سایت فدائی، ارگان رسمی سازمان اتحاد فدائیان کمونیست
همه با هم جدا از هم! نئولیبرالیسم و تبعید سوژه به تنهایی ابدی

ما کی از ما جدا شدیم؟
نئولیبرالیسم صرفاً یک ایدئولوژی اقتصادی نیست. آنگونه که از نامش برمیآید، ادامهی لیبرالیسم کلاسیک نیز نیست؛ بلکه بازتولید و بازآرایی رادیکال آن در دوران بحران سرمایهداری است. نئولیبرالیسم را باید پروژهای تمامعیار دانست برای مهندسی جامعه، بازآفرینی ساختارهای ذهنی، بازتعریف نهادهای اجتماعی، و بازتولید رابطهی انسان با خود، با دیگران، و با ساختار قدرت. پروژهای که از دههی ۱۹۷۰ میلادی آغاز شد، با ریگان و تاچر نهادینه شد، با صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی گسترش یافت، و با رسانهها و تکنولوژیهای پلتفرمی درون انسانها نفوذ کرد.
در قلب نئولیبرالیسم، نه بازار، بلکه یک «فرد خاص» قرار دارد؛ فردی که سوژهی مطلوب این نظم است. او کسی است که باید خود را همچون یک بنگاه اقتصادی مدیریت کند: ریسکپذیر باشد، بر خویشتن سرمایهگذاری کند، مسئول تمام ناکامیها و موفقیتهایش باشد، و از هرگونه وابستگی به جمع، دولت، یا نهادهای همبستگی بپرهیزد. این فرد، همزمان کارگر و کارفرما، مصرفکننده و تولیدکننده، مشتری و برند است. او باید دائم خود را ارتقا دهد، رقابت کند، مقایسه شود و خود را بفروشد.
از دل این پروژه، سوژهای بیرون میآید که گاه پرانرژی و خلاق مینماید، اما در واقع بیقرار، مضطرب، تنها و مسئولیتگریز است. سوژهای که همهچیز را به انتخاب فردی تقلیل میدهد و بهتدریج پیوندهایش را با امر جمعی، با تاریخ مشترک، با منافع طبقاتی و با امکان تغییر جهان از دست میدهد. در این میان، سیاست هم از معنا تهی میشود و به رفتار مصرفی، لایککردن، هشتگزدن و ژستگیری اخلاقی فردی تقلیل مییابد.
اما این فقط یک بُعد ماجراست. در بُعد اجتماعیتر، نئولیبرالیسم فرآیندی است که در آن امر جمعی، یعنی آنچه میان فرد و دولت ایستاده: اتحادیهها، شوراها، انجمنها، جنبشها، و حافظهی جمعی مبارزات، یا به کلی از بین میرود یا دچار تغییر کارکرد میشود. نهادهای مدنی به شرکتهای مشاورهای تبدیل میشوند، احزاب به ماشینهای رأیسازی، روزنامهنگاران به برندهای شخصی، و روشنفکران به اینفلوئنسرهای محتوا.
جامعهای که در آن هیچ حس تعلقی به جمع باقی نمانده، تنها میماند با فردهایی که هر یک در پی بقای خویشاند، در رقابتی بیپایان، بیهدف، و بینتیجه. نتیجهی این وضعیت، فروپاشی بنیانهای اعتماد اجتماعی، اخلاق مسئولیتپذیری، مشارکت سیاسی و همبستگی انسانی است. این دقیقاً همان فرآیندی است که بسیاری از جامعهشناسان معاصر از آن با عنوان «فروپاشی امر جمعی» یاد کردهاند؛ فرآیندی که دیگر فقط مسألهای نظری نیست، بلکه تجربهی زیستهی هرروزهی میلیونها انسان در جهان امروز است.
