فدائیان کمونیست
کار ، مسکن ، آزادی ، جمهوری فدراتیو شورائی!

این همه هیاهو، چرا؟

  این همه هیاهو، چرا؟

واقعیت این است که، چپ امروز، برخلاف کمونیستهای دوره بعد از سرکوبی کمون پاریس در سال ١٨۷١، علیرغم داشتن توان و تجربه کافی، آن لیاقـت، شهامت و شایستگی را در دفاع از واقعیات سوسیالیسم نشان نداد و در صدد دفع جعلیاتی که پیرامون آن ساخته شده بود، برنیامد. و دلیل عینی و علت اصلی آن، این است که، چپ در جـوّ تبلیغاتی ارتجاع و امپریالیسم، مسموم شد، مرعوب گردید و در کمال مسمومیت، توان دفاعی خود را، به درجه صفر تنزل داد.

ا. م. شیزلی
٢
۹ ⁄٣ ⁄ ١٣٨۶

اخیرا مقاله ای تحت عنوان « آقای چاوز!؛ ” جهانی دیگر”ممکن نیست »، بتاریخ ١٣ـ٣ـ١٣٨۶، به قلم آقای سهیل آصفی در برخی سایتهای اینترنتی منتشر گردید که، بسیار لایق دقـت و توجه است. قـبل از هر چیز، باید در مورد نویسنده این مقاله گفت که؛ وی، طبق شناختی که از خود می دهد، جوان است وبه تناسب سن وسال خویش، پر شور و پر انرژی، صاحب قلم و پر توان در تجزیه و تحلیل مسائل. وجود چنین جوانانی در شرایطی که بخش اعظم جوانان کشور و جهان، به عللل مختلف اجتماعی – اقتصادی وسیاسی حاکم ، به سوی اعتیاد، ولگردی، لاابالیگری و بی اعتنائی به سرنوشت خویش، همنوعان و وطن خود، روی آورده اند و یا بخش دیگری که بخصوص در ایران، با نتراشیدن موی صورت، به صرافت بین خدا و رژیم افتاده اند، مایه امیدواری است.

نباید از نظر دور داشت که، اکثریت قریب به اتفاق بشریت، بویژه، نسل جوانان امروزی، تحت تاثیر جو تبلیغاتی آلوده امپریالیسم و ارتجاع مسلط بر جهان، چنان گرفتار آمده اند که، توان تشخیص راست از دروغ، حق از ناحق، سره از ناسره را از دست داده اند ویا، به دیگر سخن، به گونه بسیار شدید چنان مسموم گردیده اند که تنها پاد زهری به غایت موثر، می تواند چاره مسمومیت آنها باشد و این پاد زهر، چیزی جز، توضیح و تشریح واقعیتها و حقایق با ارائه ارقام و آمار،اسناد و مدارک، دلیل و شواهد کافی به واسطه آگاهان سیاسی، اجتماعی و اقتصادی نیست.

البته، من با این نوشته، در فکر نقد مقاله آقای آصفی نیستم. چرا که نویسنده مقاله مورد نظر، ظاهرا، بر بالای درختی رفته و شاخه ای را که خود روی آن نشسته است، می برد. نویسنده، با تکرار یک سری گفته های تبلیغاتی رسانه های امپریالیستی و کلی گوئی، بدون ارائه آمار و ارقام، که نشاندهنده نا آگاهی کامل وی به مسائل جهانی و بخصوص اتحاد شوروی و اروپای شرقی است در مقام قاضی ناصح، حکم قطعی محکومیت صادر کرده است.
ایشان نمی دانند که، تاکنون بستن ویا تعویض فرکانسهای رسانه های صوتی و تصویری صدها بار در کشورهای مختلف جهان اتفاق افتاده است و کسی آنها را « زدن و بستن صدای مخالف» نام ننهاده است، تا چه رسد به تلویزیونی که، سیمای کودتا باشد و پرنوگرافی کوکان را به نمایش گذارد. و ی، در پایان نیز، در عالم رؤیا، در جای بلندی ایستاده وبا یک عبارت خطاب خارج نزاکـت و دور از ادب، داد می زند: «آهای! آقای چاوز!».

منظور از نوشتن این سطور بیان و ارائه برخی واقعیتها، آمارها و فاکتهائی است که، نویسنده و خوانندگان مقاله نام برده را به فکر کردن دعـوت می کـند. در مورد آقا، یا رفیق هوگو چاوز هم، به لحاظ اخلاقی، فعلا حق صدور حکم نداریم، چرا که،وی، هنوز در آغاز راه خویش است وقصاص قبل از جنایت را جایز نمی دانیم.
انتشار نوشته نامبرده و مطالب مشابه آنها در سایتهای اینترنتی موجب شد که، به برشماری برخی مسائلی (هر چند بصورت فهرست وار) بپردازیم تا، بدین طریق، جویندگان واقعیات را به تـفـکر پیرامون آنها دعوت کرده باشیم. ابتدا، در مورد:

تقدیس و تکفیر کلمات

تقدیس کلمات و ساختن کلمات نفـرت آفرین، تهی ساختن از محتوا و بهره برداری از آنها، یک شیوه و متد رایجی است که بواسطه سفسطه بازان و شیادان «سیاسی» در مقابله با خوسته ها و آرزوهای انسانها، همیشه مورد استفاده واقع شده است.
مثلا، آن تصوری را که کلمات، «بیت» و یا «امام» در ذهن ما ایرانیان ایجاد می کنـد، کلمات «خانه» و «پیشوا» بوجود نمی آورد. تاریخ سفسطه گری و بازی با کلمات، گمان که، با پیدایش مالکیت خصوصی، تقسیم جوامع انسانی به فـقیر و غنی پیوند خورده است. تنها به این کلمات مقدس دموکراسی و حقوق بشرو کلمه نفرت انگیز تروریسم و القاعده، فراورده و محصول ذهن سیاستگزاران امپریالیسم، که در هر جا و هر آن به گوش می خورد، توجه کـنید.
این کلمات بدون تعریف مشخص مورد پذیرش عموم، به چنان تخم لقی در دهان همگان تبدیل شده اند که، هر کسی طبق میل، آرزو و هوسهای خود، تعریف و تفسیر نموده و بی حساب و کتاب بر زبان جاری می سازد. هر جا، هر کسی که، قافیه را می بازد، فورا، به این «ریسمان» چنگ می زند. با سنگر گرفتن در پشت کلمات «مقدس» و « منفور»، به دنباله روان ارتجاع و امپریالیسم تبدیل شده و بر بازگشت و احیای استعمار نو و کهنه، تاخت و تاز نئوفاشیسم قرن بیست یکم، چشم فرو می بندد.

