فهرست

اشعار رفیق مرضیه احمدی اسکوئی

اولار کی

 

گؤره سن اولار کى دؤرد ال آیاقلى

قیسسا آرزولارا٬ کیچیک وارلیغا

مؤحکم یاپیشیبلار٬ هئچ دوشونورلر

بؤیوک اینسانلارا٬ درین وارلیغا

دَیه رلى یاشاییب٬ بؤیوک اؤلمه یه؟

 

بهار ۱۳۵۱

(دالغا)

 

 

آنان که

 

آنان که به آرزوهای کوتاه و هستی حقیر

چهاردست وپا چسبیده اند

آیا هرگز اندیشه می کنند

به انسان های بزرگ و زیستن ژرف

به ارزشمند زیستن و پرشکوه مردن؟

 

بهار ۱۳۵۱

(دالغا)

 

 

 

 

 

 

 

افتخار

 

من مادرم

من خواهرم

من همسری صادق ام

 

من یک زن ام

زنی از دهکوره های مرده ی جنوب

زنی که از آغاز

با پای برهنه

دویده است سرتاسر خاک تف کرده ی دشت ها را

 

من از روستاهای کوچک شمال ام

زنی که از آغاز

در شالی زار و مزارع چای

تا نهایت توان گام زده است

 

من از ویرانه های دور شرق ام

زنی که از آغاز

با پای برهنه

عطش تند زمین را

در پی قطره ای آب درنوردیده است

 

زنی که از آغاز

با پای برهنه

همراه با گاو لاغرش در خرمن گاه

از طلوع تا غروب

از شام تا بام

سنگینی رنج را لمس کرده است

 

من یک زن ام

از ایلات آواره ی دشت ها و کوه ها

زنی که کودک اش را در کوه به دنیا می آورد

و بزش را در پهنه ی دشت از دست می دهد

و به عزا می نشیند

 

من یک زن ام

کارگری که دست های اش

ماشین عظیم کارخانه را به حرکت در می آورد

و هر روز

توانائی اش را دندانه های چرخ

ریز ریز می کنند پیش چشمان اش

 

زنی که از عصاره ی جان اش

پروارتر می شود لاشه ی خونخوار

و از تباهی خون اش

افزون تر می شود سود سرمایه دار

 

زنی که مرادف مفهوم اش

در هیچ جای فرهنگ ننگ آلود شما وجود ندارد

که دست های اش سپید

قامت اش ظریف

که پوست اش لطیف

و گیسوان اش عطرآگین باشد

 

من یک زن ام

با دست هائی که

از تیغ برنده ی رنج ها

زخم ها دارد

زنی که قامت اش از نهایت بی شرمی شما

در زیر کار توان فرسای

آسان شکسته است

 

زنی که پوست اش آئینه ی آفتاب کویر است

و گیسوان اش بوی دود می دهد

 

من زنی آزاده ام

زنی که از آغاز

پا به پای رفیق و برادر خود

دشت ها را درنوردیده است

 

زنی که پرورده است

بازوی نیرومند کارگر

و دست های پر قدرت دهقان را

 

من خود کارگرم

من خود دهقان ام

تمامی قامت من نقش رنج

و پیکرم تجسم کینه است

چه بی شرمانه است که به من می گوئید

رنج گرسنگی ام خیال

و عریانی تن ام رویا است

 

من یک زن ام

زنی که مرادف مفهوم اش

در هیچ جای فرهنگ ننگ آلود شما وجود ندارد

 

زنی که در سینه اش دلی

آکنده از زخم های چرکین خشم است

 

زنی که در چشمان اش

انعکاس گلرنگ گلوله های آزادی موج می زند

 

زنی که دست های اش را کار

برای گرفتن سلاح پرورده است!

 

 

 

 

 

 

 

 

بهار می رسد از راه

 

هان

ای شکسته دیوار سست نهاد!

دورنیست روزی که در جای

از بن ویران ات کنیم

 

هان

ای زنجیرهای سنگین پولاد

دور نیست روزی که هر حلقه تان را

بر گردن کثیف مزدوران بفشاریم

تا چشم های حریص شان

بر سرزمین مان بسته باد

 

شما

ای مترسک های پوشالی!

دور نیست روزی که

لاشه های فاسد فربه تان را

در کشت زارهای خونین خود به آتش کشیم

 

هان

ای گرسنگان

ای برهنگان

ای خلق پرغرور

دور نیست روزی که مزارع مرده مان را

ساقه های بلند گندم سرشار سازد

و دشت هامان را

شقایق های سرخ

 

هان

ای چهره های تکیده با گونه های پریده رنگ

ای چشم های به گودی نشسته ی دردمند

دور نیست روزی که رنگ زندگی یابید

 

هان

ای چشم های نمناک کودکان گرسنه

ای جراحت های خونین پاهای برهنه

دور نیست روزی که تن های نحیف تان

از رنج کشنده ی سرما امان یابد

 

اکنون

ای مشت های گره کرده

هنگام فروکوفتن است

 

هان

ای خلق ستمکش!

