یاد جانباختگان سازمان چریک های فدایی خلق در ۱۳۵۵ گرامی باد

42

۲۸ ایبهشت ۱۳۵۵ بود. روزی گرم و آفتابی، روزی تلخ و جانگداز که باقر ابراهیم زاده     در تاریخ سازمان چریکهای فدایی خلق ثبت شده است. در این روز ، چندین پایگاه سازمان در رشت و کرج وقزوین وتهران مورد حمله قرار گرفت . در خانه تیمی رشت رفقا بهروز ارمغانی و زهره مدیر شانه چی و منوچهر حامدی ، در قزوین رفقا اسماعیل عابدی و  میترا بلبل صفت ، در کرج رفقا  فریده (فاطمه) غروی، عزت غروی (مادر)، حسین فاطمی و هوشنگ قربانی کندروی ، در تهران مصطفی حسن پور اصیل جان باختند . در این روز من و دهها نفر دیگر از فدائیان هم دستگیر شده و به شکنجه گاههابرده شدیم.

لازم بیادآوریست که ضربات سال ۵۵، از اوایل سال با جانباختن رفقا حمید اکرامی در ۲۶ فروردین آغاز شده بود و سپس محمد کامیابی ودر روز ۲۶ اردیبهشت رفقا لادن آل آقا، فرهاد صدیقی پاشاکی، احمد رضا قنبرپور، ارژنگ شایگان شام اسبی، ناصر شایگان شام اسبی و مهوش خاتمی ادامه یافت.  در همین روزها هم گروه دکتر اعظمی ضربات سختی را متحمل شد و بسیارانی در این رابطه دستگیر و  دکتر هوشنگ اعظمی در  ۲۵اردیبهشت در  نبرد با ماموران ساواک جان باخت.  ساواک با تمرکز فوق العاده ای که بر سرکوب سازمان های مخالف خصوصا گروههای چریکی  گذارده بود و با شیوه های تازه ای که مشاوران موساد و سیا به آنان آموخته بودند   تعقیب و مراقبت ، را همراه با کنترل شبکه ها ی تلفنی پیش میبرد و این  شیوه سرکوب ، ضربات به سازمان را بشکل بسیار وحشتناکی سرعت داد و در ماههای خرداد وتیر ۵۵ اکثریت بزرگی از چریکهای فدایی خلق منجمله رفقا نسترن آل آقا و نادعلی پورنغمه در دوم خرداد، گلرخ مهدوی یکروز پس از آن ، علی رضا رحیمی علی آبادی،حسین موسی دوست دموچالی،مینا طالب زاده شوشتری،مریم شاهی، ودر روز ۸ تیرماه رفقا حمید اشرف و طاهره خرّم، رضا یثربی، غلامعلی خراطپور، علی‌اکبر وزیری اسفرجانی، محمّدمهدی فوقانی، یوسف قانع خشکه بیجاری، فاطمه حسینی، غلامرضا لایق مهربانی، عسگر حسینی ابرده و سید محمد حسینی حق‌نواز ودر ۹ تیرماه  رفقا حمید آریان، بهزاد امیری،افسرالسادات حسینی،مرتضی (امیر) فاطمی جان باختند. در ادامه سرکوب، شاهد جانباختن رفقا حسین فرجودی  وکیومرث سنجری در مشهد، حسین برادران چوخاچی ،خدابخش شالی ، تورج حیدری بیگوند، رحیم خدادادی ،حسینعلی پرورش ،فردوس آقا ابراهیمیان، صبا بیژن‌زاده ، بهنام امیری دوان،اصغر (جعفر) پشامی،محمد کاسه چی در این سال هستیم.

نگاهی به  نامها و نشانه ها ،در سرکوب خونین چریکها ، بیان زخمی بزرگ بر جنبش فدایی وترقیخواه ایران است.  در همه این سالها که گذشت درد وزخم کشتارهای خونین سال ۵۵ و ازدست رفتن  رفقایم  برجانم مانده است و حسرت نبود آنان را حس میکنم. آنچه که این لیست جانباختگان سال ۵۵ نمایان میکنند آنست که اکثریت بزرگی از بهترین کادرهای سازمان و رهبران جنبش انقلابی مردم ایران توسط ساواک سلاخی شدند تا باصطلاح » جزیره ثبات » آریا مهری از خطر جنبش انقلابی مردم رها شود. اما  کمتر از دوسال  لازم بود که خیابانها  از مردمی انباشته شود که  خواهان سرنگونی شاه و آزادی وبرابری و رهایی از تبعیض و ستم شوند.  تراژدی  تاریخ آن بود وهست که سرکوب  رهبران و فعالان روشنفکران جنبش های اجتماعی ، نمیتواند مانع از خیزش جنبش مردمی شود ، تنها کارش گرفتن افقهای بزرگ از این جنبشها و دادن فرصت به مرتجعین و فرصت طلبانی است که میخواهند نظام  اجتماعی و اقتصادی حاکم را بگونه ای از نابودی نجات دهند و آنرا بشیوه های تازه ای بازسازی کنند . بر این دریغ باید اضافه کرد  که سازمان فدایی نتوانست از پس این بار سرکوب خونین سال ۵۵ در آید و افقهای بزرگی که بواسطه ی جنبش انقلابی سال ۵۷ ایجاد شده بود بدست کوته نظران رفرمیستی ، از دست رفت