چرا چپ به وظیفه خود عمل نکرد؟

واقعیت این است که، چپ امروز، برخلاف کمونیستهای دوره بعد از سرکوبی کمون پاریس در سال ١٨۷١، علیرغم داشتن توان و تجربه کافی، آن لیاقـت، شهامت و شایستگی را در دفاع از واقعیات سوسیالیسم نشان نداد و در صدد دفع جعلیاتی که پیرامون آن ساخته شده بود، برنیامد. و دلیل عینی و علت اصلی آن، این است که، چپ در جـوّ تبلیغاتی ارتجاع و امپریالیسم، مسموم شد، مرعوب گردید و در کمال مسمومیت ، توان دفاعی خود را، به درجه صفر تنزل داد.
سالیان متمادی، جنگ تبلیغاتی بی امانی پیرامون «سرمایه داری دولتی»، «سوسیالیسم دولتی»، «عقب ماندگی، کمبودها و نارسائی های جوامع سوسیالیستی»، «دیکتاتوری و قـتلهای استالینی» و دست آخر «فروپاشی اتحاد شوروی و سوسیالیسم» براه انداختند که حقایق و واقعیات امروز، خط بطلان بر همه آنها کشیده و جعلی بودن همه آنها را ثابت می کـند. واقعیات جهان دیروز و امروز کدامند؟ در این باره کمی بیشتر:

جعل عناوین

«سرمایه داری دولتی»، «سوسیالیسم دولتی»، یکی ازآن جعلیات و ابداعاتی است که ارتجاع و امپریالیسم با پیدایش جوامع سوسیالیستی، برای مخدوش کردن مالکیت اجتماعی در مقابل مالکیت خصوصی مطرح کرد و مدعیان، تا کنون، هیچ سندی دال بر اثبات آن ارائه نکرده اند.
دروغگویان کم حافظه، از عقب ماندگی اتحاد شوروی، بدون ارائه آمار مشخص، بسیار داد سخن دادند. ولی، بعدها، با «پذیرفتن» روسیه، بخشی از همین کشور« فروپاشیده»، به گروه کشورهای پیشرفته صنعتی جهان، اعضای آن را به هشت رساندند. این در حالیست که پس از تجزیه اتحاد شوروی و تخریب سوسیالیسم، نه تنها موسسات جدید صنعتی راه اندازی نشد، حتی، هزاران واحد تولیدی بزرگ و کوچک تعطیل گردید.
اغلب جمهوریهای منشعب از اتحاد شوروی و کشورهای اروپای شرقی تحت استعمار درآمده، صنایع آنها بکلی نابود شد و عمدتا، به بازارمصرف محصولات وارداتی و صادر کـننده مواد خام تبدیل شدند. وانگهی، بدون اینکه به ذکر آمار وارقام بپردازیم، این سؤال مطرح است که: چگونه یک کشور عقب مانده، می توانست به یکی از دو قدرت بزرگ جهانی تبدیل شود؟

پیرامون«فروپاشی» اتحاد شوروی و اروپای شرقی

اینکه جامعه اتحاد شوروی، آن سوسیالیسم کامل و آرمانی کمونیستها نبود، واقعیت است. ولی، این را هم نباید فراموش کرد که، دستاوردهای معجزه آسای آن در زمینه علوم، صنایع، حل مشکلات اجتماعی نیز غیر قابل انکار است و اینکه نارسائیهای جامعه شوروی در مدت کوتاه عمر خویش، قابل مقایسه با کمبودها و نارسائیهای لاینحل جوامع سرمایه داری با آن تاریخ طولانی، قابل قیاس نبود، درست است.
علیرغم این، اتحاد شوروی و اروپای شرقی فرونپاشید، تخریب و تقسیم شد. چپ معتقد و متعهد باید یک بار برای همیشه، این را بخاطر بسپارد و بتحقیق دریابد که، « زدن وبستن و خفه کردن صدای مخالف» و یا بحران سیاسی، اجتماعی و یا اقتصادی، باعث تغییر و تحول بنیادی این یکی از دو قدرت بزرگ جهانی و پیمان ورشو نشد و سبب «فروپاشی» آن نیز نگردید.

اتحاد شوروی و اروپای شرقی، بدون جنگ و بدون بحرانهای منجر به تغییرات سیستمی، با تسلط جریان ” یلتسینـیسم” بر ارگانهای حزبی و دولتی، طی یک پروسه تدریجی و نسبتا طولانی ، در پی امضای معاهده بلاوژسکی، توسط یلتسین – کراوچوک – شوشکوویچ به دستور مستقـیم جرج بوش(پدر)، تسلیم و تقدیم امپریالیسم گردید و به همین سبب، منتقدان مسائل شوروی و سوسیالیسم، در مورد معاهده بلاوژسکی و چگونگی تدوین و امضای آن، هیچگاه سخن نمی گویند. چنانکه گوئی؛ هیچ وقت چنین معاهده ای امضاء نشده است.