اما واقعا، نئولیبرالیسم چگونه از درون، فرد را به سوژهای مسئولیتگریز، برندمحور، رقابتی و فاقد تعلق اجتماعی بدل میکند؟ و چگونه همزمان، ساختارهای جمعی مقاومت و همبستگی را از درون میفرساید یا به حاشیه میبرد؟ پاسخ به این پرسشها، تنها برای شناخت یک ایدئولوژی نیست، بلکه برای بازسازی امکان سیاستورزی رهاییبخش، کنش جمعی و تخیل اجتماعی ضروری است.
نئولیبرالیسم بهمثابه نظم فرهنگیـسیاسی
مارکس در ایدئولوژی آلمانی تأکید میکند که در هر دوران، عقاید طبقهی حاکم، بهعنوان عقاید حاکم شناخته میشوند؛ به بیان دیگر، طبقهای که در سطح مادی بر جامعه سلطه دارد، در حوزهی اندیشه و فرهنگ نیز موقعیت فرمانروا را اشغال میکند. این تز ساده اما ریشهای، نشان میدهد که سلطه تنها از طریق سیاست و اقتصاد اعمال نمیشود، بلکه از راه جهتدهی به افکار، ارزشها، سبک زندگی، و حتی تصور ما از “عادی” بودن، بازتولید میگردد.
با در نظر گرفتن این چارچوب، فهم نئولیبرالیسم صرفاً بهعنوان مجموعهای از سیاستهای اقتصادی، تصویری ناکامل و سطحی ارائه میدهد. اگر در ابتدا نئولیبرالیسم تنها بهعنوان یک نسخهی اقتصادی معرفی میشد ( برنامهای برای آزادسازی بازار، کاهش مداخلهی دولت، خصوصیسازی خدمات عمومی و تقلیل دولت به حافظ نظم بازار ) خیلی زود روشن شد که این تنها یک طرف سکه است.
در عمل، نئولیبرالیسم پروژهای است بسیار فراتر از سیاستگذاری اقتصادی. این نظم، تلاشی تمامعیار برای بازسازی اجتماعی، فرهنگی و ذهنی جامعه است؛ نظمی که در آن منطق بازار نهفقط در اقتصاد، بلکه در آموزش، سلامت، هنر، روابط انسانی، هویت فردی و سیاست جاری میشود. بازار نه بهعنوان یک حوزهی مشخص، بلکه بهعنوان مدل مسلط عقلانیت بر همهچیز حکم میراند. این نظم بهگونهای عمل میکند که هر اندیشهی بدیل، هر تخیل جمعی، و هر فراخوانی به همبستگی، یا به حاشیه رانده شود، یا به شکلی بیخطر جذب گردد.
بنابراین، شناخت نئولیبرالیسم صرفاً با ارجاع به سیاستهای اقتصادی ممکن نیست؛ باید آن را بهمثابه نظم فرهنگیـسیاسیِ طبقهی حاکم جهانی امروز درک کرد: نظمی که نهفقط ساختار تولید و توزیع، بلکه شیوهی زیست و معنابخشی به زندگی را نیز شکل میدهد.
در این الگوی جدید، هر چیز، از مدرسه تا بیمارستان، از روابط خانوادگی تا فعالیت سیاسی، از بدن تا روان، باید با منطق رقابت، بهرهوری، بازدهی و کالاییسازی اداره شود. آنچه فوکو از آن با عنوان «دولتمندی نئولیبرال» یاد میکند، دقیقاً به این معناست: شیوهای از حکمرانی که افراد را به “کارآفرینان” زندگی خود بدل میکند و به جای اعمال قدرت از بالا، آن را درونی و روانی میسازد.
نئولیبرالیسم نه با اجبار عریان، بلکه با دعوت به انتخاب، رقابت، رشد فردی و موفقیت شخصی عمل میکند. اما این «انتخاب» در عمل، فقط انتخاب بین گزینههایی است که منطق بازار و ساختارهای قدرت از پیش تعیین کردهاند. در این میان، دولت عقب نمینشیند، بلکه نقش خود را تغییر میدهد: از تنظیمگر اجتماعی به پشتیبان رقابت و حافظ نظم بازار. در سطح فرهنگی، نئولیبرالیسم بهطرز مؤثری توانسته است اخلاق جدیدی خلق کند: اخلاق مسئولیت فردی.
