ارزش اضافه دون پایه ترین افراد را تشکیل میدهند؛ گروه شامل رده های تحتانی کارهای فکری و مدیریت که ممکن است اضافه ارزش تولید کنند اما نسبت به کارگران موقعیت بالاتری دارند و درعین حال عوامل خرد و کوچک سرمایه جهت  مدیریت  روند تولید اضافه ارزش توسط آن کارگران هستند و غیره؛ و گروه شامل معدودی افراد( چنانچه در پروسه تولید وجود داشته باشند) با مقام های بطورنسبی بسیار بالا که در این ارتباط تنها عهده دار سطح بالای وظیفه رهبری روندهای اضافه ارزش آفرینی توسط کارگران و افراد مزبور دیگر میباشند، کسانی که درواقع بطور معمول جزئی از خود بورژوازی و تصاحب کنندگان اضافه ارزش را تشکیل میدهند. این مطلب همراه با نکات مربوطه دیگری بطور مفصل در مبحث ۲ کتاب مذکور بررسی شده اند.

   این دیدگاه مارکس-چنانکه در این کتاب ثابت شده است- درهرصورت بطور واضح نادرست است و حتی مغایر با برخی نکاتی است که خود وی درباره طبقه کارگر در جلد اول سرمایه بیان مینماید. معذلک من فکر میکنم که چنانچه مارکس بطور جداگانه به بررسی طبقات اجتماعی در جامعه بورژوایی می پرداخت، قطعاً بطورنسبی گروه بندی طبقاتی در این جامعه را بطور صحیح تحلیل میکرد.

   – در حوزه سیاسی و مربوط به مبارزات طبقاتی و اجتماعی، ایده های حقیقتا انقلابی پرولتاریائی و  بلحاظ علمی صحیح تکامل یافته مدرنِ بسیاری در چند کتاب و مقاله های بسیاری که من تا کنون نوشته ام  و بیشتر از همه در کتاب “ملاحظاتی درباره مسئله سوسیالیسم” یافت میشود.  من دراینجا فقط چند نمونه برجسته از آنها را ارائه میدهم : اندیشه ضرورت بسط و ارتقاء و تعمیقِ آگاهی کمونیستیِ عموم توده های طبقه کارگر تا سطح بسیار بالایی جهت انجام انقلاب سوسیالیستی و استقرار پیروزمندانه سوسیالیسم بمعنای واقعی ، لذا مردود شمردنِِ آن دیدگاه و خط مشی سیاسی که بنا بر آن برای رسیدن به اهداف مذکور کافی است که تعداد نسبتاً معدودی از کارگران پیشرو از آگاهی طبقاتی کافی برخوردار باشند و توده های کارگر به آنها اعتماد و از آنها پیروی نمایند. و بنابراین معمولاً مهمترین وظیفه  بسیار درازمدت کمونیستها و چپ های رادیکال عبارتست از ترویج و تبلیغ آگاهی های ضروری( ضروری همچنین با توجه به انقلاب بلافاصله موردنیازجامعه) حقیقتاً کمونیستی به شیوه ای مناسب و موثر  در میان توده های طبقه کارگر و لایه های پایینی طبقه متوسط.  در دوران کنونی سطح آگاهی طبقاتی و اجتماعی کمونیستی طبقه کارگر و سایر توده های زحمتکش و تهیدست در مقیاس جهانی آنقدر نازل است که انقلاب ضروری واقعاً دموکراتیک یا سوسیالیستی در  کشورهای جهان ( حد اکثر منهای چند استثناء)  نمیتواند انجام گیرد( باید توجه داشت که وضعیت آگاهی اجتماعی توده های مردم یک عامل اساسی در بوجود آمدن  یا نیامدن موقعیت عینی انقلابی نیز هست ).  و حداقل بسیاری و بسیاری از باصطلاح کمونیست ها و چپ های رادیکال در این زمینه روشن بینی لازم را نداشته و بدرجات مختلف دچار توهم هستند. برای انجام انقلاب سوسیالیستی و گذار به سوسیالیسم بمعنای راستین و بنحوی پیروزمندانه، مقدمتاً لازم است که تکامل اقتصادی و بالنتیجه اجتماعی جامعه بورژوایی به سطح معین بسیار بالایی رسیده باشد؛ و غیره و غیره.

   – درباره حوزه قضایی در اینجا میتوانم بگویم:

   در مرحله معینی از تکامل اجتماعی انسان، همینکه او به سطح معینی از اجتماعیت(در مقابل صرف طبیعی بودن یا صرف تعلق به طبیعت) رسید، آنگاه مقوله “حق” وجود پیدامیکند. حق (بصورت جمع: “حقوق”) بر “اختیار” ی دلالت دارد که که فرد درقبال سایر افراد در رابطه مستقیم یا غیر مستقیم خود با آنها از آن “برخوردار” میباشد.