“یلتسینـیسم” به جریان تخریبی اطلاق می شود که، تحت رهبری سازمانهای امنیتی امپریالیستی ، سالهای متمادی، چهره واقعی خود را پشت نقاب پنهان کرده و سر بزنگاه ضربه خرد کـننده خود را وارد ساخت.
بنیانگذار این جریان، نیکیتا خروشچف بود که، بعد از مرگ یوسف استالین، عناصر وابسته به مالکان و خرده مالکان، سرمایه داران و بقایای گارد سفید را وارد حزب کمونیست و دولت اتحاد شوروی کرد و این جریان در روند تکاملی خود، به ابزاری در دست ارگانهای امنیتی امپریالیسم، بویژه «سیا»، « ام. آی. ۶» و«موساد» تبدیل شدند. باریس(بوریس) یلتسین، این مرد معتاد، یکی از همین افراد بود که، توانست بیش از سه دهه، چهره خود را درپشت نقاب بپوشاند. رهبر ایدئولوژیک این باند مأمور ویرانگر، الکساندر یاکولیوف نیزازهمین طایفه بود.

اتحادیه همبستگی لهستان، نمونه دیگر این جریان وابسته و مامور بود که، حتی رهبران اتحادیه وابستگی خود را انکار نمی کـنند. مورد دیگر آن در رومانی فعال بود که، در پی پرداخت بدهی های خارجی کشور و امتـناع از دریافت وام از بانک جهانی فعالیت خود را تشدید کرد. جریانهای تخریبی، تقریبا در همه احزاب حاکم و غیر حاکم مشغول تخریب بوده و هستند.

استفاده از اصطلاح “فروپاشی” و به عاریت گرفتن چـرندیاتی از قـبیل؛ عقـب ماندگی، عدم وجود دموکراسی و غیره برای توضیح تخریب و تـقسیم اتحاد شوروی و اروپای شرقی، به عبارت دیگر، برای توجیه این بزرگترین فاجعه تاریخ بشری، اگر از روی نا آگاهی و یا ساده لوحی نباشد، از روی خصومت و نفـرت کـینه توزانه است.

استالین ستیزی

قبل از همه، توجه به این نکته ضروری است که، هر گونه تغییر و تحول اجتماعی – سیاسی – اقتصادی و غیره، خواه مترقی، خواه ارتجاعی، همواره تلاطمات و ناگواریهائی را بدنبال داشته است و درهر دوره تاریخی، با شیوه ها و متدهای خاص آن دوران، با مخالفان و دشمنان رفتار شده است. بنابراین، تجزیه و تحلیل مسائل دیروزی بر اساس معیارها و متدهای امروزی و هر گونه نتیجه گیری و قضاوت در مورد آنها، از پیش محکوم به شکست است.
برای ارزیابی و قضاوت درست در مورد دستاوردها و یا فجایع دیروزی، شناخت همه جانبه عوامل مؤثر آن دوران و برخورد مقایسه ای با مورد مشابه، ضروری است. بویژه، شناخت متدهای رایج مجازات و عوامل موثر در وقوع رویدادهای فاجعه آمیزی که، باعث نا تمام گذاشتن زندگی دهها و صدها میلیون انسان گردیده است، انکار ناپذیر است.
با اینکه من شخصا، بیش از دو دهه است که، صدور حکم اعدام برای هر جنایتکاری (حتی بیش از حد خطرناک)، تا چه رسد به مخالفین سیاسی،از طرف محاکم قضائی را، به مفهوم صادر کردن فرمان قتل عمد و یا صدور دستور قتل سفارشی از طرف دولت و قوه قضائیه تلقی می کنم ولی، باید پذیرفت که، این فکر نمی تواند معیار ارزیابی گذشته واقع شود.

و اما، آنچه که، باعث رواج استالین ستیزی شد، پیش از همه، لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، پایان دادن به استثمار کارگران و زحمتکشان، برقراری حاکمیت واقعی مردم از طریق تشکیل شوراها و در یک جمله خلاصه، رهبری ساختمان سوسیالیسم بود. بخش اصلی تبلیغات ضد استالینی در واقع ضد سوسیالیستی، درست از همینجا نشأت گرفت.

«کشتارهای استالینی»

« قبل از یادآوری اتهامات ضد استالینی، بجاست بخش کوتاه شده ای از خاطرات مارشال ژوکوف در باره استالین را نقـل کـنیم: «در سالهای جنگ جهانی دوم، یاکوب، فرزند استالین به اسارت نازیها درآمد. استالین، پیشنهاد نازیها مبنی بر معاوضه وی با یک ژنرال اس – اس را رد کرد و درجواب به آنهائی که گـفـتند: یاکوب پسر توست باید معاوضه کرد، پاسخ داد: اول اینکه، ما ژنرال را با سرباز مبادله نمی کنیم و دیگر اینکه، پس، اسیران دیگر چی، آنها فرزندان کـیانند؟…».
اتحاد سه جانبه ارتجاع – امپریالیسم – فاشیسم، این استالین را به زیر آتشبار اتهامات «دیکتاتوری و کشتارکردن »، می گیرند.این اتهامات، جایگاه ویژه ای در تبلیغات ضد سوسیالیستی متحدین فوق الذکر داشته و هنوز هم با گذشت بیش از نیم قرن از مرگ این بزرگ مرد تاریخ، بدون آنکه کلمه ای از موفقیتهای معجزه آسای اتحاد شوروی در دوره رهبری وی بر زبان آورند، بلاوقفه ادامه دارد. اما، واقعیتها کدامند؟

از سال ١٩۵٣، بعد از مرگ استالین تا کنون، کمیته ها، کمیسونها و اشخاص مختلفی در داخل و خارج از اتحاد شوروی، آرشیو «کشتارهای» استالینی را زیر و رو می کـنند. اعدام شدگان را می شمارند. رقم نهائی اعدام شدگان دوره سالهای ١۹۲١ تا سال ١٩۵٣، یعنی یک دوره ٣۲ ساله را، چهار صد وپنجاه و پنج هزار و هفت صد و نود ونه (۴۵۵۷۹۹) نفر اعلام کرده اند( کتاب خیانت به سوسیالیسم، صفحه ۶٣». این ارقام را فرموش نکـنید تا بعد…

بلی، این اعدامها، در نیمه اول قرن پیش، در شرایطی عملی شد که، کشور جوان شوراها، پس از پایان جنگ جهانی اول، تا سال ١٩٢۵در گیر جنگ داخلی بود و سرمایه داران و ملاکان مسلحانه با ساختمان سوسیالیسم مقابله می کردند.
با اینکه، در پایان جنگ داخلی، به مخالـفان مسلح که، به مبارزه زیر زمینی روی آورده بودند، بیش از ١
۲سال، فرصت داده شد تا، خود را با واقعیت سوسیالیسم، تطبیق دهند. لیکن، آن هم بی نتیجه ماند. در سال ١۹٣۷، به موجودیت گروههای زیر زمینی که با شنیدن زمزمه های آغاز جنگ جهانی دوم، فعالیت خود را تشدید کرده بودند، پایان داده شد. بیشترین اعدامها، در همین سال به اجرا در آمد. لازم به ذکر است که، در سال ١٩٩۶، «دموکراتهای نوپا»، بار دیگر، بخش اصلی پرونده های اعدامهای سال ١۹٣۷ را دوباره مخفی کردند.