ای رنج برده در سالیان دراز

ای جوشش کینه های کهنه

ای نهایت دردهای نهفته

ای طنین سهمناک فریادهای فروخورده

قیام کن

زمان برخاستن است

به پا خیز

گاه پیکار است

دور نیست روزی که علف های هرزه

این باغ های گل را

با عفونت ریشه هاشان

و گند سموم شان

در زیر گام های پرقدرت خویش

لگدکوب کنیم

 

هان

ای بلور اشک های رنج

ای بغض های سنگین روزها و شب های گرسنگی

دور نیست روزی که

هر قطره ی درخشنده تان نارنجکی باشد

بر پایان سرخ این ظلم سیاه و "سپید"

 

اینک

ای تمامی رنجبران ستم کشیده

اینک

گاه برخاستن است

گاه برگرفتن سلاح

و گام نهادن به راه

 

آن ها که رفته اند

آن ها که راه را با خون خود

از غبار کهنه ستردند

آن ها که نخستین بوته های خار را

از ریشه برکندند

و به جای هر یک شقایق کاشتند

آن ها که مرداب ها را خشکاندند

تا چشمه ها جاری شد

آن ها که شب را دریدند

و بند از پای خورشید گسستند

تا سحر به آسمان دوید

آن ها که شلیک گلوله هاشان

کفتارها را از خواب خوش پراند

راه را بر ما گشودند

اینک

راه پیش پاى ماست.

 

اى تمامى زحمتکشان در بند

اى خلق رنجبر

برخیز، برخیز

تا گل هاى آتش را در باغچه ى سینه هامان

با خون آبیارى کنیم

 

اینک

آه!

اى شکوه خون سرخ رزمندگان خلق

بر جاى هر قطره از بارش صادقانه تان

چه شکوفه ها که نرسته است

و چه بهاران که نیاید

 

 

 

 

 

 

 

به: اشرف قهرمان که کودکان را عاشقانه دوست می دارد

 

قاپی دا دایانیب بیر چوپور افسر

کارتلاریمیزا باخیر٬ ایچه رى قویور

گؤزلرى قیزاریب٬ آغزى کف له نیب

حیرص٬ اونا باخاندا آدامى بوغور

بیر الینده باتوم٬ بیرینده بىسیم

بیر اوجدان باغیریر٬ دؤیور٬ ساواشیر

همقاتارلارى دا٬ دوروبلار اوردا

هامىسىنا گؤزه تچىلیک یاراشیر

قویونو سورودن آییران کیمى

هر کسى ایسته ییر آپاریر اونلار

اوشاقلار دایانیب قاپى اؤنونده

نیگاران باخیشلار٬ قاینایان قانلار

بیر قیز یولدان گلیر٬ یامان تله سیر

قاباغین کسیرلر: کارتیزى وئرین!

قیز دایانیر٬ قورخمور٬ دیک باخیر اونا

گؤرونور٬ بیلیرى شهامت یئرین

سنین نه حاققین وار یولو کسه سن؟"

قاباغین آلانمیر او یوغون افسر

قیز اؤزون قورتاریر٬ یولونا گئدیر

باخیشلار اوخشاییر بو قورخمازلیغى

هر کس اونو گؤرور٬ برک آلقیش ائدیر

یامان توخونورو بو ایش افسره

وارلیغى بنزه ین گؤزه تچى ایته

نیفرت گؤزه تچىسى٬ زور گؤزه تچىسى

آناسى اوتانیر وئردییى سوته

باخیشلار آلتیندا آیدین ازیلیر

درین نیفرتلرى قانیر٬ کیچیلیر

بیر گون خالقین اوغلو٬ سئویملىسى ایمیش

ایندى زور گؤزله ییر٬ خالقدان سئچیلیر

گلیرم کیلاسا٬ باشیم آشاغى

اوره ییم توتولوب٬ بدنیم اسیر

ائله توتقونام کى دولو بولوت تک

کینه٬ ناچار دؤزوم باغریمى کسیر

اوستاد ایفاده ایله کیتاب دان اوخور

اوشاقلار هامىسى تئز تئز یازیرلار

ائله هئچ زادى گؤرمه ییب اونلار

قلمنن سوکوتون جانین پوزورلار

دییه سن حاققىیمیش زور دئسین افسر

دییه سن کیچیلمک اونلارا٬ خوشدور

کیمسه نى سیندیریر بیر اَیرى باخیش

کیمىنه یامان دا٬ تپیک ده نوشدور

کیچیک اوشاقلارا "تئست" یازیرلار:

بارماغیوى کسرسن٬ نئیله یه جکسن؟

توپووو ایتیرسن٬ نئیله یه جکسن؟

گؤزلریم قارالیر٬ کؤنلوم سیخیلیر

آخى بئله سؤزلر نه ایش وئره جک؟

کیمسه دوشونور کى٬ آج اوشاقلاردان

کیم بئله یاوا سؤزلرى سئوه جک؟

چیلپاق آیاقلارا٬ آج قارینلارا

توپدان دانیشماغین معناسى یوخدور

ایشدن باش آچمیرلار اویناماق اوچون

سوروشمالى دردلر اونلاردا چوخدور

هانسى توپو وار کى ایتیرسین اونو؟

آج آج ایشله مکدن گلیبلر جانا

اللرى کسیلیر دفه دؤیمکدن

بارماقدان نئجه من دانیشیم اونا؟

قوى اوستاد دئسین کى پیس موعللیمم

من اونون سؤزلرین قانا بیلمیره م

آمریکائى اوستاد سئومه سین منى

اوشاقلارین عئشقىنى دانا بیلمیره م

دردیمیز بیر دئییل٬ ساوادیمیز دا

او اؤرگه دن سؤزلر دردیمه دَیمز

قورخمورام نومره مى آز وئرسین اوستا

نومره نین آزلیغى٬ باشیمى اَیمز

آمما قورخورام کى یوخسول اوشاقلار

بو سؤزلره گؤره منى آتسینلار

"نرگیس"ین٬ "سالمان"ین یورغون گؤزلرى

من بئله دانیشام٬ یاشا باتسینلار

اوشاقلار قورخمایین٬ یادیمداسیز سیز

هئچ زامان سیزلرى اونودمامیشام

گله جه یم گئنه سیزین یانیزا

دالغین کینه لرده قاناد یوموشام

سیزه بئله یاوا دانیشمارام من

کسیلن بارماغى هر گون گؤرورسوز

سوروشماق ایسته میر کرگاه دالیندا

بارماق کسیلنده٬ قانین سورورسوز

سیزه بئله سؤزلر هئچ لازیم دئییل

کسمه لى اللردن دانیشاجاغام

اویناتمالى توپدان نه قانیرسیز سیز؟

دانیشسام اوره کدن آلیشاجاغام

کیم سیزه توپ آلیب٬ اویناتماق اوچون؟

کیم قویوب گئده سیز توپ اویناماغا؟

اربابلار آللاهى یارادیب سیزه

ظولوم قازانلاریندا قایناماغا

آنجاق توپدان گره ک دانیشام سیزه

اویناتمالى توپلار ایشیزه گلمز

بؤیوکدور٬ پولاددیر من دانیشان توپ

اونون جانینى هئچ دفه ده دلمز

یاخچى ایشه سالساق پولاد توپلارى

ال کسن دفه لر مین پارچا اولار

بارماقلاریز توخدار٬ اللریز توخدار

اربابلار قالمازلار٬ کرگاهلار قالار

پولاد توپ یاخشىجا ایشینى گؤرسه

بئلیزده قوز اولماز٬ رنگیز ده سولماز

قارانلیقلار گئده ر٬ یوخسوللوق گئده ر

حیاتیز گول آچار٬ سولغونلوق قالماز

اوشاقلار گؤزله یین منى

یولدایام٬ گلیره م من سیزه سارى

حیاتیما معنا سیز باغیشلادیز

یاخچى دوغرولدایدیم اونو٬ من بارى

بیر گون چاتاجاغام گؤزله یین منى

آیاغیم چاتماسا٬ فیکریم چاتار کى

هئچ زامان دوشمنه ساتمارام سیزى

درین بؤیوک عئشقین٬ کیمسه آتار کى؟

گؤزله یین گلرم بیر گون یانیزا

هامىمیز بیرله شیب یولا دوشه ریک

محببتى و عئشقى بوتون ائللره

پایلاریق٬ هامىمیز گؤزه ل یاشاریق

۱۶ آذر ۱۳۵۱

دالغا

 

 

 

به: اشرف قهرمان که کودکان را عاشقانه دوست می دارد

 

دم در، افسر آبله روئی ایستاده است

به کارت های مان نگاه می کند و راه مان می دهد

چشمان اش سرخ شده و دهن اش کف کرده است

وقتی به او می نگری، خشم راه گلوی ات را می گیرد

به یک دست باتوم دارد و به دست دیگرش بی سیم

یک ریز فریاد می زند، سرزنش می کند و می زند

هم قطاران اش هم آن جا ایستاده اند

پاسداری به همه شان می برازد

گوئی که گوسفند را از گله جدا می کنند

هر کس را که دل شان می خواهد می برند

بچه ها رو به روی در ایستاده اند

با نگا ه های نگران و خون های جوشان

دختری از راه می رسد، شتاب زده است

جلوش را می گیرند: کارت تونو بدین

دختر می ایستد و بی باکانه به افسر می نگرد

به نظر می رسد با شهامت آشناست

"تو چه حق داری که راهو ببندی؟"

افسر نمی تواند جلو او را بگیرد

دختر خود را رهانده، به راه خود می رود

نگاه ها، این بی باکی را نوازش می کنند

هر کس که او را می بیند، تحسین اش می کند

این کار برای افسر بسیار گران می آید

به او که هستی اش به سگ پاسبان می ماند

پاسبان نفرت و زور

و مادرش از شیری که به او داده است شرم دارد

به زیر سنگینی نگاه ها آشکارا خرد می شود

و از احساس نفرت های ژرف تحقیر می شود

او که روزی فرزند توده ها و محبوب آن ها بوده

حالا پاسدار زور گشته و ازتوده ها جدا شده است

سر به زیر افکنده به کلاس می آیم

دل ام گرفته و تن ام می لرزد

آن چنان گرفته ام که به ابر آبستن می مانم

کینه و آن گاه شکیبائی ناگزیر قلب ام را می شکافد

استاد با غرور فراوان از روی کتاب می خواند

همه ی بچه ها تند تند می نویسند

گوئی چیزی را متوجه نشده اند

با صدای قلم خود سکوت را می شکنند

گوئی افسر به حق زور گفته است

گوئی که تحقیر شدن را دوست می دارند

کسی از نگاه کج می شکند

و برای کسی ناسزا و تیپا هم نوش است

برای بچه های کم سال "تست" می نویسند:

اگرانگشت را ببری، چه خواهی کرد؟

اگر توپ ات را گم کنی، چه خواهی کرد؟

چشمان ام سیاهی می رود، دل ام فشرده است

آخر، این گونه حرف ها به چه کار می آیند؟

چه کسی می اندیشد که از کودکان گرسنه،

کدام یک این یاوه ها را دوست می دارد؟

به پاهای برهنه و شکم های گرسنه،

سخن از توپ گفتن مفهومی ندارد

آن ها از کارکردن فراغتی برای بازی نمی یابند

اما دردهائی که بشود از آن سخن گفت، فراوان دارند

کدامین توپ اش را گم خواهد کرد؟

بس که با شکم گرسنه کار کرده اند، به جان آمده اند

"دفه" دست های شان را پاره می کند،

چگونه از انگشت با او سخن بگویم؟

بگذار استاد بگوید که من معلم بدی هستم

من حرف های او را نمی فهمم

بگذار استاد آمریکائی مرا نپسندد

عشق بچه ها را نمی توانم انکار کنم

هم درد نیستم، سوادمان هم یک سان نیست

حرف هائی که او می آموزد، به درد من نمی خورد

از این که نمره ام را کم بدهند، باکی ندارم

کم بودن نمره ام شرمسارم نمی کند

اما، از این می ترسم که کودکان بی نوا،

به خاطر این حرف ها مرا از خود برانند

و چشمان خسته ی "نرگس" و "سلمان"،

وقتی من این گونه سخن بگویم، به اشک بنشینند

بچه ها بیم مدارید شما را به یاد دارم

هرگز شما را فراموش نکرده ام

باز هم پیش شما برمی گردم

در حالی که بال های ام را در کینه های مواج شسته ام

با شما از این یاوه ها سخن نمی گویم

انگشت بریده را هر روز می بینید

پرسیدن ندارد، پشت دار قالی،

هنگامی که انگشت تان را می برید، خون اش را می مکید

هرگز این گونه حرف ها را لازم ندارید

با شما از دست های بریدنی حرف خواهم زد

از توپ بازی چه می فهمید؟

اگر هم از اسباب بازی با شما حرف بزنم، دل ام آتش خواهد گرفت

چه کسی برای شما توپ خریده است تا بازی کنید؟

چه کسی به شما اجازه ی بازی داده است؟

خدا، اربابان شما را آفریده است

تا در دیگ ستم شان پیوسته بجوشید

به هر رو باید از توپ، با شما حرف بزنم

توپ های بازی به کارتان نمی آید

توپی که من از آن حرف می زنم، بزرگ و پولادین است

که تن اش را "دفه" هم قادر نیست بشکافد

اگر توپ های فولادین را خوب به کار اندازیم

"دفه" هائی که دست ها را می برند، هزار پاره می گردند

انگشتان و دست های تان بهبودی می یابند

اربابان نمی مانند، اما کارگاه ها می مانند

اگر توپ فولادین کار خود را به خوبی به پایان برساند

پشت تان قوز در نمی آورد، رنگ تان نیز پژمرده نمی شود

تاریکی و فقر رخت برمی بندد

گل های زندگی تان شکوفا می شود،

و افسردگی دیگر نمی ماند

بچه ها منتظرم باشید

من در راه ام و به سوی شما می آیم

هدف زندگی ام را از شما الهام گرفتم (زندگی ام را شما مفهوم بخشیدید)

کاشکی بتوانم آن را به خوبی تحقق بخشم

روزی می رسم، منتظرم باشید

اگر پاهای ام نیز به شما نرسد، اندیشه ام می رسد

هرگز شما را به دشمن نمی فروشم

چه کسی عشق پر شکوه و ژرف خود را رها می کند؟

چشم به راه ام بدارید روزی پیش تان می آیم

همگی با هم به راه می افتیم

عشق و محبت مان را،

به همه توده های جهان نیزمی بخشیم

و همگی به زیبائی زندگی می کنیم

 

 

 

 

 

به یاد پرشکوه رفقا

 

سنجری، فرشیدی، نمازی، لطفی

چریک نمی میرد

 

فدائی آن عقاب تیزپرواز

ستیغ سرفراز عشق

شکوه صبح دم در سرزمین شب

جلال کینه های سرخ

خروش پرطنین خشم

فروکوبید دیگر بار دشمن را

حقیر تیره روز هستی اش برباد را

 

سحرگاهان

دمید از لوله ی سرد سلاح اش

آفتاب داغ خشم و در فضا پیچید دیگر بار

نوید صبح روشن

روز پیروزی

فروغلتید در خون کثیف اش

عنصر دشمن

نه یک تن

چند تن نامردمی

بی مایه از انسان

 

طنین افکند آوای فدائی در سحر

لرزید ازشوق

خروش کینه را برخواند

سرود عشق را سرداد که:

– پیروزی از آن ما است

زان خلق!

ما اینک سرفراز و سخت خرسندیم

که جان خویش را در تیر خواهیم کرد

چون آرش.