   “حقوق” از دیدگاه کمونیسم، در حیطه های گوناگون مربوط به روابط بین انسانها، عبارتست از حق یا حقوق هر فرد در رابطه مستقیم یا غیرمستقیم خود با سایر افراد بگونه ایکه این حق یا حقوق بر اساس “عدالت” تعیین گردد. عدالت را میتوان بمثابه شکل گسترش و تعمیم یافته خصیصه اخلاقی انصاف در قلمروی امور گوناگون اجتماعی ، بمعنای اجتماعیت یافتگی انصاف محسوب نمود. انصاف آن نوع رفتار یا برخورد یک فرد نسبت به فرد دیگر است که حاوی آنچه که این فرد اخیر حقیقتاً سزاوار آنست باشد یعنی رفتار یا برخوردی که ستمگرانه و آمیخته به ستم نباشد.  پس عدالت ( در معنای بطورنسبی- نسبت به مرحله تاریخی معین- واقعی و کامل آن که از دیدگاه طبقه اجتماعی تحت سلطه مثلاً طبقه کارگر در سرمایه داری میباشد) نافی هرگونه حق یا حقوق برای افراد بشر است که مبتنی بر سلطه جویی، نابرابری و استثمار باشد و بنایراین هرگونه خود مناسبات بین انسانها که بنحوی متکی بر استثمار ، نابرابری و انقیاد بمفهوم واقعی اشان باشد را نفی ورد میکند.

   معذلک خصیصه اخلاقی مذکور و بنابراین عدالت نسبی و مشروط به عصر تاریخی مورد نظر بوده و لذا از نظر معنا و محتوا منطبق با سطح تکامل نظام اقتصادی-اجتماعی میباشند، بویژه آنها با تحول از یک نظام اقتصادی-اجتماعی به نظامی اساساً جدید مثلاً با تحول از نظام سرمایه داری به سوسیالیستی و از سوسیالیستی به کمونیستی  تکامل میابند؛ پس آنها  در هر عصر تاریخی معین در عین حال تداوم تکامل یافته عصر تاریخی پیشین هستند. بنابراین دیده میشود که “نفی و رد هرگونه ستمگری توسط عدالت” بازهم حدود و محتوای مشخص اش امری نسبی و مشروط به دوران تاریخی معین است یعنی مقصود مشخصی در آن است که بسته به مرحله و عصر معین تاریخی تفاوت مینماید.  بعلاوه عدالت دراینجا بمفهوم همان انسانیت در قلمروی مناسبات بین انسانهاست.

   بعنوان مثال : عدالت درجامعه سرمایه داری برای پرولتاریا دارای دو معنای کلی هست : حداکثر عدالت ممکن در چارچوب این نظام و لذا انواع مختلف حقوق مبتنی بر این عدالت، و آن نوع عدالت که با گذار از این نظام  به سوسیالیسم  و در نظام سوسیالیستی تحقق پیدا میکند. حقوق عادلانه  تحت سوسیالیسم  عموماً شامل کلیه انواع حقوق متکی بر آزادی و برابری اجتماعی بطور نسبی کامل و فقدان کامل استثمار برای تمام انسانها میباشد. حقوق عادلانه تحت کمونیسم عبارتست از کلیه انواع حقوق مبتنی بر آزادی و برابری مطلقاً کامل تمام انسانها در همه حیطه های اجتماعی و مادی و معنوی و غیره.

    تحت کمونیسم جامعه تا سطح آنچنان بالایی تکامل یافته است که آزادی و برابری و عدالت و حقوق عادلانه و غیره بطور مداوم و کامل و بنحوی طبیعی و خودبخودی و بدون قید و شرط تحقق پیدا میکند، بگونه ای که کاربرد این مقوله ها دیگر کاملاً غیرلازم و نامناسب و بیجا میشوند.  

   – درمورد حوزه معنوی ایده های کمونیستی یعنی حقیقتاً انسانی و علمی فراوانی  در بسیاری از نوشته های من بخصوص در دوکتاب : ” مبانی روانشناسی عقیده و اخلاق” و “درپیرامون مسئله ستم بر حیوانات” وجود دارد.