در این اخلاق، فقر، بیکاری، فرسودگی، شکست، بیماری روانی یا حتی تنهایی، نه محصول ساختارهای نابرابر اقتصادیـاجتماعی، بلکه نتیجهی ضعف فرد در مدیریت خود تلقی میشود. فرد باید «روی خودش کار کند»، انگیزهاش را تقویت کند، مهارت بیاموزد، خودش را بفروشد، و شکستهایش را شخصاً بپذیرد.
اینجا دقیقاً جاییست که نئولیبرالیسم، تبدیل به نظم فرهنگیـسیاسی میشود: نظمی که نه فقط سیاستهای عمومی، که تخیل سیاسی و روابط اجتماعی را نیز شکل میدهد. دیگر کمتر کسی از عدالت اجتماعی، مسئولیت مشترک، سازمانیابی طبقاتی، یا دگرگونی ساختارها سخن میگوید. در عوض، همهچیز به «خودت باش»، «برندسازی شخصی»، «توانمندسازی فردی» و «موفقیت در رقابت» تقلیل یافته است.
نئولیبرالیسم در این معنا، مثل یک برنامهی فراگیر روانـاجتماعی عمل میکند که خود را از طریق آموزش، رسانهها، سرگرمی، ادبیات توسعه فردی، اپلیکیشنهای دیجیتال و حتی رواندرمانی گسترش داده است.
این نظم، نهتنها عرصهی سیاست را به یک «میدان انتخاب فردی» بدل کرده، بلکه بنیادهای سیاست بهمعنای کلاسیک آن ــ یعنی کشمکش بر سر منافع، امر عمومی، و مشارکت جمعی ــ را از درون تهی کرده است. ما دیگر با مردمانی مواجه نیستیم که خود را بخشی از یک «طبقه»، «جنبش»، یا «تاریخ مشترک مبارزه» ببینند؛ بلکه با انبوهی از افراد جدا افتاده، رقیب و ناپایدار مواجهایم که هر یک در پی کسب موفقیت در مسابقهایست که هیچکس قواعدش را ننوشته است، اما همه را محکوم به دویدن در آن کرده است.
سوژهی نئولیبرال؛ از خودبسندگی تا انزوا
در قلب پروژهی نئولیبرالی، مفهومی از «سوژه» نهفته است که در ظاهر آزاد، خودمختار و خودبسنده است، اما در واقع، بهشدت کنترلشده، مدیریتپذیر و درونیشده است. این سوژه نه با اجبار فیزیکی یا سرکوب مستقیم، بلکه از طریق خودنظارتی، رقابت درونی، و «اخلاق خودتحمیلی» اداره میشود. او باید بر خود نظارت کند، خودش را بازاریابی کند، شکستهایش را شخصیسازی کند و همزمان، هیچکس جز خودش را مسئول نداند.
سوژهی نئولیبرال، برخلاف سوژهی انقلابی و اجتماعی، دیگر خود را بخشی از یک طبقه یا تاریخ مبارزه نمیبیند. او در جهانی زندگی میکند که در آن «دگرگونی» جای خود را به «پیشرفت فردی»، «موفقیت شخصی» و «انعطافپذیری» داده است. خلاقیت و ابتکار، نه در جهت حل مشکلات جمعی، بلکه در رقابت با دیگران برای بقا و برتری مطرح میشوند. در این مسیر، هر رابطهی انسانی نیز به یک معاملهی بالقوه یا ابزار رشد فردی تبدیل میشود: دوستی، شبکهسازی است؛ عشق، سرمایهی عاطفی؛ کنش سیاسی، برندسازی فردی.