 

آن گه

صفیر تیرشان دلکش

زهم بشکافت

لطیف صبح روشن را

– شفق خونین تر از دیروز –

وزآنسوی دگر

سر برکشید آتش فزون تر

هرچه والاتر

ززخم کهنه ی خونین دل توده

خورشید گامی تا طلوع نزدیک تر آمد

به جان شعله اش لرزید آن خونخوار

خون آشام

به خود پیچد وبا دندان گزید

زنجیر قلاده:

– چه باید کرد با خون چریک

اینک که گسترده است بر خاک؟

شتابی بایدم ورنه هزاران مرد دیگر

پس،

بشوئید از زمین هر قطره ی خون را

بشوئید از زمین صد مرد دیگر را!

عبث بود این تلاش

آخر مگر مردک نمی داند

زمین هر قطره ی خون فدائی را

کشد تا قلب هر ذره؟

و خاک ماست این جا

سرزمین ماست

این خاک پرورده است

حماسه ساز تاریخ نوین

هر گرد رزمنده

فدائی را

چریک خلق های خسته از ظلم وتباهی را.

 

آن تهی از شرم خان ومان ونام اش ننگ

نمی داند

که خون خلق در رگ های ما می گردد و

هرگز نمیرد خلق

پس هزاران مرد دیگر باز خواهد خاست

"پیروزی از آن ماست".

 

 

 

 

به یاد رفیق کبیر، کارگر شهید، حسن نوروزی

 

رفیق حسن!

تو در زمان جاری هستی

و در آن مشت واره های پر از کین

که می تپد به سینه ی میلیون ها زحمتکش

و سینه ی صدها رزمنده

تو جاری هستی در رایحه ی باروت

و در غریو مسلسل

تا آن هنگام که می غرد به راه رهائی خلق

تو در آژنگ هر جبین

که از کینه نقش گرفته

و در خروش هر فریاد

که برمی خیزد از حلقوم

به راه ستیزه یا بیداد

و تو جاری هستی

در خون

که روشنائی سرخ اش

سیاهی دوران را

می پالاید از تاریکی

تو در سپیده دم جاری هستی

که سرانجام می دمد

از میان این همه خون

تو در حقیقت پیروزی، جریان داری

– پیروزی خلق!

 

 

 

 

 

 

 

پرولتاریا

 

پدربزرگ ام برده بود

پدرم سرف

من هم کارگرم

پدربزرگ ام برخاست

به صلیب اش کشیدند

پدرم جنگید

زیر گیوتین کشتند

من هم مبارزم

به زندان ام آوردند

تفنگ ها را خشاب گذاشتند و نام مرا خواندند:

پرولتاریا!

اتهام:

مبارزه ی مسلحانه علیه امپریالیزم جهانی

و به نفع خلق های زحمتکش جهان

زانو به زمین زدند ونشانه رفتند

منتظر شماره ۳ بودند و آتش

محکوم به اعدام!

 

 

 

 

 

 

 

پنج شهید آرمان خلق

 

سحر سحر یوردوموزدان

قارانلیق گئجه قاچمامیش

هله گونش قیزیل ساچین

اوجا داغ لاردا آچمامیش

بئش قهرمان٬ یاددا قالان

تاپشیریلدى جللادلارا

مین لر تمیز سئوه ن قلبه

ووردو جللاد درین یارا

تازا قانلار قورومامیش

گئنه توکولدو ناحاق قان بوردا

بو جور ایستى٬ قیرمیز قانلار

بزه ک وئریر بیزیم یوردا

قانماز توفان بیله بیلمز

باهاردا٬ لاله فصلینده

بیر گول چمن دن سولدورسا

مین لر تازا لاله لر آچار

سونسوز دوشمن٬ نئجه قانسین؟

ائللر٬ آزادلیق یولوندا

بیر قهرمان شهید اولسا

مین اوره ک دن قورخو قاچار

 

پائیز ۱۳۵۰

 

 

 

 

پنج شهید آرمان خلق

 

بامدادان، به هنگامی که هنوز

شب تیره از دیارمان نگریخته بود

و هنوز خورشید گیسوان زرّین اش را

بر کوهساران بلند نگشوده بود

پنج قهرمان، که جاودانه به یاد می مانند

به جلادان سپرده شدند

هزاران قلب عاشق و پاک را

جلاد زخم عمیقی زد

هنوز خون های تازه ریخته، نخشکیده بود

که باز هم خون ناحق ریخته شد

خون هائی بدین سان گرم و سرخ

سرزمین ما را زینت می بخشد

توفان به نادانی درنمی یابد که

در بهاران، هنگام شکفتن لاله

اگر یک گل در چمن بپژمرد

هزاران لاله ی نو می شکفد

دشمن بی فرجام چگونه دریابد؟

به راه توده ها و به راه آزادی

هر آینه قهرمانی شهید شود

از هزاران دل هراس می گریزد

 

پائیز ۱۳۵۰

 

 

 

 

 

 

 

چریک نمی میرد

 

به خاطره ی رفقا، احمد خرم آبادی و کاظم سلاحی

 

من از کرانه های داغ خلیج می آیم

از شن زار تفته

من از سیستان و کردستان برخاسته ام

در صلابت کوه های لرستان

اوج سرفرازی را یافته ام

و شرارت بادهای کویر را دیده ام

 