 روز های  ۲۵ تا ۲۸ اردیبهشت  ضربات بسیار گسترده ای به خانه های تیمی  چریکها وارد شد من هم  در روز ۲۸ اردیبهشت  ۵۵ از طریق کنترل طولانی مدت مکالمات تلفنی  در دستگیر شدم . ساعت ۲ بعداز ظهر بود  که ماموران ساواک  با محاصره کامل منطقه به  خانه ام ریختند و مرا دستگیر کردند. در این روز دهها نفر دیگر  در ارتباط با چریک های فدایی خلق دستگیر و تحت شکنجه های وحشیانه ساواک قرار گرفتند و به سال های طولانی زندان محکوم شدند .  شبکه علنی و نیمه علنی  سازمان همراه  شبکه ی  مخفی و خانه های تیمی  ضربات مهلکی خوردند.  بعدها  مشخص شد که کنترل شبکه های علنی و نیمه علنی  و مخفی سازمان و کنترل تلفنی از سال ۵۴ آغاز شده بود  وساواک برنامه گسترده ودقیقی را برای نابودی سازمانهای چریکی و خصوصا  کشتن رهبران چریکها و شخص رفیق حمید اشرف در دست داشته است. و بعد از جانباختن رفیق حمید اشرف ، بازجویم رسولی به سلولم آمد و در حالی که در اثر شکنجه زخمی و روی زمین درازکش بودم ،گفت حمید اشرفتان را کشتیم و سازمان فدایی تان نابود شد و تو را هم اعدام میکنیم و این بچه ها را از زندان آزاد میکنیم  . آنچه بر من معلوم شد این بود که ساواک با کنترل ارتباطات تلفنی و قرار هایی که اجراء میشدند  منتظر لحظه ی مناسب ضربات وکشتن رهبران سازمان  بود.  بطور مثال ، دو هفته قبل از ضربات و دستگیری ام ، ساعت ۷ صبح با اسماعیل درخیابان پپسی کولا تهران قرار داشتیم و بعد از دستگیری ام زیر شکنجه های وحشیانه ساواک، بازجو محل و روز و ساعت قرار را مطرح کرد و گفت که اسماعیل از قزوین آمده بود . همچنین قرار من و اسماعیل با بهروز در ساعت ۸ صبح روز ۲۵ اردیبهشت در تهران نو را بازجو زیر شکنجه به من گفت . در زمستان ۱۳۵۷ که از زندان آزاد شدم همسایه های خانه ای که در تهران دستگیر شده بودم میگفتندکه از یکهفته قبل از دستگیری ام ماموران مسلح در پشت بام خانه های همسایه ها مستقر شده و گفته بودند در تعقیب و مراقبت از یک قاچاقچی هستند ،که این نشان میداد آنها  با برنامه ریزی  کامل وخونسردانه  ، در حال وگرد آوری و تکمیل اطلاعات  بوده اند.

چند دقیقه بعد از دستگیری من را چشم بسته به محلی بردند که کف  دو اطاق بزرگ پر از اجساد سوخته و متلاشی شده رفقای چریک های فدایی مان بود . حدود بیست  نفر از اجساد متلاشی و سوخته شده رفقای زن و مرد که رفیق اسماعیل عابدی نیز آنجا بود ولی جسد رفیق  بهروز ارمغانی چون در رشت جانباخته بود آنجا نبود . انسان هایی که برای آزادی و سوسیالیسم و علیه حکومت موروثی واستبدادی شاهی وبرای تحقق آرمان های بزرگ انسانی با تمام وجود مبارزه میکردند و در شبانه روز فقط ۶ ساعت میخوابیدند و بقیه ی ساعات شبانه روز  در این تلاش بودند که رویاهای یک مبارزه عظیم مردمی را برای سرنگونی ستم واستبداد وتبعیض  و برقرار ی یک نظم انسانی و برابر و آزاد به سرانجام رسانند و مردم را در رفاه وشادی و خوشبختی ببینند.