در چنین جهانی، «آزادی» نیز دچار فروکاست میشود. آزادی دیگر نه توان همپیوندی برای دگرگونی ساختارهای سلطه، بلکه «امکان انتخاب در بازار» است. شما آزادید انتخاب کنید: مدرسه، اپلیکیشن، سبک زندگی، نوع مصرف و کالای فرهنگی، اما ! اجازه ندارید که قواعد بازی را زیر سؤال ببرید.
از نظر روانی، این سوژه در معرض بحران دائمی است: او مسئول هر چیز است، ولی کنترل واقعی هیچچیز را ندارد. این وضعیت، منجر به گسترش افسردگی، اضطراب، احساس ناکافیبودن دائمی و پدیدهی «فرسودگی» میشود. فردی که همیشه باید بهتر باشد، همیشه در حال خودمقایسه است، و همیشه با خود جنگ دارد. نئولیبرالیسم، برخلاف تصور رایج، بهجای خلق انسانهایی موفق، انسانهایی افسرده، خسته و خشمگین تولید میکند . اما خشمشان را به جای ساختار، متوجه خود یا رقبایشان میکنند.
بهطور خاص در کشورهای پیرامونی مانند ایران، این سوژهی نئولیبرال با شرایطی حتی پیچیدهتر مواجه است. از یک سو، روایت رسمی دولت و حاکمیت همچنان بر طبل ایدئولوژیهای اسلامی یا اخلاقگرایی سنتی میکوبد، اما در عرصهی واقعی زندگی، نئولیبرالیسم فرهنگی و اقتصادی عملاً ساری و جاری است: در خصوصیسازی آموزش و سلامت، در کالاییسازی فرهنگ، در تبلیغ موفقیت فردی، و در فرسایش تدریجی هرگونه حس همبستگی اجتماعی. نتیجه آن است که فرد ایرانی امروز، همزمان با فشاری از بالا برای تبعیت و فشاری از درون برای رقابت مواجه است؛ بدون پشتوانهای جمعی، بدون چشماندازی برای تغییر، و بدون احساس امنیت اجتماعی.
این سوژهی متناقض و شکننده، هرچه بیشتر از جمع و سیاست دور میشود، بهظاهر «مستقل»تر و «آزادتر» بهنظر میرسد، اما در واقع، بیش از پیش در بند رقابتیست که در آن شکست، شرم فردی و موفقیت، امتیاز طبقاتی به حساب میآید. اینجاست که «استقلال» فردی به انزوا، و «انتخاب» به اجبار روانی بدل میشود.

فروپاشی امر جمعی؛ انحلال تشکلها، تضعیف مشارکت
نئولیبرالیسم نهفقط سوژه را درونیسازی میکند، بلکه ساختارهای بیرونیِ همبستگی و مقاومت را نیز بهطور سیستماتیک تحلیل میبرد.
این پروژه، در کنار اشکال کلاسیک اقتدار که با سرکوب مستقیم و ممنوعیت فعالیت جمعی عمل میکردند، بهشیوهای نرمتر و عمیقتر نیز عمل میکند: با تضعیف بنیانهای روانی، اجتماعی و نهادی امر جمعی. در اینجا با یک نوع غیرفعالسازی ساختاری مقاومت مواجهیم؛ فرآیندی که در آن، افراد نه بهخاطر ترس، بلکه بهواسطهی احساس بیفایدگی، بیتفاوتی، و بیاعتمادی از فعالیت جمعی دوری میکنند.
در این نظام، تشکلها، چه کارگری، چه دانشجویی، چه صنفی، یا بهکلی حذف میشوند، یا به سازوکارهایی بیخطر و کنترلپذیر فروکاسته میشوند. اتحادیهها از ابزار مبارزه به کانالهای چانهزنی تقلیل مییابند. شوراها به نهادهایی بیاختیار بدل میشوند. احزاب به ماشینهای انتخاباتی خالی از مضمون سیاسی، و سازمانهای مردمنهاد (NGOها) به شرکتهایی خدماتی و پروژهمحور با زبان خنثی، غیرسیاسی و کاملاً هماهنگ با نهادهای جهانی.
