“قطب نمایی که چپ را نشان میدهد”

“ستاره سرخ”

چه میشود که یک جوان ؛ عدالت ، برابری ، آزادی ، ظلم ستیزی ، رفاه همگانی ، جامعه ی مترقی و در یک کلام دفاع از حقوق خلق را بر خواسته های خویش ترجیح میدهد؟چه میشود که ارنستو چگوارا حرفه ی پزشکی ، خانواده ، سرزمین ، دوستان و تمام هستی اش را ترک میکند و شانس یک زندگی ایده آل را عامدانه از دست میدهد؟ چه میشود که کارل مارکس فرزند وکیلی نسبتا ثروتمند تصمیم میگیرد از حقوق قشر ستمدیده و توده ی زحمتکش دفاع کند و سلب تابعیت ، تعقیب و ترک وطن را برای خویش برگزیند؟ چه میشود که فردریش انگلس با آنکه پدرش سرمایه داری بزرگ است ضد سرمایه داری مینویسد؟ چه میشود که حمید اشرف با بالاترین سطح استعداد در تحصیل و آینده ی شغلی تضمین شده  عطای مدرک دانشگاهی را به لقایش میبخشد و دانشگاه را مکانی برای مبارزه میداند؟ چه میشود که پابلو پیکاسو در اوج شهرت و در جامعه ی هنری که در قُرُقِ سرمایه داران است شجاعانه در مصاحبه ای میگوید هنر وسیله ای برای تزئین خانه ی سرمایه دار نیست ، بلکه سلاحی است برای نبرد…
چه میشود که احمد کایا هنرمند موفق تُرک ، هنگام دریافت جایزه ی بهترین خواننده ی سال ترکیه سخنانی را در دفاع از اقلیتهای ترکیه و در انتقاد به عملکرد نژادپرستانه ی مسئولین به زبان میاورَد که باعث زیر و رو شدن زندگیش میشود؟ چه میشود که صمد بهرنگی ، آگاه کردن دانش آموزانِ محروم از حقایق زندگی و درس زندگی دادن به آنها را به یک زندگی معمولی و بی دردسر ترجیح میدهد؟ چه میشود که مرضیه احمدی اسکویی برخلاف بسیاری دیگر از دختران جامعه که نهایت دغدغه ی فکریشان این بود امروز لاک قرمز بزنند یا صورتی ؛ اسلحه بدست میگیرد و شجاعانه با دیکتاتور میجنگد؟ چه هدفی میتواند انسان را آنقدر دلیر سازد که با آغوش باز مرگ را پذیرا باشد؟کدام انگیزه است که میتواند از یک جوان ، قهرمانی بسازد که تاریخ غرور آمیز از او یاد کند؟ میتوان نامِ این نمونه های قهرمان و سوال از چراییِ رفتارشان ، کردارشان و سیرتشان را تا هزاران صفحه ادامه داد اما پاسخ صریح است ، روشن و واضح
:
قهرمان نمیتواند خودش را به خواب بزند ، قهرمان نمیتواند دردِ دیگری را فقط دردِ “او” بداند ،  برای تنها لذت بردن نیامده ، ساخت بهشت برای خودش و جهنم برای دیگری هدف او نیست ،  برای دست روی دست گذاشتن هم نیامده ، برای تماشا کردن و افسوس خوردن نیامده ؛  قهرمان خودش را مدیونِ خلق میداند خودش را مُهره ای تعیین کننده میداند نه نظاره گری ساکن قهرمان چه اشراف زاده باشد که چه برده زاده ، چه بورژوا باشد چه پرولتار ، وقتی با نگرشِ انسانی ، با دیدِ عدالت محور و در یک کلام با ایدئولوژی “چپ” آشنا میشود زندگیش به دو بخش تقسیم میشود : قبل و بعد ؛ پس از این دیگر نمیتوان او را فرد سابق دانست ، پس از این قهرمان متولد شده است و تاریخ تولد شناسنامه اش در برابر تاریخِ تولد دوباره اش ارزش چندانی ندارد…
قهرمان از دلِ ما بر میخیزد تا استبداد را درهم شکند ، تا ظلم را نابود سازد ، تا عدالت را برای همه به ارمغان بیاورد ، تا امیدِ ناامیدانی باشد که دیگر زندگی رنگی برایشان ندارد ، تا سلاحِ مردمی باشد که زندگی آنها را خلع سلاح کرده ، تا صدای خلقی باشد که خفقان آنها را به سکوت واداشته ، تا دستانِ پرتوانی باشد برای دفاع از کارگری که دیگر توانی در بازوهایش نمانده ، تا هنرش ، نوشته اش ، تفکرش ،عملش و اساسا زندگیش ، اثری شود ماندگار و پرشور در دل تاریخ…
 
قطعا اولین و شاخص ترین وسیله ای که ما را به نگرشِ “چپ” هدایت میکند عقل است چرا که ایدئولوژی و اصولا فلسفه ی وجودی چنین جریانی پیش نیاز و لازمه ی پیوستن به این قهرمانان است ؛ اما ، معتقدم : بی جهت نیست که قلب در سمت چپِ انسان قرار دارد شاید قطب نمایی است تا مسیر را نشان دهد…
وقتی توأمان با مغر و قلبت فکر کنی ، با اندیشه ای آزاد با قلبی عاشق قطعا راه رفقایِ قهرمان ما را پیش خواهی گرفت…
 
“ستاره سرخ”
 
 
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Translate »