در همین رابطه، لازم به گـفتن است که: اولا، رقم میلیونها و چندین میلیون، چیزی جز ساخته سیاستگزاران ارتجاع و امپریالیسم نیست. ثانیا، همانطور که فـوقا گـفته شد، این رقم قربانیان« کشتار» را، فقط با درک شرایط و متدهای مجازات آن دوره و در مقایسه با موارد مشابه در کشورهای سرمایه داری، می توان مورد قضاوت قرارداد.
بجاست در همین جا، این را نیزیادآوری کـنیم که، اگر برای تشکیل اتحاد شوروی سوسیالیستی، به حق و یا ناحق قریب نیم میلیون انسان فدا شد ولی، به گـفته ویکتور ایلیوخین، «نماینده مجلس قانون گزاری روسیه در مصاحبه با بی. بی. سی»، دموکراتهای امروزی، به قیمت یک میلیون نفر کشته و ١٢میلیون نفـر جنگ زده، آن را تخریب و تجزیه نمودند.

«دیکتاتوری استالینی»

در رابطه با افسانه مندرس «دیکتاتوری استالینی»، یا باید به واقعیات و منطق متوسل شد و یا به حرف زور. حرف زور، آن گرگی است که، برای خوردن برّه هزار جور بهانه می آورد، و دست آخر گـفت: « این چمنزار از آن پدر من است و اجداد من اصلا گیاهخوار بودند…». بر اساس این افسانه، برده داران، فئودالها و صاحبان سرمایه، از ازل دموکرات بودند وهر کسی غیر آنها دیکتاتور.
مثلا، هیتلر، موسولینی، ترومن، ریگان، کارتر، بوش، بلیر، پهلویها، خمینی، پینوشه، مشرف و، و، و همه دموکرات بودند وهستند و استالین دیکتاتور. اما، واقعیات، از چیزدیگری حکایت می کـنند. اگر دموکراسی را به مفهوم تقسیم قدرت، به معنی مشارکت همگانی در حاکمیت قبول کـنیم، این، یعنی همان شوراها که، استالین طرح تشکیل آنها را براساس انتخاب از محل کار و یا ازمحل سکونت، عملی ساخت. استالین طرفدار انتخاب بود. در دوره رهبری استالین، برخلاف حاکمیتهای سرمایه داری، عامه مردم نه تنها از حق انتخاب کردن، بلکه، از حق انتخاب شدن نیز برخوردار بودند. خلاصه مفهوم استالین کشی، عبارت از سوسیالیسم کشی است که، در سال ١
۹٩١، خائنانه به اجرا گذاشته شد.

خلاصه ای از دستاوردهای دولت سوسیالیستی

– صنعتی کردن یک کشور نیمه فئودالی – نیمه سرمایه داری و تبدیل آن به یکی از دو قدرت بزرگ جهانی. از سال ١۹٢٨، تنها دریک دوره ده ساله صنعتی کردن، تحت رهبری استالین، نه هزار (٩٠٠٠) واحد صنعتی و تولیدی عظیم راه اندازی شد.

– لغو کامل بیکاری، این بیماری مزمن کلیه جوامع مبتنی برمالکیت خصوصی، در سال ١۹٢۹، در حالیکه سرمایه داری هیچگاه توانائی حل این مشکل فاجعه آفرین را نداشته و ندارد.

– تامین مسکن، تحصیل، بیمه، بهداشت، معالجه و حتی استراحت رایگان برای همه، در حالیکه، هیچ یک از جوامع سرمایه داری قادر به حل این مشکلات نیستند.

– ریشه کن کردن کامل فـقـر و گرسنگی،

– تشکیل بازار ملی و تثبیت قیمتها توسط تولید کـننده، در مقابل بازار آزاد سرمایه داری که، قیمتها را توزیع کـننده کنترل می کـند.

– از میان برداشتن کلیه زمینه مفاسد اجتماعی، از جمله؛ اعتیاد، فحشاء و دیگر مفاسد مبتلابه جوامع سرمایه داری. حاکمیت شوروی در حالی موفق به ریشه کن ساختن این مفاسد گردید که، فروش مواد مخدر و تجارت فحشاء یک از بزرگترین منابع در آمد مافیای سرمایه است.

– از بین بردن کامل زمینه های کار و استثمار کودکان،

– کمک به جنبشهای رهائی بخش ملی برای مبارزه درجهت لغو استعمار، نژادپرستی و برای کسب استقلال ملی. از جمله، از میان رفتن رژیم نژاد پرست آفریقای جنوبی، بدون کمک اتحاد شوروی مقدور نبود.

– اشاعه و توسعه فرهنگ روابط دوستانه بین ملتها وخلقهای مختلف اتحاد شوروی و جهان. ولی، امروز، دموکراتها پس از تخریب سوسیالیسم و تجزیه اتحاد شوروی، با ترویج و تبلیغات ضد انسانی، روحیه کینه توزی و خصومت در میان خلقها و ملتها را به حدی بارور کرده اند که، هر ملت و یا خلقی خود برگزیده و دیگران را دشمن می شمارد. مثلا، در گرجستان ۲میلیون نفری به چهار کشور گرجی، آجار، آبخاز و آسه تین، تقسیم شده است و همه، همدیگر را می کشند.