من از دشت های وسیع خراسان

و دره های عمیق آذربایجان

گذشته ام

 

از فراز دماوند سرکش

تا نشیب دامنه های البرز

از کناره ی خشک رودها

تا ساحل خون آلود خزر

عبور کرده ام

و در جلال جنگل داغدار زیسته ام

 

من تاول چرکین دست های

کارگربندری ام

من فوران خشم ماهیگیرگیلک ام

من غیرت آزادگی بلوچ ام

من عصیان کوبنده ی ترکمن ام

من

زمزمه های سرخ خلق را

با حنجره ی صدیق سلاح ام

در فضای ملتهب میهن

فریاد می کنم

 

 

 

 

 

 

حقیقت

 

حقیقت اولدوزدان پارلاق

اوندان ایسه ایره لىدیر

اولدوز گؤره ن گؤزلریم

نئجه حقیقتى گؤرمز؟

 

 

 

 

حقیقت

 

حقیقت از ستارگان فروزان تر

از آن هم نزدیک تر است

چشمان من که توان دیدن ستاره را دارند

چگونه ممکن است حقیقت را درنیابند؟

 

 

 

 

 

 

 

 

روزگار کودکی ام

 

اوشاقلیق عالمى ایدى٬ اوره ییم ایشیق ایدى

کیچیک٬ تمیز دونیاما٬ اویون یاراشیق ایدى

یولداشلاریم دؤورومده٬ هامىسى شاد٬ کینه سیز

بیر آن کوسو اولسایدى٬ گینه باریشیق ایدى

قارانلیق قورخمالى ایدى٬ آمما اوندان قاچمازدیق

گئجه لر ناغیللاردا٬ شیرین٬ تمیز محببت

بیزى باریشدیراردى٬ دئمک اونا گؤره ده

کؤنلوموزون قاپیسین٬ کینه لره آچمازدیق

ائله بیل گؤزلریمیز٬ گئجه لر ده گؤروردو

اولدوزلار٬ آى گونش تک٬ بیزه ایشیق وئره ردى

بیر بئله ایشیقینان٬ گؤیه بولوت گلسه یدى

گئچه رى کیچیک بولوت٬ گونون اوستون آلسایدى

بیلردیک گون چیخاجاق٬ بولوت دا قالمایاجاق

گئنه ده دسته له شیب٬ دؤزمه ییب باغیراردیق

گونشى نغمه لرله٬ قوناغا چاغیراردیق

گونوم گئدیب سو ایشسین٬ آبى دونون دییشیسن"

گونوم! چیخ٬ چیخ!"

آیلار٬ ایللر دولاندى

زامان ناققا بالیق تک٬ اوشاقلیغیمى اوتدو

گئچه رى غملریمین٬ کیچیک سئوینجلریمین

یئرین بؤیوک کدرلر٬ گئچمز کینه لر توتدو

گونش بیزیم مملکتدن اوغورلاندى٬ توتولدو

ایستى٬ ایشیق چئشمه سى٬ پاک قورودو٬ قورتولدو

ایندى ایللردن برى٬ گئجه لریمى آىسیز

گوندوزلریمى گونسوز٬ باشا چیخاردیرام من

سویوق٬ نیفرت٬ آلدانمیش یوردوموزو بورویوب

شادلیغین٬ سعادتین کؤکو دیبدن قورویوب

هئچ زاد قارانلیق کیمى٬ منیم کؤنلومو سیخمیر

او دؤزمز اوشاقلیغیم٬ بیر آن یادیمدان چیخمیر

ایندى نئجه تابلاشیم بیر بئله قارانلیغا؟

داها دوشونوره م کى گونش تکجه بوردان یوخ

آیرى اؤلکه لردن ده٬ یامانجا اوغورلانیب

بونو دا دوشونوره م٬ گونشلرین دوستاغین

اوشاقلیقدا اوخویان نغمه لر ییخا بیلمز

او قارا دوستاقلاردا٬ یالقیز سس چیخا بیلمز

آتا بابا سؤیله ین٬ دمیر چاریق کؤهنه لیب

ایندى بو چتین یولدا دمیر آیاق لازیمدیر

دمیر عصا آتیلیب٬ ناغیللارا قاتیلیب

ایندى دمیردن توفنگ٬ حدسیز و حئسابسیز فیشنگ

خالقین سؤنمز عئشقیندن٬ بوردا دایاق لازیمدیر

هر کس گونشى سئوسه٬ بوتون سئوگىسین آتار

یورولوب یولدا قالماز٬ اؤزون ده یادا سالماز

اوزاق داغلار دالیندان٬ گئده ر گونشى تاپار

ایندى سوروشمالىیام٬ من گونشى سئویره م؟

من گونشى سئویره م!

