فهرست

مرداد, ۱۳۹۲

 

اینها کجا بودند؟

چشمان درشت سیاهی داشت.غمی خاص توی صورتش بود.انگار سردترین چشم تندازها را دیده باشد.رمان «کنسول افتخاری» گراهام گرین ما را به هم نزدیک کرد.تحمل کردن بعضی از استادها سر کلاس سخت بود.وقتی باهاشان درس داشتم آن آخرهای کلاس می نشستم و رمان می خواندم.صندلی کنارم نشسته بود.کلاس تمام شد.داشتیم کتابهامان را توی کیفمان می ذاشتیم.لبخندی زد و به رمان دستم اشاره کرد وگفت:«من از این نویسنده قدرت و جلالش را خوانده ام».چند روز بعد کتاب را که تمام کردم دادم که او هم بخواند(آن روزها ادواردو بودم پزشک عاشق تویادامه مطلب


ارتباط با آمریکا و سراب ارزانی و وفور نعمت

از آنجایی که مردم ایران به هیچ کدام از جناح های حکومت باور ندارند و بدرستی می دانند که این دو جناح مخالفتی با یکدیگر جز بر سر چگونگی تقسیم قدرت آنهم نه برای عدالت بلکه بر سر بالا بردن توان خود برای چپاول بیشتر این خان یغما . از انجایی که توده بدیلی بعد از حکومت سراغ ندارند و آلترناتیوی را نمی شناسند و بنا به فرهنگ دیرینه تاریخی ایران که هرگاه حاکمیتی ظلم می نموده و آنها در مقابل و برای مبارزه با آن نتوان داشته و نهادامه مطلب


ای خوش آنروزی………

  ای خوش آنروزی………    از:آذرخش   این جهان،همواره برکام ستمکاران ، نخواهد بود شیخ را این سلطه و خودکامگی،چندان، نخواهد بود ای خوش آنروزی که در سرتاسر این خاک خون آلود سلطه منحوس و نکبت بار ملایان، نخواهد بود اینهمه جهل و خرافات و فساد و کینه توزیها وینهمه مکر و فریب وحیله وبهتان،نخواهد بود اینهمه و حشیگریها، قتلها،آدم ربائیها وینهمه شلاق یا اشکنجه یا زندان،نخواهد بود اینهمه از دسترنج توده ها،دزدیّ و کلاشی وینهمه فحشا و فقرو ذلت و حرمان، نخواهد بود این حجاب و سنگسار و اینهمهادامه مطلب


ﺳﭙﻴﺪه در ﺣﺎل دﻣﻴﺪن اﺳﺖ

سپیده در حال دمیدن است آتش پیکار خونین شد فروزان خشمی سوزان شعله ها زد بر وجود دشمنان خلق  خون سرخ شهیدان چون برآید ز هر سو میدهد نوید آزادی  خون سرخ شهیدان چون برآید ز هر سو میدهد نوید استقلال  ز ره گشایان جهان نو  زحامیان ایده های نو  سر گلها با خون نوشته اند که اتحاد و انقلاب ما  نوید استقلال میهن است  سپیده در حال دمیدن است خروش رستاخیز توده ها  فاشیسم دستاویز ارتجاع به خون کشاند سرنگون کند مسجل نابودی دشمن است سپیده در حال دمیدنادامه مطلب


ای رفیقــان

ای رفیقــــــــان قهـرمـانـان   جان در ره میهن خود بدهیم بــی مهــابـــا از تــــــن مـــــــا خــون بــریــزد از خــــون مـــــا لالــــه خیـــــزد پـرلالـه و گـل بشـود همـه جـا چون گلستان چــون دمــاونـــد ســرفـــرازیــــم در ره خلـــــــــق جــان ببــازیـــم یک پا ننهیـم قـدمـی بـه عقـب تــا دم مــرگ در کوه و دشت در بیــابــان غران چو یکی شیری که رهـا گشتـه از بنـد خلــــق ایــــران همره ماست زیـن رو وطــن ام آزاد و رهـا گـردد از بنــد