آنچه که بعد از ۴۴ سال بر ذهن وروان من سنگینی میکند و دردعمیقش را  بر جانم  حس میکنم  لحظه  دیدن اجساد رفقایم بود. این  دردناک ترین و وحشتناکترین لحظه زندگی ام بود که رفقایمان را دست داده بودیم . آن لحظات وحشتناک در تمام سال های زندگی ام همراه من است . ما آنچنان شیفته ی مبارزه ورهایی وبهروزی مردم بودیم و از پیروزیهای همه ی جنبشهای رهاییبخش  چون جنبش ویتنام و کوبا و فلسطین و .. نیرو میگرفتیم و جهان مان با نامهای مبارزانی همچون  چه گوارا و  هوشی مین و جورج حبش  عجین بود و هر لحظه ی بودن با  یارانمان همچون  اسماعیل وبهرو ز و … برایمان ارزش بسیار داشت و از آن نیرو وانرژی میگرفتیم  ومیدانستیم این فرصت ها بسیار کوتاه است ومیتواند دیگربار  تکرار نشود. بی دلیل نبود وقتی  با هم قرار داشتیم با تمام وجود همدیگر را بغل میکردیم و میبوسیدیم  چرا که  هر قرار ما ممکن بود آخرین قرار و آخرین وداع با همدیگر باشد .  از زمان دستگیری دیگر  میدانستم که اسیر دشمن خونخواری هستم ، که  رفقایم را کشته اند،  من زنده در اسارتم. اسارت بمعنای آنست که  چند لحظه دیگر باید من را تحت شکنجه هایشان برای بدست آوردن اطلاعات و سر نخ هایی از رفقای اسیر نشده  قرار دهندو  بدنم وپاهایم متلاشی شوند . تجربه زندان برادرم دکتر غلام و رفقای بسیاری را داشتم و  آماده بودم که علارغم  شکنجه های وحشیانه ، اسرار رفقایم  را حفظ کنم . لحظاتی بعد از رسیدن به کمیته مشترک ساواک و شهربانی شکنجه های وحشیانه آغازشد و شدت شکنجه های طولانی طی ۷ ماه در کمیته مشترک ساواک و شهربانی  در حدی بود که تمام گوشت های کف پا ها و مچ پاهایم متلاشی و گندیده شد و از بین رفت و پاهایم را تا زانو چند ماه پانسمان میکردند ،مواقعی که من را با طناب از مچ دست ها و از سقف آویزان میکردند در اثرضربات شلاق از پا تا گردنم سیاه شده بود . پرده گوش هایم در اثر ضربات سیلی  سوراخ شدند .در اثر شدت بوکس به صورتم فک ام جا به جا شده بود با آتش سیگار موقعی که زیر شکنجه آپولو بودم بازو هایم را میسوزاندند تا سیگار خاموش میشد .با شوک الکتریکی و سوزاندن سینه‌ و شکم و فرو کردن کبریت روشن به سوراخ دماغ و دهانم موقع داد زدن  ،مچ پا هایم را درون دو آچار لوله کشی که تا رسیدن به استخوان آن ها را سفت میکردند خون میریخت از کف پاها و دماغ و دهانم خون جاری بود دست هایم را زیر دو تیغه آهنی با پهنای پشت دست قرار داده بودند و آن تیغه ها را روی دست هایم فرو میکردند . این شکنجه ها را یک تیم عملیاتی چند نفره و همزمان انجام میدادند و بعداز شکنجه ها ی روز اول دستگیری ام تا آخر شب چون هیچ توانی برای حرکت نداشتم من را برای بار سوم ولی این بار با برانکارد برای پانسمان و جلوگیری از خونریزی بیشتر به بهداری زندان کمیته مشترک ساواک و شهربانی منتقل کردند . آخر شب  من را نگهبانان با برانکارد در راهرو گذاشتند و بازجویم رسولی به نگهبان  کشیک گفت که من نباید بخوابم . هدف آنها به هم ریختن کنترل اعصاب و تمرکز زندانی بود و صبح روز دوم شکنجه با دستگاه شکنجه آپولو شروع شد . دست چپم تا سه ماه غیر عادی و بی حس بود . با کسب تجربه از رفقایی که سال های قبل دستگیر شده بودند  در سلول ها با عدم اعتماد مطلق به همه در رابطه با اطلاعات تشکیلات برخورد میکردم و سال های بعد با بررسی وضعیت همسلولی هایم در کمیته  متوجه شدم که طی ۷ ماه زیر شکنجه و بازجویی بیشتر مواقع بازجویم زندانی ضعیفی را برای کسب اطلاعات همسلول من میکردند . همواره سپاسگزار  رفقایی هستم که تا دو ماه ونیم با صمیمیت و مهربانی من را بغل و جا به جا میکردند به اطاق بازجویی و اطاق شکنجه و بهداری و دستشویی میبردند و لباس های خونی ام را می شستند .هرگز هم  سلولیهایم  رفقا  نبی از دانشجویان دانشگاه جندی شاپور اهواز و رضا خباز از قهرمانان ورزش مازندران  را از یاد نمیبرم.  رضا که ورزشکاری تنومند بود به من میگفت چطور تو را بغل کنیم که کمتر درد بکشی چون همه بدنت سیاه شده ( رضا عزیز به علت فشار های زندان ، بعد از آزادی سکته کرد و جان باخت یادش همواره گرامی باد)  دو ماه و نیم بعد از دستگیری ام برای رفتن به اطاق  شکنجه و بازجویی و دستشویی به صورت نشسته روی کف زمین با دست و پاشنه پا خودم را روی زمین میکشیدم و میرفتم . تا دو ماه و نیم چون در اثر شکنجه زخمی و در چرک و خون بودم نمیتوانستند من را  به حمام که هفته ای یکبار و چند دقیقه ای بود ، ببرند، در آن شرایط در سلول ها روابط صمیمانه ای با هم داشتیم .از بودن باهم ومقاومتی که در مقابل ساواک میکردیم  لذت میبردیم ، صفا میکردیم و میخندیدیم و شب ها شعر میخواندیم و داستان تعریف میکردیم.  علیرغم  زندان و شکنجه  این  زندگی  بود که د رغالب جدیدی ادامه داشت و به ما نیرو میداد. در طی شبانه روز  برای رفتن به دستشویی ۳ بار درب سلول را باز میکردند . این را باردیگر باید یاداور شوم که در  باره شکنجه های زندانیان سیاسی دوران شاه اشاره‌ای میکنم  تا آنان که جنایات در زندان های سیاسی حکومت ستمشاهی را ندیده و نشنیده  و تجربه نکرده اند ، بدانند که رژیم اسلامی و شکنجه گاهها و زندانها واعدامهایش، ادامه  ساواک و رژیم  ستمشاهی است.   رژیم شاه دقیقا همه ی کسانی را کشت که از کودتای رضا خانی  تا کودتای محمد رضا شاهی  و تا سرنگونی رژیم پهلوی در لیست سیاه مرگ قرار داشتند. فرخی یزدیها، عشقی ها ، روزبه ها ، گلسرخی ها ، دانشیان ها ، رضایی ها،  کریمی ها ،  کتیرایی ها ، سلاحی ها ، حمید اشرف ها ،  و ….

