فهرست

آن گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم شدگـــــــــــــــــــــــــــــان عاشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق:

می گویم چیزی در جهان ترسناک تر از گم کردن عزیزی هست؟ آن هم برای همیشه؟  فکر نمی کنم..

این هراس از گم کردگی و رنج آن مثل اینکه نه سن و سال می شناسد و نه تاریخ! در کتاب مقدس مشهودترین روایت این گم کردگی در داستان یوسف است! که به کوری چشمان یعقوب می انجامد.و در ادبیات امروز هم شاید بارزترین اثری را که من خوانده ام کتاب «بیوه گان»اثر نویسنده ی چپ شیلیایی «آریل دورفمن» باشد.که البته این کتاب با عنوان «ناپدیدشدگان»توسط«احمد گلشیری»ترجمه شد.ناپدید شدگان حکایت زنان روستاییست که تمام مردهاشان توسط حاکمیت ربوده و ناپدید شده اند.روزی در رودخانه جنازه ای پیدا می شود که صورتش توسط ماهی ها خورده شده و هویتش قابل تشخیص نیست.میان زنان این روستا درگیری پیش می آید,بر سر این که جنازه از آن چه فردی و متعلق به چه خانواده ایست.یکی ادعا می کند پسر نوجوانش است و دیگری می گوید پدر پیرش! ـ داستان را سالها پیش خوانده ام و از حافظه نقل می کنم ـ این تراژدی وحشتناکیست: نیاز به یک جنازه!!!! که به ظاهر چیزی را حل نمی کند اما در باطن گویا حل کننده ی نیازی عظیم است.
اکثر جوامعی که تجربه ی حاکمیت های سرکوبگر را داشته اند با این واژه آشنایند.در آمریکای لاتین به آن «دساپاراسیدو» می گویند و بخصوص مردم شیلی و آرژانتین این واژه را خوب می شناسند.همه ساله در یک روزـ دقیقن روزش را نمی دانم ـ درآرژانتین مادران روسری سپید بامشعل و عکس های فرزندانشان به خیابانها می آیند و از حاکمیت می خواهد که نشانی از گم کرده شان را برایشان بیابد.سرزمین خودمان هم از این رنج عظیم بی بهره نبوده است.خاوران نمونه ی آن است.بازماندگان می دانند که در این مساحت خاص،زیر این توده ی عظیم خاک گم کرده شان هست.اما کجایش؟دقیقن کجا؟ پیدا کردن آن ۲ متر جا شاید تسکین دهنده ی دردی عظیم باشد.و از آن تلخترش را هم داریم.همه ی به خون خفتگان در خاوران نیستند.خانواده هایی هم هستند که از آن مساحت هم بی بهره اند.این رنجیست که نمی توان آن را دریافت مگر اینکه ناپید شده ای داشته باشی،یا مگر اعجاز توانای ادبیات بتواند شمه ای از آن را بنمایاند.

پیش از این هم یکبار در نوشته ای توضیح دادم که یکی از تاثیرگذارترین ـاز لحاظ حسی ـ شعرهای فارسی یعنی شعر«تورا من چشم در راهم» سروده ی نیما،زائیده ی همین رنج است.نیما آن را برای لادبن سروده.برادری کمونیست که از چنگ خودکامه می گریزد و می رود که به شوروی پناهنده شودـ سال ۱۳۱۰ ه ش ـ اما هرگز و هرگز خبری از او نمی شود.

این رنجیست است که در روان یک ملت ماندگار می شود و هزاران بار هم اگر سیستم ها عوض شوند و عاملین,مجازات شوند تسکین نمی پذیرد مگر آن که آن گم کرده یافت شود.آن جان بی جان

 

احسان حقیقی نژاد(پاتوره)

۲۰۱۳٫۶٫۲۳






پاسخ دهید

Your email address will not be published. Required fields are marked as *

*