– تسخیر فضای کیهانی و فرستادن اولین انسان به فضا،
– صدها اختراعات و اکتشافات علمی و فنی،
– استخلاص بشریت از خطر فاشیسم جهانی،
– عدم پذیرش مقررات صندوق بین المللی پول، پس از تشکیل آن در سال ١
۹۴۴ و جلو گیری از دیکتاتوری دلار در کشور، – …

در مقابل دستاوردهای سوسیالیسم در مدت کوتاه موجودیت خویش که، به فهرست کوتاهی از آن اشاره کردیم، نظام سرمایه داری قرار دارد که، با تاریخ نسبتا طولانی خود، هیچگاه توانائی حل مشکلات، مفاسد و مصایب جامعه خویش را نداشته است و ماهیتا هم قادر به حل نبوده و نیست.
امروز، در جوامع سرمایه داری، نرخ بیکاری بالای ده درصد نیروی قادر به کاراست و بیسوادی، بی مسکـنی و کرایه نشینی، خانه بدوشی، کارتن خوابی، ولگردی، اعتیاد، فحشاء، دزدی، گرسنگی و فقرزدگی بیداد می کند. بر اساس آمارهای رسمی، تنها در آمریکا ٣٧میلیون و در روسیه سرمایه داری امروز، ٣
۵میلیون نفر زیر خط فقر زندگی می کنند. رقم بیکاری در جوامع سوسیالیستی دیروزی که هم اینک به آزمایشگاه نئولیبرالیسم و زایشگاه نئوفاشیسم تبدیل شده اند، بطور متوسط،، بالای ۵٠درصد نیروی کار است و بیش از ۶٠درصد مردم به زیر خط فـقـررانده شده است.

در حالیکه، در دوره حاکمیت شوروی، سالانه ۵ میلیون خانوار شوروی درخانه های تازه ساز اسکان می یافتند، امروز، در سایه ورود «دموکراسی و حقوق بشر» امپریالیستی به این کشورها، تعداد خانه بدوشان، کارتن خوابان باضافه، کرایه نیشینان، سال به سال افزایش می یابد و سر به دهها میلیون نفر می زند. در طول مدت یک و نیم دهه اخیر، تنها روسیه، صاحب ۵میلیون معتاد و همین تعداد کودک ولگرد شده است. درموردفحشاء همین کافیست بدانید که، درعرض ده سال،۵ ⁄ ١میلیون دختر زیر ۲۵سال، به قصد فحشاء کشور خویش را ترک کرده اند. مجموعا از دیگر کشور ها چقدر؟، خود برآورد کـنید. …

مشهور است که، مردم اتحاد شوروی، سه بار به تلخی گریه کرده است: بار اول، در مرگ لنین، پس از آن در فقدان استالین و بار سوم، درمرگ یوری گاگارین. اما، اینک، قریب دو دهه است که، مردم اتحاد شوروی در حسرت گذشته، به حال امروز خویش، می گریند و با هق- هق گریه های خود، به آلت تمسخر نئولیبرالها و نئوفاشیسم تبدیل شده اند.

با توجه به همین خلاصه، آیا مبلغین ضد سوسیالیسم (و استالین) و «شیفته گان و طرفداران» دموکراسی امپریالیستی حاضرند جواب این سؤال را بدهند که: آن کـدام حلوای دموکراسی و حقوق بشری است که، شیرینتر از ریشه کن کردن بیکاری، بیسوادی، بی مسکنی، از بین بردن زمینه های استثمار کودکان، اعتیاد و دیگر مفاسد و مشکلات اجتماعی است؟

خلاصه ای از جنایات و جرایم سرمایه داری و امپریالیسم

سیاست گزاران، تاریخ نگاران و دولتهای سرمایه داری و امپریالیسم، با دقت و ممارست فوق العاده ای برای فراموش کردن جرایم خود تلاش می کـنند. جنگ پشت جنگ براه می اندازند وهر بار، با ارتکاب جنایت تازه، اذهان عمومی را از جنایت ماقـبل منحرف می سازند. بدین سان تاریخ می سازند. در اینجا، برشماری کامل جنایات سرمایه داری نه مقدور است و نه در صفحات یک مقاله هم می گنجد. بنابراین،تنها به بخشهائی از آن برای اندیشیدن و تـفکر آورده می شود.

– جنایات امپریالیسم و در راس آن، آمریکا نه با ترومن آغاز شد و نه بوش پایان خواهد یافت، بلکه، با حرکت جهان گشایان اروپائی، از برده داران گرفته تا سرمایه داران، به سوی سرزمینهای آمریکای شمال و اشغال این اراضی و تشکیل کشور کنونی ایالات متحده آمریکا، با کشتن یازده میلیون و هـفـت صد وشصت هزار (١١٧۶٠٠٠٠)نفر مردم بومی، آغاز شد.

– دو جنگ جهانی مجموعا هشت ساله، به بهای جان بیش از یک صد میلیون انسان تمام شد. هر چند، امروز، صحت این ارقام مورد تردید است و بعـقیده بسیاری از محقـقان ، رقم قربانیان این جنگها خیلی بیشتر از ان است که تا کنون اعلام شده است.

– اعدامها و قتلهای بیشمار برای تثبیت و حفظ حاکمیت سرمایه در همه کشورها،

– کشتار بیش از پنج میلیون مردم ویتنام، و ریختن ٨٠میلیون لیتر مواد شیمیائی بر سر مردم ویتنام که، پیامدهای این بمبارانهای شیمیائی هنوز هم سالانه هزاران قربانی می گیرد،

– کشتار دهها میلیون مردم کشورهای مختلف جهان، از جمله در آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین، بطوریکه، هیچ کس نمی تواند، حتی، یک کشور و یا ملتی را که از گزند، امپریالیسم، بویژه آمریکا و انگلیس در امان مانده است.

