فهرست

طنز بمناسبت یکصدمین سالگرد انقلاب اکتبر

سرگذشت لنین بعدازمرگ —

آورده اند روزی که لنین میمیرد  بلافاصله دردستگاه خداوند عالم غوغائی برپامیشود،همه ازکوچک وبزرگ ،ازعزرائیل تا جبرئیل به رقص و پایکوبی میپردازند. فرستادگان خدا از آنجائیکه لنین را میشناختند و از پیش دشمنی دیرینه خدا و درباریان را با لنین میدانستند ، سریع خودشان را میرسانند به  خانه لنین و دیگر سئوال و جواب هم لازم نبود زود نکیر و منکر را مرخص میکنند و ازشانه های لنین میگیرند و یکراست میبرند پیش خدا . خداهم که بیشتر ازهمه با لنین آشنائی قبلی داشت فورا دستورمیدهد به عزرائیل که اینو بیاندازید وسط جهنم .

لنین اعتراض میکند و میگوید: آخرعدالت خدا کجارفته ؟ حالا که ازوکیل مکیل خبری نیست، اقلا اجازه بدید دردوکلمه از خودم دفاع بکنم ، بعد هرکاری خواستید بکنید!

عزرائیل که دردست راست لنین ایستاده بود و میرغضب درسمت چپ وآماده اجرای دستور خدا، روبه لنین کردو گفت  : مردحسابی توی این زندگی کوتاه ات درروی زمین، خداوند عالم را زله کردی، حالا دوقورت ونیمت هم باقیست، یالله راه بیفت بینم؟!

لنین تا آمد دهن اش راباز کند یک چماق زدند سراش و کشان کشان بردند و انداختند درست وسط جهنم  و برگشتند و به همدیگر تبریک گفتند که آخیش عجب راحت شدیم!

درجهنم  برای لنین زمان با تحمل عذاب آتش و شلاق و شکنجه سپری میشد و  هرجا  وهرگوشه ای  که نگاه میکرد، میدید که جزفقیر بیچاره ها که گناهی جز دله دزدی های کوچک و یا اعتراض به ظلم وستم ، نخواندن نماز و نگرفتن روزه نداشتند،دراینجا جمع اند و اصلا از پولدارها و ملاک ها و شکنجه گران و حکومت کنندگان دزدان میلیاردی مال مردم اصلی خبری نیست. و ازآدم کناری اش که سالها ساکن جهنم بود پرس و جو کرد که پس اینها که درروی زمین جنگ وکشتار بپا کردند و خون مردم را مکیدند و تاجائیکه میتوانستند کشتند و بردند و خوردند ، کجاهستند؟!  جهنم نشین ژولیده سربکند کرد و روبه لنین نمود و گفت ؟ ای دل غافل  ازکدام کوره ده آوردن ات اینجا که نمیدانی  همه آنها جای شان دربهشت  و کارشان عیش و نوش با حوریان  بهشت است؟!

لنین که گوئی تازه دوزاری اش افتاده بود، دست اش را برد که سراش را بخاراند ویک مقدار فکربکند، دید که هنوز پا به جهنم نگذاشته گرمای آتش جهنم پوست سرکچل اش را شلم شهره کرده است و زود دست اش را آورد پائین و قدمی زد وسپس نتوانست خوداش رانگهدارد، سکوئی پیدا کرد و رفت بالای آن و رو به جهنمیان کرد و گفت :

ای بیچاره ها شما مگر چه کارکرده اید که هم درزمین تناب ازگرده تان کشیدند و هم دراین دنیا درعذاب  جهنم محکوم به سوختن هستید ،آخراین چه عدالتی است و شما چگونه مردمانی هستید که دیروز درروی زمین به فرمان شاه و شیخ و صاحبات ثروت شلاق کش  میشدید و اکنون  بعداز مرگ نیز باید درآتش جهنم بسوزید و آنهائیکه  درزمین ظلم وستم برابناء بشر رواداشتند و ازقبل کار و زحمت آنها خوردند و نوشیدند و هربلائی خواستند سرشما آوردند و دراینجا هم جای آنها بهشت است و جای شما جهنم؟!