من پس از ماهها شکنجه بالاخره در دادگاهی نمایشی ونظامی ، به ۱۵ سال زندان محکوم شدم . جرم من عضویت در چریک های فدایی و داشتن مرام کمونیستی  بود. خانواده ام با پرداخت پول و استفاده از امکاناتی مانع از محکومیت سنگین تری برای من شدند. در انقلاب ۵۷، در اواخر دیماه آن سال از زندان آزاد شدم و به جنبش  بزرگ مردم برای رهایی و آزادی و برابری پیوستم. متاسفانه آن انقلاب بزرگ توسط روحانیت بلعیده شد و دهها هزار انسان ترقیخواه وچپ سربدار شدند وبسیارانی که در زندانهای شاه شکنجه وزندانی شده بودند در این پیکار جان باختند.  اما پیکار و مبارزه برای آزادی و برابری  وسوسیالیسم همچنان ادامه یافت . گرچه با سرکوب وحشیانه چهار دهه خونین و هزاران هزار قربانی و جانباخته ،  و سیل عظیمی از فراریان  وتبعیدیان  همراه شد اما باز جنبشهای بزرگ اعتراض و مقاومت در اشکال تازه متولد شده ومیشوند و بما یادآور میکنند که مبارزه همچنان ادامه دارد و باید کار را با سماجت و وفاداری و  همبستگی و آگاهی وباز اگاهی و در عین حال نهاد سازی وتشکل ادامه داد.

ممکن است شما دوست داشته باشید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Translate »