در فضای نئولیبرال، نه فقط فعالیت جمعی دشوار میشود، بلکه منطق امر جمعی نیز بیاعتبار میگردد. در ذهن سوژه نئولیبرال، مشارکت دیگر نه مسئولیتی سیاسی، بلکه نوعی «کار داوطلبانه» برای تزئین رزومه یا ابراز هویت فردی است. سیاست به جای آنکه محل تقابل منافع طبقاتی باشد، به صحنهای برای نمایش موضعگیریهای اخلاقی، هویتی یا زیباییشناختی تبدیل میشود.
در چنین جهانی، فرد تنها میماند با ابزارهای دیجیتال، شبکههای اجتماعی، محتوای انگیزشی و گفتمان خودتقصیرپندار. در نتیجه، ناکامیهای جمعی، به شکستهای فردی تفسیر میشوند و ناکامی در تغییر ساختار، به تن دادن به وضعیت موجود. این همان چیزیست که مارک فیشر آن را «رئالیسم سرمایهدارانه» مینامد: این حس مسموم و فراگیر که «هیچ بدیلی وجود ندارد» و هر کوششی برای ساخت بدیل، از پیش شکستخورده است.
در کشورهایی مانند ایران، این فروپاشی امر جمعی، با سرکوب ساختاری و اقتدار سیاسی ترکیب شده است. در چنین شرایطی، هرگونه کوشش برای سازمانیابی مستقل، هم با سرکوب سخت مواجه است و هم با فقدان افق امید. تشکلهای مستقل کارگری، شوراهای دانشجویی، مجامع صنفی و نهادهای همبستگی، یا غیرقانونی اعلام میشوند، یا از درون تضعیف و بیاعتماد میگردند. سیاست رسمی، همزمان با تحمیل الگوی فردگرایی مصرفی در سطح جامعه، هرگونه کنشگری جمعی را به «اغتشاش»، «نفوذ» یا «توطئه» تقلیل میدهد.
این وضعیت، نوعی انزوای دوگانه ایجاد میکند: فرد نهفقط از ساختارهای قدرت جداست، بلکه از دیگران نیز بریده شده است. او دیگر نه به همطبقهایهای خود اعتماد دارد، نه به رسانهها، نه به سازمانها، و نه حتی به امکان ساخت جمعی حقیقت. امر جمعی، اگر هم احضار شود، اغلب در قالبی نازل، زودگذر، یا نمایشی برمیگردد: از فستیوالهای مجازی تا کنشهای نمادین بیاثر.
از این رو، فهم نئولیبرالیسم بدون تحلیل مکانیزمهای فروپاشی امر جمعی ناقص است. زیرا نئولیبرالیسم، بیش از آنکه دشمن ایدئولوژیک عدالت یا برابری باشد، دشمن عمل مشترک، خاطرهی مبارزه و امکان همپیوندی است. اینجاست که نقد نئولیبرالیسم، نمیتواند فقط اقتصادی یا روانشناختی باشد؛ بلکه باید سیاسیـاجتماعی، تاریخی و سازمانی نیز باشد.
احیای امر جمعی، بازسازی همبستگی
اگر نئولیبرالیسم پروژهای است برای اتمیزهکردن جامعه، برای شکستن پیوندها، تضعیف اعتماد، و فردیسازی شکستها، پس مقاومت در برابر آن نمیتواند فردی، پراکنده یا فقط انتزاعی باشد. مقاومت در برابر نئولیبرالیسم، در بنیاد خود، تلاشی است برای احیای امر جمعی؛ برای بازسازی همبستگیهای فراموششده یا سرکوبشده؛ برای بازگرداندن «ما» در برابر طنین سنگین و بیرحمِ «منِ رقابتجو».