– انجام کوتاهای متعدد خونین و گماردن حاکمیتهای دیکتاتور که، با اعدامهای دسته جمعی میلیونها انسان را در کشورهای مختلف، به کام مرگ فرستادند،

– با حفظ و تحکیم روابط و مناسبات برده داری و دادوستد انسان، بنابه اعتراف و اعلام رسانهای خود امپریالیسم، تنها طی یک و نیم دهه اخیر، رقم انسانهای خرید وفروش شده، بیش از تعداد کل بردگانی است که، طی دوره ۶٠٠ساله سلطه برده داری بر جهان، دادوستد شده است.
طی یک و نیم دهه اخیر، تاجران انسان، دهها هزار کودک، فـقـط از روسیه و دیگر کشورهای اروپای شرقی خریداری کرده اند که بسیاری از ناظران آگاه بر این عقیده اند که، بخش عمده این کودکان، به خدمت ارتشهای آمریکا وناتو، برای عملیات خرابکاری و انتحاری در آورده می شوند،بخش از آنها به باندهای قاچاق جلب می گردند و بخش قابل توجهی نیز در تجارت سکس و تجارت اعضای بدن انسان مورد بهره برداری واقع می شوند.

– بمباران اتمی شهرهای هیروشیما و ناکازاکی که، منجر به قـتل عام صدها هزارنفرشد و اگر شمار کشته شدگان جنگهای کره، کامبوج، فیلیپین و… و… را نیز به رقم کشتارهای نظام سرمایه داری بیافزائیم، چه رقمی را شامل خواهد شد، خود برآورد کـنید.

– در همین دوره اخیر، تعداد قربانیان مسلط کردن سرمایه داری در کشورهای سوسیالیستی، تنها در مجموع جمهوریهای منشعب ازاتحاد شوروی، بیش از یک میلیون نفـر را بالغ می شود. اگر شمار قربانیان تجزیه و اشغال یوگسلاوی، افغانستان، عراق و دیگر مناطق جهان را به این رقم بیافزائیم، این رقم به چندین ده میلیون نفـر می رسد. کما اینکه شمارتلفات انسانی یک دوره ده ساله روسیه پس اعطای استـقـلال و اهدای دموکراسی( تا سال ٢٠٠٠)، بیش از تلفات انسانی این کشور در جنگ جهانی دوم بوده است.

– هیچ کس و یا هیچ ارگانی نمی تواند رقم نسبتا قریب به واقعیتی ازتعداد قربانیان تصفیه حسابهای باندهای مافیائی سرمایه را، اعلام کند.

– ایجاد زندانهای علنی و مخفی، کشتن در زیر شکنجه و اعدام یکی از جرایم مرسوم و رایج سرمایه داری است. توجه داشته باشید که، بنا به گزارش ویژه شورای اروپا از زندانهای مخفی، کودکان هم از شکنجه های غیر انسانی سازمان سیا در اروپا و حتی خاک آمریکا در امان نبوده و نیستند.
در این راستا، دیک مارتی در گزارش خود فاش کرده است که حدود ١٠٠٠(هزار) کودک و نوجوان زیر ١
۵سال در زندانهای سیا در چک، رومانی و لهستان تحت همان بازجویی های خشنی قرار گرفته اند که بزرگسالان مظنون به عضویت در القاعده مورد شکنجه و بازجویی قرار میگیرند.
(گزارش ویژه شورای اروپا از زندانهای مخفی آمریکا را در آدرس زیر بخوانید:
www.sedayemardom.net)

– آغاز جنگ جهانی جدید،تهت نام جنگ جهانی با تروریسم، که با اشغال عراق و افغانستان رسما شروع شد،تنها باعث کشته و زخمی شدن و بیرون راندن یک سوم جمعیت این کشور گردید. در افغانستان نیز، همیشه در بمبارانهای پایگاههای طالبان، روستاها ویران و زنان کودکان کشته می شوند.

اینجاست که، با مشاهده این همه جنایت، چشمان واقع بین، از شدت مسمومیت بسته می شوند، زبانها، از ترس و وحشت بند می آیند. حمله به سوسیالیسم (استالین) شدت می گیرد و پس آنگه، حق جویان خسته، همچون ارابه بی اراده ای، بدنبال اسب دروغ، در جاده پر فاجعه انواع مدلهای سرمایه داری کشیده می شوند و بی ادبانه داد می زنند:« آهای! آقای چاوز!»…. بجای اینهمه، بهتراست، فریاد برآوریم، آهای! آقایان امپریالیست!جهان دیگری ممکن است وسرمایه داری پایان تاریخ نیست، چرا که طبقات وجود دارند.
اقلیتی ناچیز، در یک طرف و اکثریتی قریب به اتفاق در طرف دیگر و فاصله ها نیز، روز بروز زیادمی شود. ای شما، جهانخواران انسان کش! صدها پایگاه نظامی خود در کشورهای مختلف جهان را جمع کـنید، شهرها ، دهات را بمباران نکنید! به قـتل عام کودکان، زنان و مردان و اشغال و ویران کردن کشورهای مختلف جهان، خاتمه دهید! باندهای خرابکار تروریستی و انتحاری، این فراوردهای خود را منحل کـنید!، از تاراج ثروتهای جهان و گرسنگی دادن به بشریت دست بردارید!

در اینجا، در رابطه با مطالبی که، در تقـبیح سفـر دیپلوماتیک رهبران آمریکا لاتین به میهن ما و ملی کردن فرکانس “تلویزیونرادیو کاراکاس” نوشته می شود، یادآوری این نکته خالی نیز از اشکال است که؛ بعد ازعقد قرار داد خرید کامیونهای ارتشی و برخی موشکها، بین رژیم شاه و اتحاد شوروی، در اواسط سالهای دهه ۵٠، در یکی از شماره های “نامه مردم”، مطلبی با عنوان؛ «رژیم شاه، با گلوله های شوروی سینه کمونیستها را هدف قرار می دهد» درج شده بود. بعدها، حزب توده ایران فاش کرد که، این مطلب را ساواک نوشته و بوسیله عباس شهریاری به «نامه مردم» راه یافته بود. من صمیمانه آرزومندم که این مطالب ، ازآن دست نباشد.