ساکنان جهنم  اول اهمیتی به گفته های لنین نمیدادند و امید رهائی درآنها مرده بود.

اما لنین  خسته نمیشد و هرروز بعد از اینکه نوبت شکنجه و آزارش توسط میرغضبان جهنم تمام میشد ، میامد و تبلیغات علیه وضعیت جهنم را ازنو شروع میکرد. تا اینکه یواش یواش درمردم جهنم نشین جنب و جوشی بوجود آمد  و شروع کردند به اعتراض و تظاهرات  و بتدریج دامنه اعتراضات بالاگرفت وجهنمیانی که بیش از بقیه عذاب هردودنیارا دیده بودند، یواش یواش گفته های لنین را باور کردند و شروع به سازماندهی مخفی کردند و یک روز که خدا وند تمام درباریان را ازکوچک و بزرگ جمع کرده بود ودرحال سخنرانی بود. تظاهرات درجهنم اوج گرفت ولنین درپیشاپیش تظاهرکنندگان حرکت میکرد و داشت کنترل جهنم ازدست ماموران خدا خارج میشد که خبر به خدا رسید ، که قربان ازوقتیکه لنین نامی را انداختبم جهنم،  آنجارا به هم زده است وهمه رابرعلیه شما شورانده است .

خداوند که مثل بندگان اش زود عصبانی نمیشود و این را برای مقام خدائی خود عار میداند، به یکباره از کوره دررفت و دستوردادو گفت که: این سگ پدررا ببرید و بیاندازید به بدترین جای جهنم که خفه بشود. ماموران خدا هم  این کارراکردندو لنین را بردند وانداختند به جائی درجهنم که دیگر شبانه روز و بلاوقفه  با آتش سوزان جهنم  سرو کارداشت و تکان نمیتوانست بخورد.

اما روزها که نه ، چون درجهنم  شب و روز نیست  ،بلکه زمان سپری میشد و لنین هروقت که امکان  وروزنه ای مییافت  مردم جهنم نشین را هشدار میداد که چه نشسته اید و ازچه میترسید مگرازعذاب جهنم هم بالاتر عذابی هست؟ به اعتراض برخیزید و… خلاصه کلام  مدتی طول نکشید که  توده های مردم جهنم نشین باردیگربرخواستند وشروع به اعتراض کردند و این اعتراض یواش یواش به تظاهرات وزدوخورد با ماموران جهنم کشید و تظاهرکنندگان لنین را ازمحاصره آتش خارج کردند و چیزی نمانده بود که تظاهرات به دروازه جهنم کشیده شود و اوضاع پاک ازدست ماموران جهنم داشت خارج میشد که  خدارا خبر کردند و گفتند که قربان این بنده حقیر تو بازهم  نظم جهنم را به هم زده است ،مجازات هااورا به صرات مستقیم نکشیده که هیچ بلکه بدترشده و همه ما را به زله آورده است، لطفا دستوردهید که چه کارکنیم.

خداوند  اندکی به فکر فرورفت  و رو به عزرائیل کرد و گفت : این ولدالزنا را بیارید پیشم . میخواهم  ببینم  این چه جور جونوریست دیگه؟!

عزرائیل  سریع میپرد به جهنم و ازپس گردن لنین میگیرد و یک راست میاورد به آسمان هفتم ودم در اقامتگاه خدای عز ووجل میگذارد زمین .

درمقابل جسه کوتاه لنین ، قلعه ای بود که درب آن که لنین درمقابل اش ایستاده بود، باندازه چهار برابر قد وقواره ساختمان «امپایر استیت» آمریکا! اصلا وقتی نگاه میکردی  ترس و وحشت سرا پایت را میگرفت. جلال و جبروت خدا ازهمین درب اقامتگاه اش معلوم بود و بتو میکفت که با چه کسی طرف هستی !

لنین درکنار عزرائیل محو تماشای عظمت اقامتگاه خدا شده بود که ناگهان رعد وبرقی آسمان طبقه هفتم را شکافت ،نگهبانان کناررفتند و درب بزرگ با صدائی که انگار بمب آتم منفجرشده باشد، باز شد.

