شبی بود برای خودش!

شیرین – منتشر شده در نشریه راه سرخ

سردم است ، از سرما گریه ام می گیرد، مادرم دیگر حوصله ندارد با من بازی کند، دستهایم می سوزد، حتی وقتی مادر هااا می کند تا گرم شود، آب بینی ام پشت لبم را زخم کرده، اصلا اینجا را دوست ندارم، مادرمی گوید می رویم خانه خیلی زود و می توانیم باز هم کنار بخاری در لحاف گرم بخوابیم، پدر تازگی ها سر کار نمی رود از چادر می رود بیرون و زود می آید، همش اخم می کند و حرف نمی زند، مادربزرگ گم شده است و سلمان پسر عمه حوری هم گم شده است، یک شب وقتی خوابیدم خوابهای بد دیدم، کوهها ریختند روی سرمان، دریاهها همه طوفان شد و در خواب نفسم تنگ شد انگار خفه می شدم و وقتی بیدار شدم دیگر خانه مان نبود، حالا مثل پارسال برف را دوست ندارم برف بازی را هم دوست ندارم، چون خانه مان گم شده است و دیگر نمیتوانم دستهایم را که یخ می کند روی بخاری گرم کنم، آنوقت ها مادر که با آن چادر گل گلی از خانه بیرون می رفت و برمی گشت برایم خوراکی های خوشمزه می خرید.، اما حالا مغازه های شهر هم گم شده است.

زینب می گوید اینجا زلزله آمده است، از مادر که پرسیدم گفت: بلای آسمانی است.

 من یادم می آید که آسمان قشنگ بود و همیشه ماه و ستاره های براق داشت، خورشید و ابر و گاهی رنگین کمان قشنگ، چرا هیچ وقت بلا را در آسمان ندیده بودم!؟؟؟؟

از مادر می پرسم:چرا دیگر هیچ کس خانه ندارد؟

می گوید: نمی دانم چه گناهی کردیم که بی خانمان شدیم.

گناه یعنی چه؟

و نمی گوید.

زینب گاهی عصرها می آید پیش من، با آن کت مردانه که تا زانویش می آید و آنقدر بزرگ است که نمی تواند خوب راه برود اما باز هم میلرزد، ولی او هم خیلی حوصله من را ندارد، زود خسته می شود، با هم که تنها می شویم گریه می کند، می گوید خواهر و برادرش زیر خاک سردشان می شود، می گوید که لقمه هایی را که مادرش به او می دهد را می برد و برای آنها زیر خاک می گذارد تا بردارند، گفته به مادرش نگویم که غذاهایش را نمی خورد و به آنها می دهد، او می گوید که پدر و مادرش آنها را فراموش کرده اند و او باید مراقب آنها باشد.

مادر گفت مادر بزرگ و پدر بزرگ رفته اند پیش خدا، حتی خاله و دایی رحمان، گریه ام می گیرد، چرا همه با هم رفته اند و خانه مان هم رفته است و ما اینجا مانده ایم . سردم که می شود گریه ام می گیرد .

دیروز صبح مادر زینب فریاد میزد و گریه میکرد، اول خیال کردم برای مادر بزرگ و پدر بزرگ و دایی و خاله اش گریه می کند، مثل مادر که روزهای اول هی گریه می کرد و خواستم بروم بیرون چادر که پدرم مرا بلند کرد و داخل گذاشت، مادر آمد مرا بغل کرد و گریه کرد.

 

روایت دو

وقتی که سوز سرما به ترک های صورت و دستش میخورد، گریه را شروع میکند، و من هیچ نمی توانم بکنم، دستهایش سیاه شده و پر از ترکهای دردناک، می سوزد، گاهی خون هم می آید، هااااااا می کنم دستهایش را تا گرم شود، باز هم گریه می کند ، فکر میکند گم شده ایم، گونه هایش هم ترکهای ریز دارد و می سوزد. شبها حتی آغوش من هم گرمش نمیکند، پیک نیک کوچک برای گرم کردن چادر کافی نیست، دو پتویی را که روزهای اول مردم آوردند یکی را زیر می اندازیم یکی را رو ، ولی همیشه یک جای تن من یا شوهرم بیرون می ماند. او را بین خودمان میگیریم اما باز هم سردش میشود و گریه میکند . دیگر برف را دوست ندارئ می گوید دستهایم را می سوزاند.