  در کتاب نخست ،   تعریف اخلاق، مفهوم خصیصه های اخلاقی انسانی و نا انسانی، تبدیل خصیصه های انسانی در سطح اندیشه به عقاید، رابطه عقاید و خصایص اخلاقی با عمل و غیره بیان گردیده است.  اخلاق در حیطه هریک از شماری از ایدئولوژی های اکنون موجود و چگونگی آن بررسی شده است.  ثابت شده است که مثلاً اسلام، اسلام حقیقی حاوی خصایص اخلاقی ناانسانی و ارتجاعی هست؛ لیبرالیسم شامل خصایص اخلاقی باصطلاح لیبرالی هست که در ابتدا در انطباق با منافع بورژوازی در حال عروج در آخرین دوره های عصر فئودالیسم  در منطقه اروپای غربی بوده و لذا بطورنسبی تا اندازه ای مترقی بوده است ولی البته بعدها بمثابه تجلی ایدئولوژی بورژوازی بطورکلی جنبه تا اندازه ای مترقیانه خود را ازدست میدهد و معمولاً محتویات بکلی ناانسانی و ارتجاعی پیدا میکند و غیره. کمونیسم حاوی خصایص اخلاقی واقعاً کارگری هست که در حد امکان در عصر سرمایه داری انسانی ترین اخلاق محسوب میشود و غیره. واضح است که  خصایص اخلاقی مختلف مذکور بیان و مشخص نیز شده اند.

   در کتاب دوم انواع گوناگون ستم که  که افراد بشر بر حیوانات اعمال میکنند، خفته بودن وجدان آنان و فقدان اخلاق انسانی لازم در اکثریت بالای آنان در برخوردشان به این ستم هاست. این مطلب بازگو شده است که کارگران و کمونیست ها و چپ های رادیکال همچنین بایستی بطور جدی و اساسی به این معضل بسیار بزرگ انسانی توجه مبذول دارند و تا آنجا که و بطرقی که میتوانند علیه این ستمگری ها مبارزه کنند. بدیهی است که تحت نظام اجتماعی کاپیتالیستی  حتی مبارزات بسیار رادیکال و دراز مدت علیه این ستمگری ها نسبت به حیوانات به علل مختلف به محو کامل آنها منتهی نخواهد شد. بنابراین سوسیالیسم همچنین عبارت از تقلیل حداکثرامکان پذیر ستم بر حیوان از یک سو و فرایند تاریخی نسبتاً پیوسته امحاء کامل هرگونه ستمگری انسان بر حیوانات از سوی دیگر است وغیره وغیره.

   وانگهی توجه واقعی نسبت به حفظ محیط زیست و شرایط اقلیمی اول از همه جنبه اخلاقی دارد. تحت کمونیسم همچنین بطورکامل نسبت به این امر توجه مبذول میگردد. من فکر میکنم که تعیین روشهای حفاظت از محیط زیست و شرایط اقلیمی امروزه معمولاً بایستی توسط طرفداران رادیکال حفظ محیط زیست مانند مثلاً گِرتا تونبِرگ تعیین شود.

   – درمورد حوزه هنرها و ادبیات( که این یک نیز نوعی هنر محسوب میشود) بخصوص مقاله من بنام ” درباره مفهوم ایدئولوژی” ( مندرج در کتاب من به نام “درباره چند مسئله تئوریک”، زیرنویس مربوطه) و نوشته کوتاه دیگر من تحت عنوان ” یک تعریف از شعر” تاحدودی درباره مفهوم کمونیستی هنر سخن میگویند :

    هنر عبارتست از بازسازی واقعیت به شیوه ای که این واقعیت و بویژه خواست ها و افکار و تمایلات اخلاقی و احساسات و سایر خصایص ذهنی فعال شونده انسانهای درگیر در این روند را به شکلی زیبامندانه بیشتر یا کمتر منعکس و بیان نموده و این پدیده ها را به افراد بیننده یا شنونده یا خواننده اثر هنری امکاناً انتقال و سرایت می بخشد.  بازسازی هنرمندانه چنین واقعیات بنحوی بیان و نمایش زیبامندانه آنها و لذا متفاوت از بیان آنها  به شیوه عادی میباشد شکل زیبامندانه بیان هنری  را میتوان سبک هنر و و واقعیاتی را که آن بیان مینماید را معنا یا محتوا ی هنر نامید، که این یک همچنیین بیانگر جهتگیری انسانی و اجتماعی آن و جهتمندی آن بلحاظ علمی یا غیر علمی و خرافی بودن هست.  بنابراین، برحسب شکل ویژه سبک و بخصوص معنا یا مضمون، انواع بسیارگوناگون هنر وجود دارد.  و غیره و غیره.

 

                                                                                حمید پویا

                                                                             ۷ دسامبر ۲۰۱۹

  

  

  

 

 

 

۱- این نوشته ترجمه مقاله ای بزبان انگلیسی و با همین عنوان و با تاریخ ۷ دسامبر ۲۰۱۹ میباشد که من آن را سابقاً در حدود همین تاریخ نوشته ام و بعدها مطالب دیگری هم به آن افزوده ام و اکنون خودم آن را بفارسی برگردانده  و درضمن این کار اصلاحات خیلی مختصری هم در آن وارد کرده ام.  حمید پویا  ۴ آوریل ۲۰۲۰

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Translate »