لنین سراش را بلند که ودرمقابل خود آنچه راکه دید حیرت زده شد.

درمقابل اش آدمی نشسته بود برروی یک سکوی بزرگ کوه مانند . هیکل اش باندازه دوبرابر ساختمان پلاسکو تهران بود . چپقی دردست داشت  که اقلا پنجاه متر وشاید هم بیشتر طول اش بود وقطر آن به یک متر میرسید و  چهار نفر فقط مشغول ریختن توتون درون  سر چپق بودند.

خداوند ابروان پرپشت و ریشی داشت باندازه ده برابر لحاف مولانصرالدین . لنین همینطور داشت نگاه میکرد که خداوند یک پکی به چپق زد وقتی دود آنرا  ازدهان اش بیرون داد، انگاری تکه ابری بزرگ گرفتار طوفان بالای سرات به جولان درآمده باشد . از سوراخ دماغ اش مثل اینکه دود ازلوله کوره های آجرپزی اطراف تهران به هوامیرود، همینطور لاینقطع دود بیرون میزد.

خداوند بادست به عزرائیل اشاره کرد که بیرون برود و منتظردستور الهی باشد.

عزرائیل خداوند عالم و خالق زمین وزمان را با لنین تنها گذاشت  و رفت بیرون  درکنار ماموران جهنم ایستاد و منتظر دستورات خداوند ماند.

یک روز گذشت ،دوروز گذشت و بعد شد یک هفته ودوهفته از خدا و لنین خبری نشد . دراین مدت هرکدام از ماموران ریز ودرشت خدا تعبیرها و تفصیرها و حدث و گمان های خودرا از تصمیمات خداوند عالم درباره نحوه مجازات لنین برای هم تعریف میکردند ، اما همه شان درمانده بودند که کارتصمیم گیری خدا چرا بطول انجامید ، حال اینکه خدا نیاز به فکرکردن ندارد و هرتصمیمی را همان آن میگیرد . این تاخیر طولانی آنها راهم مضطرب و نگران کرده بود . آنها همه امکانات وسایل شکنجه و عذاب آورترین مکانها درجهنم را برای لنین درنظر گرفته بودند.

به همین خاطرهم وقتی خدا بعد ازچند هفته عزرائیل را احضار کرد او که ابزار آلات همه نوع داغ و شکنجه رادربدترین محل جهنم آماده کرده بود ، فورا به خدمت خداوند رفت و تعظیمی نموده و منتظر دستورات خدا ماند.ولی زیرچشمی خدارا میپائید ازعصبانیت خدا واینکه بعد ازملاقات دوهفته ای لنین این اعجوزه فتنه که درروی زمین دنیارابهم ریخته بود ودرجهنم خداهم آرام نداشت، چه حادثه ای رخ خواهد داد، در وحشت  بود.زیر چشمی خدارا میپائید که به نظرش رسید برعکس تصور او انگاری که از عبوسیت خدا کمی کاسته شده و از هرزمان دیگر سرحالتر به نظرمیرسد. برای اش غیرقابل باور بود! که خدا فرمان داد  به جلو بیاید . عزرائیل چهارقدم به جلوبرداشت ودرحالیکه دست وپایش میلرزید به خدا نزدیک شد. تاحالا یک بارهم نشده بود که خداوند به اواجازه بدهد حتی نیم قدم به او نزدیک بشود ومانده بود که بعد ازملاقات با لنین برسرخدای همه عالم  وآدم چه آمده است  که بلاخره خدا فرمان خوداش را به او ابلاغ کردو باصدائی نرم که هرگز تابه حال سابقه نداشت رو به عزرائیل کرد و گفت:

زود برو و برای رفیق لنین یک چائی قند پهلوی بزرگ بیار، توله سگ!

از طنناز ممدقلی زاده  بمناسبت یکصدمین سالگر انقلاب اکتبر

۱۴ آبان ۱۳۹۶ ششم نوامبر ۲۰۱۷

 






پاسخ دهید

Your email address will not be published. Required fields are marked as *

*