فهرست

اینها کجا بودند؟

چشمان درشت سیاهی داشت.غمی خاص توی صورتش بود.انگار سردترین چشم تندازها را دیده باشد.رمان «کنسول افتخاری» گراهام گرین ما را به هم نزدیک کرد.تحمل کردن بعضی از استادها سر کلاس سخت بود.وقتی باهاشان درس داشتم آن آخرهای کلاس می نشستم و رمان می خواندم.صندلی کنارم نشسته بود.کلاس تمام شد.داشتیم کتابهامان را توی کیفمان می ذاشتیم.لبخندی زد و به رمان دستم اشاره کرد وگفت:«من از این نویسنده قدرت و جلالش را خوانده ام».چند روز بعد کتاب را که تمام کردم دادم که او هم بخواند(آن روزها ادواردو بودم پزشک عاشق توی رمان گرین).رمان تمام شد و همه چیز بین ما شروع شد.به هر بهانه ای کتابی بهش می دادم یا جزوه ای ازش می گرفتم.نمی دانستم چطور باید بهش بگویم؟چندان کم رو نبودم، دانشجوی شلوغی بودم،حرفهامم را بی پروا می زدم.آنقدر که گاهی بعضی از استادها که رابطه ی نزدیکتری با من داشتند، خصوصی هشداری می دادند که مراقب باش زبان سرخت سر سبزت را به باد ندهد. اما دراین رابطه فرق می کرد. چیزی در رفتارش بود که کار را برایم سخت می کرد.توانم را می گرفت!همه جوره بهش فهمانده بودم.اما نمیتوانستم مستقیم بهش بگویم،یک بارجزوه ی درس نقد ادبی را ازش گرفتم و آخرش با روان نویس مشکی این بند از شعر نصرت را نوشتم:

چشمش به دردناکی شبها بود/شبهای دم گرفته ی بارانی

زیبایی غریبی غمینی داشت/چون ترمه های کهنه ی ایرانی

جزوه را که باز کرد رنگش پرید.نگاهم کرد.با دستهام بازی کردم و تندی گفتم:« شعر نصرته!قشنگه نه؟»  لبخندی زد(همیشه لبخند می زد)گفت:« خطت هم قشنگه»!

در مورد خانواده ش چیززیادی نمی دانستم،کلن کم حرف بود.فقط می دانستم که برادری دارد به نام «پویان» که سه سالی از خودش بزرگتر بود و بامادرش زندگی می کرد.اسم خودش «مرضیه» بود.یک بار بهش گفتم چه اسمهای انقلابی ای دارید! لبخند زد.هیچ نگفت!پرسیدم:« بابات چکاره س؟»  مکثی کرد.غمی ریخت توی صورتش.گفت:« معلم بود.»دیگر چیزی نپرسیدم. زمان زیادی برد تاکم کم یخش آب شد و با من بیرون از دانشگاه قدمی برداشت.با ترس و لرز از پلیس بیرون می رفتیم و توی پارکی نزدیکی های دانشگاه می نشستیم.هرروز توی پارک.شعر وبحث ادبی و کمی دوستت دارم های محجوبانه.و این اواخرروی صندلی به من تکیه می داد، سرش را هم روی شانه ام می گذاشت و آرام دستهایش را می گرفتم..تمام چیزی که در این رابطه ی خجول عاطفی بین ما گذشت همین بود،که مدام تکرار م یشد.آنروزها  آتشم تند بود،دوست داشتم تفنگی می داشتم و هموار میکردم گیتی را…اما تا حرف می زدم می گفت:«احسان بسه!ول کن.بحث سیاسی موقوف.!»یکبار بهم گفت:«تو توی رمانها زندگی می کنی!بیا بیرون،من را هم ببین»

پاییز بود.باد می آمد.روی همان صندلی همیشگی در پارک داشتم با شور و اشتیاق از ضرورت مبارزه برایش حرف می زدم.(تازه رمان «چگونه فولاد آبدیده شد» را خوانده بودم.پاولوشا بودم، یک معشوق انقلابی داستانم را تکمیل می کرد)،من با  اشتیاق و با حرکت سر و دست می گفتم.اما  او کلافه حرفم را قطع کرد و گفت:«برای من اهمیتی ندارد احسان!سرنوشت این مردم برای من اهمیتی ندارد!بحث را عوض کن.تو همه ش بلدی در مورد سیاست حرف بزنی!این مردم و هرچی که به سرشان میاد برام مهم نیست!»

من هم تند و بی مکث گفتم:(آخرگفتم که آن روزها پاولوشا کورچاگین بودم) «که اگر فقط می

خوای جانم فدایت بشنوی، من نیستم!فقط یک آدم نازپروده و بیدرد نسبت به اجتماع اطرافش بی تفاوته!» (این را پاولوشا با تحکم گفت)

اشک توی چشمهایش حلقه زد(چشمهای درشت سیاهی داشت).لبهایش لرزید.گفت:«نازپروده ی بیدرد؟…»سریع فهمیدم که تند برخورد کرده ام.دستش را گرفتم که آرامش کنم! دستم را پس زد. بلند شد.کیفش را برداشت و چند قدم دور شد.من هم بلند شدم.ایستاد از پشت شانه هاش را می دیدم که میلرزید.صدایش زدم.برگشت بغضش ترکید! اولین بار بود که صدایش را بلند می کرد،گفت:«مردم!مردم!مردم!!…کجا بودن؟..این مردم …کجابودن… پدر مرا ..هق هق می زد!..چرا..؟ هق هق… ساکت بودن!سال ۶۷٫٫هق هق می زد… ۶ ماه مانده بود..نازپروده.؟..بیدرد؟…»

شانه هایش می لرزید.

ساکت ماندم.چیزی نداشتم بگویم.شانه هامان می لرزید.پاییز بود باد می آمد.

احسان حقیقی(پاتوره)

۲۰۱۳/۶/۱۵

 

 






پاسخ دهید

Your email address will not be published. Required fields are marked as *

*