اما چگونه میتوان این مقاومت را سامان داد؟ در جهانی که سوژهی نئولیبرال، مدام به عقبنشینی از میدان عمل سیاسی، به تقلیل سیاست به اخلاق فردی، و به فاصلهگرفتن از جمع و سازمان دعوت میشود، نخستین گام مقاومت، احیای معنای سیاستورزی بهمثابه عمل جمعی آگاهانه و مسئولانه است. سیاست، در این معنا، نه لایککردن است، نه توییتزدن، نه برندسازی فردی. سیاست یعنی درگیر شدن، سازمانیابی، مشارکت، خطا کردن، بازسازی و ساختن قدرتی در برابر سلطه.
در دههی گذشته، علیرغم سلطهی گفتمان نئولیبرال، نمونههایی از مقاومتهای جمعی سر برآوردهاند که نشانههایی امیدبخش از احیای امر جمعی را به نمایش گذاشتهاند:
۱. جنبشهای ضد نئولیبرالی در سطح جهانی
از جنبش «اشغال والاستریت» در آمریکا، تا «ایندیگنادوس» در اسپانیا، اعتراضات ضد ریاضتی در یونان، جنبش جلیقهزردها در فرانسه، و اعتصابات سراسری معلمان و کارگران در بسیاری از کشورها از جمله ایران و کشورهای آمریکای لاتین ــ همگی نمونههایی هستند از تلاشهای گسترده برای بازگرداندن سیاست به خیابان، به میدان عمل، به زندگی واقعی.
این جنبشها اغلب از دل خشم عمومی نسبت به نابرابری، کالاییسازی خدمات عمومی و فقر ساختاری سربرآوردهاند.
۲. بازآفرینی تشکلهای کارگری، دانشجویی، صنفی و محلی
در بسیاری از نقاط جهان، و از جمله ایران، ما شاهد احیای شکلهای نوین از تشکلیابی هستیم؛ از شوراهای مستقل کارگری در میان معلمان، بازنشستگان و کارگران پروژهای، تا انجمنهای دانشجویی و کمپینهای صنفی که بدون وابستگی به نهادهای رسمی، تلاش میکنند امر جمعی را بازسازی کنند. این نهادها، هرچند با سرکوب و محدودیت مواجهاند، اما تجربهی زندهی عمل جمعی، افقسازی سیاسی، و آموزش مشارکتی را در دل جامعه زنده نگاه میدارند.
۳. بازتعریف همبستگی؛ از خیرخواهی به مشارکت طبقاتی
یکی از مهمترین لحظات مقاومتی در برابر نئولیبرالیسم، بازتعریف مفهوم همبستگی است. در برابر نسخهی نئولیبرالی از «خیریهگرایی»، مقاومت رادیکال بر آن است که همبستگی نه از سر دلسوزی، بلکه بر پایهی آگاهی طبقاتی و سرنوشت مشترک شکل میگیرد. در این چارچوب، همبستگی نه «کمک» که «مشارکت در مبارزه» است؛ نه فقط «حمایت» که «همسنگری».
۴. رسانههای جمعی بدیل و بازسازی حافظهی جمعی
در برابر سلطهی رسانههای جریان اصلی که امر جمعی را یا سانسور یا بیمعنا میکنند، مجموعهای از رسانههای مستقل، مترقی و بدیل شکل گرفتهاند که میکوشند از فراموشی تاریخی، سازمانیافته و نئولیبرالشده جلوگیری کنند. این رسانهها چه در قالب مجلات انتقادی، پادکستهای چپ و مترقی، شبکههای همبستگی آنلاین یا کانالهای مردمی، نقش مهمی در احیای گفتمان عدالت، مقاومت و مشارکت جمعی ایفا میکنند.