پائیز ۱۳۵۱

(دالغا)

 

 

 

روزگار کودکی ام

 

 

روزگار کودکی ام را به یاد می آورم که دل ام از روشنائی سرشار بود

هنگامی را که دنیای کوچک و نیالوده ام از بازی آذین می یافت

رفقای ام همه شاد و بی کینه بودند

یک آن هم اگر قهر می کردم، به دنبال اش آشتی فرامی رسید

تاریکی ترسناک بود، اما از آن نمی گریختیم

زیرا که شب ها، محبت های پاک و شیرین قصه ها،

ما را آشتی می داد؛ گوئی به پاس همین هم بود که

دریچه ی دل های مان را به روی کینه ها نمی گشودیم

گوئی چشمان مان شب ها هم توان دیدن داشت

ماه و ستارگان به سان خورشید به ما روشنائی می دادند

با وجود این همه روشنائی، اگر ابری آسمان را فرامی گرفت

و ابر گذرای کوچک روی خورشید را می پوشاند

می دانستیم که خورشید سرانجام از زیر ابرها درمی آید

اما با ناشکیبی، به گروه فریاد می زدیم

خورشید را با نغمه به مهمانی می خواندیم:

"آفتاب ام رفته آب بخوره، پیراهن آبی شو عوض کنه"

…………………………………………………………..

"آفتاب ام درآ، درآ"

ماه ها و سال ها گذشتند

زمان چون نهنگی کودکی ام را بلعید

و جای غم های گذرا و شادی های کوچک ام را

غم های بزرگ و کینه های پایدار فراگرفت

خورشید سرزمین ما به یغما رفت

چشمه ی روشنائی و گرما به یک باره خشکید

اینک، سال هاست که شب های ام را بی مهتاب

و روزهای ام را بی آفتاب سرمی کنم

سرما، نفرت، فریب، سرزمین ما را فراگرفته است

سعادت و شادی از بیخ و بن خشکیده است

دل من از هیچ چیز به اندازه ی تاریکی نمی گیرد

کودکی بی شکیب ام را لحظه ای از یاد نمی برم

اینک، این همه تاریکی را چگونه شکیبا شوم؟

زیرا درمی یابم که خورشید نه تنها از این سرزمین،

از سرزمین های دیگر نیز، به ناروائی دزدیده شده

و این را نیز درمی یابم که دیگر اسارت گاه خورشیدها را

نغمه هائی که در ایام کودکی می خواندیم، قادر نیست فروریزد

و به آن زندان های تاریک، صدا به تنهائی نمی رسد

کفش های آهنینی که پدران مان در قصه ها می گفتند، دیگر فرسوده شده

اینک، در این راه دشوار، پای آهنین را نیاز هست

عصای آهنین نیز، به افسانه ها پیوسته است

اینک، تفنگ آهنین و فشنگ فراوان را نیازمندیم

که پشتوانه اش، عشق خموشی ناپذیر توده ها باشد

هر آن که دوست دار خورشید باشد، همه ی عشق های اش را رها می کند

از خستگی در راه گیر نمی ماند، "خود"ش را از یاد برده

در فراسوی کوه های بلند، خورشید را می یابد

اینک پرسشی است: آیا من خورشید را دوست می دارم؟

من خورشید را دوست می دارم!

 

پائیز ۱۳۵۱

دالغا

 

 

 

 

 

زندانی

 

من زندانی خشمگین "قصر" خودکامگی

شاه خونخوارم

در سردی شب

از پشت میله های پنجره ی کوچک

نگاه می کنم به تاریکی

و می اندیشم، به آینده

به آزادی!

 

من مرغ عاشق ام

زندانی این قلعه ی وحشتناک

با بال های بسته

با آرزوی پرواز

نگاه می کنم به بارش باران

که می شوید زنگ ظلام شب را

 

و گوش می کنم

به همهمه ی دور

و در سرم تنها، هوای آزادی است

آزادی!

 

من جنگاور پاک باز عرصه ی رزم ام

زندانی پر شور "قصر" شاه!

این قفل و بندها

این میله های آهنین سخت

این زخم های داغ

خون آبه های گرم

فریادهای خشم

این زجر بی دریغ روز و شب

هرگز نمی توانند

مرغ اندیشه ام را از پرواز بدارند

و تپش های عشق را

از قلب عاشق ام جدا کنند

 

تاپ، تاپ، تاپ …

گوش کن!

این صدا از "شهر شب" می آید

صدای حسرت ها

صدای رسای حقایق

سنگین نشسته به روی دژ

اما

صدای همهمه به گوش می رسد آسان

 

گوش کن!

این

صدای ضربه های قلب کارخانه است

که خون رفیق کارگر

حتی به گاه شب

در تسمه های چرخ

– رگ های خشک آن –

در جستجوی نان

با شتاب می دود

تا "فاتحان" نابکار "قصر"

همواره "قصر"ها به پا کنند

 

دشمن

این بزدل وقیح

بیهوده می کوشد

مرغ اندیشه ام را

از پرواز به دارد

و تپش های عشق را

از قلب عاشق ام جدا کند

حال که هر روز

شوق پرواز مرا می برد به اوج

و مشت های ام

بی صبرانه به دیوار قفس می کوبند

 

هنگامی که

محک عشق

شکنجه است

و معیار پیروزی

زندان

و این قفل و بندها

این میله های آهنین سخت

این زخم های داغ

خون آبه های گرم

فریادهای خشم

این زجر بی دریغ روز و شب

هر لحظه

هر زمان

آینده ی پیروز خلق را

درگوش های من

فریاد می کنند

 

 

 

 

 

 

سرودی برای رفقای دربند

 

زمستان ۱۳۵۲

این جا

در کام "قصر" شاه

رفیقان من همه

با عشق شان عظیم

اندیشه شان بلند

با روح استوار

– مشت شان، سلاح –

همواره در نبرد"شب" را به سر کنند!