«دفن میراث استالینیسم» که، درنوشته مورد نظر پیشنهاد می شود، چیزی نیست جز توهین و هتک حرمت انسانی، تمسخر طرفداران تغییر جهان، نفی استثمار، بهره کشی، از بین بردن فقر و گرسنگی، خوار شمردن حاکمیت خلق و ارزشهای انساندوستانه، سازندگی، خلاقـیتها و آفـرینندگی و توجیه تخریب سوسیالیسم و به دیگر سخن، بمعنی برسمیت شناختن بازگشت استعمار نو، بویژه در کشورهای اروپای شرقی و جمهوریهای منشعب از اتحاد شوروی، حقانیت بخشیدن به صدها پایگاه نظامی و حضور نظامی امپریالیسم آمریکا در کشورهای مختلف جهان، تائید نئولیبرالیسم و نئوفاشیسم مسلط برجهان و جهانی سازی آمریکائی، دفاع از تجاوز و اشغالگریهای امپریالیسم است.

علیرغم همه اینها، امروز باردیگر، بارقه امید در دل نیروهای خواهان آزادی و ترقی، صلح و عدالت می درخشد. می رود تا، با باز شناخت خود و سوسیالیسم و اولین رهبر سازنده آن، پادزهری برای دفع مسمومیت خویش بیابد و چراغ برای راه آینده خویش روشن سازد.

     نگرشی به مسئله ملی
و حـق تعیین سرنوشت ملتها درایران و جهان

   

مسئله ملی در کشورهای مختلف جهان، بویژه در اکثریت کشورهای به اصطلاح پیشرفته همچنان به یکی از عاجلترین و مبرم ترین موضوعاتی تبدیل شده است که نیازمند حل ریشه ای است. کمونیستها و دیگر مبارزان راه عدالت اجتماعی با اعلام صریح نظر خویش مبنی بر پایبندی در به رسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت ملتهای تحت ستم، پیش از هر چیز باعث افزایش نفوذ و اعتبار خویش در میان ملل مختلف و جذب آنها به صفوف مدافعان حقـیقـت، عدالت اجتماعی و تحکیم روابط و مناسبات دوستانه و برادرانه ملل مختلف خواهند شد.