۵. سیاست یادگیری و یادآوری: از خودسازی تا خودآگاهی جمعی
در جهان نئولیبرال، گفتمان «توسعهی فردی» و «کار روی خود» به یکی از ابزارهای فرهنگی سلطه بدل شده است. اما در برابر آن، شکلهایی از یادگیری انتقادی در حال احیا هستند که هدف آن نه تنها خودآگاهی فردی، بلکه بازآفرینی آگاهی جمعی و حافظهی تاریخی مبارزات است. آموزش رهاییبخش، حلقههای مطالعاتی، کارگاههای سیاسی، و مدرسههای خودگردان، نمونههایی از این مقاومت آموزشیاند.
چالشهای احیای امر جمعی
البته این مسیر ساده نیست. بازسازی امر جمعی در جهانی نئولیبرالی، با موانع بزرگی مواجه است:
• شکستهای تاریخی چپ و بحران اعتماد
• قدرت پرجاذبهی فردگرایی نمایشی و اقتصاد توجه
• و سرکوب ساختاری از سوی دولتهای مستقر
• ترس از کنترل و بازتولید سلسلهمراتب؛
اما با همهی این موانع، تجربهی جهان نشان داده که مقاومت، ممکن است. اگر که بر بنیان بازسازی رابطه، مشارکت آگاهانه، یادگیری جمعی، و تخیل سیاسی بنا شود.
نتیجهگیری: بازاندیشی امر جمعی در زمانهی نئولیبرالی
نئولیبرالیسم، بیش از آنکه صرفاً یک پروژهی اقتصادی باشد، نظمیست فرهنگی و سیاسی که الگوهای اندیشیدن، احساسکردن، و عملکردن را بازآفرینی کرده است. نظمی که سوژهها را از خلال فردگراییِ نهادمند و مسئولیتگریزی نهادینهشده، به انزوا کشانده و کنش جمعی را بیمعنا، پرهزینه، و ناکارآمد جلوه داده است. در این فضا، هم سیاست تضعیف شده، هم امید به دگرگونی، و هم توان شکلدهی به امر جمعی.
اما واقعیت آن است که در دل همین انزوا و بحران، مقاومتهایی پراکنده، اما معنادار در حال شکلگیریاند؛ مقاومتهایی که بهجای تکرار نسخههای فرسودهی گذشته، در پی بازاندیشی نسبت ما با دیگری، نسبت ما با ساختار، و نسبت ما با امکان کنش سیاسیاند. بازسازی امر جمعی امروز نه به معنای بازگشت به مدلهای تشکیلاتی کلاسیک، بلکه به معنای احیای ظرفیتهای مشارکت، همبستگی، و عمل سازمانیافته در جهانی اتمیزه است.
مقالهی حاضر نشان داد که نئولیبرالیسم چگونه از سطح سیاستگذاری اقتصادی فراتر رفته و در تار و پود زندگی روزمره، روابط انسانی، و روان اجتماعی نفوذ کرده است. سوژهای که در این فضا شکل میگیرد، هرچند خود را «آزاد» میبیند، اما از درون تهی از حس تعلق، پیوند و مسئولیت اجتماعی است. چنین سوژهای، گرچه هنوز توان اعتراض دارد، اما فاقد بنیانی جمعی برای استمرار مقاومت است.
از اینرو، بازاندیشی و بازسازی امر جمعی، ضرورتیست سیاسی و اخلاقی. امری که نه با نوستالژی ممکن میشود، نه با فردیتگرایی تزئینی. بلکه مستلزم تمرین اعتماد، گفتوگو، پذیرش اختلاف، و سازمانیافتن حول مسائلیست که زندگی روزمرهی ما را شکل میدهند. تشکلهای مستقل، کنشهای همبسته، و بازآفرینی زبان سیاسی رهاییبخش، اجزای حیاتی این بازسازیاند.
آرش حسام
- تصاویر از شبکه های اجتماعی