 

این جا

در چنگ آن پلید

همرزم خوب من

فرزند پاک خلق

با زخم ها به تن

با دردها به جان

در پیکر نبرد

هر لحظه می دمد

صد جان تازه را.

 

زندانی دلیر

بر دست هاش بند

با قفل ها به پاش

آزاد و پاکباز

پرشور و سربلند

هر لحظه در تلاش

همواره در نبرد …

 

 

 

 

 

شاعرانه

 

نگاه کن!

تابش آفتاب

بر قله های بلند برف آلود

و نقش سپیدارها

در برکه های کوچک جنگل

چه زیباست

و پرواز باد

بر یونجه زارها

و بوی نمناک علف های کنار رودخانه

چه دلنشین!

 

نجوای آب

با سنگریزه های جویبار

و پچ پچ برگ های چنار

در سکوت بیشه های دور

باران پائیز

برجاده های خیس

رنگ گل آخر اسفند

در دشت های گرمسیری

هرم کوهستان مس رنگ تابستان

وعطر مرطوب بهارنارنج

درفضای مه آلود نارنجستان

 

و زیباست

درخشش قاطعانه ی آخرین ستارگان صبح دم

آن گاه که در سرمای ملایم سحر

از دامنه ها

به سوی قله می روی

 

اما

آیا

هیچ چیز زیباتر از پرواز گلوله ها

از آتشین آشیان سلاح

و نشست آن

در سینه ی سیاه دشمن

وجود دارد؟

 

 

 

 

 

 

موج

 

خیرداجا اینجه آخیردیم

مئشه لردن، داغلاردان

دره لردن آخیردیم

بیلیردیم دورقون سولار

اؤز ایچینده بوغولار

بیلیردیم دریالاردا

دالغالار قوجاغیندا

خیرداجا آرخلار اوچون

یئنی حیات دوغولار

نه یولون اوزاقلیغی

نه قارانلیق چوخورلار

نه دورقونلوق هوسی

منی یولدان قویمادی

ایندی قاریشمیشام من

قورتولماز دالغالارا

وارلیغیمیز چالیشماق

یوخلوغوموز دایانماق

 

پائیز ۱۳۵۲

 

 

 

موج

 

جویبار خرد و باریکی بودم


در جنگل‌ها و کوه‌ها

و دره‌ها جاری بودم

می‌دانستم آب‌های ایستاده

در درون خود می‌میرند

می‌دانستم در آغوش امواج

دریاها

برای جویباران کوچک

هستی تازه‌ای می‌زایند

نه درازی راه

نه گودال‌های تاریک

و نه هوس بازماندن از جریان

مرا از راه باز نداشت

اینک پیوسته‌ام

به امواج بی‌پایان

هستی‌امان تلاش

و نیستیا‌مان آسودن است!

 

پاییز ۱۳۵۲

 

 

 

 

 

 

هر پگاه

 

هر سحر باخیرام "دماوند"ه من

قوجا داغ ووقارلا یاتیب دوروب

بیلمیره م نه واختدان٬ هانسى زاماندان

کؤهنه لمز٬ آغ٬ تمیز چادیرین قوروب

گاهدان زیروه سینه گونش ساچیلیر

گاهدان دا دومانلار دؤوره لیر اونو

نه یئللر٬ نه سئللر کیچیلدیر جانین

داشداندیر سینه سى٬ قارداندیر دونو

آغ باشى بنزه ییر " آرشباشینا

"کاوه"نین٬ "ضحاک"ین اوندا ایزى وار

یئنى "ضحاک"لارا کؤهنه تاریخدن

خالقین کینه سیندن آیدین سؤزو وار

هر زامان باخاندا "دماوند"ه من

دایاغیم چوخالیر٬ کینه م درینلیر

"ضحاک"ى گؤروره م٬ کؤنلوم اودلانیر

"کاوه"نى یادلیرام٬ باغریم سرینلیر

 

پائیز ۱۳۵۱

 

 

 

هر پگاه

 

هر پگاه که به دماوند می نگرم

کوه پیر، پروقار ایستاده است

نمی دانم از کدامین هنگام

چادر سفید و نیالوده و نفرسودنی خود را برافراشته است

گاه خورشید بر تارک اش می تابد

و گاهی مه آن را فرامی گیرد

سیل ها و بادها از جان او نمی کاهد

زیرا که سینه ای سنگین و پوشاکی برفین دارد

قله ی سپیدش به سر آرش می ماند

رد پای "ضحاک" و "کاوه" در آن نقش بسته است

به "ضحاک"های زمانه از تاریخ دیرینه

از کینه ی توده ها، آشکارا سخن می گوید

هر گاه که به دماوند می نگرم

پایداری ام می افزاید، کینه ام ژرف تر می گردد

"ضحاک" را که در آن می بینم، قلب ام پرشرر می گردد

آن گاه "کاوه" را به یاد می آورم، دل ام خنک می شود

پائیز ۱۳۵۱

 

 






پاسخ دهید

Your email address will not be published. Required fields are marked as *

*