نگرشی به مسئله ملی و حـق تعیین سرنوشت ملتها درایران و جهان

ا. م. شیزلی

حق تعیین سرنوشت ملتها، امروز و همیشه، یک امر ضروری و تاخیر ناپذیری بوده و هست. بی شک، حل قطعی وریشه ای آن، موجـب گسترش و تحکیم روابط و مناسبات دوستانه و برادرانه بین خلقها و ملل مختلف جهان خواهد بود. دقیـقا به همین سـبـب دولتهای استعمارگر و پیروان اندیشه و ایدئولوژیهای استثمار انسان از انسان و مخالفان رهائی انسان از قید و بند اسارت، عدم حل این حق طبیعی را سرلوحه و مبنای حرکت خود قرارداده و دوام وبقای خویش را در انقیاد و تحت فرمان خویش درآوردن ملل مختلف می بینند. مسئله حق تعیین سرنوشت ملتها را به مشکل حل نشده ای تبدیل کرده اند تا در هر فرصتی و در زمان لازم همچون زخم کهنه و بیماری مزمنی با تحریک و تحمیق احساسات جریحه دارشده ملتها، آن را مورد بهره برداری ابزاری قرار دهـند.
کمونیستها و دیگر مبارزان راه عدالت اجتماعی با اعلام صریح نظر خویش مبنی بر پایبندی در به رسمیت شناختن حق تعیین سرنوشت ملتهای تحت ستم، پیش از هر چیز باعث افزایش نفوذ و اعتبار خویش در میان ملل مختلف و جذب آنها به صفوف مدافعان حقـیقـت، عدالت اجتماعی و تحکیم روابط ومناسبات دوستانه و برادرانه ملل مختلف خواهند شد.
شناخت برابر حقوقی مـلـل را به مفهوم احترام به آزادی، رفع تبعیض نژادی و برتری ملی بر دیگر ملتهای باید ارزیابی کرد.
ملت در مفهوم خاص کلمه عبارت از جمعیت انسانی است که دارای سرزمین واحد، تاریخ و فرهنگ، زبان و ریشه نژادی مشترک باشند.
مسئله ملی در کشورهای مختلف جهان، بویژه در اکثریت کشورهای به اصطلاح پیشرفته همچنان به یکی از عاجلترین و مبرم ترین موضوعاتی تبدیل شده است که نیازمند حل ریشه ای است.
جوامع سرمایه داری در عدم حل این موضوع بدین جهت ذینفعند که، آنرا به عنوان وسیله و حربه ای کاری در دست خویش نگه داشته اند تا درمواقع لزوم و هرآنگاه که منافعشان ایجاب نماید، برای تحمیق احساسات صمیمی توده ها، برای ایجاد تفرقه در صفوف مخالفین، و انحراف اذهان و افکار از آن بهره برداری نمایند.
ملتها به منزله اعضائی تشکیل دهنده خانواده بزرگ جامعه بشری، هریک به نوبه خود دارای حقوق انسانی برابر با دیگر اعضاء بوده و عدم توجه بدان باید در چهارچوب نقض صریح و آشکار حقوق انسانی مورد دقـت و ارزیابی قرار داده شود. بدین ترتیب، رژیمهای کشورهائی که، ازحل مسئله ملی و برسمیت شناختن حقوق ملتها استنکاف می کـنند، در واقعیت امر، بزرگترین ناقضین حقوق بشر هستند.
کثرت و تعدد ملی در خاور میانه، هر چند در مقایسه با برخی کشورهای بزرگ، از جمله آمریکا، روسیه، هند و غیره چندان چشم گیر نیست، ولی، در هرحال نسبتا زیاد است و متنظر حل بنیادی می باشد.
رژیمهای اروپایی به اصطلاح متمدن، علیرغم قیل و قال های گوش خراش، با برخورداری از امکانات تبلیغاتی گسترده، ضمن وارد ساختن اتهامات و افتراهای مختلف به ملل غیر حاکم، از برسمیت شناختن مهمترین خواستهای ملل مختلف خود داری می کـنند. در نتیجه، قربانی شدن انسانها همچنان بیداد می کـند. رژیم آمریکا، در استحاله و اضمحلال ملتها، نمونه منحصر بفردی است که، تاریخ بشری شبیه و نظیر آنرا بیاد ندارد. این کشور که، ساکنان آن بطور کامل غیر بومی می باشد( تعداد جمعیت بومیان آمریکا، هندوها، در طول چهار صد سال، از دوازده میلیون نفر به دویست و هشتاد هزار نفر کاهش داده شد.)، تمام سعی و کوشش خود را بدان معطوف داشته که همه را آمریکائی و انگلیسی زبان بشناسانند و کمترین احترامی به حقوق ملل ساکـن کشور قائل نیست. کشورهای بسیاری، از جمله، ایران و ترکیه نیز به تاسی از این تفکر، با ملل غیر حاکم سرزمین خویش همان می کـنند که آمریکا کرده است.
ترکیه علیرغم تفاوت کامل زبانی و نژادی، کردهای این کشور را « ترک کوهی» می شناسد. عراق، در دوره هائی حاضر به دادن خودمختاری به اقلیتهای کشور بود و حداقل به موجودیت آنها معترف بوده است. و اما ایران، در دوره خاندان پهلوی چه پدر و چه پسر، با تبلیع فارس، پرس، پارسیا، آریا و آریائی در صدد فارسی و آریائی کردن ملل ایران بود. زبانهای ملی را لهجه و گویشهای محلی ایرانی می دانست وایرانی بودن را با فارس و آریائی بودن یکی می کرد. بدن طریق تبعیض نژادی را دامن زد و… و اما، رژیم خلافتی ولایت فـقـیه، در صدد استحاله همه ملتها، تحت نام امت واحد اسلامی می باشد. رژیمی جمهوری اسلامی توان دیدن حداقل تفاوتهای نژادی و زبانی ملل مختلف را ندارد و به عبارتی دیگر، با سماجتی کم نظیر، از برسمیت شناختن آن سرپیچی می کـند.
برای حل این معضل که طی قرون اعصار تعمیق یافته و ستم مضاعف شدیدی را بر ملتهای این مرز بوم روا داشته، کوتاه ترین و بی خطرترین راه ممکن را باید انتخاب کرد. در این مورد از موفق ترین تجربیات کشورهائی که حقوق ملتها و حق تعیین آزادانه سرنوشت آنها بکار بسته اند، می توان بهره گرفت. استفاده از تجربه حل مسائل ملی در کشور اتحاد شوروی که به برکـت دموکراسی امپریالیستی، امروز از هم دریده شده است و یا کشور سویس در قلب اروپا، می تواند کمک موثری به حل این موضوع در ایران باشد.
خود مختاری زبانی و فرهنگی، اساسی ترین کلید حل مسئله ملی است. برای حل این مسئله، در نظر گرفتن جغرافیای انسانی کشور الزامی و ضروریست. هر چند پراکندگی جمعیتی ملل ایران ممکن است اجرای عملی آنرا با برخی مشکلات مواجه خواهد ساخت ولی، در شرایط مشخص جستجوی راهها و شیوه های اجرائی ممکن بسیاراست. این امر، از این جهت شایسته دقت است که، در موارد زیادی تنها خود مختاری محلی نمی تواند کار ساز باشد. مثلا اگر، خودمختاری جمعیت ترک کشور را درمحدوده، چهار استان، آذربایجان شرقی و غربی، اردبیل و زنجان در نظر بگیریم، در آن صورت، سرنوشت میلیونها آذری در تهران، قـم، ساوه، اراک، ترکان قشقائی در استان فارس، بهبهانی ها در خوزستان، ترکان قروه و بیجار در کردستان، ترکان استان همدان، دره گز در خراسان وترکان استانهای مازندران، گلستان، گیلان و غیره چه خواهد شد؟ و یا مسئله کردهای اشنویه، سردشت، مهاباد و شهرهای مختلطی، از جمله، نقده، ارومیه، میاندوآب، شاهیندژو تکاب در آذربایجان، قوچان در خراسان چگونه حل خواهد شد؟ آنچه مسلم است از تجربه تخریب اتحاد شوروی و یوگسلاوی و متعاقب آن براه انداختن و دامن زدن به جنگ ودرگیریهای تصنعی بین ملتها، که میلیونها قربانی پیامد آن بود، باید آموخت. از این سبب، علاوه بر زبان فارسی، زبانهای دیگری، از جمله زبان ترکی آذری، کردی و غیره، می تواند بعنوان رسمی دولتی برسمیت شناخته شود و در مجموع، برسمیت شناختن حداقل، خودمختاری فرهنگی همه ملتهای ایران و تشکیل دولت فدرال مرکزی می تواند ضامن دوام و بقاء تمامیت ایران کنونی باشد. ما باید تمام سعی و کوشش خودرا در جهت تحقـق این امر، موضوعی که، امپریالیسم مزورانه آنرا برای تحت انقیاد درآوردن میهن ما دستاویزخود کرده است، معطوف داریم.

امروزه، با اطمینان کامل می توان گـفـت که، دولتهای موجود جهان و سازمان ملل متحد، نمی توانند نماینده ملتهای جهان باشـند. تقریبا همه دولتها واین تشکل بین المللی که در شکل و ترکـیب کنونی، محصول جنگ جهانی دوم است، بخودی خود به مجمع نمایندگی دولتها منفرد تبدیل گردیده است. دولتهائی که اساسا نماینده ملتهای کشور خویش نیستند و در بهترین حالت، فقط یک ملت کشور خویش را نمایندگی می کـنند. بدین جهت، ملل تحت ستم، الزاما و طبق ضرورت، باید همراه و همگام با هم در راه باز تشکیلی این سازمان بین المللی نیز مبارزه کـنند.

   

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Translate »