من و شوهرم میخواستیم یک بچه دیگر هم بیاوریم تا علی تنها نباشد و خواهر و برادری داشته باشد، اما بلای آسمانی که آمد و مرا از زیر آوار بیرون کشیدند، بچه ام هم در شکمم مرد. ۵ ماه گذشته هنوز هم به سختی راه می روم . دیگر آنقدر کم توان و فرتوتم که حوصله علی بیچاره را هم ندارم. شوهرم هم آرام و قرار ندارد همه اش سرگردان می چرخد، جایی نمی رود و دور خودش و دور چادر چرخ می زند، و باز می آید و ساعتها به یک جا خیره میشود. همه چیر در یک لحظه نیست شد، خانه، شهر ،پدر و مادر …. ما سه نفر مانده ایم، تنها آشنای ما همسایه خانه مادرم است، سکینه و شوهرش، آنها هم مثل ما تنهایند و از سه تا بچه شان فقط زینب دختر هشت ساله اش ماند، یک دختر و یک پسرشان را شوهرش صبح روز زلزله روی شانه هایش انداخت و داخل کانال بزرگی که کنده بودند با لباس خودشان دفن کرد، مثل آدم های سنگی بچه ها را آنجا گذاشت و آمد نشست گوشه چادر و دیگر کم دیده شد که از آن کنج بیرون بیایید، زینب اما هر روز می رود آنجای کانال می نشیند و با خواهر و برادرش حرف می زند، بیشتر وقتها آنجاست، گاهی هم با علی بازی می کند و حرف می زند، همیشه لبهایش ترک خورده و خون می آید، علی را برایم نگه م می دارد که بدوم و برم در صف طولانی پر کردن پیک نیک . بیچاره زینب بعد از آنروز رنگی به رخ ندارد هر شب از خواب می پرد و می رود دنبال خواهر و برادرش، سکینه می ترسد و شوهرش کنج چادر بی صدا گریه می کند خیلی لاغر است و انگار اصلا گرسنه نمی شود، راه که می رود آدم می ترسد بشکند، تنها که بماند گریه میکند، درست غذا نمی خورد و لقمه هایش را دوست دارد ببرد بیرون خانه و بخورد، سکینه دعا میخواد و فوت میکند به او و هی نذر می کند.

دیشب شبی بود برای خودش، صبح نمی شد لامصب، سرمایی بود! صبح نمی آمد که نمی آمد، مرگ هزار بار آمد و رفت تا سپیده زد. آفتاب که در آمد تازه چشمم گرم شده بود و خواب داشت سنگینم میکرد که فریاد زوزه مانندی بیدارم کرد. سکینه مویه می کرد و شوهرش مثل شیر زخمی عربده می کشید، یاد آن صبح دردناک استخوان هایم را لرزاند، اشک چطوری می آمد نمی دانستم اما چند ثانیه ای نگذشت که زیر گلویم و گره روسری ام خیس شد، دور چادر میگشتم و نمی دانستم کجا بروم، سکینه جیغ می زد و شوهرش عربده میکشید و من بی هدف می چرخیدم، از چادر که بیرون آمدم خشکم زد، با دو دست روی سرم کوبیدم و روی زانوهایم افتادم، سکینه زینب را در آغوش داشت و شوهرش مشت بر سر می کوبید و عربده می زد، زینب کبود بود، همه جایش کبود بود، چشمها و دهانش باز بود و انگار هیچ وقت زنده نبوده. علی داشت از چادر بیرون می آمد، شوهرم او را بلند کرد و برد داخل چادر، نگاه هراسانش را که دیدم به چادر دویدم و در آغوش گرفتمش، چه خوب که زنده است، مویه های سکینه را می شنوم، او را در آغوش می فشارم و رنج و درد سکینه بر سینه ام سنگینی می کند، نگاهم به نگاه معصومش گره میخورد ، هراسان می پرسد:

باز هم بلای آسمانی آمد؟؟َ

بغض خفه ام کرده، هیچ ندارم که بگویم.َ

 

ممکن است شما دوست داشته باشید
ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Translate »